نگرشى  بر  واژه های  آیات1-2  سوره  انعام  :

آشنايى با اين سوره مباركه‏

اين سوره مباركه، ششمين سوره از قرآن شريف است كه پيش از آغاز ترجمه و تفسير آن به نكاتى از ويژگيهايش اشاره مى‏رود.

1 - نام اين سوره‏

نام اين سوره مباركه از خود آيات آن برگرفته شده است، چرا كه از آيات 136 تا 145 آن، قرآن با اشاره به آداب و رسوم خرافى و احمقانه مردم نادان و بى فرهنگ درباره حيوانات سودمند و سودبخشى چون: شتر، گاو، گوسفند، بُز و موضوع قربانى و گوشت قربانى، به نفى سنت‏ها و شيوه‏هاى زشت و ظالمانه جاهليت پرداخته، و به اصلاح انديشه‏ها و پندها و عقيده‏ها و ديدگاهها در اين موضوعات برخاسته است.

2 - فرودگاه آن‏

به باور «ابن عباس» اين سوره مباركه در مكّه و كنار كهن‏ترين معبد توحيد و يكتاپرستى بر قلب پاك پيامبر فرود آمده و تنها شش آيه آن در مدينه بر آن حضرت نازل شده است.

آيات ششگانه‏اى كه در مدينه فرود آمده‏اند عبارتند از:

1 - آيه 91 - تا 93

2 - و آيه 151 - تا 153

در روايت ديگرى از نامبرده آورده‏اند كه همه اين سوره مباركه، جز سه آيه 151 تا 153 در مكّه فرود آمده است.

از گروهى از جمله «عكرمه» و قتاده» آورده‏اند كه تمام آيات اين سوره مباركه در يك شب در مكّه و در كنار خانه خدا بر قلب پاك پيامبر نور فرود آمد وهفتاد هزار فرشته با نداى دلنواز ستايش و تسبيح، آن را همراهى مى‏نمودند.

پيامبر گرامى با دريافت آن از فرشته وحى با همه وجود به ستايش و تنزيه خدا برخاست و گفت:

«سبحان الله العظيم»

و آنگاه به سجده رفت. و پس از سجده‏اى طولانى نويسندگان وحى را فراخواند و آنان همان شب آن سوره مباركه را با تلاوت پيامبر نوشتند.

در اين سوره مباركه بيشتر روى سخن با شرك گرايان و كسانى است كه روز رستاخيز را دروغ مى‏شمارند.

3 - شمار آيات آن‏

اين سوره از ديدگاه كوفيان 165 آيه، از نظر دانشمندان بصره 166 آيه و از نظر قاريان حجاز، 167 آيه دارد.(53)

 

4 - پاداش تلاوت آن‏

1 - در مورد پاداش تلاوتِ اين سوره مباركه، از پيامبر گرامى آورده‏اند كه فرمود:

سوره انعام بطور يكباره بر من فرود آمد و به هنگام آمدنش هفتاد هزار فرشته با ستايش و تسبيح خداى يكتا آن را همراهى نمودند؛ هركس اين سوره را تلاوت كند، همان هفتاد هزار فرشته به شمار هر آيه‏اى يك شبانه روز بر او درود و صلوات مى‏فرستند.

«فمن قرأها صلى عليه اولئك السّبعون الف ملك بعدد كلِّ آيةٍ من الانعام يوماً و ليلة.»(54)

2 - و نيز «جابر بن عبدالله» آورده‏است كه پيامبر گرامى فرمود:

هركس سه آيه از آغاز سوره انعام را تلاوت كند، خدا چهل هزار فرشته، بر او مى‏گمارد تا پاداشى بسان پاداش عبادت آنان را تا روز رستاخيز در پرونده عمل او بنويسند و فرشته‏اى از آسمان هفتم با سلاحى آهنين نزد او فرود مى‏آيد تا هرگاه شيطان خواست او را وسوسه كند، با آن سلاح بر فرق آن موجود پليد بكوبد و او را از آن بنده خدا دور سازد.

3 - و نيز از حضرت صادق‏عليه السلام آورده‏اند كه فرمود:

«نزلت سورة الانعام جملة واحدة شيّعها سبعون الف ملك حتى نزلت على محمدٍ (ص) ....»(55)

سوره انعام يكباره فرود آمد و هفتاد هزار فرشته آن را همراهى كردند و گرامى داشتند؛ چرا كه در هفتاد جاى آن نام مقدّس خدا آمده است. اگر مردم مى‏دانستند كه در تلاوت شايسته و بايسته آن چه پاداش پر شكوهى است، آن را از دست نمى‏دادند.

آنگاه فرمود:

هركسى خواسته‏اى دارد و بر آورده شدن آن را از خدا مى‏خواهد، نخست بايد وضو سازد و چهار ركعت نماز با سوره «حمد» و «انعام» بخواند و پس از پايان قرائت آن، دستها را به سوى آسمان بگيرد و اين گونه زمزمه كند:

«يا كريم! يا كريم! يا كريم! يا عظيم! يا عظيم! يا عظيم! يا اعظم من كل عظيم، يا سميع الدعاء، يا من لا يغيّره الليالى و الايام. صل على محمد و آل محمد. و ارحم ضعفى وفقرى وفاقتى و مسكنتى يا من رحم الشيخ يعقوب حين رد عليه يوسف قرة عينه. يا من رحم ايوب بعد طول بلائه. يا من رحم محمداً و من اليتم آواه و نصره على جبابرة قريش و طواغيتها و امكنه منهم. يا مغيث، يا مغيث، يا مغيث...»(56)

به خداى سوگند اگر پس از آن نماز اين دعا را با اخلاص بخواند و خواسته‏هاى خويش را از آفريدگار هستى بخواهد، به او ارزانى خواهد شد.

4 - و نيز از حضرت رضا عليه السلام آورده‏اند كه فرمود:

سوره «انعام» يكجا فرود آمد و هفتاد هزار فرشته با نداى دلنواز ستايش و بزرگداشت خدا آن را همراهى كردند. هركسى اين سوره مباركه را آن گونه كه شايسته است تلاوت كند، فرشتگان تا روز رستاخيز به حساب او خداى را تسبيح مى‏گويند.

«فمن قرأها سبّحوا له الى يوم القيامة ....»(57)

5 - از «ابن عباس» آورده‏اند كه:

هر كس سوره انعام را هر شب تلاوت كند و آنگاه به بستر برود، در روز رستاخيز از كسانى است كه از آتش در امان خواهند بود و آتش را نخواهد ديد.

«من قراء سورة الْأَنعام فى كلِّ ليلة كانَ من الامنين يوم القيامة و لم ير النّار بعينه ابداً.»(58)

5 - دورنمايى از سوره مباركه(59)

در اين سوره مباركه، قرآن بيش از هر چيز، مردم را به توحيد و يكتا پرستى، به شناخت اصل رسالت و وحى و پيام آوران خدا، به معاد شناسى و ايمان به روز رستاخيز و حساب و كتاب و پاداش و كيفرو بهشت و دوزخ، فرا مى‏خواند و در قالب‏ها و تعابير گوناگونى، پوچى و بى‏پايگى منطق شرك و شرك گرايان را برملا مى‏سازد، تا بدين وسيله دست انسان را بگيرد و او را از تاريكيهاى كفرو بيداد، جهل و استبداد و خود پرستى و حقارت، به توحيد و تقوا و عدالت و ايمان اوج بخشد.

اگر بخواهيم دورنمايى از بحث‏هاى متنوّع و موضوعات سازنده و مقررات جانبخش اين سوره را در بخشهاى كلّى به تابلو بريم، با اين موضوعات و عناوين ارزشمند روبرو مى‏گرديم؛ با موضوعاتى نظير:

اصل توحيدگرايى و يكتا پرستى،          پديده وحى و رسالت،           شناخت پيامبران و پرتوى از شخصيت بزرگ آنان،

شناخت جهان پس از مرگ و روز رستاخيز،                                       پيكار همه جانبه با آفت ويرانگر و انحطاط آفرينِ شرك و شرك‏گرايى،

مبارزه با بدعتهاى ساخته و پرداخته شرك گرايان،                        نبرد با اوهام و خرافات و بافته‏هاى دست و پاگير جاهليت،

تدبّر در پديده مرگ و حيات،                          منطق پوشالى كفر گرايان،                    دسته‏هاى كفر گرايان،

بيداد پيشه‏ترين انسانها،                                 سرنوشتِ رسواى شرك گرايان،                    حق ناپذيران،

ابوطالب قهرمان ايمان و دفاع از حق،         آرزوهاى بيهوده،                        زيانكاران واقعى و روز ديدار،

زندگى اين جهان و آن جهان،                  سنّت‏هاى تغيير ناپذير خدا،      پرتوى از الطاف خاصّ خدا به پيامبر،

چرا حق ستيزى؟!                                  رستاخيز همه موجودات،                    راه فطرت به سوى خدا،

واكنش جامعه‏هاى پيشين در برابر دعوتهاى پيامبران،                              فرجام سياه اندرز ناپذيران،

ارزانى دارنده نعمت‏ها،           نابود كننده ستمكاران،                             آيا آگاهان و ناآگاهان برابرند؟!

پيكار بابرترى جوييها و تبعيضات ظالمانه،       آزمون انسانها،                       كليدهاى غيب نزد اوست،

قدرت وصف ناپذير خدا،              نجات بخشِ راستين انسانها،               بازيگرانِ بادين خدا را رها كن،

ما، و واپسگرايى؟                       چرا شرك گرايى؟                                   مراحل گوناگون رشد و كمال،

شيوه جالب و درس آموز ابراهيم،             پيامبران و سه نعمت گران،                انكارگران وحى و رسالت،

ستمكارترين انسانها كيست؟                    شگفتيهاى آفرينش،                                 با اين همه دليل و نشانه بازهم شرك و ارتجاع؟

بينش‏ها و روشنگريها،                         حق ستيزى درژست حقجويى،                         شيطانهاى جن و انس،

و دهها موضوع سازنده ديگرى كه خواهد آمد...

« سوره انعام ، مكى است و 165 آيه دارد

غرضى كه اين سوره در مقام ايفاى آن است همان توحيد خداى تعالى است ، البته توحيد به معناى اعم و اينكه اجمالا براى انسان پروردگارى است كه همان او پروردگار تمام عالميان است ،ترجمه تفسير الميزان جلد 7 صفحه : 4

از او است ابتداى هر چيز، و به سوى او است بازگشت و انتهاى هر چيز، پروردگارى كه به منظور بشارت بندگان و انذار آنان پيغمبرانى فرستاد و در نتيجه بندگان مربوبش به سوى دين حق او هدايت شدند.

اين است اجمال آنچيزى كه اين سوره در مقام اثبات آن است ، زيرا بيشتر آياتش به صورت استدلال عليه مشركين و مخالفين توحيد و نبوت و معاد است ، البته مشتمل بر اجمالى از وظايف شرعى و محرمات دينى نيز مى باشد.

بيان اينكه سوره انعام مكى و داراى سياق واحد مى باشد، ونقل اقوالى در مورد اينكه بعضى آيات اين سوره مدنى است

و اگر در سياق آيات آن ، دقت شود معلوم مى گردد كه سياق همه واحد و همه به هم متصل و مربوطند، و خلاصه در بين آنها چيزى كه دلالت كند بر اينكه آيات آن جدا جدا نازل شده به نظر نمى رسد، و اين خود دليل بر اين است كه اين سوره همين طور كه هست يك مرتبه نازل شده ، و نيز بدست مى آيد كه اين سوره در مكه نازل گرديده ، به دليل اينكه در همه و يا بيشتر آيات آن روى سخن با مشركين است .

مفسرين و راويان حديث هم بر اين معنا اتفاق دارند، مگر در شش آيه كه از بعضى از مفسرين نقل شده كه گفته اند در مدينه نازل شده ، و آن شش ‍ آيه عبارت است از آيه « و ما قدروا الله حق قدره » آيه 90 تا 93 و آيه « قل تعالوا اتل ما حرم ربكم عليكم » آيه 150 تا 153 .

بعضى هم گفته اند كه تمامى آن مكى است مگر دو آيه و آن دو عبارتند از آيه « قل تعالوا اتل » و آيه بعدش .

بعضى ديگر گفته اند: سوره انعام تماميش در مكه نازل شده مگر دو آيه كه در مدينه و در باره مردى از يهود كه گفته بود: « ما انزل الله على بشر من شى ء...» نازل شده است .

عده اى ديگر گفته اند كه همه آن مكى است مگر يك آيه ، و آن آيه « و لو اننا نزلنا اليهم الملائكة ...» است كه در مدينه نازل شده .

ليكن از سياق خود آيات دليلى بر هيچيك از اين اقوال نيست ، زيرا گفتيم سياق آيات ، سياقى است واحد و همه آنها به هم متصل و مربوطند. و بزودى تا آنجا كه از توانمان برآيد اين معنا را بيان خواهيم نمود.

از ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) و همچنين از ابى و عكرمه و قتاده روايت شده كه اين سوره تماميش در مكه نازل شده است .ترجمه تفسير الميزان جلد 7 صفحه : 5»

«عدل»: در اصل به مفهوم قرار دادن هر چيز بر جاى خويش، و دادن حق هر صاحب حقى به آن آمده است، كه در برابر ستم و بيداد است؛ امّا «عِدْل» بر وزن «حِفظ» به مفهوم هموزن، و همتا، و نظير و شريك است.

«اجل»: سر آمد معيّن، پايان مدت و پايان عمر انسان.

«تمترون»: ترديد مى‏ورزيد.

امتراء: شك. بيان شبهه، بدون اينكه جوابي به آن داده شود.

ستايش ويژه اوست

 آفريدگار هستى، اين سوره مباركه را با ستايش خود آغاز مى‏كند، تا بدين وسيله به مردم حق شناس و حقگرا روشن سازد كه او در خور شايسته‏ترين و بايسته‏ترين ستايشهاست؛ چرا كه همه نعمت‏هاى كوچك و بزرگ و اصلى و فرعى، از اوست وبرترين صفات جلال و جمال ويژه اوست:

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ

ستايش از آنِ خداوندى است كه آسمانها و زمين را با همه نظامات شگرف و حكمت‏هاى بديع و بى‏نظير آنها آفريد.

به باور برخى منظور اين است كه: يكتا آفريدگار هستى را كه پديد آورنده آسمانها و زمين است، ستايش كنيد.

با اين بيان، جمله گرچه به صورت گزارشى است امّا در حقيقت «فرمان» است و بدان دليل به صورت خبر آورده، كه در بيان مفهوم رساتر است، چرا كه اين بيان در بردارنده دو پيام است:

نخست اينكه، ستايش از آنِ يكتا آفريدگار هستى است؛ ديگر اينكه مردم بايد تنها او را بپرستند و نه هيچ كس ديگر را.

 وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ

و تاريكيهاو نور را پديد آورد،

«كلمه « جعل » در جمله : « و جعل الظلمات ...» به معنى خلقت است منتها از آنجائى كه كلمه خلقت در اصل ماءخوذ از « خلق الثوب » است و خلاصه در معنى آن تركيب يافتن از اشياى گوناگون ماخوذ است و نور و ظلمت از تركيب چيزى با چيز ديگر موجود نشده است ،از اين جهت در خصوص نور و ظلمت به جاى « خلقت » تعبير به « جعل » فرموده ، و شايد از همين جهت بوده كه خلقت را به ايجاد آسمانها و زمين كه در آن تركيب راه دارد، اختصاص داده و خدا داناتر است .

در اينجا ممكن است سؤ ال شود كه چرا « نور» را به صيغه مفرد و « ظلمت » را به صيغه جمع آورده ؟ شايد جهتش اين باشد كه وجود ظلمت از نبود نور و همان عدم نور است در چيزى كه مى بايست نور داشته باشد، و چيزى كه از شانش اين است كه نور داشته باشد و ندارد از جهت دورى و نزديكيش به نور متعدد مى شود، بخلاف نور كه امرى است وجودى و وجودش ناشى از مقايسه آن با ظلمت نيست ، و اگر هم آنرا با قياس به ظلمت درجه بندى كرده و برايش مراتبى قائل شويم در حقيقت صرف تصورى است كه كرده ايم ، و اين تصور باعث تكثر حقيقى و تعدد واقعى آن نمى شود. ترجمه تفسير الميزان جلد 7 صفحه : 6»

به باور گروهى از مفسّران، منظور از آفرينش تاريكيها و نور، آفرينش شب و روز است. امّا به باور برخى منظور بهشت و دوزخ مى‏باشد. و بدان دليل واژه «ظلمات» را پيش از واژه «نور» آورده است، كه نخست تاريكيها را پديد آورد و آنگاه نور و روشنايى را. همانگونه كه آسمانها را پيش از زمين آفريد.

ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ (1)

امّا كسانى كه كفر ورزيده‏اند براى پروردگار خويش همتا و نظير و شريك قرار مى‏دهند.

آنگاه قرآن از شرك گرايى و كفر پيشگى كسانى كه با وجود اين همه دليلهاى روشن - كه نشانگر يكتايى خداست - از حق روى گردانده‏اند اظهار شگفتى نموده و مى‏فرمايد: سپس با اين همه دليل و برهان بر يكتايى خدا و بى‏همتايى او، خدا را باديگران برابر پنداشته و براى او همتا و شريك قرار مى‏دهند.

قرار گرفتن واژه «ثم» در آغاز اين جمله: ثم الّذين كفروا... بيانگر يك نكته ظريف است و آن اين حقيقت است كه از يك سو شيوه زشت كفر گرايان را كه حق ستيزى است، مردود اعلان مى‏كند، و از دگر سو شگفتى و حيرت توحيد گرايان را از گمراهى آنان بر مى‏انگيزد. و نظير اين جمله در آخر آيه بعد هم آمده است كه شرك گرايان با همه دليلهاى روشن بر يكتايى و قدرت خدا، باز هم در اين مورد ترديد مى‏كنند: ثم انتم تمترون.

و دليل اين شگفتى نيز اين است كه شرك گرايان از يك سو خدا را آفريدگار همه نعمت‏ها اعلان مى‏كردند و او را پديد آورنده و روزى رسان بندگان مى‏شناختند، امّا از سوى ديگر بر خلاف اين عقيده و اعتراف خويش، به پرستش سنگ و چوبهاى بى‏جان و بى‏سود و زيان مى‏پرداختند.

« اين جمله سياق تعجب آميخته با ملامت و توبيخ است ، و به اين معنا است كه خداى سبحان را در آفريدن آسمانها و زمين و ايجاد نور و ظلمت شريكى نيست ، پس تنها او معبود و پروردگار است ، و چيزى شبيه او نيست تا در عبادت شريكش باشد، و عجب اينجاست كه با اين حال باز كسانى كه كافر شدند در عين اينكه اعتراف دارند كه اين عالم و تدبير آن ، ملك حقيقى خداى تعالى است و بس و بتهائى را كه براى خود معبود گرفته اند چيزى از عالم را مالك نيستند، مع ذلك باز هم همان بتها را با خداى تعالى برابر دانسته و خيال مى كنند كه يك مشت سنگ و چوب شريك و همرتبه با پروردگار است و در اين پندارشان سزاوار ملامتند.

از اين بيان ، نكته به كار بردن لفظ « ثم » در اينجا روشن مى شود زيرا اين لفظ دلالت بر تراخى و تاخير دارد، پس گويا خود پروردگار بعد از اينكه خود را به تفرد در صنع و ايجاد و يگانگى در الوهيت و ربوبيت ستوده ، به ياد پندار غلط مشركين و بت پرستان كه يك مشت سنگ و چوب را با پروردگار عالميان برابر دانسته اند افتاده و تعجب لحظه اى از گفتارش بازداشت ، سپس دنباله كلام را گرفته و به علت سكوت خود و اينكه حيرت و تعجب او را از ادامه گفتار باز داشته اشاره نموده و فرموده است : « ثم الذين كفروا بربهم يعدلون .» ترجمه تفسير الميزان جلد 7 صفحه : 7»

فولادوند: ستايش خدايى را كه آسمانها و زمين را آفريد، و تاريكيها و روشنايى را پديد آورد. با اين همه كسانى كه كفر ورزيده‌اند، [غير او را] با پروردگار خود برابر مى‌كنند.

در دوّمين آيه مورد بحث در اشاره به آفرينش انسان مى‏فرمايد:

هُوَ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن طِينٍ ثُمَّ قَضَى أَجَلًا

او كسى است كه شما را از گل آفريد، پس از آن مدتى مقرّر داشت تا انسان در روى زمين پرورش و تكامل يابد.

به باور برخى منظور اين است كه خدا پدر شما را از خاك آفريد و شما نيز فرزندان او هستيد و بسان او از خاك پديد آمده‏ايد. و پس از آفرينش شما برايتان سر آمد مشخّصى مقرّر فرمود كه تا هنگام فرار سيدن آن، در اين جهان خواهيد زيست.

واژه «قضى» به مفهوم فرمان، حكم، پايان بخشيدن به كار و كامل ساختن آن است.

وَأَجَلٌ مُّسَمًّى عِندَهُ

بعد از اين كه در آيه قبل اشاره به خلقت عالم كبير و بزرگ نمود در اين جمله كوتاه به خلقت عالم صغير و كوچك انسانى اشاره كردترجمه تفسير الميزان جلد 7 صفحه : 7

و اين نكته مهم را خاطر نشان مى سازد كه آن كسى كه انسان را آفريده و امورش را تدبير نموده ، و براى بقاى ظاهرى و دنيويش مدتى مقرر فرموده ، همانا خداى سبحان است ، و در نتيجه انسان وجودش محدود است از يك طرف به گل كه ابتداى خلقت نوع او از آن است ، اگر چه بقاى نسلش به وسيله ازدواج و تناسل بوده باشد.همچنانكه در جاى ديگر هم به اين نكته اشاره كرده و فرموده : « ... بدأ خلق الانسان من طين ، ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهين » .

و از طرفى ديگر به اجل مقررى كه با رسيدن مرگ تمام مى شود و اين همان معنائى است كه آيه « كل نفس ذائقة الموت ثم الينا ترجعون » ، متعرض آن است . و ممكن است كه مقصود از اين اجل روز بعث باشد كه روز بازگشت به خداى سبحان است ، چون قرآن كريم گويا مى خواهد زندگى بين مرگ و بعث و خلاصه عالم برزخ را جزء زندگى دنيا بشمارد، همچنانكه از ظاهر آيه : « قال كم لبثتم فى الارض ‍ عدد سنين ، قالوا لبثنا يوما او بعض يوم فسئل العادين ، قال ان لبثتم الا قليلا لو انكم كنتم تعلمون » ، و آيه : « و يوم تقوم الساعة يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعة كذلك كانوا يؤ فكون ، و قال الذين اوتوا العلم و الايمان لقد لبثتم فى كتاب الله الى يوم البعث فهذا يوم البعث و لكنكم كنتم لا تعلمون » ، نيز همين معنا استفاده مى شود.

نكته ديگرى كه در آيه مورد بحث مى باشد اين است كه اجل را نكره آورد تا ابهام را برساند يعنى دلالت كند بر اينكه اين اجل براى بشر مجهول و نامعلوم است ، و بشر از راه معارف و علوم متداول راهى به سوى تعيين آن ندارد.ترجمه تفسير الميزان جلد 7 صفحه : 8

تسميه اجل به معنى تعيين آن است ، چون خود مردم نيز عادتشان بر اين است كه در معاهدات و قرضها و ساير معاملات اجل را كه همان مدت مقرر در معامله و يا سر رسيدن آن است ذكر مى كنند و به همين دو معناى عرفى در كلام خداى تعالى نيز آمده است . مثلا در آيه شريفه : « اذا تداينتم بدين الى اجل مسمى فاكتبوه » ، اجل به معناى آخر مدت است ، و همچنين در آيه شريفه : « من كان يرجو لقاء الله فان اجل الله لات » .

و ليكن در آيه شريفه : « قَالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هَاتَيْنِ عَلَى أَن تَأْجُرَنِي ثَمَانِيَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْرًا فَمِنْ عِندِكَ وَمَا أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ سَتَجِدُنِي إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ (27)

فولادوند: [شعيب‌] گفت: «من مى‌خواهم يكى از اين دو دختر خود را [كه مشاهده مى‌كنى‌] به نكاح تو در آورم، به اين [شرط] كه هشت سال براى من كار كنى، و اگر ده سال را تمام گردانى اختيار با تو است، و نمى‌خواهم بر تو سخت گيرم، و مرا ان شاء الله از درستكاران خواهى يافت.»

قَالَ ذَلِكَ بَيْنِي وَبَيْنَكَ أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلَا عُدْوَانَ عَلَيَّ وَاللَّهُ عَلَى مَا نَقُولُ وَكِيلٌ (28)

فولادوند: [موسى‌] گفت: «اين [قرار داد] ميان من و تو باشد كه هر يك از دو مدت را به انجام رسانيدم، بر من تعدى [روا] نباشد، و خدا بر آنچه مى‌گوييم وكيل است.»، أ جل به معنى تمامى مدت مقرر آمده است .

و ظاهرا استعمال اجل در تمامى مدت ، استعمال اصلى و استعمال آن در سررسيد، فرع آن است ، چون بيشتر اوقات در همان معناى اول به كار مى رود، حتى در اثر كثرت استعمال در آن گاهى مى شود كه احتياجى به ذكر وصف (مقضى ) نديده و به ذكر موصوف (اجل ) به تنهائى اكتفا مى كنند، بنابر اين هر جا كه اين كلمه استعمال شده باشد بايد گفت به معنى اجل مقضى و تمام مدت است مگر قرينهاى در كلام باشد و دلالت كند بر اينكه به معناى سررسيد است .

راغب در مفردات مى گويد: مدت مقرره زندگى انسان را « اجل » مى گويند مثلا گفته مى شود: اجلش نزديك شده ، يعنى مرگش فرا رسيده . ليكن اصل معنى آن استيفاء مدت است .

به هر تقدير، ظاهر كلام خداى تعالى در آيه مورد بحث اين است كه منظور از « اجل » و « اجل مسمى » آخر مدت زندگى است نه تمامى آن ، همچنانكه از جمله « فان اجل الله لات » به خوبى استفاده مى شود.ترجمه تفسير الميزان جلد 7 صفحه : 9

بنابراين ، از اين بيان اين معنا نيز معلوم شد كه اجل دو گونه است : يكى « اجل مبهم » ، و يكى « اجل مسمى » ، يعنى معين در نزد خداى تعالى ، و اين همان اجل محتومى است كه تغيير نمى پذيرد. و به همين جهت آن را مقيد كرده و به « عنده - نزد خدا» و معلوم است چيزى كه نزد خدا است دستخوش تغيير نمى شود، به دليل اينكه فرمود: « ما عندكم ينفد و ما عند الله باق » و اين همان اجل محتومى است كه تغيير و تبديل برنمى دارد. خداى متعال مى فرمايد: « اذا جاء اجلهم فلا يستاخرون ساعة و لا يستقدمون » .

پس نسبت اجل مسمى به اجل غير مسمى نسبت مطلق و منجز است به مشروط و معلق ، به اين معنا كه ممكن است اجل غير مسمى به خاطر تحقق نيافتن شرطى كه اجل معلق بر آن شرط شده تخلف كند و در موعد مقرر فرا نرسد، و ليكن اجل حتمى و مطلق راهى براى عدم تحقق آن نيست ، و به هيچ وجه نمى توان از رسيدن و تحقق آن جلوگيرى نمود.

و اگر آيات سابق به ضميمه آيه شريفه « لكل اجل كتاب ، يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب » مورد دقت قرار گيرند بدست مى آيد كه اجل مسمى همان اجل محتومى است كه در « ام الكتاب » ثبت شده ، و اجل غير مسمى آن اجلى است كه در « لوح محو و اثبات » نوشته شده است ، و ان شاء الله بزودى خواهد آمد كه ام الكتاب قابل انطباق است بر حوادثى كه در خارج ثابت است ، يعنى حوادثى كه مستندند به اسباب عامى كه تخلف از تاثير ندارد، و لوح محو و اثبات قابل انطباق بر همان حوادث است ، ليكن نه از جهت استناد به اسباب عامه بلكه از نظر استناد به اسباب ناقصى كه در خيلى از موارد از آنها به « مقتضى » تعبير مى كنيم ، كه ممكن است برخورد با موانعى بكند و از تاثير باز بماند و ممكن است باز نماند.

مثالى كه با در نظر گرفتن آن ، اين دو قسم سبب يعنى « سبب تام » و « سبب » ناقص روشن مى شود نور خورشيد است ، زيرا ما در شب اطمينان داريم كه بعد از گذشتن چند ساعت آفتاب طلوع خواهد كرد و روى زمين را روشن خواهد نمود، ليكن ممكن است مقارن طلوع آفتاب كره ماه و يا ابر و يا چيز ديگرى بين آن و كره زمين حائل شده و از روشن شدن روى زمين جلوگيرى كند،ترجمه تفسير الميزان جلد 7 صفحه : 10

همچنانكه ممكن هم هست كه چنين مانعى پيش نيايد كه در اين صورت قطعا روى زمين روشن خواهد بود.

پس طلوع آفتاب به تنهائى نسبت به روشن كردن زمين « سبب ناقص » و به منزله « لوح محو» و اثبات در بحث ما است . و همين طلوع به ضميمه نبود مانعى از موانع ، نسبت به روشن كردن زمين « علت تامه » و به منزله « ام الكتاب » و « لوح محفوظ» در بحث ما است .

همچنين است اجل آدمى ، زيرا تركيب خاصى كه ساختمان بدن آدمى را تشكيل مى دهد با همه اقتضاءات محدودى كه در اركان آن هست اقتضا مى كند كه اين ساختمان عمر طبيعى خود را كه چه بسا به صد و يا صد و بيست سال تحديدش كرده اند بكند. اين است آن اجلى كه مى توان گفت در لوح محو و اثبات ثبت شده ، ليكن اين نيز هست كه تمامى اجزاى هستى با اين ساختمان ارتباط و در آن تاثير دارند، و چه بسا اسباب و موانعى كه در اين اجزاى كون از حيطه شمارش بيرون است با يكديگر برخورد نموده و همين اصطكاك و برخورد باعث شود كه اجل انسان قبل از رسيدن به حد طبيعى خود، منقضى گردد، و اين همان « مرگ ناگهانى » است .

با اين بيان تصور و فرض اينكه نظام كون محتاج به هر دو قسم اجل ، يعنى مسمى و غير مسمى باشد آسان مى شود. و نيز روشن مى شود كه منافاتى بين ابهام در اجل غير مسمى و تعيين آن در مسمى نيست ، چه بسا اين دو اجل در موردى در يك زمان توافق كنند و چه بسا نكنند، و البته در صورت تخالف آن ، اجل مسمى تحقق مى پذيرد نه غير مسمى .»

ثُمَّ أَنتُمْ تَمْتَرُونَ (2)

در اين فراز روى سخن با كفرگرايان است كه در مورد رستاخيز ترديد مى‏نمودند؛ و به آنان مى‏گويد:

خدا شما را آفريد و به تدريج دگرگونيهاى بسيارى را در شما پديد آورد و شما را از حال و شرايطى، به حال و شرايطى ديگر انتقال داد و مرگ را به عنوان يك قانون جهانشمول براى همگان مقرّر داشت، شما كه همه اينها را مى‏نگريد چگونه در مورد زنده شدن مردگان و فرا رسيدن رستاخيز ترديد مى‏كنيد؟ آيا نمى‏دانيد كه آغازگر و پديد آورنده هر چيزى بر باز گردانيدن آن تواناست؟

فولادوند: اوست كسى كه شما را از گِل آفريد. آنگاه مدتى را [براى شما عُمْر] مقرر داشت. و اَجَل حتمى نزد اوست. با اين همه، [بعضى از] شما [در قدرت او] ترديد مى‌كنيد.

تفسیر نور:

در تمام قرآن، واژه‏ى «نور» مفرد و واژه‏ى «ظلمات» به صورت جمع آمده است. اصولاً حقّ، يكى و راههاى باطل بسيار است. آرى نور، نشانه‏ى وحدت و ظلمات، نشانه‏ى پراكندگى است. «يعدلون» از «عدل»، به معناى همتاست.

اوّلين آيه‏ى اين سوره، به «آفرينش نظام هستى»، دوّمين آيه به «آفرينش انسان» و سوّمين آيه به نظارت بر «اعمال و رفتار انسان» اشاره دارد.

به فرموده‏ى حضرت على عليه السلام: اين آيه، پاسخ به سه گروه از منحرفان است:

الف: «مادّيون» كه منكر آفرينش الهى و حدوث خلقتند. «خلق السماوات ...»

ب: «دوگانه پرستان» كه براى نور و ظلمت دو مبدأ قائلند. «جعل الظّلمات والنّور»

ج: «مشركين» كه براى خداوند، شريك وشبيه قائلند. «ثمّ الّذين كفروا بربّهم يعدلون»

امام موسى‏بن جعفرعليهما السلام درباره‏ى «...بربّهم يعدلون» فرمودند: يعنى كافران، ظلمات و نور و جور و عدل را يكسان مى‏شمارند.

1- خداوند هم از عدم به وجود آورده است، هم در موجودها، كيفيّات جديد و نوآورى‏هايى قرار مى‏دهد. (آفرينش ابتدائى «خَلَق» آفرينش تَبَعى «جَعَل»)

2- شريك دانستن براى خدا، نوعى انكار خدا وكفر به اوست. «الّذين كفروا بربّهم يعدلون»

در آيه‏ى پيش، مسائل آفاقى و خلقت آسمان‏ها و زمين مطرح شده، اينجا خلقت انسان و حيات محدود او در اين دنيا آمده است.

در قرآن، 21 مرتبه از «أجل مسمّى» سخن به ميان آمده است.

خداوند براى عمر انسان دو نوع زمان‏بندى قرار داده: يكى حتمى كه اگر همه‏ى مراقبت‏ها هم به عمل آيد، عمر (مانند نفت چراغ) تمام مى‏شود. و ديگرى غير حتمى كه مربوط به كردار خودمان است، مثل چراغى كه نفت دارد، ولى آن را در معرض طوفان قرار دهيم.

در روايات، كارهايى چون صله‏ى رحم، صدقه، زكات و دعا سبب طول عمر و اعمالى چون قطع رحم و ظلم، سبب كوتاه شدن عمر دانسته شده است.

امام باقرعليه السلام در مورد «أجلاً و أجلٌ» فرمود: آنها دو أجل هستند: يكى محتوم و قطعى و ديگرى موقوف (يعنى مشروط و معلّق).

به نقل ابن‏عباس، خداوند براى انسان دو أجل قرار داده: يكى از تولّد تا مرگ، ديگرى از مرگ تا قيامت. انسان با اعمال خود، گاهى از يكى مى‏كاهد وبه ديگرى مى‏افزايد. پس پايان أجل هيچكس قابل تغيير نيست. «ومايُعمَّر مِن مُعَمَّرٍ ولايَنقَصُ مِن عُمُرِه الاّ فى كتاب»

1- مدّت عمر و پايان زندگى، به دست ما نيست.«هو الذى.... قضى اجلاً»

2- تنها خداوند بر أجل مسمّى (أجل قطعى)، آگاه است. «أجل مسمّى عنده»

3- با آنكه آفرينش و پايان كار انسان، همه از خدا و به دست اوست، پس چرا در مبدأ و معاد شك كنيم؟ «ثم انتم تمترون»

الجدول:

[سورة الانعام(6) :

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَالْأَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُماتِ وَالنُّورَ ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ (1)

الإعراب:

(الحمد) مبتدأ مرفوع (لله) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف خبر (الذي) اسم موصول مبنيّ في محلّ جرّ نعت للفظ الجلالة (خلق) فعل ماض، والفاعل ضمير مستتر تقديره هو (السّموات) مفعول به منصوب وعلامة النصب الكسرة (الواو) عاطفة (الأرض) معطوف على السموات منصوب (الواو) عاطفة (جعل) مثل خلق (الظلمات) مثل السموات (الواو) عاطفة (النور) معطوف على الظلمات منصوب (ثمّ) حرف عطف للتراخي والاستبعاد (الذين) موصول مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (كفروا) فعل ماض مبنيّ على الضمّ.. والواو ضمير في محلّ رفع فاعل (بربّ) جارّ ومجرور متعلّق ب (كفروا) ، و (هم) ضمير مضاف إليه (يعدلون) مضارع مرفوع وعلامة الرفع ثبوت النون ... والواو فاعل.

هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ طِينٍ ثُمَّ قَضى أَجَلاً وَأَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ [2]

الإعراب:

(هو) ضمير منفصل مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ (الذي) موصول خبر (خلقكم) مثل خلق السموات ، (من طين) جارّ ومجرور متعلّق ب (خلق) ، (ثمّ) حرف عطف (قضى) فعل ماض مبنيّ على الفتح المقدّر على الألف، والفاعل ضمير مستتر تقديره هو (أجلا) مفعول به منصوب (الواو) عاطفة (أجل) مبتدأ مرفوع ، (مسمّى) نعت لأجل مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الألف (عند) ظرف مكان منصوب متعلّق بمحذوف خبر و (الهاء) ضمير مضاف إليه (ثمّ) حرف عطف (أنتم) ضمير منفصل في محلّ رفع مبتدأ (تمترون) مثل يعدلون.