نگرشى بر واژه های آیات 138-139 سوره انعام :
نگرشى بر واژه های آیات 138-139 سوره انعام :
بافتهها و باورهاى خرافى مشرکان
حجر: حرام، عقل و منع. حجر قاضي يعني منع قاضي. حجر زن يعني نگهداري او.
(( كلمه «حجر» (بر وزن شعر ) در اصل به معنى ممنوع ساختن است و همانطور كه راغب در كتاب مفردات گفته است بعيد نيست از ماده «حجاره» به معنى سنگ گرفته شده باشد زيرا هنگامى كه مى خواستند محوطهاى را ممنوع اعلام كنند، اطراف آن را سنگچين مى كردند و اينكه به حجر اسماعيل اين كلمه اطلاق شده است به خاطر آن است كه به وسيله ديوار سنگى مخصوصى از ساير قسمتهاى مسجد الحرام جدا شده است . به همين مناسبت گاهى به عقل حجر گفته مى شود زيرا انسان را از كارهاى خلاف منع مى كند، و هر گاه كسى زير نظر و تحت حمايت ديگرى قرار بگيرد مى گويند در حجراو است ، و محجور به كسى گفته مى شود كه از تصرف در اموال خويش ممنوع است . تفسير نمونه جلد 5 صفحه 456))
در اين آیه بنقل يكي ديگر از عقايد فاسد آنها پرداخته، ميفرمايد:
وَقَالُوا هَذِهِ أَنْعَامٌ وَحَرْثٌ حِجْرٌ لَّا يَطْعَمُهَا إِلَّا مَن نَّشَاءُ بِزَعْمِهِمْ
آنها شتران و گاوها و گوسفندها و زراعتها را به پندار خويش حرام شمرده، براي خدايان جدا ميكردند و ميگفتند: جز هر كه ما اجازه دهيم، كسي نميتواند از آنها بخورد. اينكه ميگويد: «به پندار خويش» ميخواهد بفهماند كه آنها براي اين كار دليلي نداشتند و بصرف تخيل پايبند بودند. براي استفاده از آنچه مال خدايان بود، تنها مردان خدمتگزار بتها مجاز بودند، نه زنها و نه ديگران.
((و از اين بيان نتيجه مى گيريم كه اين قسمت از آيه در حقيقت اشاره به چگونگى مصرف سهمى است كه براى بتها از زراعت و چهار پايان قرار مى دادند، كه شرح آن در دو آيه قبل گذشت . تفسير نمونه جلد 5 صفحه 456))
وَأَنْعَامٌ حُرِّمَتْ ظُهُورُهَا
حسن و مجاهد گويند: منظور از چارپاياني كه بر آنها سوار شدن را حرام ميدانستند، ماده شتري است كه ده شكم كره شتر ماده زاييده بود و ماده شتري كه پنج شكم زاييده بود و گوشش را شكافته بودند و شتر نري كه ده
بچه بوجود آورده بود، ميباشد. برخي گويند: مقصود شتر نري است كه بچه بچهاش قابل سواري بود. ديگر بر آن شتر سوار نميشدند. ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج8، ص: 291
((و ظاهرا همان حيواناتى بوده است كه در آيه 103 سوره مائده به عنوان سائبه و بحيره و حام شرح آن گذشت (براى اطلاع بيشتر ذيل آيه مزبور را مطالعه فرمائيد). تفسير نمونه جلد 5 صفحه 457))
((اين « انعام » همان « سائبه » ، « بحيره » و « حام » هستند كه خداى تعالى در آيه « ما جعل الله من بحيرة و لا سائبة و لا وصيلة و لا حام و لكن الذين كفروا يفترون على الله الكذب و اكثرهم لا يعقلون » آنرا نفى نموده ، و يا بعضى از آن چهار قسم است بنا بر خلافى كه در سوره مائده گذشت . ترجمه تفسير الميزان جلد 7 صفحه : 499))
وَأَنْعَامٌ لَّا يَذْكُرُونَ اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهَا افْتِرَاءً عَلَيْهِ
مجاهد گويد: برخي از چارپايان بودند كه نام خدا را بر آنها و متعلقات آنها نميبردند. ابو وائل گويد: بر آنها حج نميكردند. ضحاك گويد: در وقت سر بريدن، نام بتها بر آنها ميبرند، نه نام خدا. اين كارها را به اين دليل انجام ميدادند كه خدا به آنها دستور داده است و اين دروغ و افترا بود.
سَيَجْزِيهِم بِمَا كَانُوا يَفْتَرُونَ (138)
فولادوند: و به زعم خودشان گفتند: «اينها دامها و كشتزار[هاى] ممنوع است، كه جز كسى كه ما بخواهيم نبايد از آن بخورد، و دامهايى است كه [سوار شدن بر] پشت آنها حرام شده است. و دامهايى [داشتند] كه [هنگام ذبح] نام خدا را بر آن[ها] نمىبردند به صرف افترا بر [خدا] به زودى [خدا] آنان را به خاطر آنچه افترا مىبستند جزا مىدهد.
اكنون خداوند به نقل يكي ديگر از گفتههاي آنها پرداخته، ميفرمايد:
وَقَالُوا مَا فِي بُطُونِ هَذِهِ الْأَنْعَامِ خَالِصَةٌ لِّذُكُورِنَا وَمُحَرَّمٌ عَلَى أَزْوَاجِنَا
كافران كه قبلا درباره آنها بحث شد، ميگفتند: آنچه در شكم اين چارپايان- كه گوشت و سواري بر آنها حرام شده- ميباشد، بطور خالص، متعلق بمردان ماست و بر زنان ما حرام است. ابن عباس و شعبي و قتاده گويند: مقصود شير شتراني است كه گوششان را شكافته يا آنها را پس از زاييدن ده شكم آزاد كرده بودند. برخي گويند:
منظور جنينهاست كه اگر زنده تولد ميشد، بر زنان حرام بود و اگر مرده، تولد ميشد، زن و مرد از گوشت آن ميخوردند. خالص بودن چيزي براي كسي، اين است كه شريك نداشته باشد. مثل خالص بودن عمل براي خدا. كلمه ذكور از «ذكر» به معناي شرف است. جنس نر بنظر ايشان شريفتر از جنس ماده است. ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج8، ص: 294
((مقصود از « ما فى بطون » بچه هايى است كه در شكم بحيره و سائبه باشد، مشركين آنها را اگر زنده به دنيا مى آمدند بر مردان حلال و بر زنان حرام مى دانستند، و اگر مرده به دنيا مى آمدند هم مردان از آن مى خوردند و هم زنان . بعضى گفته اند مقصود از « ما فى بطون » شير آن حيوانات . و بعضى ديگر گفته اند: مقصود هم شير آنها و هم جنين آنان است . ترجمه تفسير الميزان جلد 7 صفحه : 499))
وَإِن يَكُن مَّيْتَةً فَهُمْ فِيهِ شُرَكَاءُ
اگر جنين، مرده تولد ميشد، زن و مرد در آن شريك بودند. سپس فرمود:
سَيَجْزِيهِمْ وَصْفَهُمْ
بتقدير «بوصفهم» كه پس از حذف باء، كلمه منصوب شده است. يعني بزودي آنها را بسبب اين وصفشان كيفر ميدهيم. برخي گويند: بتقدير «جزاء وصفهم» است. يعني: بزودي كيفر وصفشان را خواهد داد.
إِنَّهُ حَكِيمٌ عَلِيمٌ (139)
خداوند حكيم است و كيفر را طبق حكمت خويش به جلو مياندازد يا عقب. همچنين بكارهاي آنها داناست. در اين آيه، چهار عيب براي كفار شمرده است: 1- حيوانات را بدون اذن خدا سر ميبريدند 2- حيوانات را به ادعاي اينكه تذكيه شده است ميخوردند و بخدا افترا ميبستند 3- بچه شتران آزاد شده را بر زنان حرام ميدانستند 4- بچهاي كه مرده تولد ميشد بدون هيچ دليلي بر زن و مرد حلال ميدانستند.
ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج8، ص: 295
فولادوند: و گفتند: «آنچه در شكم اين دامهاست اختصاص به مردان ما دارد و بر همسران ما حرام شده است، و اگر [آن جنين] مرده باشد، همه آنان [از زن و مرد ] در آن شريكند. به زودى [خدا] توصيف آنان را سزا خواهد داد، زيرا او حكيم داناست..
تفسیر نور:
«حِجْر» به معناى منع است و «تحجير» يعنى منطقهاى را سنگچين كردن و مانع شدن از ورود ديگران براى تصاحب آن. «حِجر اسماعيل» نيز جايى است كه با ديوار سنگى جدا شده است. عقل را هم «حِجر» گويند، چون انسان را از زشتىها باز مىدارد. «هل فى ذلك قسم لِذى حِجر» <487>
در دو آيهى قبل، عقائد خرافى مشركان دربارهى سهم خدا و بتها از كشاورزى و چهارپايان مطرح بود. در اين آيه چگونگى مصرف سهم بتها بيان شده كه احدى حقّ استفاده ندارد، مگر خادمين بتها و بتكدهها.
با توجّه به اين آيه، مشركان چهار انحراف داشتند: 1- ممنوع شمردن بعضى از چهارپايان. 2- ممنوع شمردن بعضى از محصولات كشاورزى. 3- ممنوع كردن سوارى برخى از چهارپايان. 4- نبردن نام خدا به هنگام ذبح حيوانات.
قرآن، هدف آفرينش چهار پايان را سوار شدن بر آنها و مصرف از گوشت آنها مىداند: «جعل لكم الانعام لتركبوا منها و منها تأكلون» <488> و تحريم بهرهبردارى از چهارپايان را، از بدعتهاى جاهلى مىشمرد كه در آيه 103 سورهى مائده نيز بيان شده است.
اسلام، آيين جامعى است كه حتّى انحراف در بهرهگيرى از حيوانات را هم تحمّل نمىكند. وقتى قرآن، از بىمصرف ماندن حيوان وتحريم سوارشدن بر آن نكوهش مىكند، به طريق اولى از بىمصرف ماندن انسانها، منابع، سرمايهها واستعدادها بيشتر نكوهش مىكند.
1- احكام دين بايد منسوب به خدا باشد، نه بر پايهى گمان، خيال، قياس و استحسان. «قالوا... بزعمهم... افتراءً عليه»
2- مبارزه با خرافات، يكى از وظايف اصلى پيامبران است. «افتراء عليه سيجزيهم»
3- تحريم حلالها و تحليل حرامها، افترا بر خداست. «هذه انعام و حرث حجر... افتراء»
4- بدعتگذاران، در انتظار كيفر قوانين موهوم خود باشند. «سيجزيهم»
آشنايى با خرافات دوران جاهليّت، انسان را با زحمات رسول خدا براى هدايت آنان آشنا ساخته، روح قدرشناسى را در انسان، زنده و شكوفا مىكند.
1- تبعيض بىجا ميان زن و مرد، عملى جاهلى و مطرود است. «خالصة لذكورنا و محرّم على ازواجنا»
2- در جاهليّت، تحقير زن تا آن حد بود كه در برخى موارد از حيوان سالم بهرهاى نداشت و فقط در گوشت حيوان مرده شريك بود. «شركاء»
3- جزا و كيفر الهى، بر اساس علم و حكمت اوست. «سيجزيهم ... حكيم عليم»
الجدول:
[سورة الانعام(6) :
وَقالُوا هذِهِ أَنْعامٌ وَحَرْثٌ حِجْرٌ لا يَطْعَمُها إِلاَّ مَنْ نَشاءُ بِزَعْمِهِمْ وَأَنْعامٌ حُرِّمَتْ ظُهُورُها وَأَنْعامٌ لا يَذْكُرُونَ اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهَا افْتِراءً عَلَيْهِ سَيَجْزِيهِمْ بِما كانُوا يَفْتَرُونَ (138)
الإعراب:
(الواو) استئنافية (قالوا) فعل ماض مبني على الضم.... والواو فاعل (ها) حرف للتنبيه (ذه) اسم إشارة مبني في محلّ رفع مبتدأ (أنعام) خبر مرفوع (حرث) معطوف على أنعام بالواو مرفوع (حجر) نعت لحرث مرفوع، (لا) نافية (يطعم) مضارع مرفوع و (ها) ضمير مفعول به (إلا) أداة حصر (من) اسم موصول مبني في محلّ رفع فاعل (نشاء) مضارع مرفوع ... والفاعل ضمير مستتر تقديره نحن (بزعم) جار ومجرور متعلق بمحذوف حال من الفاعل في الفعل قالوا أي متلبسين بزعمهم و (هم) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (أنعام) خبر لمبتدأ محذوف تقديره هي (حرّمت) فعل ماض مبني للمجهول ...
و (التاء) للتأنيث (ظهور) نائب الفاعل مرفوع و (ها) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (أنعام) مثل الأخير (لا) نافية (يذكرون) مضارع مرفوع ... والواو فاعل (اسم) مفعول به منصوب (الله) لفظ الجلالة مضاف إليه مجرور (على) حرف جر و (ها) ضمير في محلّ جر متعلق ب (يذكرون) ، (افتراء) مفعول لأجله منصوب عامله فعل القول (عليه) مثل عليها متعلق بافتراء (السين) حرف استقبال (يجزي) مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمة المقدرة على الياء و (هم) ضمير مفعول به، والفاعل هو، (الباء) حرف جر للسببية (ما) حرف مصدري (كانوا) فعل ماض ناقص- ناسخ- مبني على الضم ... والواو ضمير اسم كان (يفترون) مثل يذكرون.
وَقالُوا ما فِي بُطُونِ هذِهِ الْأَنْعامِ خالِصَةٌ لِذُكُورِنا وَمُحَرَّمٌ عَلى أَزْواجِنا وَإِنْ يَكُنْ مَيْتَةً فَهُمْ فِيهِ شُرَكاءُ سَيَجْزِيهِمْ وَصْفَهُمْ إِنَّهُ حَكِيمٌ عَلِيمٌ (139)
(139) (الواو) عاطفة (قالوا) مثل الأول (ما) اسم موصول مبني في محلّ رفع مبتدأ (في بطون) جار ومجرور متعلق بمحذوف صلة ما (ها) للتنبيه (ذه) اسم إشارة مضاف إليه (الأنعام) بدل من ذه أو عطف بيان مجرور (خالصة) خبر المبتدأ ما (لذكور) جار ومجرور متعلق بخالصة و (نا) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (محرم) معطوف على خالصة مرفوع (على أزواج) جار ومجرور متعلق بمحرم و (نا) مضاف إليه (الواو) عاطفة (إن) حرف شرط جازم (يكن) مضارع ناقص- ناسخ- مجزوم فعل الشرط، واسمه ضمير مستتر تقديره هو يعود على (ما) باعتبار لفظه، ميتة) خبر يكون منصوب (الفاء) رابطة لجواب الشرط و (هم) ضمير منفصل مبني في محلّ رفع مبتدأ (في) حرف جر و (الهاء) ضمير في محلّ جر متعلق ب (شركاء) وهو خبر مرفوع (سيجزيهم) مثل الأول (وصف) مفعول به منصوب على حذف مضاف أي جزاء وصفهم و (هم) ضمير مضاف إليه (إنّ) حرف مشبه بالفعل- ناسخ- و (الهاء) ضمير في محلّ نصب اسم إن (حكيم) خبر إن مرفوع (عليم) خبر ثان مرفوع.