نگرشى  بر  واژه های  آیات23-25   سوره  اعراف  :

بازگشت به‏سوى خدا

بعض: قسمتي كه از عده يا مقداري جدا شود. اما عدد يك، بعض ندارد.

عدو: كسي كه بوقت ياري از انسان دوري كند. وليّ كسي است كه بوقت ياري به انسان نزديك شود.

مستقر: محل قرار

متاع: چيزهايي كه در دنيا مورد استفاده قرار مي‌گيرند.

حين: مدت دراز يا كوتاه. لكن در اينجا به معناي مدت طولاني بكار رفته است.

ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‌9، ص: 73

آدم و همسرش سرانجام به نقشه شوم شيطان پى بردند و به فكر جبران و بازگشت به‏سوى خدا افتادند، در اين مورد مى‏فرمايد:

قَالَا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا

ان دو در پاسخ نكوهش پروردگارشان گفتند: پروردگا را، ما به خويشتن ستم كرديم...

به باور برخى منظور از ستم در اينجا، وانهادن كار استحبابى و محروم شدن از پاداش آن است. امّا به باور برخى ديگر منظورگناه صغيره است.

اين دو ديدگاه در صورتى درست است كه اثر گناه صغيره - همانگونه كه برخى بر اين عقيده‏اند - تنها كم شدن پاداش باشد؛ امّا اگر بر اين عقيده باشيم كه گناه صغيره از پاداش نمى‏كاهد بلكه كيفر دارد، در آن صورت دو ديدگاه فوق درست نيست؛ چرا كه بى‏هيچ ترديدى «آدم» و «حوا» در خور كيفر نشده‏بودند؛ و بيان آنان دربارگاه خدا بدان دليل است كه هركس دربارگاه خدا مقام والاترى دارد، در برابر ناچيزترين لغزش دچار عميق ترين ندامت مى‏گردد.

پاره‏اى نيز برآنند كه منظور آنان اين است كه: ما با آمدن به زمين و محروم شدن از آن زندگى آرام و بى‏دردسر، بر خويشتن ستم روا داشتيم.

وَإِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ (23)

پروردگارا، اگر لغزش و گناه ما را نيامرزى و عيب ما را فرو نپوشى و بر ما رحم ننمايى و در پرتو فضل و كرامت خود به مانعمت و پاداش ارزانى ندارى، بى‏گمان از كسانى خواهيم بود كه از زندگى خويش بهره‏اى نبرده‏اند، آرى، هركس به خويشتن زيانى وارد آورد و از خود زيانى را دور نسازد بى‏آنكه در خور كيفرى باشد - به خود ستم روا داشته است.

((گفتند: پروردگارا ما به نفس خود ستم كرديم و اگر تو ما را نيامرزي وما را مورد رحمت قرار ندهي ، هر آينه از زيانكاران خواهيم بود)،اين سخن نهايت تضرع و التماس آنها را مي رساند كه به مخالفت با امر ارشادي اقرارنمودند و دانستند كه اين مخالفت آنها ظلم به نفس است و لذا هيچ درخواستي جز طلب مغفرت و رحمت ننمودند و گفتند:اگر به ما رحم نكني و ما را نيامرزي بطور دائم و به معناي كامل زيانكار خواهيم شد، جز آنكه خدا بخواهد وبه مارحمت آورد.اطیب البیان ))

فولادوند: گفتند: «پروردگارا، ما بر خويشتن ستم كرديم، و اگر بر ما نبخشايى و به ما رحم نكنى، مسلماً از زيانكاران خواهيم بود.»

قَالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَى حِينٍ (24)

فرمود:اينك كه چنين است از آن جايگاه بلند فرود آييد كه برخى از شما دشمن برخى ديگرند و براى شما در زمين تا هنگامى كه مقرر شده است، قرارگاه و برخوردارى از نعمتهاى آن خواهد بود.

((فرمود:فرو آييد در حالي كه بعضي از شما با برخي ديگر دشمنيد و زمين تا هنگام معيني محل استقرار و بهره مندي شماست )، اين خطاب هم به آدم وهمسر اوست و هم به ابليس و دشمني ايشان با يكديگر به خاطر اختلافي است كه در طبيعت آنان وجود دارد و اين امر قضايي از جانب خداي متعال است وقضاي ديگر الهي آنست كه فرمود: شما تا چندي كه به زندگي دنيوي زنده هستيد، جايگاهتان در زمين است و اين هبوط، سقوط منزلتي و معنوي بود نه آنكه تنها مراد نزول از آسمان به زمين باشد، بلكه هبوطي معنوي بود تا زماني كه بتوانند بوسيله كمالاتي دوباره به آن منزلت سابق باز گردند وموقعيت پيشين راكسب نمايند.اطیب البیان ))

فولادوند: فرمود: «فرود آييد، كه بعضى از شما دشمن بعضى [ديگر]يد؛ و براى شما در زمين، تا هنگامى [معيّن‌] قرارگاه و برخوردارى است.»

و نيز فرمود:

قَالَ فِيهَا تَحْيَوْنَ وَفِيهَا تَمُوتُونَ وَمِنْهَا تُخْرَجُونَ (25)

زندگى و مرگ شما بر روى كره زمين خواهد بود و در روز رستاخيز نيز از دل همين خاك سر بر خواهيد آورد.

(فرمود: در آنجازندگي مي كنيد و در آنجا مي ميريد و از آنجا بيرون آورده مي شويد)،و اين قضاي سوم است كه خداوند بشر را تا روز قيامت خاك نشين نموده و بعيد نيست خطاب در اين عبارت مختص به آدم و همسرش و فرزندانشان باشد ،چون اگرخطاب شامل ابليس هم بود، لازم به آوردن كلمه (قال )نبود، بلكه ادامه همان گفتار سابق كفايت مي نمود، به هر صورت قضاي الهي بر اين قرار مي گيرد كه تاروز برانگيخته شدن ، آدميان در زمين مستقر باشند.اطیب البیان ))

فولادوند: فرمود: «در آن زندگى مى‌كنيد و در آن مى‌ميريد و از آن برانگيخته خواهيد شد.»

پرتوى از آيات

 از آياتى كه گذشت افزون بر آنچه در ترجمه و تفسير آنها ترسيم گرديد، اين نكات درس آموز وارزشمند نيز در خور تدبّر و تعمّق است:

1 - آفت خود بزرگ بينى بيمارى مرگبار تكبّر كه از خود دوستى وخود خواهى و خود بزرگ بينى افراطى برمى‏خيزد يكى از ضد ارزشها و يكى از بيماريهاى زشت و ويرانگر اخلاقى است. اين آفت بزرگ فضيلت و رشد، نه تنها خود ويرانگر و نابود كننده است، كه كانون بسيارى از بلاهاى فردى و اجتماعى و برباد دهنده مهر و دوستى و فعاليت و همكارى، و افشاننده بذر شوم كينه توزى و دشمنى و پراكندگى است.

اين بيمارى افزون بر اين ره آورد شوم، انسان را از پيشرفت و خود سازى نيز باز مى‏دارد؛ چرا كه انسان متكبّر چشم از ديدن عيوب و نارساييهاى خويش مى‏بندد و از شنيدن انتقاد و خير خواهى سرباز مى‏زند، و همين حالت مرگبار ميان او و دانش و كمال و ابتكار و آموزش ارزشها و الهام و اقتداى به شايستگان جدايى مى‏افكند و او را به واپسگرايى و جمود و انحطاط سوق داده و به شنيدن چاپلوسى و تملق چاكران خانه زاد دل خوش مى‏سازد.

از آياتى كه گذشت اين درس انسانساز دريافت مى‏گردد كه يكى از مهم ترين عوامل انحطاط و سقوط شيطان تكبّر وخود بزرگ بينى او بود. او خويشتن را بسيار برتر از آنچه بود نگريست و از اين ديدگاه نادرست در برابر فرمان خدا سركشى كرد، و افزون بر نافرمانى خدا دانش و فرزانگى و عدالت و هدفدارى او را نيز زير سؤال برد و ثمره شوم اين آفت، انحطاط و خوارى دنيا و آخرت براى آن موجود پليد بود.

از ششمين امام نور آورده‏اند كه فرمود:

اصول الكفر ثلاثة: الحرص و الأستكبار والحسد، فامّا الحرص فانّ آدم حين نهى عن الشجرة حمله الحرص على ان اكل منها، و اما الأستكبار فابليس حيث امر بالسّجود لاِدم فأبى، و اما الحسد فابنا آدم حيث قتل احدهما صاحبه(244).

پايه‏ها و ريشه‏هاى كفرگرايى و خودكامگى و نافرمانى خدا سه خصلت زشت ز نكوهيده است:

1 - حرص و آز،

2 - خود بزرگ بينى و تكبّر،

3 - و ديگر آفت حسادت.

امّا در زشتى حرص و آز همين بس كه آدم با اينكه از خوردن ميوه آن درخت هشدار داده شد، اين آفت اخلاقى او را به خوردن آن سوق داد، و خود برتر بينى و تكبّر نيز ابليس را از فرمانبردارى خدا به سر پيچى كشاند، و نيز آفت حسد باعث شد كه يكى از فرزندان آدم برادر خويش را بكشد.

2 - جبرگرايى و افكندن گناه به گردن ديگران كم نيستند كسانى كه مى‏كوشند ضعف و انحطاط و عقب ماندگى‏هاى خود را به عوامل زمينى و آسمانى و يا داخلى و خارجى نسبت داده و بدين وسيله سر پوشى بر بى‏لياقتى‏ها و زشت كردارى‏هاى خويش بگذارند، امّا نمى‏دانند كه اين يك شيوه زشت شيطانى و از عوامل مهمّ عقب ماندگى و انحطاط جامعه‏ها و سقوط تمدنّهاست.

و از آن بدتر اين است كه فرد و خانواده و يا جامعه و تمدّنى در زندگى خويش به گناه و زشتى دست يازد و ستم و بيداد مرتكب شود، و آنگاه به جاى حق پذيرى و جبران، با انواع شگردها بكوشد تا گناه خويش را به گردن ديگرى بگذارد.

از آياتى كه گذشت اين واقعيت دريافت مى‏گردد كه شيطان پس از سركشى و طغيان و اصرار بر انحراف و گمراهى، كوشيد تا منطق جيرگرايان را طرح كند و گناه گمراهى خود را متوجّه خدا سازد(245) در حالى كه او به سؤ استفاده از اختيار و آزادى و ديگر نعمتهاى خدا خود را به انحطاط كشيد.

3 - حقگرايى و حق پذيرى آدم و حوا اين درست است كه پيام آوران خدا دست به گناه و ستم نمى‏يازند تا توبه كنند و جبران نمايند، امّا آياتى كه گذشت، درس حقگرايى و حق پذيرى و بندگى را به انسانها مى‏آموزد و نشان مى‏دهد كه آدم و حوّا پس از نزديك شدن به آن درختى كه مى‏بايست به آن نزديك نشوند، چگونه روى توبه به بارگاه خدا مى‏آورند و براى جبران لغزش كوچك خويش، باهمه وجود او را مى‏خوانند و مهر و آمرزش او را مى‏طلبند،(246) درست به عكس شيطان كه برخيره سرى و طغيان خويش مى‏افزايد(247) و گناه خويش را توجيه مى‏كند.(248)

چند مطلب كه بايد در بحث از مساءله شيطان و حقايق دينى و تكوينى مربوط به آن بيان شود

1-     وجود نفسى اشياء خير است .

 1- بايد دانست تمامى اشيايى كه متعلق خلق و ايجاد قرار گرفته و يا ممكن است قرار بگيرد وجود نفسى شان (وجودشان بدون اينكه اضافه به چيزى داشته باشد) خير است . بطورى كه اگر به فرض محال فرض ‍ كنيم شرى از شرور متعلق خلقت و ايجاد قرار گرفته و موجود شود پس ‍ از موجود شدنش حالش حال ساير موجودات خواهد بود، يعنى ديگر اثرى از شر و قبح در آن نخواهد بود، مگر اينكه وجودش اضافه و ارتباط به چيز ديگرى داشته باشد، و در اثر اين ارتباط نظامى از نظامهاى عادلانه عالم وجود را فاسد و مختل سازد، و يا باعث شود عده اى ديگر از موجودات از خير و سعادت خود محروم شوند، اينجاست كه شرهايى در عالم پديد مى آيد.

و اينكه در بالا گفتيم : « بدون اينكه وجودشان اضافه به چيزى داشته باشد« مقصودمان همين معنا بود. بنابراين اگر موجودى از قبيل مار و عقرب ديديم كه از نظر اضافه اى كه به ما دارند مضر به حال ما است بايد بدانيم كه بطور مسلم منافعى دارد كه از ضررش بيشتر است وگرنه حكمت الهى اقتضاى وجود آن را نمى كرد و در اين صورت وجود چنين موجودى هم خير خواهد بود.

اين آن معنايى است كه آيه شريفه « الذى احسن كل شى ء خلقه « و آيه « تبارك الله رب العالمين « و آيه « و ان من شى ء الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم « نيز به آن اشاره دارد.

مراتب مختلف موجودات مقتضاى الهى است .

2- عالم خلقت با همه وسعتى كه در آن است تمامى اجزايش به يكديگر مربوط و مانند يك زنجير اولش بسته و مربوط به آخرش مى باشد، بطورى كه ايجاد جزئى از آن مستلزم ايجاد و صنع همه آن است ، و اصلاح جزئى از اجزاى آن به اصلاح همه آن مربوط است ، همچنانكه فرموده : « و ما امرنا الا واحده كلمح بالبصر« و اين ارتباط لازمه اش ‍ اين نيست كه جميع موجودات مثل هم و ربط شان به يكديگر ربط تساوى و تماثل باشد، زيرا اگر همه اجزاى عالم مثل هم بودند عالمى به وجود نمى آمد بلكه تنها يك موجود تحقق مى يافت ، و لذا حكمت الهى اقتضا دارد كه اين موجودات از نظر كمال و نقص ، و وجدان مراتب وجود و فقدان آن ، و قابليت رسيدن به آن مراتب و محروميت از آن مختلف باشند.ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 45

آرى ، اگر در عالم ، شر و فساد، تعب و فقدان ، نقص و ضعف و امثال آن نبود بطور مسلم از خير، صحت ، راحت ، وجدان ، كمال و قوت نيز مصداقى يافت نمى شد، و عقل ما پى به معانى آنها نمى برد، چون بطور كلى عقل هر معنايى را از مصاديق خارجى آن انتزاع مى كند اگر در عالم مصداقى از شقاوت ، معصيت ، قبح ، ذم و عقاب و امثال آن نبود، سعادت ، اطاعت ، حسن ، مدح و ثوابى هم تحقق نمى يافت ، و همچنين اگر دنيايى نبود آخرتى هم وجود نداشت ، مثلا اگر معصيتى نبود يعنى نافرمانى امر مولوى مولى به هيچ وجه ممكن نبود قهرا انجام خواسته مولى امرى ضرورى و اجبارى مى شد، و اگر انجام دادن فعلى ضرورى و غير قابل ترك باشد ديگر امر مولوى به آن معنا ندارد، و خواستن مولى چنين فعلى را تحصيل حاصل است .

و وقتى امر مولوى معنا نداشت اطاعت هم مصداق نخواهد داشت ، و وقتى اطاعت و معصيتى نبود مدح و ذم ، ثواب و عقاب ، وعد و وعيد و انذار و بشارتى هم نخواهد بود، و وقتى اينگونه امور نبود دين و شريعت و دعوتى هم نخواهد بود، و وقتى دينى در كار نبود نبوت و رسالتى هم نخواهد بود، و وقتى نبوت و رسالتى نباشد قهرا اجتماع و مدنيتى هم نخواهد بود، اجتماع هم كه نباشد انسانيتى نيست و همچنين و بر همين قياس فرض نبود يك چيز مستلزم فرض نبود جميع اجزاى عالم است .

آيات مربوط به داستان سجده آدم تصويرى است از روابط بين نوع انسانى و نوع ملائكه و ابليس

اين معنا كه معلوم شد اينك مى گوييم اگر شيطانى نبود نظام عالم انسانى هم نبود، و وجود شيطانى كه انسان را به شر و معصيت دعوت كند از اركان نظام عالم بشريت است ، و نسبت به صراط مستقيم او به منزله كناره و لبه جاده است ، و معلوم است كه تا دو طرفى براى جاده نباشد متن جاده هم فرض نمى شود. اينجاست كه اگر دقت شود معناى آيه « قال فبما اغويتنى لاقعدن لهم صراطك المستقيم « و آيه « قال هذا صراط على مستقيم ان عبادى ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين « به خوبى روشن گشته و صدق ادعاى ما معلوم مى گردد.

با در نظر گرفتن اين دو جهتى كه ذكر شد اگر در آيات راجع به داستان سجده آدم دقت شود معلوم خواهد شد كه اين آيات در حقيقت تصويرى است از روابط واقعيى كه بين نوع انسانى و نوع ملائكه و ابليس است ، چيزى كه هست اين واقعيت را به صورت امر، اطاعت ، استكبار، طرد، رجم و سؤ ال و جواب بيان كرده ، و نيز معلوم خواهد شد كه تمامى اشكالاتى كه شده - و ما پاره اى از آن را در بالا نقل كرديم - ناشى از كوتاهى در تفكر و دقت بوده است .ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 46

بهشت قبل از هبوط بهشت برزخى بوده نه بهشت جاويدان !

2-      از داستان بهشت آدم به تفصيلى كه در سوره « بقره « گذشت چنين بر مى آيد كه قبل از اينكه آدم در زمين قرار گيرد خداوند بهشتى برزخى و آسمانى آفريده و او را در آن جاى داده ، و اگر او را از خوردن از درخت مزبور نهى كرد براى اين بود كه بدين وسيله طبيعت بشرى را آزموده معلوم كند كه بشر جز به اينكه زندگى زمينى را طى كرده و در محيط امر و نهى و تكليف و امتثال تربيت شود، ممكن نيست به سعادت و بهشت ابدى نائل گردد، و جز با پيمودن اين راه محال است به مقام قرب پروردگار برسد. از اينجا نيز معلوم مى شود كه هيچكدام از اشكالاتى كه بر اين داستان وارد كرده اند وارد نيست ، براى اينكه بهشت آدم بهشت جاودان نبوده تا اشكال شود به اينكه بهشت جاى اولياى خدا است نه جاى شيطان . و يا اشكال شود به اينكه بهشت جاى خلود است و كسى كه وارد آن شد ديگر بيرون نمى شود پس آدم چطور بيرون آمد؟ و نيز بهشت دنيايى و مادى نبوده تا مانند سرزمين هاى ديگر دنيا جاى زندگى دنيوى باشد و اداره آن زندگى تنها به وسيله قانون و امر و نهى مولوى ممكن باشد، بلكه بهشت برزخى و جايى بوده كه سجايا و اخلاق و خلاصه غرايز بشرى - نه فقط آدم (عليه السلام ) - ظاهر و هويدا مى شده .

قلمرو اغوا و اضلال شيطان ، ادراك انسانى و ابزار كار او عواطف و احساسات بشرى است .

ليكن آياتى هست كه مى توان از آنها چيزهايى در اين باره استفاده كرد، از آن جمله آيه « لاقعدن لهم صراطك المستقيم ، ثم لاتينهم من بين ايديهم ومن خلفهم و عن ايمانهم و عن شمائلهم و لا تجد اكثرهم شاكرين « است كه حكايت قول خود او است ، و از آن استفاده مى شود كه وى نخست در عواطف نفسانى انسان يعنى در بيم و اميد، و در آمال و آرزوهاى او، و در شهوت و غضبش تصرف مى نمايد و آنگاه در اراده و افكارى كه از اين عواطف برمى خيزد.

قريب به معناى اين آيه ، آيه شريفه « قال رب بما اغويتنى لازينن لهم فى الارض « است ، زيرا معناى اين آيه اين است كه : من امور باطل و زشتى ها و پليدى ها را از راه ميل و رغبتى كه عواطف بشرى به آن دارد در نظر آنان زينت داده ، به همين وسيله گمراهشان مى كنم ، مثلا زنا را كه يكى از گناهان است از آنجايى كه مطابق ميل شهوانى او است در نظرش ‍ آن قدر زينت مى دهم تا به تدريج از اهميت محذور و زشتى آن كاسته و همچنان مى كاهم تا يكباره تصديق به خوبى آن نموده و مرتكبش شود. ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 48

نحوه تصرفات ابليس در ادراك انسان

بطورى كه ملاحظه مى كنيد در اين آيه شيطان گناه و ظلم را به خود بشر نسبت داده و از خود سلب كرده ، و خود را به تمام معنا بى طرف قلمداد نموده ، و گفته است « تنها كارى كه من كرده ام اين بوده كه شما را به گناه دعوت كرده و به وعده دروغى دلخوش ساختم « . آيه شريفه « ان عبادى ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين « نيز هر قدرت و سلطنتى را از ابليس نفى نموده ، فعاليت هاى او را تنها در كسانى مؤ ثر مى داند كه خودشان با پاى خود به دنبال شيطان به راه بيفتند. نظير آيه فوق آيه شريف « قال قرينه ربنا ما اطغيته و لكن كان فى ضلال بعيد« است كه از قول ابليس حكايت مى كند كه در قيامت مى گويد: پروردگارا من او را به نافرمانيت مجبور نكردم بلكه او خودش در گمراهى بعيدى بود.

خلاصه سخن اينكه : تصرفات ابليس در ادراك انسان تصرف طولى است ، نه در عرض تصرف خود انسان ، تا منافات با استقلال انسان در كارهايش داشته باشد،ترجمه تفسير الميزان جلد 8 صفحه : 49

تفسیر نور:

شيطان و آدم هر دو نافرمانى كردند، امّا شيطان نسبت به نافرمانى خود (ترك سجده)، به عدل و حكمت الهى اعتراض كرده و استكبار نمود و برترى نژاد خود را مطرح ساخت و پشيمان هم نشد، امّا حضرت آدم و حوّا، به كار خلاف خود اعتراف كردند و از خداوند تقاضاى بخشش نمودند. <54>

1- در برابر ستم‏هايى كه به خود روا مى‏داريم بايد از خداوند استمداد كنيم و آنها را جبران كنيم. «قالا ربّنا ظلمنا...»

2- آدم و حوّا، هم در تخلّف شريك بودند، هم در جبران گذشته و عذرخواهى. «ذاقا، قالا ربّنا»

3- هرگونه خلافى، ظلم به خويش است، چون مخالفت با فرمان خدا مخالفت با تكامل و سعادت واقعى خود است. «ظلمنا أنفسنا»

4- از آداب دعا و استغفار، ابتدا اعتراف به گناه است. «قالا ربّنا ظلمنا أنفسنا»

5 - نخستين خواسته‏ى بشر از خدا، تقاضاى عفو ورحمت بود. «وان لم‏تغفرلنا»

6- مهم‏ترين مسأله براى گناهكار، مغفرت الهى است، سپس درخواست‏هاى ديگر. «ان لم تغفر لنا و ترحمنا»

7- عنايت و لطف و مهربانى خدا، جلوى خسارت ابدى را مى‏گيرد. «ان لم‏تغفر لنا... لنكوننّ من الخاسرين»

 مخاطبين جمله‏ى «اهبطوا»، يا آدم و حوّا و ابليس هستند و يا آدم و حوّا و ذريّه آنها. البتّه در يك جا ابليس به تنهايى مورد خطاب قرار گرفته است، «فاهبط منها» <55> و در جايى ديگر آدم و حوّا، «قال اهبطا منها جميعاً» <56> كه اگر جايگاه هبوط آنها يكى باشد، ممكن است «اهبطوا» جمع بين آنها باشد.

مراد از «هبوط»، آمدن به زمين است، زيرا بدنبال آن مى‏فرمايد:«ولكم فى‏الارض مستقرّ»

گرچه خداوند توبه‏ى آدم و حوّا را پذيرفت، «فتاب عليه» <57> ، ولى اثر وضعى گناه باقى است. اثر وضعى آن ترك اولى‏ و نافرمانى آدم و حوّا، خروج از آن جايگاه بهشتى و هبوط به زمين بود. «اهبطوا»

1- از آثار وضعى خلاف و گناه نمى‏توان گريخت. «قال اهبطوا»

2- گاهى عملكرد والدين، در هبوط و سقوط نسل آنان هم اثر مى‏گذارد. «قال اهبطوا...»

3- بهشت آدم و حوّا، مكانى غير از زمين وبالاتر وبرتر از آن بود. «اهبطوا»

4- دنيا جايگاه تنازع و تزاحم و تضادّ است و انسان‏ها به خاطر تزاحم منافع و غرائز، با هم درگير مى‏شوند. «بعضكم لبعض عدوّ»

5 - زندگى دنيوى و بهره‏ورى از آن ابدى نيست. «الى حين»

6- انسان، پس از مرگ دوباره زنده خواهد شد. «منها تخرجون» حضرت آدم از اين ناراحت و غمگين بود كه پنداشت ديگر به بهشت و زندگى جاويد نخواهد رسيد، خداوند فرمود: پس از زندگى دنيا مى‏تواند به بهشت جاويد برسد.

7- مدّت ونهايت زندگى دنيوى براى بشر معلوم نيست. («حين» نكره آمده است)

الجدول:

سورة الأعراف (7) :

قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَتَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ (23)

الإعراب:

(قالا) مثل ذاقا»، (ربّ) منادى مضاف حذف منه حرف النداء، منصوب و (نا) ضمير مضاف إليه (ظلمنا) فعل ماض مبني على السكون ... و (نا) ضمير فاعل (أنفس) مفعول به منصوب ... (نا) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (إن) حرف شرط جازم، وحذفت اللام الموطّئة للقسم قبله (لم) حرف نفي فقط  ، (تغفر) مضارع مجزوم فعل الشرط، والفاعل ضمير مستتر تقديره أنت (اللام) حرف جرّ و (نا) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (تغفر) ، (الواو) عاطفة (ترحم) مثل تغفر ومعطوف عليه و (نا) ضمير مفعول به (اللام) لام القسم (نكوننّ) مضارع ناقص- ناسخ- مبني على الفتح في محلّ رفع ... و (النون) لتوكيد، واسمه ضمير مستتر تقديره نحن (من الخاسرين) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف خبر نكوننّ.

قالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتاعٌ إِلى حِينٍ (24)

الإعراب:

(قال) مثل السابق، (اهبطوا) فعل أمر مبني على حذف النون ... والواو فاعل (بعض) مبتدأ مرفوع و (كم) ضمير مضاف إليه (لبعض) جارّ ومجرور متعلّق بعدوّ ... وهو خبر المبتدأ مرفوع (الواو) عاطفة- أو استئنافيّة- (اللام) حرف جرّ و (كم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بخبر مقدّم (في الأرض) جارّ ومجرور متعلّق بحال من مستقرّ- نعت تقدم على المنعوت- (مستقر) مبتدأ مؤخّر مرفوع (الواو) عاطفة (متاع) معطوف على مستقرّ مرفوع (إلى حين) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف نعت لمتاع.

قالَ فِيها تَحْيَوْنَ وَفِيها تَمُوتُونَ وَمِنْها تُخْرَجُونَ (25)

الإعراب:

(قال) مثل السابق، (في) حرف جرّ و (ها) ضمير في محلّ جر متعلّق ب (تحيون) وهو مضارع مرفوع وعلامة الرفع ثبوت النون.. والواو فاعل (الواو) عاطفة في الموضعين (فيها تموتون) مثل فيها تحيون (منها) مثل فيها متعلّق ب (تخرجون) وهو مضارع مبني للمجهول مرفوع.. والواو نائب الفاعل.