نگرشى  بر  واژه های  آیات7-11سوره  انعام  :

قضاء»: اين واژه داراى مفاهيم گوناگونى است كه در اصل به مفهوم پايان دادن است.

«لبس»: پيچيده ساختن كار و چيزى، به گونه‏اى كه انسان به اشتباه افتد و از دريافت درست از نادرست و حق از باطل، باز ماند.

«حيق»: فرو گرفتن و دامنگير شدن كار زشتى كه كسى در زندگى انجام داده است.

وَلَوْ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ كِتَابًا فِي قِرْطَاسٍ فَلَمَسُوهُ بِأَيْدِيهِمْ لَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلَّا سِحْرٌ مُّبِينٌ (7)

«كلبى» بر آن است كه اين آيه شريفه در مورد بهانه جويانى چون : «نضر بن حارث»، «عبدالله بن اميّه» و «نوفل بن خويلد» فرود آمد، چرا كه آنان به پيامبر گرامى گفتند: ما هنگامى به تو ايمان خواهيم آورد كه خدا كتابى آسمانى به همراه چهار فرشته برتو فرو فرستد؛ و آن فرشتگان نيز گواهى دهند كه تو پيامبرخدايى و كتاب فرود آمده نيز از سوى اوست؛ آنگاه بود كه اين آيه شريفه بر قلب پاك پيامبر فرود آمد:

و لو نزّلنا عليك كتاباً فى قرطاسٍ...(62)

منظور از واژه «قرطاس» به باور برخى كتاب يا صحيفه و يا صفحه كتاب است. و به باور «ابن عباس» كتابى است كه از آسمان به زمين آويخته شده باشد. به هر حال آنان در ستيزه جويى و حق ناپذيرى به گونه‏اى خيره سرى كردند كه خداى پر مهر به پيامبرش فرمود:

هان اى پيامبر! اگر ما پيام و وحى خود را به صورت مفاهيم و مطالبى كه بر صفحاتى نقش بسته و بصورت كتابى در آمده است، بر تو فرو فرستيم و آنان افزون بر ديدن اين كتاب، آن را با دست‏هاى خويش نيز بگيرند و لمس كنند، باز هم خواهند گفت: اين چيزى جز افسون آشكار نيست.

چرا كه كفر گرايان، حق ستيزى و بهانه تراشى و لجاجت را به اوج رسانده‏اند.

((اين آيه اشاره است به اينكه استكبار كفار به جائى رسيده است كه اگر اين قرآن را در صورت كتابى كه در برگهاى كاغذى نوشته شده باشد بفرستيم ، كه آنان با چشم ببينند و با دست لمس كنند باز خواهند گفت كه : اين سحرى است آشكار، پس نبايد به گفته پوچ آنان كه مى گويند: « لن نؤ من لرقيك حتى تنزل علينا كتابا نقرؤ ه » اعتنا نمود.

در آيه مورد بحث كتاب را در « كتابا فى قرطاس » بدون الف و لام و نكره آورد تا بفهماند كه نزول آن نوع خاصى است از نزول كه ناگزير بايد بتدريج صورت گيرد، و اگر آن را مقيد كرد به اينكه در كاغذ باشد براى اين بود كه به درخواست آنان نزديك تر و از شبهه و توهمى كه در دلهايشان خلجان مى كرد دورتر باشد، و آن توهم اين بوده است كه : آيات نازل بر رسول خدا از انشائات خود اوست ، نه اين كه روح الا مين آنرا نازل كرده باشد، چنانكه خدا مى فرمايد: « نزل به الروح الامين على قلبك لتكون من المنذرين بلسان عربى مبين » . ترجمه تفسير الميزان جلد 7 صفحه : 23))

فولادوند: و اگر مكتوبى، نوشته بر كاغذ، بر تو نازل مى‌كرديم و آنان، آن را با دستهاى خود لمس مى‌كردند قطعاً كافران مى‌گفتند: «اين [چيزى‌] جز سحر آشكار نيست.»

منظق پوشالى كفرگرايان در اين آيه شريفه آفريدگار هستى به ترسيم منطق سست و بهانه جوييهاى كفرگرايان پرداخته و مى‏فرمايد:

وَقَالُوا لَوْلَا أُنزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌ

و گفتند: چرا فرشته‏اى بر پيامبر اسلام فرود نيامد تا ما آن را به چشم به همراه محمّدصلى الله عليه وآله وسلم بنگريم و آنگاه رسالت و دعوت او را تصديق كنيم و به آن ايمان بياوريم.

آنگاه در نمايش ستيزه جويى و بهانه تراشى بى‏حدّ و مرز آنان مى‏فرمايد:

 وَلَوْ أَنزَلْنَا مَلَكًا لَّقُضِيَ الْأَمْرُ ثُمَّ لَا يُنظَرُونَ (8)

به باور گروهى از جمله «حسن» منظور اين است كه: اگر بر اساس هواى دل آنان، فرشته‏اى نيز فرو بفرستيم، باز هم به خاطر لجاجت و حق ستيزى، ايمان نمى‏آورند و آنگاه حكمت و مصحلت حكم مى‏كند كه مهلت داده نشوند و كار تمام شود و عذاب بر آنان فرود آمده و نابود گردند.

امّا به باور «مجاهد» منظور اين است كه: اگر فرشته‏اى در سيماى واقعى‏اش مى‏فرستاديم، رستاخيز فرا مى‏رسيد و يا اينكه عذاب بر آنان فرود مى‏آمد.

((منظورشان از اينكه گفتند: چرا فرشته اى بر او نازل نشد؟، اين بوده كه به خيال خود آن حضرت را تحريك به كارى كنند كه از انجامش عاجز شود.

دو وجه در مراد كفار از درخواست نزول ملائكه .

پيغمبر (صلى الله عليه وآله و سلم )، آياتى را هم كه خبر مى دهد به اينكه آنكسى كه اين آيات را به وى مى رساند فرشته اى است كريم كه از ناحيه خدا به سويش نازل مى شود، نظير آيه : « انه لقول رسول كريم ، ذى قوة عند ذى العرش مكين ، مطاع ثم امين » و آيات ديگرى نظير آنرا براى آنها تلاوت كرده بود پس با اينكه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله و سلم ) به آنها مى گفت اين آيات به وسيله فرشته اى بر من نازل مى شود اين درخواست فرود آمدن ملك ناچار براى يكى از دو جهتى بوده است كه از آيات كريمه ديگر استفاده مى شود:

اول اينكه : عذابى را كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) از آن بيمشان ميداده درخواست كنند، و آن عذابى است كه در مثل آيه « فان اعرضوا فقل انذرتكم صاعقة مثل صاعقة عاد و ثمود» . و آيه « قل هو نبا عظيم تا اينكه مى فرمايد ان يوحى الى الا انما انا نذير مبين » . از آن خبر مى دهد و چون ديدن ملائكه مستلزم اين است كه غيب (عالم فرشتگان ) مبدل به شهود (عالم ماده ) شود و اگر به فرض محال چنين چيزى صورت گيرد و باز هم ايمان نياورند راه اميد ديگرى برايشان باقى نمى ماند لذا دنبال پيشنهاد مزبور فرمود: اگر ايمان نياورند (و البته نخواهند آورد به خاطر آن استكبارى كه در دلهايشان ريشه دوانيده ) در اين صورت خداوند ديگر به فضل خود رفتار ننموده بلكه به عدل خود حكم مى كند، و آن حكم ناچار هلاكت ايشان است ، همچنانكه فرموده : « و لو انزلنا ملكا لقضى بينهم ثم لا ينظرون » .

علاوه بر اينكه نفوس مردمى كه فرو رفته در عالم ماده ، و دل بسته به دام طبيعتند، طاقت مشاهده ملائكه را ندارند، اگر بر آنها فرود مى آمدند، زيرا عالم اينان با عالم فرشتگان دو تا است ، و قرار گرفتنشان در عالم فرشتگان جز به اين ممكن نيست كه از حضيض ماده به اوج ماوراى ماده منتقل شوند،ترجمه تفسير الميزان جلد 7 صفحه : 24))

فولادوند: و گفتند: «چرا فرشته‌اى بر او نازل نشده است؟» و اگر فرشته‌اى فرود مى‌آورديم، قطعاً كار تمام شده بود؛ سپس مهلت نمى‌يافتند.

وَلَوْ جَعَلْنَاهُ مَلَكًا لَّجَعَلْنَاهُ رَجُلًا

و اگر فرشته‏اى را به عنوان پيامبر و پيام رسان، و يا براى اينكه بر اساس هواى دل آنان به رسالت پيامبر گواهى دهد، مى‏فرستاديم، بازهم او را در سيماى انسانى در مى‏آورديم، چرا كه انسانها نمى‏توانند فرشتگان را در سيماى حقيقى و واقعى شان بنگرند، به همين دليل است كه فرشتگان به هنگام فرود بر پيامبران در چهره انسان فرود مى‏آمدند.

براى نمونه: فرشته وحى در سيماى «دحيه» بر پيامبر گرامى فرود مى‏آمد. و نيز فرشتگانى كه بر «داوُد» فرود آمدند در سيماى دو انسان پديدار شدند و او را به داورى طلبيدند.

و نيز فرشتگانى كه بر «ابراهيم» و «لوط» فرود آمدند، در سيماى انسان و به عنوان ميهمان وارد شدند.

وَلَلَبَسْنَا عَلَيْهِم مَّا يَلْبِسُونَ (9)

و آنچه را كه شرك گرايان اينك برخود پوشيده مى‏دارند، آنگاه نيز به پندارشان آن را بر آنان پوشيده مى‏داشتيم. به باور «زجاج» منظور اين است كه كفرگرايان در صورت پذيرفته شدن پيشنهادشان باز هم مردم ساده لوح را در مورد پيامبر دچار ترديد و اشتباه مى‏ساختند و بهانه مى‏آوردند كه: اين هم بشرى بسان شماست.

به باور گروهى منظور اين است كه: اگر فرشته‏اى هم به صورت انسان مى‏فرستاديم، همانگونه كه مردم ساده اندش دچار اشتباه شده‏اند، آن كفرگرايان نيز دچار اشتباه مى‏شدند و بدينسان فرو فرستادن فرشته نيز براى بهانه‏جويان و حق ستيزان كارساز نمى‏شد.

برخى مى‏گويند: منظور اين است كه، اگر فرشته‏اى نيز از سوى خدا به رسالت و يا به عنوان گواه رسالت پيامبر گسيل گردد، جز از راه تفكّر وانديشه درست و حق طلبانه نمى‏توان او را شناخت و از آنجايى كه اينان اهل خرد و انديشه نيستند، همچنان بر كج فهمى و اشتباه خويش باقى مى‏مانند.

و اينكه مى‏فرمايد: ما كار را بر آنان مشتبه مى‏ساختيم، به خاطر اين است كه عامل اصلى خداست، چرا كه با پذيرش پيشنهاد آنان و فرو فرستادن فرشته، اين اشتباه پديد مى‏آمد.

((منظور از جمله «لجعلناه رجلا» اين نيست كه فقط شكل انسان به او ميدهيم كه بعضى از مفسران پنداشته اند، بلكه منظور اين است كه او را از نظر ظاهر و باطن به صفات انسان قرار ميدهيم .

سپس نتيجه ميگيرد كه با اين حال همان ايرادات سابق را بر ما تكرار مى كردند كه چرا به انسانى ماموريت رهبرى داده اى و چهره حقيقت را بر ما پوشانيده اى (و للبسنا عليهم ما يلبسون ).

لبس (بر وزن درس ) به معنى پرده پوشى و اشتباه كارى است ، و لبس (بر وزن قفل ) به معنى پوشيدن لباس ‍ است (ماضى اول لبس بر وزن ضرب و ماضى دوم لبسبر وزن حسب مى باشد) و روشن است كه در آيه معنى اول اراده شده است ، يعنى اگر فرشتهاى مى فرستاديم بايد به صورت و سيرت انسانى باشد و در اين موقع به عقيده آنها ما مردم را به اشتباه و خطا انداخته بوديم و همان نسبتهاى سابق را بر ما تكرار مى كردند، همانطور كه خود آنها افراد نادان و بيخبر را به اشتباه و خطا مى افكنند و چهره حقيقت را بر آنها مى پوشانند - بنابراين نسبت لبس و پرده پوشى به خدا از زاويه ديد آنها است . تفسير نمونه جلد 5 صفحه 162))

فولادوند: و اگر او را فرشته‌اى قرار مى‌داديم، حتماً وى را [به صورت‌] مردى در مى‌آورديم، و امر را همچنان بر آنان مشتبه مى‌ساختيم.

پس از اين مطالب، اينك در اين آيه شريفه براى آرامش خاطر بخشيدن به پيامبر مى‏فرمايد:

وَلَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِّن قَبْلِكَ

و بسيارى از پيامبرانِ پيش از تو را نيز به باد تمسخر گرفتند؛ بنابراين، نه تو نخستين پيامبرى هستى كه مورد استهزاء قرار مى‏گيرى و نه اينان نخستين مردم ناسپاسى هستند كه پيامبر خود را مسخره مى‏كنند.

 فَحَاقَ بِالَّذِينَ سَخِرُوا مِنْهُم مَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ (10)

امّا سر انجام آنچه پيامبران براى بيدارى مردم از آثار شوم گناه و زشتى به آنان هشدار داده و گناهكاران، آنها را به باد تمسخر مى‏گرفتند - دامانشان را گرفت.

به بارو برخى از جمله «زجاج»، منظور اين است كه سر انجام به كيفر تمسخر و ريشخندشان عذاب خدا آنان را احاطه كرد.

فولادوند: و پيش از تو پيامبرانى به استهزا گرفته شدند. پس آنچه را ريشخند مى‌كردند گريبانگير ريشخندكنندگان ايشان گرديد.

آنگاه براى بيدار ساختن آن حق ستيزان روى سخن را به پيامبر گرامى نموده و در يازدهمين آيه مورد بحث مى‏فرمايد:

قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ ثُمَّ انظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ (11)

هان اى پيامبر! به آنان بگو: در روى زمين گردش كنيد و با چشم ظاهر و بنيش درونى بنگريد كه فرجام كار آن كسانى كه آيات و نشانه‏هاى خدا و پيام رسانان او را تكذيب نموده و خيره سرانه به باد تمسخر مى‏گرفتند، چه شد و به چه سرنوشتى گرفتار شدند؟!

روشن است كه اگر خود طغيانگران و تكذيب كنندگان و حق ستيزان نابود گرديده‏اند، شهر و ديار و آثار برجاى مانده از آنان باقى است ونشانگر اين حقيقت است كه آنان چگونه به كيفر سركشى و حق ناپذيرى خويش به عذاب خدا گرفتار گشته و نابود شدند.

فولادوند: بگو: «در زمين بگرديد، آنگاه بنگريد كه فرجام تكذيب‌كنندگان چگونه بوده است؟»

تفسیر نور:

گروهى از مشركان مى‏گفتند: ما درصورتى ايمان مى‏آوريم كه نوشته‏اى بر كاغذ، همراه با فرشته‏اى بر ما نازل كنى. ولى دروغ مى‏گفتند و در پى بهانه جويى بودند.

«قِرطاس» چيزى است كه بر روى آن بنويسند، چه كاغذ، چه چوب، يا پوست و سنگ، ولى امروز به كاغذ گفته مى‏شود.

1- وقتى پاى لجاجت در كار باشد، هيچ دليلى كارساز نيست، حتّى محسوسات را منكر مى‏شوند. «فلمسوه بايديهم... ان هذا الاّ سحر مبين»

2- نسبت سحر، از رايج‏ترين نسبت‏هايى بود كه مشركان به پيامبر مى‏دادند. «ان هذا الاّ سحر مبين»

نزول فرشته‏ى مورد تقاضاى كفّار، اگر به صورت انسان باشد كه مانند همان پيامبر خواهد بود و اگر به صورت واقعى‏اش جلوه كند، طاقت ديدن آن را ندارند و با مشاهده‏ى آن، جان خواهند داد.  

روحيّه‏ى شيطانى تكبّر، اجازه نمى‏دهد انسان از بشرى همانند خود پيروى كند. گاهى مى‏گويد: چرا انبيا مثل ما غذا مى‏خورند و در بازارها راه مى‏روند و همچون ما لباس مى‏پوشند؟ «و قالوا ما لهذا الرّسول يأكل الطعام و يمشى فى الاسواق»   گاهى به يكديگر مى‏گفتند: اگر از پيامبرى مثل خودتان اطاعت كنيد، زيان كرده‏ايد. «ولئن أطعتم بشراً مثلكم انّكم اذاً لخاسرون»  

1- كفّار بهانه‏گير، انسان را شايسته مقام رسالت نمى‏دانستند و تقاضاى ديدن فرشته را داشتند. «لولا انزل عليه ملك»

2- سنّت الهى چنين است كه اگر معجزه‏اى به درخواست مردم انجام شود و انكار كنند، هلاكت قطعى سراغشان خواهد آمد.   «لقضى الامر»

(شيوه دعوت‏هاى الهى، براساس آزادى، تفكّر، انتخاب ومهلت داشتن است. تقاضاى راه ديگرى مانند نزول فرشته يا غذاى آسمانى، فرصت و مهلت را مى‏گيرد ودر اين صورت تنها راه، پذيرش دعوت است وگرنه هلاكت.)

كلمه «لَبس» (بر وزن درس) به معناى پرده پوشى و اشتباه كارى است ولى كلمه «لُبس» (بر وزن قفل) به معناى پوشيدن لباس است.  

اگر پيامبر و الگوى انسان‏ها فرشته باشد، چگونه مى‏تواند پيشواى انسان‏هايى باشد كه دچار طوفان غرائزند و شكم و شهوت دارند؟

ممكن است معنى آيه چنين باشد: اگر پيامبر، فرشته مى‏شد، بايد به صورت مردى ظاهر شود كه او را ببينند، و اين سبب به اشتباه افتادن مردم مى‏شد كه آيا او انسان است يا فرشته. «للبسنا عليهم»

1- سنّت‏هاى الهى حكيمانه است و با تمايلات اين و آن عوض نمى‏شود. «لو جعلناه ملكا» (حرف «لَو» نشانه آن است كه ما كار خودمان را مى‏كنيم و كارى به تقاضاهاى بيجا نداريم.)

2- براى تربيت و دعوت، بايد الگوهاى بشرى ارائه داد، كه در دعوت و عمل پيشگام باشند. «لجعلناه رجلاً»

3- پيامبران از ميان مردم انتخاب مى‏شوند. «لجعلناه رجلاً»

اين آيه، تسكينى براى پيامبر اسلام است، كه اوّلاً: پيامبران پيشين هم مورد استهزا قرار گرفته‏اند. ثانياً: نه تنها عذاب اخروى، بلكه قهر دنيوى هم دامنگير استهزا كنندگان مى‏شود.

1- ياد مشكلات ديگران، صبر انسان را زياد مى‏كند و مبلغ دين نبايد از استهزاى مخالفان دلتنگ شود. «لقد استهزى‏ء برُسلٍ من قبلك»

2- استهزا، يكى از جنگ‏هاى روانى دشمن و براى تضعيف روحيه‏ى رهبران است كه بايد در برابر آن مقاومت كرد. «استهزى‏ء برسل من قبلك»

3- مسخره كنندگان، عاقبت ذليل مى‏شوند و استهزا، دامن خودشان را مى‏گيرد. «فحاق بالّذين سخروا»

4- استهزاى دين، يكى از گناهان كبيره است كه وعده‏ى عذاب بر آن داده شده است. «فحاق بالّذين سخروا...»

5 - خداوند حامى انبياست واستهزا كنندگان را هلاك مى‏كند. «فحاق بالّذين سخروا...»

6- استهزا شيوه دائمى كفّار است. «كانوا به يستهزءون»

فرمان «سيروا فى الارض» شش بار در قرآن آمده است. متأسّفانه كافران بيش از ما به اين دستور عمل كردند و وجب به وجب كشورهاى اسلامى را كاوش كردند و از منابع، ذخاير، نقاط قوّت و ضعف، آثار فرهنگى، كتب خطى و هنرهاى مسلمانان آگاه شده و آنها را غارت كردند و مسلمانان در خواب غفلت ماندند.

1- سفرهاى علمى وآموزنده وعبرت‏آور، ستوده و نيكوست. «سيروا... ثمّ انظروا»

2- شكست و سقوط مخالفان حقّ حتمى است، اگر شك داريد، تاريخشان را بخوانيد و با سفر، آثارشان را ببينيد و عبرت بگيريد. «سيروا... ثم انظروا»

3- عوامل عزّت يا سقوط جوامع، قانونمند است. اگر عواملى مثل انكار و تكذيب حقّ در زمانى سبب هلاكت شد، در زمان ديگر هم سبب مى‏شود. «سيروا... انظروا»

4- يكى از عوامل سقوط تمدّن‏ها، تكذيب انبيا است. «عاقبة المكذّبين»

5 - جلوه‏هاى گذرا مهم نيست، پايان كار مهم است. «عاقبة المكذّبين»

الجدول:

[سورة الانعام(6) :

وَلَوْ نَزَّلْنا عَلَيْكَ كِتاباً فِي قِرْطاسٍ فَلَمَسُوهُ بِأَيْدِيهِمْ لَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبِينٌ (7)

الإعراب:

(الواو) استئنافيّة (لو) حرف شرط غير جازم (نزّلنا) فعل ماض مبني على السكون ... (ونا) ضمير فاعل (على) حرف جر و (الكاف) ضمير في محلّ جر متعلق ب (نزلنا) ، (كتابا) مفعول به منصوب (في قرطاس) جارّ ومجرور متعلق ب (كتابا) [1] (الفاء) عاطفة (لمسوا) فعل ماض وفاعله و (الهاء) ضمير مفعول به (بأيدي) جار ومجرور متعلق ب (لمسوه) ، و (هم) ضمير مضاف إليه (اللام) واقعة في جواب لو (قال) فعل ماض (الذين) اسم موصول مبني في محلّ رفع فاعل (كفورا) فعل ماض وفاعله (إن) حرف نفي (ها) حرف تنبيه (ذا) اسم إشارة مبني في محلّ رفع مبتدأ (إلا) أداة حصر (سحر) خبر مرفوع (مبين) نعت مرفوع.

وَقالُوا لَوْلا أُنْزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌ وَلَوْ أَنْزَلْنا مَلَكاً لَقُضِيَ الْأَمْرُ ثُمَّ لا يُنْظَرُونَ (8)

الإعراب:

(الواو) عاطفة (قالوا) فعل ماض وفاعله (لولا) حرف تحضيض أي هلا   ، (أنزل) فعل ماض مبني للمجهول (عليه) مثل عليك ، متعلق ب (أنزل) ، (ملك) نائب فاعل مرفوع (الواو) ، استئنافيّة، (لو أنزلنا ملكا) مثل لو نزلنا ... كتابا  ، (اللام) واقعة في جواب لو (قضي) فعل ماض مبني للمجهول (الأمر) نائب فاعل مرفوع (ثم) حرف عطف (لا) نافية (ينظرون) مضارع مبني للمجهول مرفوع ... والواو نائب فاعل.

 وَلَوْ جَعَلْناهُ مَلَكاً لَجَعَلْناهُ رَجُلاً وَلَلَبَسْنا عَلَيْهِمْ ما يَلْبِسُونَ (9)

(9) (الواو) عاطفة (لو جعلناه ملكا) أداة شرط وفعل وفاعل ومفعول أول ومفعول ثان (اللام) واقعة في جواب لو (جعلنا) فعل ماض وفاعله و (الهاء) ضمير مفعول به أول (رجلا) مفعول به ثان (الواو) عاطفة (اللام) مثل الأول (لبسنا) مثل جعلنا (على) حرف جر و (هم) ضمير في محلّ جر متعلق ب (لبسنا) مثل جعلنا (على) حرف جر و (هم) ضمير في محلّ جر متعلق ب (لبسنا) ، (ما) اسم موصول مبني في محلّ نصب مفعول به  ، (يلبسون) مضارع مرفوع ... والواو فاعل.

وَلَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ فَحاقَ بِالَّذِينَ سَخِرُوا مِنْهُمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (10)

الإعراب:

(الواو) استئنافية (اللام) لام القسم لقسم مقدّر (قد) حرف تحقيق (استهزئ) فعل ماض مبني للمجهول (برسل) جار ومجرور في محل رفع نائب فاعل (من قبل) جار ومجرور متعلق بنعت لرسل ، و (الكاف) ضمير مضاف إليه (الفاء) عاطفة لربط المسبب بالسبب (حاق) فعل ماض (الباء) حرف جر (الذين) اسم موصول مبني في محلّ جر متعلق ب (حاق) ، (سخروا) فعل ماض مبني على الضم ... والواو فاعل (من) حرف جر و (هم) ضمير في محلّ جر متعلق ب (سخروا) ، (ما) اسم موصول مبني في محلّ رفع فاعل حاق، والعائد هو الهاء في (به) (كانوا) فعل ماض ناقص مبني على الضم.. والواو اسم كان (الباء) حرف جر و (الهاء) ضمير في محلّ جر متعلق ب (يستهزئون) وهو مضارع مرفوع ... والواو فاعل.

 

آية 11]

قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ (11)

الإعراب:

(قل) فعل أمر، والفاعل ضمير مستتر تقديره أنت (سيروا) فعل أمر مبني على حذف النون ... والواو فاعل (في الأرض) جار ومجرور متعلق ب (سيروا)  ، (ثم) حرف عطف (انظروا) مثل سيروا (كيف) اسم استفهام مبني في محلّ نصب خبر كان مقدم (كان) فعل ماض ناقص (عاقبة) اسم كان مرفوع (المكذبين) مضاف إليه مجرور وعلامة الجر الياء.