نگرشى  بر  واژه های  آیات42-45سوره  انعام  :

باساء: اين كلمه از «باس» يعني خوف و ترس.

ضراء: اين كلمه از «ضرّ» يعني زيان.

تضرع: اظهار خواري

 مبلس: كسي كه دچار حسرت شديد است. فراء گويد: يعني كسي كه دليلي ندارد و بيچاره شده است.

دابر: پشت سر و دنباله. بازماندگان.

برخي گفته‌اند: دابر يعني آخر.

اعراب

لولا: براي ترغيب است.ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‌8، ص: 88

وَ لكِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ: عطف است بر جمله «فَلَوْ لا إِذْ جاءَهُمْ بَأْسُنا تَضَرَّعُوا» زيرا از اين جمله بر مي‌آيد كه آنها تضرع نكرده‌اند.

بغتة: حال. يعني: «اخذناهم مباغتين»

((« باءساء» و « بؤ س » و « باءس » هر سه به معناى شدت گرفتارى است ، الا اينكه « بؤ س » بيشتر در جنگ و امثال آن استعمال مى شود، و « باءس » و « باءساء» بيشتر در غير جنگ ، از قبيل فقر و قحطى و امثال آن به كار مى رود. و ضر و ضراء به معناى بد حالى است ، چه بد حالى روحى ، مانند اندوه و نادانى ، يا بد حالى جسمى ، مانند مرض و نقصهاى بدنى ، و يا بد حاليهاى خارجى ، مانند سقوط از رياست و جاه و از بين رفتن مال و امثال آن

شايد مقصود از اينكه هم باءساء را ذكر كرد و هم ضراء را اين بوده كه دلالت كند بر شدايدى كه در خارج واقع شده ، نظير قحطى و سيل و زلزله ، و همچنين خوف و فقر و بد حالى مردم .

ابتلاء امم قبل از امت اسلام به « باءساء» و « ضراء» ، تا شايد در برابر خدا سرفرود آورند.

و « ضراعة » به معناى ذلت و خوارى و « تضرع » به معناى تذلل است و مراد از آن در اينجا ذليل شدن در برابر خداى سبحان است به اين منظور كه شايد گرفتاريها را رفع نمايد.

در اين آيه و چهار آيه بعديش خداى سبحان براى پيغمبر گراميش رفتار خود را با اممى كه قبل از وى مى زيسته اند، ذكر مى كند و بيان مى فرمايد كه آن امم ، بعد از ديدن معجزات ، چه عكس العملى از خود نشان مى دادند، و حاصل مضمون آن اين است كه : خداى تعالى انبيائى در آن امم مبعوث نمود، و هر كدام از آنان ، امت خود را به توحيد خداى سبحان و تضرع در درگاه او و به توبه خالص متذكر مى ساختند، و خدا امتهاى نامبرده را تا آنجا كه پاى جبر در كار نيايد و مجبور به تضرع و التماس و اظهار مسكنت نشوند به انواع شدتها و محنتها امتحان مى نمود، و به اقسام باساء و ضراء مبتلا مى كرد، تا شايد كه با حسن اختيار به درگاه خدا سر فرود آورده و دلهايشان نرم شده ، از خوردن فريب جلوه هاى شيطانى و از اتكاى به اسباب ظاهرى اعراض نمايند. ولى زحمات انبياء به جائى نرسيد و امتها در برابر پروردگار سر فرود نياوردند، بلكه اشتغال به مال دنيا، دلهايشان را سنگين نمود، و شيطان هم عمل زشتشان را در نظرشان جلوه داده و ياد خداى را از دلهايشان برد.

وقتى كارشان به اينجا رسيد خداى تعالى هم درهاى همه نعمتها را به رويشان گشود و چنان به انواع نعمتها متنعمشان كرد كه از شدت خوشحالى به آنچه كه از نعمتها در اختيار داشتند مغرور شده و خود را از احتياج به پروردگار متعال بى نياز و مستقل دانستند،ترجمه تفسير الميزان جلد 7 صفحه : 127

آنوقت بود كه به طور ناگهانى و از جائى كه احتمالش را نمى دادند، عذاب را بر آنان نازل كرد، يك وقت به خود آمدند كه ديگر كار از كار گذشته و اميدى به نجات برايشان نمانده بود و به چشم خود ديدند كه چگونه از جميع وسائل زندگى ساقط مى شوند « فقطع دابر القوم الذين ظلموا و الحمد لله رب العالمين » .

اين همان سنت استدراج و مكرى است كه خداى تعالى آن را در آيه « و الذين كذبوا بآياتنا سنستدرجهم من حيث لا يعلمون و املى لهم ان كيدى متين » خلاصه كرده است .))

اكنون خداوند، حال امتهاي گذشته و رفتار آنها را نسبت به پيامبران، بيان ميكند و نشان مي‌دهد كه رفتار كفار مكه هم مثل رفتار آنهاست. مي‌فرمايد:

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا إِلي أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَأَخَذْناهُمْ بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ

پيش از تو پيامبراني بسوي امتها فرستاديم. آنها مخالفت كردند و ما آنها را دچار فقر و سختي و بيماري كرديم. شايد به تضرع و استغاثه در آيند.

زجاج گويد: «لعل» براي اميدواري است. اما اميدواري در مورد خداوند مفهومي ندارد. منظور اين است كه ما براي آنها فقر و بيماري فرستاديم. تا اميدي كه بندگان ما به تضرع و استغاثه آنها داشتند، تحقق پيدا كند. در داستان فرعون به موسي و هارون مي‌گويد: «لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشي» (طه 44) يعني شما اميدواريد كه فرعون ايمان بياورد. برويد و او را نصيحت كنيد. خداوند به حال او عالم است.

بهر حال خداوند متعال سرگذشت امتهاي گذشته را كه دچار سنگدلي و انحراف شده بودند يا براي پيامبر خود شرح ميدهد. مي‌گويد: كار آنها بجايي رسيده بود كه آنها را دچار كيفر و سختي كرديم تا بخود بيايند و در برابر امر خدا تسليم شوند. لكن باز هم تسليم نشدند. اين مطالب بمنزله تسليتي است براي پيامبر عاليقدر اسلام. و بدينسان پيامبر گرامى را در پايدارى و شكيبايى‏اش در برابر فشار كفرگرايان و شرارت تيره بختان آرامش خاطر مى‏بخشد و در نكوهش آنان مى‏افزايد:

فَلَوْلا إِذْ جاءَهُمْ بَاْسُنا تَضَرَّعُوا

پس چرا هنگامى كه عذاب هشدار دهنده ما به سراغ آنان آمد به تضرّع و توبه در نيامدند و راه كفر و گناه وسركشى را رها نساختند؟

وَ لكِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ ما كانُوا يَعْمَلُونَ:

 ولي آنها بر اثر سنگدلي در راه كفر پايداري كردند و عبرت نگرفتند. شيطان هم از موقعيت استفاده كرد و معصيت را در نظر آنها بياراست و تمايل آنها را بدنيا و لذائذ زودگذر آن برانگيخت.برخي گفته‌اند: خداوند از مردم كافر ايمان نخواسته است. لكن از اين آيه بر مي‌آيد كه خداوند حتي از كافران هم ايمان خواسته است. زيرا بيان مي‌كند كه نزول بلاها و فقر و پريشاني و بيماري بمنظور بيدار كردن و تنبيه آنها بوده است. لكن شيطان هم بيكار ننشسته و كفر را در نظر ايشان آراسته است. اين مطالب، بر خلاف گفتار جبريان است كه مي‌گويند: خداوند كفر را در نظر آنها آراسته است.

فرجام سياه اندرز ناپذيران‏

در ادامه سخن، قرآن شريف به ترسيم فرجام سياه حق ستيزان و اندرز ناپذيران پرداخته و مى‏فرمايد:

فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَيْ‌ءٍ.

همين كه موعظه‌هاي ما را كه بصورت فقر و بيماري و اسباب تنبّه، بر آنها نازل كرده بوديم، فراموش كردند و عمل خود را بموجب آن اصلاح نكردند و دعوت پيامبران را ناديده گرفتند، ما هم درهاي نعمت‌ها و بركات آسماني و زميني را بروي آنها گشوديم و خيرات دنيا را در دسترس آنها قرار داديم.

مقصود اين است كه: خداوند در مرحله اول آنها را دچار سختي‌ها كرد تا تنبّه پيدا كرده، توبه كنند. در مرحله بعد كه آنها متنبه نشدند و توبه نكردند، نعمتهاي دنيا در اختيار آنها قرار داد و در رزق و روزي آنها توسعه داد، تا توجهي به نعمتهاي آخرت پيدا كنند و كوشش خود را در راه سعادت جاوداني بكار اندازند. بديهي است كه مرحله بعد، مرحله عقوبت و كيفر بود نه گشايش درهاي نعمت و سعادت بروي آنها لكن اين كار را كرد كه آنها را از اين رهگذر، متوجه طاعت خود گرداند. لازم نيست دعوت بطاعت، هميشه از راه سختگيري باشد، گاهي هم از راه لطف است. در حقيقت، براي بيدار كردن و دعوت آنها از هر دو وسيله استفاده شده است. ممكن است گشايشي كه در مرحله بعد، نصيب آنها كرده است، بخاطر دشوار كردن عذاب آنها در آخرت باشد.

حَتَّي إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ:

تا وقتي كه به نعمتها و خوشيها دلشاد و سرگرم شدند و از شكر نعمتها خودداري كردند. در اين هنگام ما آنها را غافلگير و كيفر خود را بر آنها نازل كرديم. در نتيجه، دچار يأس و نوميدي و خواري و سرگرداني شدند.

منظور از «كُلِّ شَيْ‌ءٍ» تعميم نيست. نميخواهد بگويد: همه نعمتها را به آنها داديم. بلكه منظور اكثر نعمتهاست.

در روايت است كه پيامبر فرمود: هر گاه ديديد كه اهل معصيت، از نعمتهاي خدا برخوردارند، بدانيد كه به آنها مهلت داده شده و سرانجام گرفتار ميشوند. سپس همين آيه را تلاوت فرمود. از علي ع نيز روايت شده است كه: اي فرزند آدم، هر گاه ديدي كه خداوند نعمتهاي خود را پياپي بتو ميدهد، بترس!

فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا:

آري مردم ستمكار دچار عذاب شدند و نسل آنها منقرض شد. ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‌8، ص: 90

وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ:

ستايش خدايي راست كه پروردگار جهانيان است و دشمنان را هلاك و كلمه پيامبران را بلند مي‌كند. در اينجا خداوند متعال خود را ستايش مي‌كند، بخاطر اينكه اصل آنها را از بين برده و آثار آنها را محو كرده است، زيرا تمام وسائلي كه براي هدايت آنها لازم بود- يعني فرستادن پيامبران و مبتلا كردن آنها به سختي‌ها و آسايشها، محنت‌ها و خوشيها و غمها و شاديها و مبالغه در ترسانيدن و تنبيه آنها و حد اكثر مهلت- براي آنها فراهم كرده است و آنها ايمان نياورده‌اند. اينها همه حاكي از لطف پروردگار هستند و سزاوار است كه در برابر اين كارها ستايش شود.

علاوه بر اين، مردم مؤمن را تعليم مي‌دهد كه خدا را حمد كنند، زيرا شر ستمكاران را از سر آنها كوتاه و آنها را هلاك كرده است، اين خود بزرگترين نعمتي است كه خدا را مستوجب حمد مي‌سازد.

در روايت است كه: فضيل بن عياض از امام صادق ع پرسيد: پرهيزكار كيست؟

فرمود:

- پرهيزكار كسي است كه از حرامهاي خدا دوري و اجتناب كند. كسي كه از امور مشتبه، نپرهيزد، گرفتار حرام ميشود بدون اينكه حرام را بشناسد و كسي كه كار زشتي را بنگرد و با داشتن قدرت، در صدد منع آن برنيايد، دوستدار معصيت خداست.

و چنين كسي دشمني خود را با خدا آشكار كرده است. كسي كه باقي ماندن ظالم را دوست بدارد، دوستدار معصيت خداست. خداوند براي هلاك كردن ستمكاران، خود را حمد كرده و فرموده است: فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‌8، ص: 91

تفسیر نور:

«بأساء» به معناى جنگ، فقر، قحطى، سيل، زلزله وامراض مُسرى و «ضرّاء» به معناى غم، غصّه، آبروريزى، جهل و ورشكستگى است.

حضرت على عليه السلام فرمود: اگر هنگام ناگوارى‏ها مردم صادقانه به درگاه خدا ناله كنند، مورد لطف خدا قرار مى‏گيرند. مولوى در ترسيم اين حقيقت مى‏گويد:

پيش حقّ يك ناله از روى نياز                  به كه عمرى در سجود و در نماز

زور را بگذار و زارى را بگير                        رحم سوى زارى آيد اى فقير

1- بعثت انبيا در ميان مردم، يكى از سنّت‏هاى الهى در طول تاريخ بوده است. «لقد ارسلنا الى اُمَم من قبلك»

2- تاريخ گذشتگان، عبرت آيندگان است. «قبلك»

3- در تربيت و ارشاد، گاهى فشار وسخت‏گيرى هم لازم است. «اخذناهم بالبأساء و الضرّاء»

4- مشكلات، راهى براى بيدارى فطرت وتوجّه به خداوند است. «يتضرّعون»

5 - هر رفاهى لطف نيست و هر رنجى قهر نيست. «لعلّهم يتضرّعون»

6- همه‏ى افراد لجوج، با فشار و در تنگا و سختى قرار گرفتن هم رام نمى‏شوند. «لعلّهم يتضرّعون»

1- تضرّع به درگاه خداوند، سبب رشد و قرب به او و ترك آن نشانه‏ى سنگدلى و فريفتگى است. «فلولا... تضرّعوا»

2- انسان فطرتاً زيبايى را دوست دارد تا آنجا كه شيطان نيز از همين غريزه، او را اغفال مى‏كند. «زيّن لهم الشيطان»

3- براى لجوجان، نه تبليغ مؤثّر است، نه تنبيه. «قست قلوبهم»

4- ريشه‏ى غرور و ترك تضرّع، مفتون شدن به تزيينات شيطانى است. «فلولا... تضرّعوا... زيّن لهم الشيطان»

«مبلسون» از «ابلاس»، به معناى حزن و اندوه همراه با يأس است. حالتى كه مجرمان، هنگام پاسخ نيافتن در دادگاه پيدا مى‏كنند.

در دو آيه‏ى قبل فرمود: ما افرادى را گرفتار مى‏كنيم تا تضرّع كنند، در اين آيه مى‏فرمايد: برخى در لحظه‏هاى گرفتارى هم خدا را فراموش مى‏كنند. «نَسوا ما ذُكّروا...»

در قرآن مى‏خوانيم: «و عسى اَن تحبّوا شياً وهو شرّ لكم»  ، چه بسا چيزى را دوست داريد، در حالى كه براى شما شرّ است و حضرت على عليه السلام مى‏فرمايد: «اذا رأيت سبحانه يتابع عليك نعمه و أنت تعصيه فاحذره»  اگر ديدى خداوند نعمت‏هايش را بر تو مدام مى‏دهد، ولى تو گناه مى‏كنى، پس به هوش باش، چه بسا اين لطفها عاقبت خوشى ندارد.

دنيا وبهره‏هايش، هم مى‏تواند براى انسان نعمت باشد، هم نقمت. در آيه مورد بحث، دنيا نقمت به حساب آمده است. امّا ايمان وتقوى، بركات آسمان وزمين را براى اهلش به دنبال دارد، چنانكه در آيه 96 سوره اعراف آمده است: «ولو أنّ أهل القُرى آمنوا واتّقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء والارض»، بنابراين غفلت، درهاى خير را بر روى انسان مى‏بندد.

پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله فرمودند: »اذا رأيت اللّه يعطى على المعاصى فان ذلك استدراج منه«، اگر مشاهده كردى كه دنيا به كام گنهكاران است خوشحال مباش، زيرا اين استدراج الهى و به تدريج هلاكت كردن اوست. و آنگاه حضرت اين آيه را تلاوت فرمودند.

امام باقرعليه السلام در تأويل آيه فرمودند: چون مردم ولايت على‏بن ابى‏طالب‏عليهما السلام را ترك كردند و حال آنكه به آن امر شده بودند، «فلمّا نسوا...»، دولت آنان را در دنيا بسط داديم، «فتحنا عليهم...» تا حضرت قائم‏عليه السلام قيام كند، «حتّى... أخذناهم بغتة».

1- هميشه رفاه زندگى، علامت رحمت نيست، گاهى زمينه‏ى عقوبت است. «نسوا - فتحنا»

2- مهلت دادن به مجرمان و سرگرم شدن خلافكاران، يكى از سنّت‏هاى الهى است. «فلمّا نَسُوا...فتحنا»

3- قهر خداوند بعد از اتمام حجّت است. «نَسوا ما ذكّروا...اخذناهم»

4- تنگناها و گشايش‏ها به دست خداست. «اخذنا... فتحنا»

5 - مرگ و قهر الهى، ناگهانى مى‏آيد، پس بايد هميشه آماده بود. «بغتة»

6- شادى عيّاشان، ناگهان به ناله‏ى مأيوسانه تبديل خواهد شد. «فرحوا - مبلسون»

امام صادق‏عليه السلام فرمود: كسى كه دوست داشته باشد ظالم باقى باشد، در واقع دوست دارد كه خداوند معصيت و نافرمانى شود، همانا خداوند خويشتن را به جهت هلاك كردن ظالمان ستوده است. «فقطع... و الحمدللّه»

1- ستم، ماندنى نيست. «قطع»

2- ظلم، در نسل هم مؤثر است. «دابر»

3- انقراض ونابودى ستمگران، حتمى است. (ظلم تمدّن‏ها را ريشه‏كن مى‏كند) «فقطع دابر» چنانكه در جاى ديگر مى‏فرمايد: «فهل ترى لهم من باقية»

4- بى توجّهى به هشدار انبيا ظلم است. «نسوا ما ذكروا... الّذين ظلموا»

5 - گاهى رفاه فراوان، زمينه‏ى ظلم است. «فتحنا عليهم ابواب كلّ شى‏ء... الّذين ظلموا»

6- در تاريخ اقوامى بوده‏اند كه هيچ اثرى از آنان نيست. «فقطع دابر»

7- نابود كردن ستمكار، كارى پسنديده است. «والحمدللَّه»

8 - هنگام نابودى ستمگران، بايد خدا را شكر كرد. «فقطع ... والحمدللَّه»

9- هلاكت ظالمان، عامل تربيت ديگران است. «ربّ العالمين»

لجدول:

[سورة الانعام(6) :

وَلَقَدْ أَرْسَلْنا إِلى أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَأَخَذْناهُمْ بِالْبَأْساءِ وَالضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ (42)

الإعراب:

(الواو) استئنافية (اللام) واقعة في جواب قسم مقدر (قد) حرف تحقيق (أرسلنا) فعل ماض وفاعله- والمفعول مقدر أي رسلا- (إلى أمم) جار ومجرور متعلق ب (أرسلنا) ، (من قبل) جار ومجرور متعلق ب (أرسلنا) و (الكاف) ضمير مضاف إليه (الفاء) عاطفة (أخذنا) مثل (أرسلنا) و (هم) ضمير مفعول به (بالبأساء) جار ومجرور متعلق ب (أخذناهم) بتضمينه معنى عاقبناهم (الواو) عاطفة (الضراء) معطوف على البأساء مجرور (لعلّ) حرف مشبه بالفعل للترجي و (هم) ضمير في محلّ نصب اسم لعل (يتضرعون) مضارع مرفوع ... والواو فاعل.

فَلَوْلا إِذْ جاءَهُمْ بَأْسُنا تَضَرَّعُوا وَلكِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (43)

الإعراب:

(الفاء) عاطفة (لولا) حرف توبيخ وندامة  ، (إذ) ظرف للزمن الماضي مبني في محلّ نصب متعلق ب (تضرعوا) ، (جاء) فعل ماض و (هم) ضمير مفعول به (بأسنا) فاعل مرفوع، ومضاف إليه (تضرعوا) فعل ماض مبني على الضم ... والواو فاعل (الواو) عاطفة (لكن) حرف استدراك (قست) فعل ماض ... والتاء للتأنيث (قلوب) فاعل مرفوع و (هم) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (زيّن) مثل جاء (اللام) حرف جر و (هم) ضمير في محلّ جر متعلق ب (زيّن) ، (الشيطان) فاعل مرفوع (ما) اسم موصول مبني في محلّ نصب مفعول به، (كانوا) فعل ماض ناقص مبني على الضم ... والواو ضمير في محلّ رفع اسم كان (يعملون) مضارع مرفوع ... والواو فاعل.

فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَيْءٍ حَتَّى إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ (44)

الإعراب:

(الفاء) عاطفة (لمّا) ظرف بمعنى حين متضمن معنى الشرط متعلق ب (فتحنا) ، (نسوا) فعل ماض مبني على الضم ... والواو فاعل (ما) اسم موصول مبني في محلّ نصب مفعول به (ذكروا) فعل ماض مبني للمجهول مبني على الضم.... والواو نائب فاعل (الباء) حرف جر و (الهاء) ضمير في محلّ جر بالباء متعلق ب (ذكّروا) ، (فتحنا) فعل ماض مبني على السكون وفاعله (على) حرف جر و (هم) ضمير في محلّ جر متعلق ب (فتحنا) ، (أبواب) مفعول به منصوب (كلّ) مضاف إليه مجرور (شيء) مضاف إليه مجرور (حتى) حرف ابتداء (إذا) ظرف للزمن المستقبل مبني في محلّ نصب متعلق ب (أخذناهم) ، (فرحوا) مثل نسوا (الباء) حرف جر (ما) اسم موصول مبني في محلّ جر متعلق ب (فرحوا) ، (أوتوا) مثل ذكّروا (أخذنا) مثل فتحنا، و (هم) ضمير مفعول به (بغتة) مصدر في موضع الحال، (الفاء) عاطفة (إذا) فجائية (هم) ضمير منفصل في محلّ رفع مبتدأ (مبلسون) خبر مرفوع وعلامة الرفع الواو.

فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ (45)

الإعراب:

(الفاء) عاطفة (قطع) فعل ماض مبني للمجهول (دابر) نائب فاعل مرفوع (القوم) مضاف إليه مجرور، (الذين) اسم موصول مبني في محلّ جر نعت للقوم (ظلموا) مثل نسوا «1» ، (الواو) استئنافية (الحمد) مبتدأ مرفوع (لله) جار ومجرور متعلق بمحذوف خبر المبتدأ (رب) نعت لله مجرور مثله (العالمين) مضاف إليه مجرور وعلامة الجر الياء.