نگرشى  بر  واژه های  آیات  150-148  سوره  انعام  :

منطق پوشالى شرك گرايان

((احتجاجى است كه كفار بر كفر و تحريم حلال خود كرده اند. و در ذيل آن جواب داده كه اولا شما در آنچه كه مى گوييد و به آن احتجاج مى كنيد عالم نيستيد، و جز به ظن و تخمين اعتماد نداريد. و ثانيا حجتى را كه ذكر كرده ايد گو اينكه در جاى خود مطلب صحيحى است و قرآن هم در آيات بسيارى آنرا خاطر نشان ساخته و ليكن مدعاى شما را تصحيح نمى كند، چون شما مى خواهيد با اين مطلب شرك و تحريم حلال خود را اثبات نموده و بگوييد خداوند شرك و تحريم حلال ما را امضاء فرموده و ديگر هيچ باكى بر ما نيست ، و چنين استدلال كنيد كه اگر خداوند غير اين را از ما مى خواست ما نيز غير اين مى شديم يعنى مشرك نمى شديم و حلال خدا را حرام نمى كرديم و ليكن از آنجايى كه غير اين را از ما نخواسته ما مى فهميم كه او به ما اذن به شرك و تحريم داده است ، پس ما بر شرك و تحريم خود اشكالى نمى بينيم .

و ليكن اين حجت نتيجه مورد نظر ايشان را اثبات نمى كند، و نتيجه آن بيش از اين نيست كه چون خداوند ترك شرك را از ايشان نخواسته پس ‍ ايشان را مضطر و مجبور به ترك شرك نكرده و بس ، و اما ترك شرك اختيارى را هم از ايشان نخواسته نتيجه آن حجت نيست ، پس ‍ نمى توانند قدرت و اختيار بر شرك و ترك شرك را انكار كنند، چون چنين است خداوند ميتواند ايشان را به سوى ايمان و ترك افتراء دعوت نمايد، پس حجت بالغه همان حجت خدا است نه حجتى كه ايشان در اين مقام اقامه كرده اند، چون حجت ايشان جز پيروى خيال و تخمين پايه و اساسى ندارد.ترجمه تفسير الميزان جلد 7 صفحه : 505))

سابقا عقايد فاسد مشركين را رد كرد و در اين آيه گفتار فاسد آنها را. مي‌فرمايد:

سَيَقُولُ الَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا أَشْرَكْنَا وَلَا آبَاؤُنَا وَلَا حَرَّمْنَا مِن شَيْءٍ

به زودى شرك گرايان براى توجيه شرك و كفر خويش و نيز در راه پافشارى بر حرام گردانيدن آنچه خدا حلال و روا اعلان فرموده است، با شما به بحث و ستيزه پرداخته و مى‏گويند: اگر خدا مى‏خواست كه ما شرك نورزيم و حلال خدا را حرام نساريم، هرگز ما و پدرانمان نه شرك مى‏ورزيديم و نه چيزى را تحريم مى‏كرديم.

اكنون به تكذيب گفتار آنها پرداخته، مي‌فرمايد:

كَذَلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ

همينطوري كه اينان زبان به تكذيب گشوده‌اند، گذشتگانشان نيز تكذيب ميكردند. تكذيبشان اين بود كه پيامبر خدا را كه ميگفت:

خدا شما را امر به توحيد و ترك شرك و ترك تحريم حيوانات كرده، تكذيب مي‌كردند و مي‌گفتند: خدا همينها را از ما خواسته و اگر چيز ديگري خواسته بود، همان چيز را انجام ميداديم. اين بود تكذيب ايشان.

حَتَّى ذَاقُوا بَأْسَنَا

گذشتگان سر انجام بعذاب ما رسيدند. برخي گويند: يعني عذاب آنها در همين دنيا گريبانگيرشان شد. چشيدن عذاب، دليل اين است كه مقدمه آن است و در آخرت عذاب براي آنها مهيا شده است. زيرا چشيدن هر چيزي اول ادراك آن است. ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‌9، ص: 5

قُلْ هَلْ عِندَكُم مِّنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنَا

در جواب آنها كه شرك را به مشيت خدا مي‌دانند، بگو: آيا براي اثبات گفتار خود دليل قطعي داريد يا به آنچه مي‌گوييد، علم داريد كه براي ما بيرون بياوريد؟ مقصود اين است كه آنها براي اثبات گفتار خود هيچگونه دليلي ندارند و گفتارشان باطل است. سپس براي تاكيد ردّ گفتار آنها مي‌فرمايد:

إِن تَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ أَنتُمْ إِلَّا تَخْرُصُونَ (148)

شما در آنچه مي‌گوييد فقط پيرو گمانيد و فقط بخدا دروغ مي‌بنديد.

اين آيه دلالت روشن دارد بر اينكه خداوند خواهان معصيت و كفر نيست و نيز آشكارا گفتار كساني كه اينها را بخدا نسبت مي‌دهند، تكذيب مي‌كند. علاوه بر اين دلايل عقلي ثابت كرده‌اند كه خداوند از اراده كار زشت و هر گونه صفت نقصي منزه است.

فولادوند: كسانى كه شرك آوردند به زودى خواهند گفت: «اگر خدا مى‌خواست، نه ما و نه پدرانمان شرك نمى‌آورديم، و چيزى را [خودسرانه‌] تحريم نمى‌كرديم.» كسانى هم كه پيش از آنان بودند، همين گونه [پيامبران خود را] تكذيب كردند، تا عقوبت ما را چشيدند. بگو: «آيا نزد شما دانشى هست كه آن را براى ما آشكار كنيد؟ شما جز از گمان پيروى نمى‌كنيد، و جز دروغ نمى‌گوييد.»

قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ

هر گاه اينها از اثبات گفتار خود عاجز شدند، بآنها بگو:

دليل آشكار و صحيح كه مصحح احكام باشد، پيش خداوند است. حجت به معناي قصد اثبات حكم و بالغه يعني بحدي رسيده است كه عذري باقي نمي‌گذارد. پس «حجة بالغه» آن دليلي است كه هر كس به آن متوسل شود، هر گونه شك و شبهه‌اي را ريشه كن مي‌كند.

حجت خدا صحيح و رساست، زيرا او حجتش بر حق و مفيد علم است.

((در كتاب كافى از امام كاظم (عليه السلام ) چنين نقل شده است كه فرمود:

ان لله على الناس حجتين حجة ظاهرة و حجة باطنة فاما الظاهرة فالرسل و الانبياء و الائمة و اما الباطنة فالعقول

خداوند بر مردم دو حجت دارد، حجت آشكار و حجت پنهان ، حجت آشكار، رسولان و انبياء و امامانند، و حجت باطنه ، عقول و افكارند. تفسير نمونه جلد 6 صفحه 26))

 ((ان الله تعالى يقول للعبد يوم القيامة عبدى اءكنت عالما فان قال نعم ، قال له اءفلا عملت بما علمت ؟ و ان قال كنت جاهلا قال له اءفلا تعلمت حتى تعمل ؟ فيخصمه فتلك الحجة البالغة :

و در امالى شيخ به سند خود از مسعدة بن زياد روايت شده كه گفت از امام صادق (عليهالسلام ) شنيدم كه در پاسخ كسى كه معناى جمله « فلله الحجة البالغة » را پرسيد، فرمود: خداى تعالى روز قيامت به يك يك بندگان خود مى فرمايد: بنده من ! بگو ببينم در دنيا عالم بودى يا جاهل ؟ اگر بگويد عالم بودم مى پرسد پس چرا به علم خود عمل نكردى ، و اگر بگويد جاهل بودم مى فرمايد چرا علم نياموختى تا بدان عمل كنى ؟ با همين حجت او را مجاب مى كند و حجت بالغه اين است . مؤ لف : اين از باب تطبيق آيه بر مصداق است نه اينكه معناى حجت بالغه تنها همين باشد.ترجمه تفسير الميزان جلد 7 صفحه : 512))

فَلَوْ شَاءَ لَهَدَاكُمْ أَجْمَعِينَ (149)

اگر خدا ميخواست شما را اجبار ميكرد كه همگي ايمان بياوريد. لكن اين كار را نمي‌كند. زيرا اجبار با تكليف كه امر اختياري است، سازش ندارد. اين مشيت با مشيتي كه در آيه پيش بود فرق دارد، زيرا خداوند اوّلي را ردّ و دومي را اثبات كرد. در آنجا مشيت خداوند تعلق گرفته بود كه به اختيار خود مشرك شوند نه به اجبار خدا. اگر خدا مي‌خواست كسي را اجبار كند، اجبار بر هدايت مي‌كرد، نه شرك. پس اولي قابل قبول نيست ولي دومي قابل قبول است. برخي گويند:

مقصود اين است كه: اگر خدا مي‌خواست شما را به رسيدن به پاداش و بهشت هدايت ميكرد، بدون اينكه شما را در معرض تكليف قرار دهد. لكن اين كار را نكرد. بلكه شما را در معرض تكليف و ثوابي قرار داد كه نتيجه عمل شما باشد، نه ابتدايي. اگر عقيده جبريان صحيح بود، حق با كفار بود كه آنچه كرده و گفته‌اند، طبق مشيت خدا بوده و اطاعت اراده او كرده‌اند و حق با خداوند نبوده، زيرا خود در آنها كفر آفريده و از آنها كفر خواسته است. اكنون اين نكته را بيان مي‌كند كه آنها براي اثبات عقيده خود نه دليلي عقلي دارند، نه دليل سمعي. بديهي است كه چنين عقيده‌اي فاسد است: ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‌9، ص: 6

فولادوند: بگو: «برهان رسا ويژه خداست، و اگر [خدا] مى‌خواست قطعاً همه شما را هدايت مى‌كرد.»

هلّم: زجاج گويد: اصل اين كلمه هاء است كه «لم» بآن ملحق شده و براي مفرد و مثنّي و جمع بكار مي‌رود. برخي از عرب اين كلمه را بصورت مثنّي و جمع و مؤنث نيز بكار مي‌برند. ابو علي گويد: اين كلمه اسم فعل و هاء آن براي تنبيه است. يعني بياوريد.

قُلْ هَلُمَّ شُهَدَاءَكُمُ الَّذِينَ يَشْهَدُونَ أَنَّ اللَّهَ حَرَّمَ هَذَا

به آنها بگو: گواهان خود را بياوريد تا شهادت دهند كه گفتار شما صحيح است و خداوند آنچه را شما حرام مي‌شماريد، حرام كرده است.

 فَإِن شَهِدُوا فَلَا تَشْهَدْ مَعَهُمْ

اگر شاهدي نيافتند و ناچار خودشان شهادت دادند، تو با آنها شهادت نده، زيرا شهادت آنها باطل است.

پرسش چرا آنها را به شهادت دعوت كرده، سپس پيامبر را از شهادت با آنها منع كرد؟

پاسخ خداوند دستور داد كه آنها شاهدان عادلي بياورند كه به نفع آنها شهادت دهند، بديهي است كه هر گاه چنين شاهداني نيافتند و خواستند خودشان شهادت دهند، پيامبر بايد شهادت آنها را نپذيرد و با آنها شهادت ندهد زيرا گفتار آنها صرف دعواست و از صواب بدور است.

برخي گويند: دستور خداوند بود كه گواهاني از غير عرب بياورند. اما هيچ غير عربي بنفع آنها كه عقايدي مخصوص بخود داشتند، شهادت نميداد.

وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا

خطاب به پيامبر و مقصود امت است. يعني به مذهب كسي كه تابع هواي نفس است، معتقد نباش. مذهب ممكنست از جهاتي تابع هواي نفس باشد: يكي اينكه انسان از گذشتگان تقليد كند. ديگر اينكه هر شبهه‌اي را بخيال اينكه صحيح ست، بپذيرد. در حالي كه اگر بعقل خود رجوع كند، به باطل بودن آن پي مي‌برد. ديگر اينكه براي فرار از زحمت دقت نكند و تابع مذهبي فاسد بشود. ديگر اينكه با مذهبي بزرگ شده و خو گرفته باشد

و حالا برايش دشوار باشد كه از آن جدا شود. هيچيك از اينها مورد دلپسند عقل نيست. ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‌9، ص: 7

وَالَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ

همچنين از هواي نفساني كساني كه به آخرت ايمان ندارند، پيروي مكن. فرقه اول كه تكذيب آيات ميكنند و فرقه دوم كه به آخرت ايمان ندارند، يكي هستند. مع الوصف آنها را جدا گانه ذكر ميكند، تا نشان دهد كه كفر داراي وجوهي است، گاهي كفر با اقرار به آخرت توام است.

مثل كفر اهل كتاب و گاهي با انكار آن. مثل كفر بت پرستان.

وَهُم بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ (150)

و آنان كه براي خدا مثل و مانند قرار مي‌دهند.

از اين آيه استفاده ميشود كه تقليد غلط است، زيرا خداوند از كفار ميخواهد كه براي اثبات گفتار خود دليلي بياورند و عجز آنها دليل بطلان عقيده و قولشان قرار مي‌دهد. اين خود دليل است بر اينكه انسان بايد تابع دليل باشد نه تابع هواي نفس.ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‌9، ص: 8

فولادوند: بگو: «گواهان خود را كه گواهى مى‌دهند به اينكه خدا اينها را حرام كرده، بياوريد.» پس اگر هم شهادت دادند تو با آنان شهادت مده، و هوسهاى كسانى را كه آيات ما را تكذيب كردند و كسانى كه به آخرت ايمان نمى‌آورند و [معبودان دروغين را] با پروردگارشان همتا قرار مى‌دهند، پيروى مكن.

تفسیر نور:

در اين آيه يك خبر غيبى از آينده مطرح است كه مشركان چه خواهند گفت، «سيقول الّذين اشركوا» آن آينده به وقوع پيوست و آنچه پيشگويى شده بود آنان گفتند. «و قال الّذين اشركوا» <503>

اين بهانه كه «اگر خدامى‏خواست، ما و پدرانمان مشرك نمى‏شديم» بارها توسّط مشركان مطرح شده است، چنانكه در آيه 35 سوره‏ى نحل و آيه 20 سوره زخرف نيز آمده است.

سؤال: اين آيه سخن مشركان را نقل مى‏كند كه اگر خدا از شرك ما راضى نيست، چرا ما را از آن باز نمى‏دارد؟ پس شرك ما مورد رضاى خداست!

پاسخ: انجام هر كار از هر كسى، از مَدار قدرت خداوند بيرون نيست، لكن اراده و مشيّت خداوند آن است كه انسان راه خود را آزادانه انتخاب كند. دولت كه آب و برق و گاز را به منزل ما مى‏آورد، اين امكانات، دليل راضى بودن دولت به سوءاستفاده ما نيست. خداوند به انسان عقل و وحى عطا كرده و راه حقّ و باطل را به او نشان داده و او را در انتخاب آزاد گذاشته، ولى اراده و اختيار، نشانه‏ى راضى بودن او به خلاف ما نيست.

خداوند، خواهان ايمان اختيارى مردم است نه اجبار آنان به ايمان آوردن. در قرآن بارها آمده است كه: اگر خدا مى‏خواست، همه را هدايت مى‏كرد و پيامبر هم حقّ اكراه و اجبار مردم به ايمان را ندارد.

1- رهبران و انديشمندان دينى بايد خود را براى پاسخگويى به شبهات و بهانه‏جويى‏هاى آينده آماده كنند. «سيقول»

2- فرستادن انبيا و كتب آسمانى براى آنست كه مردم با آزادى و اختيار، موحد شوند. پس منطق مشركين (كه اگر خدا مى‏خواست با قهر و قدرت مانع شرك ما مى‏شد) غلط است. «لوشاءاللَّه ما اشركنا»

3- بدتر از گناه، توجيه آن است. مشركان، شرك خود را توجيه كرده و آن را مشيّت الهى مى‏دانستند. «لوشاءاللَّه ما اشركنا» (جبرگرايى، بهانه‏اى است براى فرار از مسئوليّت)

4- مشركين، انحراف خود را با تاريخ نياكان خود توجيه مى‏كردند. «لو شاء اللَّه ما اشركنا و لاآباؤنا»

5 - عقيده به جبر، از توجيهات بى‏اساس منحرفان است. «لو شاء اللَّه ما اشركنا» شيطان هم كه رهبر منحرفان است، گمراهى خود را به خدا نسبت داد و چنين گفت: «ربّ بما أغويتَنى» <504>

6- مخالفان، همواره با اهرم جبر، به تكذيب پيامبران پرداخته‏اند. «كذلك كذّب الّذين من قبلهم»

7- قرآن از مخالفان هم تقاضاى حجّت و دليل مى‏كند. «قل هل عندكم من علم»

8 - آنان كه به بهانه‏ى سرنوشت، از مسئوليّت مى‏گريزند، منتظر چشيدن قهر خدا باشند. «ذاقوا بأسنا»

9- طرفداران جبر، منطق ندارند و در پى خيالاتند. «ان تتّبعون الاّ الظن»

10- اگر به جاى علم و يقين، در پى ظن و گمان باشيم، گمراه خواهيم شد. «ان انتم الاّ تخرصون»

خداوند، با فطرت توحيدى كه در انسان قرار داده و با هدايت انبيا و عقل، حجّت را بر مردم تمام كرده و راه خير و شرّ و پايان نيك يا بد هر كدام را هم بيان نموده است. براى خطاكاران هم راه توبه و جبران را باز گذاشته است. معجزه‏هاى روشن انبيا وشيوه‏ى نيكوى دعوت و استدلال‏هاى محكم آنان وسازگارى دين با فطرت وعقل، حجّت را برمردم تمام كرده است.

و با اين همه، مشركان جز گمان بى اساس، دليلى بر شرك خود ندارند و اگر راه غير خدا را بپويند، از خطاها، ضعف‏ها، محدوديّت‏هاى علمى و فكرى و هوسها پيروى كرده‏اند.

در روايات آمده كه خداوند در قيامت به انسان مى‏فرمايد: راه حقّ را مى‏دانستى يا نمى‏دانستى؟ اگر بگويد: مى‏دانستم، مى‏پرسد: چرا عمل نكردى؟ و اگر بگويد: نمى‏دانستم، مى‏پرسد: چرا در پى ياد گرفتن نبودى، اين است حجّت بالغه‏ى خدا بر مردم. <505>

1- تنها خداست كه حجت بالغه دارد و همه‏ى ما در پاسخ او عاجز و تهيدست و مقصّريم. «فللّه الحجّة»

2- در راه خدا هيچ گونه ابهام و بهانه‏اى كه دستاويز مخالفان باشد نيست، نه در استدلال، نه در سابقه، نه در صفات پيامبر و نه در شيوه‏ى برخورد با آنان. «فللّه الحجّة البالغة»

3- مشيّت خداوند، بر هدايت آزادنه و ارادى انسان و آزادى و اختيار اوست. «فلوشاء لهداكم»

4- اراده‏ى خداوند، تخلّف‏ناپذير است. «فلو شاء لهداكم»

اسلام، دين منطق و آزادى است، در دو آيه‏ى قبل خداوند از مشركان پرسيد: آيا شما از چيزى اطّلاع داريد كه ما نداريم؟ «هل عندكم من عِلمٍ»، در اينجا هم مى‏فرمايد: اگر گواه داريد بياوريد. «هَلُمَّ شهداءكم»

در اين آيه، ابتدا مى‏فرمايد: اگر دليل و گواه دارند بياورند، سپس مى‏فرمايد: اگر هم شهادت دادند، تو قبول نكن (چون صادقانه نيست).

«يعدلون» از «عِدل» به معناى همتاست. پس «بربّهم يَعدلون» يعنى براى خداوند، شريك و همتا و شبيه قرار مى‏دهند.

1- اسلام، دين منطق و برهان است و از مخالفان خود گواه طلبيده و آنان را به مجادله‏ى نيكو دعوت مى‏كند. «قل هلمّ شهداءكم»

2- يكى از وظايف مبلّغان دينى، برخورد با بدعت‏هاست. «قل هلمّ شهداءكم... أنّ اللَّه حرّم هذا»

3- هر گواهى و شهادتى، اعتبار ندارد. «فانْ شهدوا فلا تشهد معهم»

4- مواظب باشيم شرايط و جوّ اجتماع، ما را به اشتباه نيفكند. «فاِنْ شهدوا فلا تشهد معهم» (تصديق كردن و همگام شدن با گواهان ناحق حرام است)

5 - قوانين بشرى اگر برخاسته از هوس‏هاى كفّار باشد، قابل پيروى نيست. «لاتتّبع أهواء الّذين كذّبوا بآياتنا...»

6- انسان‏هاى با ايمان نبايد از سنّت‏هاى مشركان تقليد كنند. «لاتتّبع اهواء الّذين كذّبوا بآياتنا...»

7- مشركين، خداوند را خالق مى‏دانند لكن در تدبير و مديريّت امور هستى براى او شريك قائلند. «و هم بربّهم يعدلون»

الجدول:

[سورة الانعام(6) :

سَيَقُولُ الَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَكْنا وَلا آباؤُنا وَلا حَرَّمْنا مِنْ شَيْءٍ كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتَّى ذاقُوا بَأْسَنا قُلْ هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنا إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ تَخْرُصُونَ (148)

الإعراب:

(السين) حرف استقبال (يقول) مضارع مرفوع (الذين) اسم موصول مبنيّ في محلّ رفع فاعل (أشركوا) فعل ماض مبنيّ على الضمّ ... والواو فاعل (لو) حرف شرط غير جازم (شاء) فعل ماض (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (ما) حرف نفي (أشركنا) فعل ماض وفاعله (الواو) عاطفة (لا) زائدة لتأكيد النفي (آباء) معطوف على الضمير الفاعل نا و (نا) ضمير مضاف إليه  ، (الواو) عاطفة (لا حرّمنا) مثل ما أشركنا (من) حرف جرّ زائد (شيء) مجرور لفظا منصوب محلّا مفعول به (الكاف) حرف جرّ ، (ذلك) اسم إشارة مبنيّ في محلّ جرّ متعلّق بمحذوف مفعول مطلق عامله الفعل بعده أي: كذّب الذين من قبلهم تكذيبا كذلك التكذيب الذي فعله هؤلاء ... واللام للبعد والكاف للخطاب (كذّب) مثل شاء (الذين) مثل الأول (من) حرف جرّ (قبل) اسم مجرور بحرف الجرّ متعلّق بمحذوف الصلّة، و (هم) ضمير مضاف إليه (حتّى) حرف غاية وجرّ (ذاقوا) مثل أشركوا (بأس) مفعول به منصوب و (نا) ضمير مضاف إليه.

 (قل) فعل أمر، والفاعل أنت (هل) حرف استفهام للإنكار (عند) ظرف مكان منصوب متعلّق بخبر مقدّم (من) حرف جرّ زائد (علم) مجرور لفظا مرفوع محلّا مبتدأ مؤخّر (الفاء) فاء السببيّة (تخرجوا) مضارع منصوب بأن مضمرة بعد الفاء وعلامة النصب حذف النون.... والواو فاعل و (الهاء) ضمير مفعول به (اللام) حرف جرّ و (نا) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (تخرجوه) . (إن) حرف نفي (تتبعون) مضارع مرفوع ... والواو فاعل (إلّا) حرف للحصر (الظنّ) مفعول به منصوب (الواو) عاطفة (إن) مثل الأول (أنتم) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (إلّا) مثل الأول (تخرصون) مثل تتّبعون.

قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ فَلَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعِينَ (149)

الإعراب:

(قل) فعل أمر، والفاعل أنت (الفاء) رابطة لجواب شرط مقدّر (لله) جارّ ومجرور متعلّق بخبر مقدّم (الحجّة) مبتدأ مؤخّر مرفوع (البالغة) نعت للحجّة مرفوع (الفاء) عاطفة (لو شاء) مرّ إعرابها ، (اللام) واقعة في جواب لو (هدى) فعل ماض مبنيّ على الفتح المقدّر على الألف و (كم) ضمير مفعول به، والفاعل ضمير مستتر تقديره هو (أجمعين) توكيد للضمير المخاطب في (هداكم) ، منصوب وعلامة النصب الياء

قُلْ هَلُمَّ شُهَداءَكُمُ الَّذِينَ يَشْهَدُونَ أَنَّ اللَّهَ حَرَّمَ هذا فَإِنْ شَهِدُوا فَلا تَشْهَدْ مَعَهُمْ وَلا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَالَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَهُمْ بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ (150)

الإعراب:

(قل) مثل المتقدّم ، (هلمّ) اسم فعل أمر بمعنى أحضروا، والفاعل ضمير مستتر تقديره أنتم (شهداء) مفعول به منصوب و (كم) ضمير مضاف إليه (الذين) اسم موصول مبنيّ في محلّ نصب نعت لشهداء (يشهدون) مضارع مرفوع ... والواو فاعل (أنّ) حرف مشبّه بالفعل- ناسخ- (الله) لفظ الجلالة اسم أنّ منصوب (حرّم) فعل ماض، والفاعل هو (ها) حرف للتنبيه (ذا) اسم إشارة مبنيّ في محلّ نصب مفعول به.

 (الفاء) عاطفة (إن) حرف شرط جازم (شهدوا) فعل ماض مبنيّ على الضمّ في محلّ جزم فعل الشرط ... والواو فاعل (الفاء) رابطة لجواب الشرط (لا) جازمة ناهية (تشهد) مضارع مجزوم، والفاعل أنت (مع) ظرف مكان منصوب متعلّق ب (تشهد) ، و (هم) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (لا تتّبع) مثل لا تشهد (أهواء) مفعول به منصوب (الذين) موصول في محلّ جرّ مضاف إليه (كذّبوا) مثل شهدوا ولا محلّ له (بآيات) جارّ ومجرور متعلّق ب (كذّبوا) ، و (نا) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (الذين) موصول معطوف على الأول في محلّ جرّ (لا) حرف نفي (يؤمنون) مثل يشهدون (بالآخرة) جارّ ومجرور متعلّق ب (يؤمنون) ، (الواو) عاطفة (هم) ضمير منفصل في محلّ رفع مبتدأ (بربّ) جارّ ومجرور متعلّق ب (يعدلون) ، و (هم) ضمير متّصل مضاف إليه (يعدلون) مثل يشهدون.