نگرشى  بر  واژه های  آیات52-53سوره  انعام  :

شأن نزول

  در داستان فرود نخستين آيه مورد بحث از «عبداللَّه بن مسعود» آورده‏اند كه: روزى گروهى از سركردگان قريش بر پيامبر گرامى گذشتند كه گروهى از ياران آن حضرت، همچون: «بلال»، «عمّار»، «خبّاب»، «صهيب» و... بر گرد وجود خورشيد جهان افروز رسالت گردآمده و به پيام خدا گوش جان سپرده بودند.

شرك گرايان مغرور و گستاخ با ديدن آن چهره‏هاى حق طلب كه از ارزشهاى مادّى بهره‏اى نداشتند نعره برآوردند كه هان اى محمد! آيا به اينان دل خوش داشته‏اى؟! و خدايت به اينان منّت نهاده ونعمت گران به آنان ارزانى داشته است؟

آيا انتظار دارى كه ما در كنار اينان قرار گيريم و پيرو اينان گرديم؟

بيا واين تهيدستان ومحرومانِ از ثروت و قدرت را از خود بران، در آن صورت ممكن است ما پيروىِ از راه و رسم و دين و آيين تو را بپذيريم. درست در اين شرايط بود كه اين آيه شريفه بر قلب مصفاى پيامبر حريّت و برابرى فرود آمد كه:

و لا تطرد الّذين يد عون ربّهم....(117)

و نيز از «سلمان» و «خبّاب» آورده‏اند كه اين آيه، درباره ما و دوستانمان فرودآمد، چرا كه روزى پاره‏اى ار عناصر نژاد پرست همچون «اقرع تميمى» و... نزد پيامبر آمدند و با ديدن ما و چهره‏هايى چون «بلال» و «عمار» و... به تحقير مان پرداخته و گفتند: اى پيامبر خدا! بسيار بجاست كه اين عناصر محروم از ثروت و قدرت و لباس فاخر را از حلقه ياران خويش برانى؛ واقعيت اين است كه نشستن در كنار اينان، در برابر چشم گروههاى عرب براى ماگران است پيشنهاد ما اين است كه محفل و فرصت ما را از اينان جداكنى.

پيامبر گرامى براى هدايت آنان بر آن شد كه با اين خواسته آنان موافقت كند(118) بدان اميد كه با تربيت و سازندگى فكرى و فرهنگى و عقيدتى واخلاقى آنان و زدودن خرافات و اوهام و تعصبات و نژاد پرستى و پول پرستى از افكار، راه را براى ساختن دنياى نو و جامعه نمونه بگشايد(119). آنان سند ونوشته‏اى در اين مورد خواستند و آنگاه بود كه فرشته وحى فرود آمد و اين آيه را آورد كه: و لا تطرد الّذين يدعون ربهم بالغدوة والعشىِ يريدون وجهه ...

پيامبر گرامى در حالى كه اين آيه شريفه را تلاوت مى‏كردكه كتب ربكم على نفسه الرّحمه(120) پيشنهاد آنان را ردكرد و به ما نزديك شد و بسان گذشته هماره آيات خدا را بر ما تلاوت مى‏كرد و ما برگرد خورشيد و جود او حلقه مى‏زديم و نور مى‏گرفتيم تا آيه ديگرى فرود آمد كه: و اصبر نفسك مع الّذين يدعون ربّهم...(121)

پس از فرود اين آيه؛ ديگر آن حضرت بدون فاصله‏اى با ما مى‏نشست و به هنگام پايان مجلس، نخست ما بر مى‏خاستيم و آنگاه او ما را ترك مى‏كرد و مى‏فرمود:

خداى را ستايش مى‏كنم كه به من فرمان داد كه با مردم حق‏جو و حق طلب همراه و همگام باشم...

اعراب

فَتَطْرُدَهُمْ: اين فعل در جواب نفي است و به همين جهت منصوب شده است.

فتكون: نصب اين فعل بخاطر اين است كه در جواب نهي واقع شده است.

اكنون خداوند پيامبر خود را از اينكه مشركين را اجابت و مؤمنين را طرد كند، نهي كرده، ميفرمايد:

وَ لا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ:

آنان كه خدا را صبح و شام ميخوانند و هدفشان پاداش اوست و خدا را با هيچ چيز برابر نميكنند، طرد نكن. برخي از مفسران گويند: منظور از دعا، در اين آيه نماز صبح و عصر است.

برخي گفته‌اند منظور نمازهايي است كه در دو طرف روز خوانده ميشود. يا اينكه نمازهاي پنجگانه است.

زجاج مي‌گويد: خداوند متعال در اين آيه، در باره آنها گواهي داده است كه داراي حسن نيت و اخلاص هستند و راهي را مي‌جويند كه خداوند آنها را به آن امر كرده است. پس مقصود از وجه خدا، جهت و راه خداست.

((نظر راغب اصفهانى در مورد معناى « وجه » در: « وجه الله » ، « وجه ربك » وامثال آن .

« يريدون وجهه » راغب در مفردات خود مى گويد: « وجه » در اصل لغت به معناى عضوى از اعضاى بدن يعنى صورت است ، و در آيه : « فاغسلوا وجوهكم و ايديكم » و آيه « و تغشى وجوههم النار» به همين معنا است ، و چون صورت اولين و عمده ترين عضوى است كه از انسان به چشم مى خورد بهمين مناسبت قسمت خارجى هر چيز را هم كه مشرف به بيننده است وجه (روى ) آن چيز گويند، مثلا گفته مى شود: « وجه النهار: يعنى ابتداى روز» و در بسيارى از آيات قرآنى ذات هم به « وجه » تعبير شده است .

از آن جمله فرموده : « و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام » چون بعضى ها گفته اند كه مراد از « وجه » در اين آيه « ذات » است ، البته بعضى ها هم گفته اند كه مراد از آن « توجه به سوى خدا است به عمل صالح » ، همچنانكه در آيه « فاينما تولوا فثم وجه الله » و آيه « كل شى ء هالك الا وجهه » و آيه « يريدون وجه الله » و آيه « انما نطعمكم لوجه الله » هم ، بعضى ها گفته اند كه مراد از همه آنها، ذات است و معنايش اين است كه هر چيزى از بين رفتنى است ، مگر ذات خدا و همچنين آن آيات ديگر.

اين قول را نزد ابى عبد الله بن الرضا ذكر كردند، وى گفت : سبحان الله چه حرف بزرگى است كه زده اند، مراد از وجه در اين آيات نحوه و وجهى است كه عبادت و عمل با آن وجه انجام مى شود، و معناى آيه اولى اين است كه : هر عملى كه بندگان خدا انجام مى دهند، از بين رفتنى است ، مگر عملى كه در آن ، خدا منظور بوده باشد. و به همين معنا است آن آيات ديگر.ترجمه تفسير الميزان جلد 7 صفحه : 143))

((مراد از « وجه الله » ذات خدا نيست ، بلكه هر چيزى كه به خدا انتساب دارد و نيز آنچه كه بنده از خداى خود انتظار دارد، وجه خدا مى باشد.

مؤ لف : اما اينكه گفت : وجه به مناسبتى كه بين صورت و سطح برونى هر چيز هست به طور مجاز بر همان سطح برونى هر چيز هم اطلاق مى شود، حرف صحيحى است ، زيرا كه ما خود نيز از اينگونه تطورات در الفاظ و معانيشان مى بينيم ، ليكن اينكه گفت : در آيات فوق مقصود از « وجه » ، ذات است ، مخالف با تحقيق است ، براى اينكه ذات چيزى براى چيز ديگرى هيچوقت جلوه و ظهور نمى كند، تنها و تنها ظاهر و سطح برونى و اسماء و صفات است كه براى موجود ديگرى جلوه مى كند، و معرفت اين موجود، تنها متعلق به همان ظواهر موجود، مرئى مى شود نه بذات آن ، البته از همين ظواهر پى به ذاتش هم برده مى شود و ليكن چنين هم نيست كه بتوان مستقيما با ذات چيزى تماس ‍ گرفت ، آرى ما با حواس خود از موجودات خارج ، ابتدا تنها همان صفات و اشكال و خطوط و الوان و ساير كيفيتها را درك مى كنيم ، نه جوهر و ذات آنها را، آنگاه از آن صفات و الوان پى به ذات آنها مى بريم ، و به خود مى گوييم لابد ذاتى و جوهرى دارد كه اين عوارض بر آن عارض ‍ مى شوند، براى اينكه اين عوارض ، ذاتى را لازم دارد كه بر آن عارض ‍ شود، و آن ذات اين عوارض را حفظ نمايد.

پس اينكه مى گوييم : « ذات زيد» در حقيقت معنايش حقيقتى است كه نسبت آن به اوصاف و خواص زيد، مثل نسبت ما است به اوصاف و خواص ما، پس درك ذات ، دركى است فكرى كه جز با استدلال و قياس فكرى مورد علم و معرفت قرار نمى گيرد و وقتى ممكن نبود كه ذات اشياء، متعلق علم ما قرار گيرند و تنها راه معرفت به ذوات استدلال به اوصاف و آثار بود، پس به ذات خداى تعالى نيز نمى توانيم پى ببريم ، بلكه اين دليل در باره خداى تعالى روشنتر است ، براى اينكه به طور كلى علم و معرفت يك نوع تحديد فكرى است ، و ذات مقدس خداى تعالى بى حد و نهايت است و قابل تحديد نمى باشد، چنانكه خودش فرمود: « و عنت الوجوه للحى القيوم » و نيز فرموده : « و لا يحيطون به علما» .

و ليكن از آنجايى كه وجه (روى ) هر چيز همان قسمتى است كه ديگران با آن مواجه مى شوند، از اين جهت مى توان گفت : از هر چيزى آن قسمتى كه به آن اشاره مى شود نيز وجه آن چيز است ،ترجمه تفسير الميزان جلد 7 صفحه : 144

زيرا همانطورى كه روى آدمى هر اشاره اى را تحديد نموده به خود منتهى مى سازد، همچنين از هر چيزى آن جهتى كه اشاره ديگران را به خود منتهى مى كند وجه آن چيز خواهد بود، و به اين اعتبار مى توان گفت كه : اعمال صالح وجه خداى تعالى است ، همچنانكه كارهاى زشت وجه شيطان است . و اين اعتبار يكى از اعتباراتى است كه ممكن است آيات امثال : « يريدون وجه الله » و « انما نطعمكم لوجه الله » و غير آن را بر آن منطبق ساخت . چنانكه صفاتى را كه خداى تعالى به آن صفات با بندگان خود رو برو مى شود، نظير رحمت ، خلق ، رزق و هدايت و امثال آن از صفات فعليه ، بلكه صفات ذاتيهاى را هم كه به وسيله آن مخلوقات خداى خود را تا حدى مى شناسند، مانند علم و قدرت ، مى توان وجه خدا دانست ، براى اينكه خداى تعالى به وسيله همين صفات ، با مخلوقات خود روبرو مى شود و مخلوقات نيز به وسيله آن به جانب خداوند خود رو مى كنند. همچنانكه آيه « و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام » نيز تا اندازهاى اشاره و يا دلالت بر اين معنا دارد، زيرا از ظاهر آن استفاده مى شود كه كلمه « ذو الجلال و الاكرام » صفت است براى « وجه » نه براى « رب » دقت بفرمائيد .

و از اين روى وقتى صحيح باشد بگوييم ناحيه خدا جهت و وجه او است ، صحيح خواهد بود كه به طور كلى بگوييم هر چيزى كه منسوب به او است و به هر نوعى از نسبت به وى انتساب دارد، از اسماء و صفاتش ‍ گرفته تا اديان و اعمال صالح بندگان و همچنين مقربين درگاهش ، از انبيا و ملائكه و شهدا و مؤ منينى كه مشمول مغفرتش شده باشند همه و همه وجه خدايند.

و به اين بيان اولا، معنى آيات زير به خوبى روشن مى شود: « و ما عند الله باق » و « من عنده لا يستكبرون عن عبادته » و « ان الذين عند ربك لا يستكبرون عن عبادته و يسبحونه و و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون » و « و ان من شى ء الا عندنا خزائنه » .ترجمه تفسير الميزان جلد 7 صفحه : 145

اين آيات به ضميمه آيه اولى دلالت دارند بر اينكه اين امور، تا خدا خدائى كند باقى خواهند بود، و نابودى و هلاك برايشان نيست . و وقتى آيه « كل شى ء هالك الا وجهه » را هم ضميمه اين آيات كنيم ، نتيجه مى دهد كه همه آن امور وجه خداى سبحانند، و به عبارت ديگر، همه آنها در جهت خداوند قرار داشته و از گزند حوادث و از نابودى مصونند.

و ثانيا: چيزهائى كه بنده ، از خداى خود انتظار دارد نيز وجه خدا است ، مانند فضل و رحمت و رضوان ، زيرا خداى تعالى از طرفى مى فرمايد: « يبتغون فضلا من ربهم و رضوانا» و نيز مى فرمايد: « ابتغاء رحمة من ربك » و نيز مى فرمايد: « و ابتغوا اليه الوسيلة » و از طرفى همه اينها را « وجه » خداى ناميده و مى فرمايد: « الا ابتغاء وجه الله » .))

ما عَلَيْكَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْ‌ءٍ وَ ما مِنْ حِسابِكَ عَلَيْهِمْ مِنْ شَيْ‌ءٍ:

نه حساب مشركين بر تو و نه حساب تو بر مشركين است. حساب همه با خداست كه دوستان را پاداش و دشمنان را كيفر مي‌دهد.

اين معني بنا بروايت عطا از ابن عباس است وي ضمير را به مشركين برگردانده است. اما بيشتر مفسران قرآن كريم معتقدند كه منظور همانهايي است كه خدا را بامداد و شامگاه ميخوانند و در باره آن دو وجه گفته‌اند:

1- حسن و ابن عباس (در روايت ديگر) گويند: يعني عمل و حساب عمل ايشان بر تو نيست. نظير آن در داستان نوح آمده است «إِنْ حِسابُهُمْ إِلَّا عَلي رَبِّي لَوْ تَشْعُرُونَ» (شعراء 113: حساب اين نيازمندان با ايمان كه شما آنها را اراذل ميخوانيد، اگر بدانيد با خداي من است) علت اين است كه مشركين، مردم با ايمان را بر اثر فقر و تهيدستي خوار مي‌شمردند و پيامبر بدلش خطور كرد كه مشركين را بر آنها مقدم شمارد بدين جهت باو گفته شد: حساب آنها بر تو نيست و عمل آنها اسباب ننگ و عار تو نخواهد بود كه آنها را طرد كني. بدنبال اين جمله فرمود: نه تنها حساب ايشان بر تو نيست، بلكه حساب تو هم بر ايشان نيست. تا هم كلام با تاكيد بيشتري ادا شده باشد و هم دو قسمت آن را هم مطابقت داشته باشد.

2- مقصود اين است كه حساب رزق آنها بر تو نيست كه آنها را رنجيده و طرد كني. يعني نه رزق آنها بر تست و نه رزق تو بر آنها. خداوند است كه تو و آنها را روزي مي‌دهد. پس بگذار بتو نزديك باشند و آنها را از خود دور مكن.

فَتَطْرُدَهُمْ فَتَكُونَ مِنَ الظَّالِمِينَ:

اگر آنها را طرد كني، از ستمكاران هستي. ابن عباس گويد: يعني به خود ضرر مي‌زني.

ابن انباري گويد: اين آيه، پيامبر را از اينكه در صف ظالمان قرار گيرد، سخت ترسانيد، زيرا بدلش خطور كرده بود كه رؤساء و پولداران را بر طبقه مستمند مقدم بدارد. البته منظور او اين بود كه با رام شدن آنها در برابر اسلام، قوم و بستگان و تابعان آنها نيز اسلام خواهند آورد. پس نيت او خير بود. هرگز قصد نداشت كه با اين كار خود مستمندان را خوار كند و مورد اهانت قرار دهد. اما خداوند به او اعلام كرد كه حتي همين كار هم جايز نيست.

فولادوند: و كسانى را كه پروردگار خود را بامدادان و شامگاهان مى‌خوانند -در حالى كه خشنودى او را مى‌خواهند- مران. از حساب آنان چيزى بر عهده تو نيست، و از حساب تو [نيز] چيزى بر عهده آنان نيست، تا ايشان را برانى و از ستمكاران باشى. (52)

اكنون به اين نكته اشاره مي‌كند كه: خداوند فقرا را به اغنيا و اغنيا را بفقرا آزمايش مي‌كند. مي‌فرمايد:

وَ كَذلِكَ فَتَنَّا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لِيَقُولُوا أَ هؤُلاءِ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنْ بَيْنِنا.

اين لام براي عاقبت است. يعني: همانطوري كه پيش از تو غني را به فقير و شريف را به بينوا آزموده‌ايم، اكنون نيز رؤساي قريش را به اين آزاد شدگان و بردگان مي‌آزماييم. وقتي اشراف ملاحظه مي‌كند كه يك پا برهنه عريان پيش از ايشان ايمان آورده، دچار كبر و غرور ميشوند و از پذيرش اسلامي كه طرفداران آن توده فقير است، عار دارند! بديهي است كه خداوند از حال مردم و باطن آنها خبر دارد و محتاج آزمايش نيست، بنا بر اين رفتار او با اينان همچون رفتار آزمايشگري است كه مي‌خواهد به حال و باطن كسي آگاهي پيدا كند. منظور خداوند از آزمايش ايشان اين است كه در عاقبت كار بيدار شوند و بخود آيند و صبر كنند و سپاسگزار خداوند شوند، اما بالعكس صداي اعتراضشان بلند شده، مي‌گويند: اينها كيستند كه خداوند آنها را از ميان ما برگزيده و بر آنها منت گذاشته و آنها را در فضيلت، بر ما مقدم شمرده است؟! در حقيقت ميخواهند منكر فضيلت و برتري و پيش قدم بودن آنان در راه حق بشوند! ابو علي جبائي گويد: منظور اين است كه ما تكليف را بر اشراف گردنكش عرب دشوار كرديم، زيرا به آنها امر كرده‌ايم كه ايمان بياورند و در برابر اين مستمندان برهنه و گرسنه، تعظيم و احترام كنند بخاطر آنكه آنها در ايمان حق مقدم دارند، بديهي است كه اين امر براي آنها شاق و دشوار بود. همين امر شاق را نسبت به آنها فتنه ناميده است. عاقبت اين امر اين شد كه آنها واقعاً از يكديگر بپرسند كه آيا اينها هستند كه خداوند بوسيله ايمان بر آنها منت گذاشته است؟ علت اين پرسش اين بود كه مي‌ديدند پيامبر خدا اينها را مقدم مي‌دارد و براي ايشان ارزش و احترام بيشتري قائل است. ميخواستند دليل كار پيامبر را بدست آورند و خود را راضي سازند. بنا بر اين هدف از آزمايش اين نبود كه آنها منكر فضيلت مؤمنين و منت خداوند بر آنها بشوند. اين كار كفر است و خداوند كفر كسي را نميخواهد و نمي‌پسندد. ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‌8، ص: 105

وانگهي اگر خدا اين آزمايش را انجام مي‌داد كه آنها كافر شوند، كفر آنها بخاطر اطاعت امر خدا و انجام خواست او صورت مي‌گرفت و آنها گنهكار نبودند، در حالي كه خلاف اين مطلب ثابت شده است.

أَ لَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِالشَّاكِرِينَ.

اين استفهام براي تقرير و اثبات موضوع است.

يعني خداوند به حال سپاسگزاران داناتر است. چنان كه جرير گويد:

الستم خير من ركب المطايا و اندي العالمين بطون راح

يعني: شما بهترين سواران روزگار و گشاده دست‌ترين مردم جهان هستيد.

اين آيه دليل است بر آنكه مؤمن فقير و ضعيف، از مؤمن ثروتمند مقامش برتر و احترامش بيشتر است. علي ع فرمود:

«من اتي غنياً فتواضع لغنائه ذهب ثلثا دينه»

يعني: هر كس ثروتمندي را بخاطر ثروتش تعظيم كند، دو ثلث دينش از بين مي‌رود.

ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‌8، ص: 106

فولادوند: و بدين گونه ما برخى از آنان را به برخى ديگر آزموديم، تا بگويند: «آيا اينانند كه از ميان ما، خدا بر ايشان منّت نهاده است؟» آيا خدا به [حال‌] سپاسگزاران داناتر نيست؟(53)

تفسیر نور:

منظور از خواندن خدا در صبح و شب، ممكن است نمازهاى روزانه باشد. <350>

1- حفظ نيروهاى مخلص و فقير و مجاهد، مهم‏تر از جذب سرمايه‏داران كافر است. «لا تطرد»

2- هدف، وسيله را توجيه نمى‏كند. براى جذب سران كفر، نبايد به مسلمانان موجود اهانت كرد. «لا تطرد»

3- اسلام، مكتب مبارزه با تبعيض، نژاد پرستى، امتياز طلبى و باج خواهى است. (با توجّه به شأن نزول)

4- اغلب طرفداران انبيا، پابرهنگان بوده‏اند. (با توجّه به شأن نزول)

5 - بهانه گيران، اگر از رهبر و مكتب نتوانند عيب بگيرند، از پيروان و وضع اقتصادى آنان عيب‏جويى مى‏كنند. (با توجّه به شأن نزول)

6- هيچ امتيازى با «ايمان» برابرى نمى‏كند. «يريدون وجهه»

7- ميزان، حال فعلى اشخاص است. اگر مؤمنان فقير، خلاف قبلى داشته باشند، حسابشان با خداست. «ما عليك من حسابهم من شى‏ء»

8 - حساب همه با خداست، حتّى رسول اكرم نيز مسئول انتخاب وعمل ديگران نيست، «ما عليك من حسابهم من شى‏ء» و خود نيز حساب و كتاب دارد. «و ما من حسابك عليهم من شى‏ء»

9- طرد پابرهنگان و محرومان مخلص، ظلم است. «فتكون من الظالمين»

بارها قرآن، بلند پروازى و پر توقّعى سرمايه‏داران را مطرح و محكوم كرده است. آنان توقّع داشتند وحى و قرآن بر آنان نازل شود، از جمله: «أءُلقى الذّكر عليه من بيننا» <351> آيا در ميان ما وحى بر او نازل شد؟! «لولا نُزّل هذا القرآن على رجل من القريتين عظيم» <352> چرا وحى بر مرد بزرگى از آن دو قريه نازل نشد؟!

مؤمن واقعى، شاكر نعمت ايمان است. شخصى نزد امام كاظم عليه السلام از فقر خود شكايت كرد. حضرت فرمود: غنى‏ترين افراد به نظر تو كيست؟ گفت: هارون الرشيد. پرسيد: آيا حاضرى ايمان خود را بدهى و ثروت او را بگيرى؟ گفت: نه. فرمود: پس تو غنى‏ترى، چون چيزى دارى كه حاضر به مبادله با ثروت او نيستى. <353>

1- تفاوت‏هاى اجتماعى، گاهى وسيله‏ى آزمايش و شكوفا شدن خصلت‏ها و رشد آنهاست. اغنيا، با فقرا آزمايش مى‏شوند. «فَتنّا بعضهم ببعض»

2- اغنيا، فقرا را تحقير مى‏كنند و خود را ارزشمند مى‏پندارند. «أهولاء...من‏بيننا»

3- فقراى با ايمان، برگزيدگان خدايند. «مَنَّ اللّه عليهم»

4- پاسخ توهين‏هاى كافران، با نوازش و مهر الهى به مؤمنان داده مى‏شود. «أهؤلاء... أعلم بالشاكرين»

5 - منّت الهى بر فقيران، نتيجه‏ى شكر آنان است. «مَنَّ اللّه... بالشّاكرين»

6- خداوند طبق حكمتش عمل مى‏كند، نه توقّع مردم. «أليس اللّه بأعلم بالشّاكرين»

7- انبيا، نمونه بارز شاكرين هستند. «بالشّاكرين» (فقرايى هم كه هدايت انبيا را پذيرفته‏اند، شاكر نعمت هدايت هستند.) «اعلم بالشّاكرين»

الجدول:

[سورة الانعام(6) :

وَلا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ ما عَلَيْكَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ وَما مِنْ حِسابِكَ عَلَيْهِمْ مِنْ شَيْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَكُونَ مِنَ الظَّالِمِينَ (52)

الإعراب:

(الواو) عاطفة (لا) ناهية جازمة (تطرد) مضارع مجزوم، وحرّك بالكسر لالتقاء الساكنين (الذين) اسم موصول مبني في محلّ نصب مفعول به (يدعون) مضارع مرفوع.. والواو فاعل (ربهم) مفعول به منصوب ومضاف إليه (بالغداة) جارّ ومجرور متعلق ب (يدعون) (العشي) معطوف على الغداة بالواو مجرور مثله (يريدون) مثل يدعون (وجه) مفعول به منصوب و (الهاء) ضمير مضاف إليه (ما) نافية (على) حرف جر و (الكاف) ضمير في محلّ جر متعلق بمحذوف خبر مقدم (من حساب) جار ومجرور متعلق بحال من شيء و (هم) ضمير مضاف إليه (من) حرف جر زائد (شيء) مجرور لفظا مرفوع محلا مبتدأ مؤخر (الواو) عاطفة (ما من حسابك ... شيء) مثل نظيرتها ، (الفاء) فاء السببية (تطرد) مضارع منصوب بأن مضمرة بعد الفاء و (هم) ضمير مفعول به، والفاعل ضمير مستتر تقديره أنت (الفاء) عاطفة (تكون) مضارع ناقص منصوب معطوف على (تطرد) ، واسمه ضمير مستتر تقديره أنت (من الظالمين) جار ومجرور متعلق بخبر تكون، وعلامة الجر الياء.

وَكَذلِكَ فَتَنَّا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لِيَقُولُوا أَهؤُلاءِ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنْ بَيْنِنا أَلَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِالشَّاكِرِينَ (53)

الإعراب:

(الواو) استئنافية (الكاف) حرف جر وتشبيه [1] ، (ذا) اسم إشارة مبني في محلّ جر متعلق بمحذوف مفعول مطلق عامله فتنا أي وفتونا كذلك فتنا بعضهم و (اللام) للبعد و (الكاف) للخطاب (فتنّا) فعل ماض.. (ونا) فاعل (بعض) مفعول به منصوب و (هم) ضمير مضاف إليه (ببعض) جار ومجرور متعلق بحال من بعضهم (اللام) لام العاقبة أو للتعليل (يقولوا) مضارع بأن مضمرة بعد اللام وعلامة النصب حذف النون ... والواو فاعل. (الهمزة) للاستفهام للاستخفاف (ها) حرف تنبيه (أولاء) اسم إشارة مبني في محلّ رفع مبتدأ (منّ) فعل ماض (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (على) حرف جر و (هم) ضمير في محلّ جر متعلق ب (منّ) ، (من بين) جار ومجرور متعلق ب (منّ) ، و (نا) ضمير مضاف إليه (الهمزة) للاستفهام (ليس) فعل ماض ناقص جامد (الله) لفظ الجلالة اسم ليس مرفوع (الباء) حرف جر زائد (أعلم) مجرور لفظا منصوب محلا خبر ليس (بالشاكرين) جارّ ومجرور متعلق ب (أعلم) ، وعلامة الجر الياء.