نگرشى بر واژه های آیات82-86 سوره مائده :
قسيس و قس:پيشوا و رئيس مسيحيان.
رهبان:جمع «راهب» مثل «راكب، ركبان» مصدر جعلي آن «رهبانيت».
ترهّب:عبادت در صومعه. اصل اين كلمه از «رهبت» بمعناي ترس است.
تفيض من الدمع:پر شود چشمشان از اشك.
دمع:اشك چشم.
طمع:تعلق خاطر به چيزي كه پسنديده است
صالح:كسي كه كار شايسته كند. اگر كار ديگري را به شايستگي آورد «مصلح» است. خداوند را مصلح گويند نه صالح.
«اثابهم»:به آنان پاداش ارزانى داشت.
«محسنين»:نيكوكاران، احسانكنندگان. و احسان به مفهوم سودرسانى به ديگران است.
«جحيم»:آتشى كه سخت شعلهور و برافروخته است. امّا در آيه شريفه، از نامهاى دوزخ مىباشد.
ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج7، ص: 146
اعراب
لتجدن:لام قسم. نون براي فرق گذاشتن ميان حال و آينده است.
عداوة:تميز نسبت.
يَقُولُونَ رَبَّنا:در محل نصب و حال يعني: «قائلين ربنا» لا نُؤْمِنُ بِاللَّهِ: حال. يعني: «اي شيئي لنا تاركين الايمان ...»
مِنَ الْحَقِّ:«من» براي بيان است يعني «الجائي لنا الذي هو الحق» برخي گفتهاند: براي تبعيض است.
شأن نزول
مفسّران در شأن نزول و داستان فرود پنجمين آيه مورد بحث و آيات پس از آن، آوردهاند كه اين آيات در وصف «نجاشى» و يارانش فرود آمد كه داستان آنان اين گونه است:
در آغاز دعوت پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم و درخشش اسلام، استبداد حاكم بر «مكّه» بر آن بود تا پيامبر گرامى و پيروان او را زير فشار بىرحمانه قرار دهد تا بدين وسيله از گسترش نور خدا جلوگيرى گردد. از اين رو شرك گرايان حاكم مقرّر كردند كه هر تيره و قبيلهاى آن گروه از افراد خود را - كه به قرآن و پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم ايمان آوردهاند - سخت زير فشار و شكنجه قرار دهند؛ واين شيوه بيدادگرانه، آغاز شد و گروهى از پيروان پيامبر سخت گرفتار شدند، امّا گروهى نيز از شرارت قريش رستند. و خدا، پيامبر گرامى را بوسيله عموى گرانقدرش «ابوطالب» از شكنجه و شرارت آنان مصون داشت.
با آغاز شرارتِ برنامهريزى شده استبداد حاكم، پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم كه هنوز فرمان جهاد نيافته بود، آن گروه از پيروان خويش را كه بيشتر زير فشار بودند، موظّف به هجرت ساخت تا تحمّل ستم نكنند و خود را به اين وسيله - كه نوعى دفاع از خويشتن مىباشد - نجات دهند.
پيامبر به آنان فرمود: ياران من! با شرايط شرارتبارى كه شركگرايان پديد آوردهاند، اينك جاى ماندن نيست، شما دست به هجرت بزنيد و به سرزمين «حبشه» كه فرمانروايى خردمند و شايستهكردار بر آن حكومت مىكند(1) كوچ كنيد كه آنجا دست بيدادگرى به شما نخواهد رسيد، و آنجا بساط زندگى را بگسترانيد تا خداى پرمهر گشايشى پديد آورد.
پس از دستور پيامبر گرامى نخستين گروه از توحيدگرايان مهاجر، به سال پنجم از بعثت بود كه خويشتن را مخفيانه و با دقّت تمام از قلمرو قدرت شركگرايان رهايى بخشيده، و پس از رساندن خود به ساحل دريا و پرداخت نيمدينار كرايه، سوار بر كشتى شدند و راه «حبشه» را در پيش گرفتند و به سلامت به آنجا وارد شدند.
ابن گروه كه نخستين گروه از مسلمانان مهاجر را تشكيل مىداد شمارشان به شانزده نفر مىرسيد، و نامشان از اين قرار است:
1 - عثمان،2 - همسر عثمان «رقيه» كه دختر پيامبر بود،3 - زبير بن عوام،4 - عبداللّه بن مسعود،5 - عبدالرّحمان بن عوف،
6 - ابوحذيفه،7 - همسرش «سهله»8 - سهل بن عمر،9 - مصعب بن عمير،10 - ابوسلمه،11 - همسرش «ام سلمه»،
12 - عثمان بن مظعون،13 - عامر بن ربيعه،14 - همسرش «ليلى»،15 - حاطب بن عمرو،16 - سهل بن بيضاء.
يادآورى مىگردد كه اين هجرت در سال پنجم از بعثت روى داد.
پس از هجرت نخستين گروه، جناب «جعفر بن ابىطالب» به اشاره پيامبر به «حبشه» هجرت نمود و از پى او ديگر مسلمانانى كه زير فشار بودند به تدريج رفتند تا در آنجا شمار آنان به 82 نفر رسيد و با تدبير «جعفر» از دولت «حبشه» حق پناهندگى دريافت داشتند.
شركگرايان حاكم بر «مكّه» پس از دريافت خبر هجرت مسلمانان به آن سرزمين و استقرار آنان در آنجا، دو تن از سركردگانِ خود به نامهاى «عمرو بن عاص» و «عمارة بن وليد» را با هدايايى بسيار به دربار شاه حبشه گسيل داشتند تا مهاجران مسلمانان را با جلب نظر دولت آن كشور به حجاز بازگردانند.
از ما چه مىخواهند؟
پس از ورود به دربار «حبشه»، «عمرو بن عاص» گفت:
پادشاها! گروهى از مردم ما بر ضدّ دين و آيين رسمى كشورمان بپاخاستهاند و به خدايان ما اهانت نموده و به كشور شما پناهنده شدهاند. تقاضاى ما آن است كه آنان را به كشورمان بازگردانى ...
«نجاشى» مسلمانان را خواست و به نماينده آنان «جعفر» گفت: اينان چه مىگويند؟
«جعفر» با درايت و شهامت به پاخاست و گفت: پادشاها! از اينان بپرسيد كه آيا ما برده آنان هستيم؟
«عمرو» گفت: هرگز!
«جعفر» گفت: بپرسيد كه آيا به آنان بدهكاريم؟
«عمرو» پاسخ داد: هرگز!
جعفر گفت: بپرسيد آيا در جامعه آنان خونى بر زمين ريختهايم و عادلانه تحت تعقيب هستيم؟
«عمرو» پاسخ داد: هرگز!
«جعفر» خروشيد كه: هان اى فرمانرواى خردمند «حبشه»! پس از اين بىخردان بپرس كه از ما چه مىخواهند؟
آنان به اذيّت و آزار ما پرداختند و ما از شرارت آنان خانه و كاشانه خويش را رها كرده و به اينجا آمدهايم؛ شاها! واقعيّت اين است كه خداى پرمهر در ميان ما پيامبرى برانگيخته كه ما را از شرك و بيداد و قمار و فحشا و زشتى و تباهى هشدار داده است و به نماز و ياد خدا و پرداخت حقوق محرومان و پيوند با نزديكان و عدالت و احسان فرمان مىدهد، و اين سياهكاران به مخالفت با حقّ و عدالت كمر بسته و به شكنجه و آزار او و پيروانش برخاستهاند ...
«نجاشى» پرسيد: هان اى جعفر! آنچه تو مىگويى همان ارزشهاى آسمانى است كه خدا، مسيح را نيز بر دعوت بدانها برانگيخت، اينك بگو ببينم آيا از آياتى كه او از جانب خدا آورده است، چيزى بخاطر دارى؟
جعفر گفت: آرى؛ چرا كه نه؟ و آنگاه به تلاوت سوره مباركه مريم پرداخت و از آغاز تا آيه 25 با ندايى دلنشين تلاوت كرد، و هنگامى كه به اين آيه رسيد كه:
وَ هُزّى اِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُساقِطْ عَلَيْكِ رُطَبَاً جَنِيَّاً.(2)
و تنه درختِ خرما را به سوى خويشتن برگير و تكان ده! آنگاه است كه بر تو خرمايى تازه و پرطراوت فرو مىريزد ...
درست در اينجا بود، كه نه تنها محفل شاه كه خود او نيز با همه وجود تحت تأثير قرآن قرار گرفتند، به همين دليل هم فرياد برآورد كه: به خداى سوگند كه اين آيات و مفاهيم آنها، حق است و از سوى پروردگار جهان فرود آمده و آورنده اين مفاهيم يك انسان عادى نيست.
«عمرو بن عاص» كه آن منظره را نگريست گفت: شاها! جعفر و يارانش مخالفان حكومت ما هستند، آنان را بازگردانيد؛ امّا «نجاشى» بر چهره او نواخت و گفت: خاموش! اگر پس از اين نام پيامبر اينان را به بدى ياد كنى تو را به كيفر مىرسانم. و آنگاه به درباريان خويش دستور داد كه هداياى اين مردك را پس دهيد! و به جعفر و يارانش گفت: و شما از اين پس تا هر گاه كه در كشور ما بمانيد در امنيّت خواهيد بود. و دستور داد تا وسايل رفاه و آسايش مهاجران را فراهم سازند.
بدينسان، «عمرو بن عاص» و «عمّاره» سرافكنده و خوار به «مكّه» بازگشتند و مسلمانان در آنجا زندگى آزاد منشانه و برخوردار از حقوق بشر را آغاز كردند و تا تأسيس جامعه نوبنياد اسلامى در «مدينه» بوسيله پيامبر، و شكوه و اقتدار يافتن مسلمانان و فتح «خيبر»، در آنجا ماندند و درست در روز فتح «خيبر» بود كه وارد مدينه شدند.
پيامبر گرامى در استقبال از «جعفر» فرمود: امروز در اين انديشهام كه به فتح «خيبر» بيشتر شادمان باشم و يا به باز آمدن «جعفر» از «حبشه»؟
لا أَدْرى أَنَا بِفَتحِ خِيْبَرْ اَسُرُّ اَمْ بِقُدومِ جَعْفَر؟!
«جعفر» به همراه هفتاد نفر كه همگى آنان از مردم «حبشه» و شام بودند، و چهره سرشناسى چون «بحيراى راهب» در ميان آنان بود، به محضر پيامبر شرفياب شدند؛ و پيامبر گرامى سوره مباركه «يس» را براى حاضران تلاوت فرمود و آنان با شنيدن آيات قرآن، اشك شوق ريختند و پس از ايمان به خدا و پيامبر و قرآن، گفتند: اى پيامبر خدا! چقدر اين آيات از نظر واژهها و مفاهيم، به آياتى شباهت دارد كه بر مسيح عليه السلام فرود آمده است؟! و درست در آنجا بود كه آيات 82 تا 85 از سوره مائده، بر قلب مصفّاى پيامبر، و در مورد آنان فرود آمد.
)) مثل معروفى است كه مى گويند: «تعرف الاشياء باضدادها - هر چيزى در مقابل ضد خود بهتر جلوه كرده و شناخته مى شود»، خداى سبحان نيز براى اينكه حالات و معارف اسلام و حقانيت آنرا در دلهاى امم و ملل جاى دهد، در چند آيه قبل خرافاتى را كه اهل كتاب اسم دين بر آنها نهاده بودند بيان فرمود: سپس به همان منظور خرافاتى را كه مختص به هر كدام از يهود و نصارا است - مثلا «يدالله مغلوله» را نسبت به يهود «و ان الله هو المسيح» را نسبت به نصارا - ذكر فرمود، آنگاه براى اينكه كلام در ايفاى آن منظور بليغ و رسا و كامل شود نمونه اى هم از حال مشركين بر حال آن دو طايفه افزود، تا شنونده حال و عقايد و رفتار اين سه ملت را كه بزرگترين ملت هاى روى زمين اند ديده و با احوال و عقايد و رفتار مسلمين مقايسه كنند تا حقانيت و جلاوت معارف اسلام را بخوبى درك كنند، و نيز بدانند كه يهود، نصارا و وثنى ها از نظردورى و نزديكى به اسلام يكسان نيستند، آنگاه در خاتمه ، اين جهت را بيان فرموده كه نصارا از بقيه ملت ها به دين اسلام نزديك ترند، در اينجاممكن است بپرسيد چرا چنين كرد و به چه سبب نصارا را از جهت دوستى با اسلام را نزديك ترين ملت ها معرفى فرمود؟!ترجمه تفسير الميزان جلد 6 صفحه : 115
علت اينكه نصارا نزديك ترين ملت ها به مسلمين از جهت دوستى معرفى شده اند
جواب اينست كه از اين ملت عده بيشترى به اسلام گرويده و به رسول الله (صلى الله عليه و آله ) ايمان آوردند، كما اين كه آيه بعد هم كه مى فرمايد: و «اذا سمعوا ما انزل الى الرسول ...» دلالت بر اين مدعا دارد، ممكن است مجددا بپرسيد اگر ايمان و اسلام چند نفر از يك ملت مجوز اين باشد كه همه آنها دوست اسلام و مسلمين خوانده شوند، لازم بود آن دو ملت ديگر هم دوست شناخته شوند، براى اينكه از آن دو ملت هم عده زيادى مانند عبدالله بن سلام با اصحاب يهودى اش از يهود و عده قابل ملاحظه از مشركين كه مجموعا ملت مسلمان امروز را تشكيل مى دهند به رسول الله (صلى الله عليه و آله ) ايمان آوردند، بنابراين ، چگونه در بين اين سه ملت تنها نصارا مورد مهر قرار گرفته و آيه مزبور تنها آنها را ستوده است ؟!
جواب اين سؤ ال اينست كه نحوه اسلام آوردن اين چند ملت مختلف بوده است مثلا ملت نصارا بدون مبارزه ، بلكه پس از تشخيص حقانيت با كمال شيفتگى و شوق به اسلام گرويده اند در حالى كه هيچ اجبار و اكراهى در كارشان نبوده و مى توانسته با جزيه دادن ، به دين خود باقى مانده و نسبت به آن پايدارى و و فادارى كنند، و ليكن در عين حال اسلام را بر دين خود ترجيح داده و ايمان آوردند، بخلاف مشركين ، زيرا، رسول الله (صلى الله عليه و آله ) جزيه از ايشان نمى پذيرفت ، و جز اسلام آوردن از ايشان قبول نمى كرد، پس عده اى از مشركين كه ايمان آوردند دلالت بر حسن اسلامشان ندارد، درست است كه مسلمان شدند، ليكن بعد از آن همه آزار و شكنجه كه پيغمبر محترم اسلام از ايشان تحمل كرد، و آنهمه جفا و قساوت و بى رحمى كه نسبت به مسلمين روا داشتند و آن همه نخوتى كه در برابر مسلمين ورزيدند.
و همچنين يهود كه گر چه در ايمان آوردن و يا جزيه دادن مانند نصارا مختار بودند، ليكن به آسانى اسلام را قبول نكردند، بلكه مدتها در نخوت و عصبيت خود تصلب و پافشارى كردند، مكر و خدعه بكار بردند، عهدشكنى ها كردند، خواهان بلا و مصيبت مسلمين بودند، و بالاخره صفحات تاريخ از خاطرات تلخى كه مسلمين آنروز از يهود ديدند پر است ، خاطراتى كه تلخ تر و دردناك تر از آن تصور ندارد، آن رفتار نصارا بوده و اين رفتار مشركين و يهود، و اين اختلاف در برخورد و تلقى همچنان ادامه داشته است ، يعنى هميشه از نصارا حسن اجابت بوده ، و از يهود و مشركين لجاج و پافشارى در استكبار و عصبيت ، عينا همان رفتار و عكس العملى كه اين سه گروه در زمان رسول الله (صلى الله عليه و آله ) از خود نشان دادند، همان را پس از آن جناب داشتند، چه افرادى كه از ملت نصارا در قرون گذشته به طوع و رغبت دعوت اسلام را لبيك گفتند بسيار زياد و بى شمار و بر عكس افرادى كه از مشركين و يهود در آن مدت طولانى به دين اسلام گرويده اند بسيار كم و انگشت شمارند.ترجمه تفسير الميزان جلد 6 صفحه : 116((
اكنون خداوند، دشمن يهود را نسبت به مسلمانان، شرح داده، ميفرمايد:
لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُوا
بيقين سرسختترين مردم را در دشمنى با مؤمنان، يهوديان و شركگرايان خواهى يافت. در بخش نخست آيه شريفه، يهود و شركگرايان را بدترين و كينهتوزترين دشمنانِ مردم باايمان عنوان مىسازد؛ چرا كه يهود براى شكستِ مسلمانان با شركگرايان و حقستيزان، همدل و همكار بودند. و اين در حالى بود كه آنان مىبايست نسبت به پيروان قرآن نزديكتر و پرمهرتر باشند و اينان را در برابر شرك و كفر يارى رسانند؛ چرا كه اينان به رسالت موسى ايمان داشتند و كتاب او را از سوى خدا مىشناختند؛ و كفرگرايان نه به خدا ايمان داشتند و نه به رسالت و كتابهاى آسمانى. و روشن است كه اين دشمنى، برخاسته از آفت ويرانگر حسد بود.
خردمندان و شايستهكرداران مسيحى
و در ادامه سخن به موضع برخى از خردمندان و شايستهكرداران مسيحى اشاره نموده و مىفرمايد:
وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُم مَّوَدَّةً لِّلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قَالُوا إِنَّا نَصَارَى
و نزديكترين دوستان به مردم مسلمان و با ايمان را كسانى خواهى يافت كه مىگويند: ما مسيحى هستيم.
به باور گروهى از جمله «ابن عبّاس»، آيه شريفه در مورد هجرت مسلمانان به سرپرستى جعفر بن ابىطالب به حبشه فرود آمده است و منظور از اين گروه خردمند و حقجو و باانصاف، «نجاشى»، پادشاه «حبشه» و ياران او مىباشد. امّا به باور «مجاهد»، منظور كسانى هستند كه به همراه «جعفر» به محضر پيامبر شرفياب شدند و ايمان آوردند.
)) وجود علماء و پارسايان بسيار در ميان نصارا و استكبار نور زيدن آنها علت انس بيشترآنان با مسلمين بوده است
در اين آيه خداى تعالى جهت نزديك تر بودن نصارا را به اسلام بيان فرموده و در جهت اينكه آنان نسبت به ساير ملل انس و محبتشان به مسلمين بيشتر است ، سه چيز را معرفى مى فرمايد كه آن سه چيز در ساير ملل نيست ، يكى اينكه در بين ملت نصارا علما زيادند. دوم اينكه در بينشان زهاد و پارسايان فراوانند، سوم اينكه ملت نصارا مردمى متكبر نيستند، و همين سه چيز است كه كليد سعادت آنان و مايه آمادگى شان براى سعادت و نيكبختى است . ترجمه تفسير الميزان جلد 6 صفحه : 117((
ذَلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَرُهْبَانًا
چرا كه بعضى از ايشان كشيشان و راهبانند.
در اين مورد سه نظر آمده است:
1 - به باور برخى، منظور اين است كه دوستى مسيحيان با پيروان اسلام بخاطر آن است كه گروهى از آنان بندگان خردمند خدا و پرستشگران او در كليساها و معابد هستند.
2 - امّا به باور برخى ديگر، واژه «قسّيسين»، عبارت از دانشوران و دانشمندان حقطلب آنان است.
3 - و پارهاى نيز بر آنند كه منظور، يكى از علماى بزرگ آنان است كه به پيروان او «قسيس» مىگفتند. و اين بدان دليل است كه پيروان مسيحعليه السلام، كتاب او را تحريف كردند و تنها اين مرد بود كه در برابر انحراف آنان پايدارى ورزيد و به راه حقّ و عدالت رهنمون شد.
وَأَنَّهُمْ لَا يَسْتَكْبِرُونَ (82)
و بدان دليل است كه اين گروه حقگرا كه به قرآن وپيامبر ايمان آوردند، از اطاعت وفرمانبردارى از حق سرباز نمىزنند وتكبّر نمىورزند.
بدينسان آفريدگار هستى به پيامبر گرامى خبر داد كه همسايگان او كه آن حضرت را به راستى و درستى شناختهاند و بايد با او همدل وهمداستان گردند و به راه و رسم او و پيروانش مهر ورزند، با آن حضرت به دشمنى برمىخيزند امّا «نجاشى» و درباريان و ياران او از كشور «حبشه»، راه ايمان را در پيش مىگيرند و با مسلمانان و پيامبرشان راه دوستى و محبّت را مىگشايند. چرا كه گروهى از پيروان پيامبر به رهبرى «جعفر» و به دستور خود آن حضرت به حبشه هجرت كردند و خود پيامبر به فرمان خدا به «مدينه». و آنگاه واكنش شايسته و خردمندانه «نجاشى» و يارانش، و نيز واكنش زشت و ظالمانه يهود در برابر اين دو هجرت واين دو گروه مهاجر روشن گرديد.
فولادوند: مسلماً يهوديان و كسانى را كه شرك ورزيدهاند، دشمنترين مردم نسبت به مؤمنان خواهى يافت؛ و قطعاً كسانى را كه گفتند: «ما نصرانى هستيم»، نزديكترين مردم در دوستى با مؤمنان خواهى يافت، زيرا برخى از آنان دانشمندان و رهبانانىاند كه تكبّر نمىورزند.
واكنش خردمندانه
در اين آيه شريفه قرآن به وصف آن خردمندان باانصاف پرداخته، مىفرمايد:
)) «فاضت العين بالدمع» يعنى اشك چشم به كثرت جارى شد، و لفظ من در كلمه من الدمع براى ابتدا و در مما عرفوا براى نشو و در من الحق براى بيان است .ترجمه تفسير الميزان جلد 6 صفحه : 119((
وَإِذَا سَمِعُوا مَا أُنزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرَى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ
و هنگامى كه اين حقجويان، قرآن شريف را مىشنوند كه بر پيامبر گرامى فرود آمده، بخاطر آنكه آيات خدا و مفاهيم آسمانى را مىشناسند، جام ديدگانشان لبريز از اشك شوق مىگردد و باران اشك مىبارد.
يَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ (83)
و مىگويند: پروردگارا! ما به پيامبرت و آياتى كه فروفرستادهاى ايمان آورديم و بر آسمانى بودن قرآن گواهى مىدهيم، پس ما را در زمره گواهىكنندگان به اين واقعيت، يعنى محمّد و امت او قرار ده و نام ما را در كنار نام آنان ثبت فرما!
به باور پارهاى منظور اين است كه: نام ما را در لوح محفوظ در رديف نام گواهان قرار ده. امّا به باور پارهاى ديگر يعنى: نام ما را با ايمانآوردگان به قرآن و آورندهاش ثبت فرما.
فولادوند: و چون آنچه را به سوى اين پيامبر نازل شده، بشنوند، مىبينى بر اثر آن حقيقتى كه شناختهاند، اشك از چشمهايشان سرازير مىشود. مىگويند: پروردگارا، ما ايمان آوردهايم؛ پس ما را در زمره گواهان بنويس.
وَمَا لَنَا لَا نُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَمَا جَاءَنَا مِنَ الْحَقِّ
چرا و با چه عذرى به قرآن و فروفرستنده آن، آفريدگار هستى ايمان نياوريم؟!
به باور برخى، آنان اين سخن را در برابر كسانى به زبان آوردند كه اين خردمندان را به خاطر ايمانشان به خدا و پيامبر و قرآن به باد سرزنش گرفتند؛ امّا به باور برخى ديگر، آنان نزد خود بر اين باور بودند كه بايد حق را بپذيريم و اگر كسى هم سرزنش كرد اين گونه پاسخ خواهيم داد.
روشن است كه منظور از واژه «حق» در آيه شريفه، قرآن است. و اين پندار كه بگوييم منظور آن است كه از جانب حق فرود آمده، درست نيست، چرا كه فرود آينده فرشته بود و نه قرآن.
پارهاى نيز بر آنند كه واژه «حق» در اينجا به مفهوم «پديدار شد» آمده است، بسان اين آيه شريفه كه مىفرمايد: «وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ...»(3)
و سكرات و نشانههاى مرگ پديدار شد ...
وَنَطْمَعُ أَن يُدْخِلَنَا رَبُّنَا مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحِينَ (84)
و بدان اميد هستيم كه پروردگارمان ما را به خاطر ايمانمان، با مؤمنان و شايستهكرداران امّت محمّد صلى الله عليه وآله وسلم وارد بهشت سازد.
)) و ما لنا لا نومن بالله ... از لفظ يدخلنا معناى جعل و قرار دادن بنظر مى رسد، و از همين جهت با مع متعدى شده است ، و بنابراين معناى جمله اين مى شود: ما انتظار داريم كه پروردگارمان ما را با نيكوكاران قرار دهد، در حالتى كه ما را داخل در ز مره آنان كرده باشد، و كوتاه سخن اينكه ، همه اين افعال و گفتارهائى كه خداى تعالى از نصارا نقل مى كند، در حقيقت تصديق و گواه مطلبى است كه قبلا فرموده بود، و آن اين بود كه نصارا نسبت به يهود، به مردم با ايمان نزديك ترند، و محبتشان نيز بيشتر است و نيز وجود علم نافع و عمل صالح و خضوع در برابر حق را در بين آنا ن تحقيق و بررسى مى كند، و نيز مى فهماند كه همه اين مزايا براى اين بوده كه در ميانشان كشيش ها و رهبان زيادند و خودشان مردمى بى تكبرند.
ترجمه تفسير الميزان جلد 6 صفحه : 119((
فولادوند: و براى ما چه [عذرى] است كه به خدا و آنچه از حق به ما رسيده، ايمان نياوريم و حال آنكه چشم داريم كه پروردگارمان ما را با گروه شايستگان [به بهشت] درآورد؟
پاداش پرشكوه حقگرايى و انصاف
در ادامه سخن، آفريدگار پرمهر و حقشناس، به ترسيم پاداش پرشكوه حقجويى و حقگرايى و حقپويى پرداخته، مىفرمايد:
فَأَثَابَهُمُ اللَّهُ بِمَا قَالُوا جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا
پس به پاس آنچه گفتند و ايمان آوردند، خداى پرمهر و بندهنواز به آنان باغها و بوستانهايى پاداش مىدهد كه از زير درختان آنها جويبارها جارى است؛ و در آن جاودانه خواهند بود.
از آيه چنين دريافت مىگردد كه اين پاداش پرشكوه، به گفتار آگاهانه و خالصانه آنان ارزانى شده است؛ چرا كه از آيات، اين واقعيت هويداست كه آنان در گفتار خويش آگاهى و اخلاص داشتند و آنچه به زبان مىآوردند از ژرفاى جان و معرفت و اخلاص آنان سرچشمه مىگرفت، و باران اشك ديدگانشان نشانگر آن بود كه در برابر قرآن و آيات آن به حالت عشق روشنگر رسيدهاند؛ و مگر ايمان واقعى جز اين است؟
به باور برخى، از جمله «ابن عبّاس»، منظور از گفتار آنان، نيايش پرشور آنهاست كه مىگفتند: «پروردگارا! ما را از گواهان رسالت پيامبر و قرآن قرار ده!» و مىافزودند كه «ما بدان اميد هستيم كه پروردگارمان ما را با گروه شايستگان وارد بهشت پرطراوت و زيباى خود سازد ...»
«... فاكتبنا مَعَ الشّاهدين ... و نطمع اَن يدخلنا ربّنا...»
به هر صورت، از ديدگاه «ابن عبّاس»، منظور اين است كه آنان تقاضاى بهشت نمودند و خدا خواسته آنان را برآورد.
وَذَلِكَ جَزَاءُ الْمُحْسِنِينَ (85)
و اين است پاداش نيكوكاران و ايمانآوردگان. و به باور برخى ديگر، اين است پاداش مؤمنان و توحيدگرايان.
فولادوند: پس به پاس آنچه گفتند، خدا به آنان باغهايى پاداش داد كه از زير [درختان] آن نهرها جارى است. در آن جاودانه مىمانند، و اين پاداش نيكوكاران است.
كيفر سهمگين كفرگرايان و ناسپاسان
در اين آيه شريفه به كفرگرايان و همه تكذيبكنندگان آيات خدا و پيامبران او، قرآن به سختى هشدار مىدهد و مىفرمايد:
وَالَّذِينَ كَفَرُوا وَكَذَّبُوا بِآيَاتِنَا أُولَئِكَ أَصْحَابُ الْجَحِيمِ (86)
و همه كسانى كه كفر ورزيدند و آيات ما را دروغ شمردند، اهل دوزخ و همدم آتشند.
در آيه مباركه، هشدار به همه كفرگرايان است و نه كفرگرايان اهل كتاب؛ و با اينكه هر كدام از دو آفت كفر و تكذيب آيات خدا، به تنهايى انسان را در خور دوزخ مىسازد، بدان جهت در آيه هر دو آفت آمده است كه كافران اهل كتاب هم، كفر و ناسپاسى پيشه ساخته بودند و آيات خدا را دورغ مىشمردند. با اين بيان پندار كسانى كه «او كذّبوا» گرفتهاند، درست نيست؛ چرا كه آنان به هر دو آفت كفر و تكذيب آيات گرفتار بودند.
و نيز روشن است كه در «تكذيب آيات» لازم نيست كه تكذيبكننده به درستى پندار خود آگاه باشد؛ چرا كه همين اندازه كه باور داشت اين آيات دروغ است، مىتوان او را تكذيبكننده عنوان داد گرچه به پندار خود نيز اطمينان نداشته باشد. او با همين باور بىاساس، در خور كيفر مىگردد؛ چرا كه خدا براى انسان راههاى هدايت و رسيدن به حق را قرار داده و مىتواند درست و نادرست بودن انديشهها و عقايد و افكار را با آن وسايل و راهها بيازمايد و درست را از نادرست بيابد.
فولادوند: و كسانى كه كفر ورزيدند و آيات ما را دروغ پنداشتند، آنان همدم آتشند.
تفسیر نور:
«قِسّيس»، به معناى كشيش است و به عالمان دينى كه عهدهدار رياست مذهبى مسيحيان هستند، گفته مىشود. و «رُهبان» به معنى تَرسا به عابدان مسيحى گفته مىشود.
شأن نزول اين آيه تا آيهى 85، خوشرفتارى نجاشى، پادشاه حبشه و مسيحيان آن كشور را با مسلمانان مهاجرى گفتهاند كه به رياست جعفربن ابىطالبعليهما السلام در سال پنجم بعثت از مكّه به آن ديار هجرت كردند و در حمايت نجاشى، از تعرّض مشركان و فرستادگانشان به حبشه مصون ماندند. در همان حال كه يهوديان مدينه با ديدن معجزات واخلاق والاى پيامبر، ايمان نمىآوردند و در توطئهها عليه مسلمانان شركت مىكردند، پيمان مىشكستند و فتنه بر مىانگيختند، روحانيون مسيحى در حبشه، با شنيدن آيات سورهى مريم، گريستند و از مسلمانان جانبدارى كردند.
امام صادقعليه السلام پس از تلاوت اين آيه فرمود: «اولئك كانوا قوما بين عيسى و محمّد و ينتظرون محمّدصلى الله عليه وآله» اين علماى مسيحى و راهبان گروهى بودند كه در زمانى ميان حضرت عيسىعليه السلام و حضرت محمّدصلى الله عليه وآله زندگى مىكردند و منتظر آمدن پيامبر اسلام بودند.
1- دشمنى يهود با مسلمانان، تاريخى و ريشهدار است. «لتجدنّ اشدّ النّاس عداوة... اليهود»
2- با دشمنان اسلام و غير مسلمانان، بايد با هر يك برخوردى مناسب با رفتار خودشان شود. «اشدّ النّاس عداوة... اقربهم مودّة»
3- دوستان و دشمنان خود را همراه با تحليل صحيح و عوامل روحى و اجتماعى آنان بشناسيم. «اشدّ الناس عداوة... اقربهم مودةّ...»
4- زمينههاى رشد در جامعه، سه چيز است: دانشمند بودن، خداترسى و نداشتن روحيّهى استكبارى. «قسّيسين و رهباناً و انّهم لايستكبرون»
5 - عالمان دينى و عابدان خداترس در اصلاح عقائد و اخلاق جامعه، نقش مؤثر دارند. «ذلك بان منهم قسيسين و رهباناً و انّهم لايستكبرون»
6- اگر علم و عبادت و اخلاق به هم پيوند خورد انسان حقّگرا مىشود و تعصب را كنار مىگذارد. «ذلك بانّ منهم قسيسين و رهبانا و انّهم لايستكبرون»
7- اسلام تعصّب نابجا ندارد واز علماى ساير اديان كه خدا ترس و با انصاف باشند، منصفانه تمجيد مىكند. «ذلك بانّ منهم قسيسين و رهبانا و انّهم لايستكبرون»
8 - تبليغ اسلام در بين مسيحيان مؤثّرتر است. «انّهم لايستكبرون»
(با آنكه مسيحيان، عقيدهى انحرافى «تثليث» دارند، ولى به خاطر روحيه سالمتر، آمادگى بيشترى براى حقّ پذيرى دارند.)
نمونهى اشك شوق مسيحيان، يكى هنگامى بود كه جعفربن ابىطالبعليهما السلام آيات سورهى «مريم» را در حبشه براى نجاشى خواند، يكى هم آنگاه كه جمعى از مسيحيان همراه جعفر، به مدينه آمدند و آيات سورهى «يس» را شنيدند.
1- نشان افراد دل آماده و متواضع آن است كه به مجرد شنيدن حقّ، منقلب مىشوند. (ولى نااهلان، با ديدن حقّ هم تكان نمىخورند.) «لايستكبرون و اذا سمعوا... تفيض من الدمع... يقولون ربّنا آمنّا»
2- اشك، اگر همراه معرفت باشد، نشانهى كمال است. «تفيض من الدمع ممّا عرفوا»
3- روح و فطرت انسان، شيفتهى حقيقت است و چون به معشوق رسيد، اشك شوق مىريزد. «تفيض من الدمع»
4- ايمان واقرار بايد بر اساس شناخت باشد. «ممّا عرفوا من الحقّ يقولون ربّنا آمنّا...»
5 - در دعا، از كلمهى مقدّس «ربّنا» استمداد كنيم. «ربّنا آمنّا...»
6- شناخت و معرفت، اشك و اعتراف به نواقص خود، نشانهى رشد و تربيت معنوى است. «عرفوا... يقولون ربّنا آمنّا»
7- دعا، در كنار اقرار و ايمان اثر دارد. «آمنّا فاكتبنا»
8 - ايمان موقّت كارساز نيست، بايد دائمى، تثبيت شده و با حسن عاقبت همراه گردد. «آمنّا فاكتبنا»
9- ره صد ساله را يك شبه رفتن، ارزش است. شنيدن «سمعوا»، شناختن «عرفوا»، اقرار كردن «آمنّا»، ملحق شدن. «مع الشاهدين»
10- اهل ايمان بايد براى رسيدن به مراحل بالاتر دعا كنند. (ابتدا ايمان، سپس مرحلهى بالاتر كه شهود است. «فاكتبنا مع الشاهدين»
كسانى كه پس از فهميدن حقّ، شجاعانه وصريح وبا صداقت به آن اقرار كنند و از جوّ وهم كيشان نهراسند، از بهترين نيكوكارانند. چون هم به خود نيكى كرده و خويشتن را از عذاب دوزخ رهاندهاند، هم با اقرارشان، راه را براى ديگران گشودهاند.
1- بعد از شناخت حقّ، «ممّاعرفوا» هيچ عذرى براى ردّ آن نيست. «ومالنا...»
2- هم نشينى با صالحان، آرمانى مقدّس است. «مع القوم الصالحين»
3- نشانهى آرزوى صحيح، ايمان و اقدام عملى است. «و ما لنا لانؤمن... و نطمع»
4- ايمان به خداوند، از ايمان به وحى جدا نيست. «نؤمن باللّه وما جاءنا من الحقّ»
5 - پاداش ايمان، بهشت است. «ان يدخلنا ربّنا مع القوم الصالحين» (بنابر اينكه مفعول محذوف در «يدخلنا» كلمه «الجنّة» باشد)
6- يكى از راههاى كمال، بازگشت به وجدان خويش وسؤال از خود است. «وما لنا... فاثابهم اللَّه بماقالوا» در آيه ديگر مىخوانيم: «ومالى لاأعبد الّذى فطرنى...» <165>
7- اقرار زبانى به توحيد، رسالت پيامبر و حقّانيّت قرآن، امرى ضرورى است. «فاثابهم اللَّه بما قالوا...»
الجدول:
[سورة المائدة (5) :
لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُوا وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قالُوا إِنَّا نَصارى ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَرُهْباناً وَأَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ (82)
الإعراب:
(اللام) لام القسم لقسم مقدّر (تجدن) مضارع مبني على الفتح في محلّ رفع ... والنون نون التوكيد الثقيلة، والفاعل ضمير مستتر تقديره أنت (أشد) مفعول به منصوب (الناس) مضاف إليه مجرور (عداوة) تمييز منصوب (اللام) حرف جر (الذين) اسم موصول مبني في محل جر متعلق بعداوة (آمنوا) فعل ماض مبني على الضم.. والواو فاعل (اليهود) مفعول به ثان منصوب ، (الواو) عاطفة (الذين) اسم موصول في محلرفع معطوف على اليهود (أشركوا) مثل آمنوا (الواو) عاطفة (لتجدن أقربهم مودة للذين آمنوا) مثل الأولى (الذين) مثل السابق مفعول به ثان (قالوا) مثل آمنوا (إنّ) حرف مشبه بالفعل و (نا) ضمير في محل نصب اسم إنّ (نصارى) خبر مرفوع وعلامة رفعة الضمة المقدرة (ذلك) اسم إشارة مبني في محلّ رفع مبتدأ ... و (اللام) للبعد و (الكاف) للخطاب (الباء) حرف جر (أن) مثل إنّ (من) حرف جر و (هم) ضمير في محل جر متعلق بمحذوف خبر مقدّم (قسّيسين) اسم أنّ مؤخر منصوب وعلامة النصب الياء (الواو) عاطفة (رهبانا) معطوفة على قسّيسين منصوب مثله. (الواو) عاطفة (أنّ) مثل أنّ و (هم) ضمير في محل نصب اسم أنّ (لا) نافية (يستكبرون) مضارع مرفوع ... والواو فاعل.
وَإِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّنا آمَنَّا فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ (83)
الإعراب:
(الواو) عاطفة (إذا) ظرف للزمن المستقبل متضمن معنى الشرط في محل نصب متعلق بالجواب ترى (سمعوا) فعل ماض مبني على الضم ... والواو فاعل (ما) اسم موصول مبني في محل نصب مفعول به (أنزل) فعل ماض مبني للمجهول، ونائب الفاعل ضمير مستتر تقديره هو وهو العائد (إلى الرسول) جار ومجرور متعلق ب (أنزل) ، (ترى) مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمة المقدرة على الألف، والفاعل ضمير مستتر تقديره أنت (أعين) مفعول به منصوب و (هم) ضمير مضاف إليه (تفيض) مضارع مرفوع، والفاعل ضمير مستتر تقديره هي (من الدّمع) جار ومجرور متعلق ب (تفيض) ، على حذف مضاف أي من كثرة الدّمع ، (من) حرف جر(ما) اسم موصول مبني في محل جر متعلق ب (تفيض) ، (عرفوا) مثل سمعوا (من الحق) مثل من الدّمع متعلق بحال من مفعول عرفوا (يقولون) مضارع مرفوع ... والواو فاعل (ربّ) منادى محذوف منه أداة النداء وهو مضاف منصوب و (نا) ضمير مضاف إليه (آمنّا) فعل ماض مبني على السكون ... (ونا) ضمير فاعل (الفاء) عاطفة لربط المسبّب بالسبب (اكتب) فعل أمر، والفاعل ضمير مستتر تقديره أنت و (نا) ضمير مفعول به (مع) ظرف مكان منصوب متعلق ب (اكتب) ، (الشاهدين) مضاف إليه مجرور وعلامة الجر الياء.
وَما لَنا لا نُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَما جاءَنا مِنَ الْحَقِّ وَنَطْمَعُ أَنْ يُدْخِلَنا رَبُّنا مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحِينَ (84)
الإعراب:
(الواو) عاطفة (ما) اسم استفهام مبني في محلّ رفع مبتدأ (اللام) حرف جر و (نا) ضمير في محلّ جر متعلق بمحذوف خبر المبتدأ (لا) نافية (نؤمن) مضارع مرفوع، والفاعل ضمير مستتر تقديره نحن (بالله) جار ومجرور متعلق ب (نؤمن) ، (الواو) عاطفة (ما) اسم موصول مبني في محلّ جر معطوف على لفظ الجلالة (جاء) فعل ماض و (نا) ضمير مفعول به، والفاعل ضمير مستتر تقديره هو وهو العائد (من الحق) جارومجرور متعلق بحال من فاعل جاء ، (الواو) عاطفة (نطمع) مثل نؤمن (أن) حرف مصدري ونصب (يدخل) مضارع منصوب و (نا) ضمير مفعول به (ربّ) فاعل مرفوع و (نا) مضاف إليه (مع) ظرف مكان منصوب متعلق ب (يدخل) ، (القوم) مضاف إليه مجرور (الصالحين) نعت للقوم مجرور وعلامة الجر الياء.
فَأَثابَهُمُ اللَّهُ بِما قالُوا جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَذلِكَ جَزاءُ الْمُحْسِنِينَ (85)
الإعراب:
(الفاء) عاطفة (أثاب) فعل ماض و (هم) ضمير مفعول به (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (الباء) حرف جر للسببية (ما) حرف مصدري ، (قالوا) فعل ماض وفاعله (جنات) مفعول به ثان عامله أثابهم منصوب وعلامة النصب الكسرة (تجري) مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمة المقدرة على الياء (من تحت) جار ومجرور متعلق ب (تجري) [2] ، و (ها) ضمير مضاف إليه على حذف مضاف أي من تحت أشجارها (الأنهار) فاعل مرفوع (خالدين) حال منصوبة من ضمير الغائب في (أثابهم) وعلامة النصب الياء (في) حرف جر و (ها) ضمير في محلّ جر متعلق بخالدين (الواو) استئنافية (ذلك) اسم إشارة مبني في محلّ رفع مبتدأ ... و (اللام) للبعد و (الكاف) للخطاب (جزاء) خبر مرفوع (المحسنين) مضاف إليه مجرور وعلامة الجر الياء.
وَالَّذِينَ كَفَرُوا وَكَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ (86)
الإعراب:
(الواو) استئنافية (الذين) اسم موصول مبني في محلّ رفع مبتدأ (كفروا) فعل ماض وفاعله (الواو) عاطفة (كذّبوا) مثل كفروا (بآيات) جار ومجرور متعلق ب (كذّبوا) (أولئك) اسم إشارة مبني في محلّ رفع مبتدأ ... والكاف للخطاب (أصحاب) خبر مرفوع (الجحيم) مضاف إليه مجرور.