نگرشى  بر  واژه های  آیات 67 سوره  مائده  :

«رسالت»: اين واژه در آيه شريفه به مفهوم «ارسال» است كه به فاعل اضافه شده و مفعول آن نيز حذف گرديده است.

«رسول»: اين واژه گاه به مفهوم رسالت و گاه به معناى پيامبر و فرستاده به كار مى‏رود؛ نظير: «و ما محمّد الاّ رسول....» كه به مفهوم فرستاده آمده است.

«يعصمك»: تو را از گزند مردم نگاه مى‏دارد. از ريشه «عصمت» كه به مفهوم منع است گرفته شده است.

((بیان آیه

معناى آيه صرفنظر از سياقى كه آيات قبل و بعدش دارند روشن و ظاهر است ، زيرا در آيه دو نكته بطور روشن بيان شده يكى دستوريست كه خداى تعالى به رسول الله (صلى الله عليه و آله ) داده است (البته دستور اكيدى كه پشت سرش فشار و تهديد است ) به اينكه پيغام تازه اى را به بشرابلاغ كند، و يكى هم وعده اى است كه خداى تعالى به رسول خود داده كه او را از خطراتى كه در اين ابلاغ ممكن است متوجه وى شود نگهدارى كند، ليكن كمى دقت در موقعيتى كه آيه دارد آدمى را به شگفت وامى دارد، زيرا آيات قبل و بعد آن همه متعرض حال اهل كتاب و توبيخ ايشانند به اينكه آنان به انحاء مختلف از دستورات الهى تعدى شده اند، و محرمات الهى را مرتكب شده اند؛ و اين مضمون با مضمون آيه مورد بحث هيچ ارتباط ندارد؛

مراد از «ناس» در آيه شريفه ، يهود نيست و موضوع ماءموريت جديد امرى بسيار مهم وخطير مى باشد.

آيه شريفه از يك امر مهمى - كه يا عبارتست از مجموع دين و يا حكمى از احكام - آن كشف مى كند.

ترجمه تفسير الميزان جلد 6 صفحه : 62

آن امرى هر چه هست امرى است كه رسول الله (صلى الله عليه و آله ) از تبليغ آن مى ترسد، و در دل بنا دارد آن را تا يك روز مناسبى تاخير بيندازد، چه اگر ترس آن جناب و تاخيرش در بين نبود حاجتى به اين تهديد كه بفرمايد: «و ان لم تفعل فما بلغت رسالته» نبود، و لذا در آيات اول بعثت هم كه آن جناب را به تبليغ احكام تحريك مى كند تهديدى ديده نمى شود. بلكه بر عكس لحن آنها خيلى ملايم است ، مثلا در سوره «علق» مى فرمايد: «اقرء باسم ربك الذى خلق ...» و در سوره «حم سجده» مى فرمايد: «فاستقيموا اليه و استغفروه و ويل للمشركين» و در سوره «مدثر» مى فرمايد: «يا ايها المدثر قم فانذر» و امثال اين آيات .

خطرى كه رسول الله (ص ) از آن نگران بوده خطر جانى نبوده بلكه پيامبر (ص ) ازخطر اضمحلال دين بيمناك بوده است

گفتيم رسول الله (صلى الله عليه و آله ) خطرات محتملى در تبليغ اين حكم پيش بينى مى كند ليكن اين خطر خطر جانى براى شخص آن جناب نيست ، زيرا آن جناب از اينكه جان شريف خود را در راه رضاى خدا قربان كند دريغ نداشت ، آرى او اجل از اين است كه حتى براى كوچكترين اوامر الهى از خون خود بخل ورزد، ترس او از جان خود مطلبى است كه سيره خود آن جناب و مظاهر زندگى شريفش آنرا تكذيب مى كند، علاوه بر اين ، خداى تعالى ، خود در كلام كريمش بر طهارت دامن انبياء از اين گونه ترس ها شهادت داده و فرموده : «ما كان على النبى من حرج فيما فرض الله له سنه الله فى الذين خلوا من قبل و كان امر الله قدرا مقدورا الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله و كفى بالله حسيبا» و درباره نظائر اين فريضه فرموده : «فلا تخافوهم و خافون ان كنتم مؤ منين» و نيز عده اى از كه با اينكه دشمن آنان را تهديد كرده مع ذلك جز از خدا از احدى باك ندارند و مى فرمايد:

ترجمه تفسير الميزان جلد 6 صفحه : 63

«الذين قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لكم فاخشوهم فزادهم ايمانا و قالوا حسبنا الله و نعم الوكيل» و اين حرف هم از غلطهاى واضح است كه كسى (العياذ بالله ) بگويد رسول خدا براى اينكه مبادا چشم زخمى به وى برسد انجام امر خدا را به تعويق بيندازد، زيرا برگشت اين توهم و خيال لابد به اين است كه اگر رسول الله امر خدا را امروز انجام دهد او را خواهند كشت و در نتيجه كار خدا زمين خواهد ماند، و اين حرف خود غلط فاحشى است ، زيرا به فرض اينكه رسول الله (صلى الله عليه و آله ) هم چشم زخمى مى ديد خدا كارش زمين نمى ماند، و با اينكه سبب ساز در عالم او است و با اينكه در قرآن كريم از رسول الله (صلى الله عليه و آله ) سلب استقلال در تاءثير را كرده و فرموده : «ليس لك من الامر شى ء» آيا از پيش بردن كار خود به وسائل مختلف ديگر عاجز است ؟! پس نمى شود خطر محتمل ، خطر جانى رسول الله باشد و ليكن ممكن است آن خطر را خطر اضمحلال واز بين رفتن دين دانست ، به اين بيان كه بيم آن مى رفت اگر آن جناب عمل تبليغ آن پيغام را در غير موقع انجام دهد او را متهم سازند، و هو و جنجال راه بيندازد و در نتيجه دين خدا و دعوت او فاسد و بى نتيجه شود، و اين گونه اجتهادات و مصلحت انديشى ها براى آن جناب جايز بوده است و اسم اين مصلحت انديشى را نبايد ترس از جان گذاشت .

اين چه تكليفى است كه لازمه ابلاغ نكردن آن (به تنهائى ) عدم ابلاغ اصل دين و مجموع آن مى باشد؟

در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه اين چه تكليفى است كه لازمه تبليغ نكردن آن به تنهائى اين است كه اصل دين و مجموع آن تبليغ نشده باشد؟ و ممكن است كسى هم در پاسخ بگويد: اين بدان جهت است كه اصولا احكام دين همه به هم پيوسته و مربوطند و بين آنها كمال ارتباط و بستگى بر قرار است ، بطورى كه اگر در يكى از آنها اخلال شود در همه اخلال شده است ، مخصوصا اگر اين اخلال ، در تبليغ آن فرض شود، براى اينكه ارتباط بين احكام در ناحيه تبليغ شديدتر و كاملتر از ناحيه عمل است ، ليكن جواب آن سؤ ال اين نيست ، و اين جواب با اينكه در جاى خود حرف صحيحى است ، ليكن با ظاهر جمله اى كه در ذيل آيه مورد بحث است يعنى جمله :«و الله يعصمك من الناس ان الله لا يهدى القوم الكافرين» سازگار نيست ، زيرا ازاين جمله استفاده مى شود كه مخالفين اين حكم از مسلمانها نبوده و مخالفتشان هم مخالفت علمى نبوده است ، بلكه كسانى با اين حكم مخالفت كرده و يا خواهند كرد كه يا كافر باشند و يا از دين بيزارى جسته و مخالفتشان هم مخالفت اساسى است ، كسانيكه با تمام وسايل براى ابطال و بى اثر گذاردن اين حكم خواهند كوشيد؛ و لذا خداوند وعده مى دهد كه رسول خود را به زعم آنها يارى نموده و فعاليتهاى آنها را خنثى خواهد كرد، و در كارشان و بسوى هدفشان هدايت نخواهد نمود.

اين تكليف تكليفى بوده حائز كمال اهميت و رسول الله (ص ) در ابلاغ آن از ناحيه مسلمينانديشناك بوده است نه از ناحيه كفار و مشركين

بنابراين جاى ترديد نيست كه اين حكم حكمى است كه حائز كمال اهميت است بحدى كه جا دارد رسول الله (صلى الله عليه و آله ) از مخالفت مردم با آن انديشناك باشد و خداوند هم با وعده خود وى را دلگرم و مطمئن سازد، حكمى است كه در اهميت به درجه ايست كه تبليغ نشدنش تبليغ نشدن همه احكام دين است ، و اهمال در آن اهمال در همه آنها است ، حكمى است كه دين با نبود آن جسدى است بدون روح كه نه دوامى دارد و نه حس و حركت و خاصيتى .

و اين مطلب بخوبى از آيه استفاده مى شود، و آيه كشف مى كند آن حكم ، حكمى است كه مايه تماميت دين و استقرار آنست ، حكمى است كه انتظار مى رود مردم عليه آن قيام كنند؛ و در نتيجه ورق را برگردانيده و آنچه را كه رسول الله (صلى الله عليه و آله ) از بنيان دين بنا كرده منهدم و متلاشى سازند، و نيز كشف مى كند از اينكه رسول الله (صلى الله عليه و آله ) هم اين معنا را تفرس مى كرده و از آن انديشناك بوده ، و لذا در انتظار فرصتى مناسب و محيطى آرام ، امروز و فردا مى كرده كه بتواند مطلب را به عموم مسلمين ابلاغ كند و مسلمين هم آنرا بپذيرند. و د ر چنين موقعى اين آيه نازل شده است ، و دستور فورى و اكيد به تبليغ آن حكم داده است .

علت نگرانى رسول الله (ص ) از ابلاغ آنچه بدان ماءمور شده است

پس غير اين نيست كه اين حكمى كه درآيه مورد بحث رسول الله (صلى الله عليه و آله ) مامور به تبليغ آن شده حكمى است كه تبليغ آن مردم را به اين توهم مى اندازد كه رسول خدا اين مطلب را از پيش خود مى گويد، و مصلحت عموم و نفع شان در آن رعايت نشده است ، نظير داستان زيد و تعدد زوجات رسول و اختصاص خمس غنيمت به رسول الله (صلى الله عليه و آله ) و امثال اين احكام اختصاصى ، با اين تفاوت كه ساير احكام اختصاصى چون مساسى با عامه مسلمين ندارد يعنى نفعى از آنها سلب نمى كند و ضررى به آنها نمى رساند از اين جهت طبعا باعث ايجاد آن شبهه در دلها نمى شود.

از اينجا و از همه آنچه تاكنون گفته شد بخوبى استفاده مى شود كه در آيه شريفه رسول الله (صلى الله عليه و آله ) مامور به تبليغ حكمى شده كه تبليغ و اجراى آن مردم را به اين شبهه دچار مى كند كه نكند رسول الله (صلى الله عليه و آله ) اين حرف را بنفع خود مى زند، چون جاى چنين توهمى بوده كه رسول الله (صلى ال له عليه وآله ) از اظهار آن انديشناك بوده ، از همين جهت بوده كه خداوند امر اكيد فرمود كه بدون هيچ ترسى آنرا تبليغ كند، و او را وعده داد كه اگر مخالفين درصدد مخالفت بر آيند آنها را هدايت نكند،

آن امر مهم و خطيرى كه پيامبر (ص ) ماءمور به ابلاغ آن شده است «ولايت» و جانشينىاميرالمؤ منين (ع ) است

و اين مطلب رواياتى را كه هم از طرق عامه و هم از طرق اماميه وارد شده است تاييد مى كند، چون مضمون آن روايات اينست كه آيه شريفه در باره ولايت على (عليه السلام ) نازل شده ، و خداوند رسول الله (صلى الله عليه و آله ) را مامور به تبليغ آن نموده ، و آن جناب از اين عمل بيمناك بوده كه مبادا مردم خيال كنند وى از پيش خود پسرعم خود را جانشين خود قرار داده است ، و به همين ملاحظه انجام آن امر را به انتظار موقع مناسب تاخير انداخت تا اينكه اين آيه نازل شد، ناچار در غدير خم آنرا عملى كرد و در آنجا فرمود: «من كنت مولاه فهذا على مولاه» يعنى هر كه من مولاى اويم ، اين - على بن ابيطالب - نيز مولاى اوست .

اما «ولايت»:

 بايد دانست همانطورى كه در زمان رسول الله امور امت و رتق و فتق آن بدست آن جناب اداره مى شده بطور مسلم و بدون هيچ ابهامى پس از در گذشت وى نيز شخصى لازم است كه اين امر مهم را عهده دار باشد، و قطعا هيچ عاقلى بخود اجازه نمى دهد كه توهم كند دينى چنين وسيع و عالمگير، دينى كه از طرف خداى جهان ، جهانى و ابدى اعلام و معرفى شده است ، دينى كه وسعت معارفش جميع مسائل اعتقادى و همه اصول اخلاقى و احكام فرعى را كه تمامى قوانين مربوط به حركات و سكنات فردى و اجتماعى انسانى را متضمن است بر خلاف ساير قوانين و استثنا احتياج به حافظ و كسى كه آنطور كه شايد و بايد آنرا نگهدارى كند ندارد، و يا توهم كند كه مجتمع اسلامى استثناء و بر خلاف همه مجتمعات انسان ى بى نياز از والى و حاكمى است كه امور آنرا تدبير و اداره نمايد، كيست كه چنين توهمى بكند؟! و اگر كرد جواب كسى را كه از سيره رسول الله (صلى الله عليه و آله ) بپرسد چه مى گويد؟! زيرا رسول الله (صلى الله عليه و آله ) سيره اش بر اين بو د كه هر وقت به عزم جنگ از شهر بيرون مى رفتند كسى را به جانشينى خود و به منظور اداره امور اجتماعى مسلمين جاى خود مى گذاشتند، كما اينكه على بن ابيطالب (عليه السلام ) را در جنگ تبوك جانشين خود در مدينه قرار دادند، على (عليه السلام ) هم كه عشق مفرطى به شهادت در راه خدا داشت عرض كرد: آيا مرا خليفه و جانشين خود در مدينه قرار مى دهى ؟ با اينكه در شهر جز زنان و كودكان كسى باقى نمانده ؟! پيامبر فرمود: آيا راضى نيستى كه نسبت تو، به من نسبت هارون باشد به موسى ، با اين تفاوت كه بعد از موسى (عليه السلام ) پيغمبرانى آمدند و پس از من پيغمبرى نخواهد آمد؟!.ترجمه تفسير الميزان جلد 6 صفحه : 70

و همچنين آن حضرت در ساير شهرهائى كه آنروز بدست مسلمين فتح شده بود مانند مكه و طائف و يمن و امثال آنها جانشينان و حكامى نصب مى فرمود، و نيز بر لشكرها چه كوچك و چه بزرگ كه باطراف مى فرستادند امرا و پرچمدارانى مى گماردند،اين بوده است رفتار رسول الله (صلى الله عليه و آله ) در ايام حيات خود، و چون فرقى بين آنزمان و زمان پس از رحلت آنجناب نيست ، از اين رو بايد براى زمان غيبت خود هم فكرى بكند، و شخصى را براى اداره امور امت تعيين بفرمايد، بلكه احتياج مردم به والى در زمان غيبت آن جناب بيشتر است از زمان حضورش ، و با اين حال چگونه مى توان تصور كرد كه آن جناب براى آنروز مردم هيچ فكرى نكرده است ؟!.))

تفسير

امامت و پيشوايى امير مؤمنان‏

در اين آيه مباركه آفريدگار جهان، پيامبر خدا را به رسانيدن پيام فرمان مى‏دهد و به او وعده مى‏دهد كه آن حضرت را از شرارت دشمنان مصون و محفوظ نگاه دارد.

يا أَيُّهَا الرَّسُولُ:

خطابي است به منظور تجليل مقام نبوت.

بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ:

مفسران قرآن مجيد، در باره اين آيه زياد گفتگو كرده‌اند. حسن گويد:

خداوند متعال پيامبر را به رسالتي مبعوث كرده بود، كه خود را در برابر آن ناتوان مي‌ديد و از قريش بيمناك بود، بوسيله اين آيه، ترس و بيم او را زايل كرد. عايشه گويد:

اين آيه، تو هم اينكه پيامبر بخاطر تقيه، قسمتي از وحي خدا را كتمان كرده است، بر طرف مي‌كند. حرفهاي ديگري هم زده‌اند.

عياشي در تفسير خود- با واسطه‌هايي- از ابن عباس و جابر بن عبد اللَّه، روايت كرده است كه: خداوند پيامبر را مأمور كرده بود كه علي را به خلافت، نصب كند. لكن بيم داشت كه بگويند: پسر عموي خود را برگزيده و او را مورد انتقاد قرار دهند.

از اينرو اين آيه را بر پيامبر نازل فرمود او در روز غدير خم، علي را برهبري مسلمين منصوب كرد.

عين اين خبر را سيد ابو الحمد در كتاب «شواهد التنزيل بقواعد التفضيل و التاويل»- به چند واسطه- نقل كرده است. همچنين- با واسطه‌هايي- از ابن- عباس نقل كرده است كه: اين آيه درباره علي عليه السلام نازل گرديد. به همين جهت، پيامبر علي را برگرفت و فرمود:

- هر كس من مولي و رهبر اويم، علي مولي و رهبر اوست. خدايا هر كه علي را دوست دارد، دوست بدار و هر كه علي را دشمن دارد، دشمن بدار. ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‌7، ص: 118

در روايات مشهوري كه از امام باقر و امام صادق- عليهما السلام- نقل شده، چنين آمده است:

- خداوند به پيامبر وحي كرده بود، كه علي را جانشين خود گرداند. مي‌ترسيد اين كار بر گروهي گران آيد. اين آيه نازل شد تا پيامبر را بر اينكار تشجيع كند. مقصود اين است كه اگر از تبليغ آنچه بتو دستور داده شده است، خودداري و كتمان كني، گويي هيچيك از ماموريتهاي خود را انجام نداده‌اي و از لحاظ استحقاق كيفر، تفاوتي ندارند.

ابن عباس گويد: يعني اگر يكي از آيات خدا را كتمان كني، رسالت خداوند را انجام نداده و امر خدا را امتثال نكرده‌اي.

((چند نكته در اين آيه شريفه هست كه به يك يك آنها اشاره مى كنيم :

يكى اينكه در اين آيه رسول الله (صلى الله عليه و آله ) با اينكه داراى القاب زيادى است بعنوان رسالت مورد خطاب قرار گرفته ، واين از اين جهت است كه در اين آيه گفتگو از تبليغ است ، و مناسب ترين القاب و عناوين آن جناب در اين مقام همان عنوان رسالت است ، براى اينكه بكار رفتن اين لقب خود اشاره ايست به علت حكم ، يعنى وجوب تبليغى كه بوسيله همين آيه به رسول الله (صلى الله عليه و آله ) گوشزد شده است ، و مى فهماند كه رسول ، جز رسالت و رسانيدن پيام كارى ندارد، و انجام رسالت رفته البته به لوازم آن كه همان تبليغ و كسى كه زير بار رسانيدن است قيام مى كند.ترجمه تفسير الميزان جلد 6 صفحه : 71

دوم اينكه در اين آيه از خود آن مطلبى كه بايد تبليغ شود اسم نبرده ، تا هم به عظمت آن اشاره كرده باشد و هم به آن چيزى كه لقب رسالت به آن اشاره داشت ، اشاره كند، يعنى بفهماند كه اين مطلب امرى است كه رسول الله (صلى الله عليه و آله ) در آن هيچ گونه اختيارى ندارد، بنابراين ، در آيه شريفه دو برهان بر سلب اختيار از رسول الله (صلى الله عليه و آله ) در تبليغ كردن و يا تاخير در تبليغ اقامه شده است ، يكى تعبير از آن جناب به رسول ، و يكى هم نگفتن اصل مطلب ، و در عين اينكه دو برهان است دو عذر قاطع هم هست براى رسول الله (صلى الله عليه و آله ) در جراتش بر اظهار مطلب و علنى كردن آن براى عموم ، و در عين حال تصديق فراست رسول الله (صلى الله عليه و آله ) هم هست ، يعنى مى فهماند كه رسول الله (صلى الله عليه وآله ) درست تفرس كرده و در احساس خطر مصيب بوده است ، و نيز مى رساند كه اين مطلب از مسائلى است كه تا رسول الله (صلى الله عليه و آله ) زنده است بايد به زبان مبارك خودش به مردم ابلاغ شود و كسى در ايفاى اين وظيفه جاى خود آن جناب را نمى گيرد.))

وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ:

 و خداوند مردم را از اينكه بتو آسيبي برسانند، منع مي‌كند.

إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ:

((و در پايان آيه به عنوان يك تهديد و مجازات ، به آنهائى كه اين رسالت مخصوص را انكار كنند و در برابر آن از روى لجاجت كفر بورزند، ميگويد: خداوند كافران لجوج را هدايت نميكند تفسیر نمونه ))

گويند: در اينباره دو قول است:

1- مقصود اين است كه خداوند از راه لطف و توفيق، آنها را بسوي كفر هدايت نمي‌كند، بلكه آنها را بسوي ايمان هدايت مي‌كند. زيرا كسي را كه خداوند بسوي مقصد سعادت، هدايت مي‌كند، در حقيقت او را كمك كرده است كه بمقصد برسد.

اين قول از علي بن عيسي است. وي گويد: صحيح نيست كه مقصود اين باشد كه آنها را بسوي ايمان هدايت نمي‌كند، زيرا خداوند آنها را از راه استدلال و ترغيب و تهديد، بسوي ايمان هدايت كرده است.

2- جبايي گويد: مقصود اين است كه آنها را بسوي بهشت هدايت نمي‌كند.

فولادوند: اى پيامبر، آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده، ابلاغ كن؛ و اگر نكنى پيامش را نرسانده‌اى. و خدا تو را از [گزند] مردم نگاه مى‌دارد. آرى، خدا گروه كافران را هدايت نمى‌كند

((خلاصه جريان غدير

در روايات فراوانى كه در اين زمينه نقل شده در عين اينكه همه يك حادثه را تعقيب ميكند، تعبيرات گوناگونى وجود دارد، بعضى از روايات بسيار مفصل و طولانى و بعضى مختصر و فشرده است ، بعضى از روايات گوشهاى از حادثه را نقل مى كند و بعضى گوشه ديگر را ولى از مجموع اين روايات و همچنين تواريخ اسلامى و ملاحظه قرائن و شرائط و محيط و محل چنين استفاده مى شود كه :

در آخرين سال عمر پيامبر مراسم حجة الوداع ، با شكوه هر چه تمامتر در حضور پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به پايان رسيد، قلبها در هاله اى از روحانيت فرو رفته بود، و لذت معنوى اين عبادت بزرگ هنوز در ذائقه جانها انعكاس داشت .

ياران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كه عدد آنها فوق العاده زياد بود، از خوشحالى درك اين فيض و سعادت بزرگ در پوست نميگنجيدند.

نه تنها مردم به مدينه در اين سفر، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را همراهى مى كردند بلكه مسلمانان نقاط مختلف جزيره عربستان نيز براى كسب يك افتخار تاريخى بزرگ به همراه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بودند.

آفتاب حجاز آتش بر كوهها و درهها ميپاشيد، اما شيرينى اين سفر روحانى بى نظير، همه چيز را آسان ميكرد، ظهر نزديك شده بود، كم كم سرزمين جحفهو سپس بيابانهاى خشك و سوزان غديرخم از دور نمايان مى شد.تفسير نمونه جلد 5 صفحه 9

اينجا در حقيقت چهارراهى است كه مردم سرزمين حجاز را از هم جدا ميكند، راهى به سوى مدينه در شمال ، و راهى به سوى عراق در شرق ، و راهى به سوى غرب و سرزمين مصر و راهى به سوى سرزمين يمن در جنوب پيش ميرود و در همين جا بايد آخرين خاطره و مهمترين فصل اين سفر بزرگ انجام پذيرد، و مسلمانان با دريافت آخرين دستور كه در حقيقت نقطه پايانى در ماموريتهاى موفقيت آميز پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود از هم جدا شوند.

روز پنجشنبه سال دهم هجرت بود، و درست هشت روز از عيد قربان مى گذشت ، ناگهان دستور توقف از طرف پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به همراهان داده شد، مسلمانان با صداى بلند، آنهائى را كه در پيشاپيش قافله در حركت بودند به بازگشت دعوت كردند، و مهلت دادند تا عقب افتادگان نيز برسند، خورشيد از خط نصف النهار گذشت ، موذن پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با صداى الله اكبر مردم را به نماز ظهر دعوت كرد، مردم به سرعت آماده نماز ميشدند، اما هوا بقدرى داغ بود كه بعضى مجبور بودند، قسمتى از عباى خود را به زير پا و طرف ديگر آن را به روى سر بيفكنند، در غير اين صورت ريگهاى داغ بيابان و اشعه آفتاب ، پا و سر آنها را ناراحت ميكرد.

نه سايبانى در صحرا به چشم ميخورد و نه سبزه و گياه و درختى ، جز تعدادى درخت لخت و عريان بيابانى كه با گرما، با سرسختى مبارزه ميكردند.

جمعى به همين چند درخت پناه برده بودند، پارچه اى بر يكى از اين درختان برهنه افكندند و سايبانى براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ترتيب دادند، ولى بادهاى داغ به زير اين سايبان ميخزيد و گرماى سوزان آفتاب را در زير آن پخش ميكرد.

نماز ظهر تمام شد.مسلمانان تصميم داشتند فورا به خيمه هاى كوچكى كه با خود حمل ميكردندپناهنده شوند، ولى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به آنها اطلاع داد كه همه بايد براى شنيدن يك پيام تازه الهى كه در ضمن خطبه مفصلى بيان مى شد خود را آماده كنند. كسانى كه از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فاصله داشتند قيافه ملكوتى او را در لابلاى جمعيت نمى توانستند مشاهده كنند. تفسير نمونه جلد 5 صفحه 10

لذا منبرى از جهاز شتران ترتيب داده شد و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بر فراز آن قرار گرفت و نخست حمد و سپاس پروردگار بجا آورد و خود را به خدا سپرد، سپس مردم را مخاطب ساخت و چنين فرمود:

من به همين زودى دعوت خدا را اجابت كرده ، از ميان شما ميروم .

من مسئولم شما هم مسئوليد.

شما درباره من چگونه شهادت ميدهيد؟

مردم صدا بلند كردند و گفتند:

نشهد انك قد بلغت و نصحت و جهدت فجزاك الله خيرا:

«ما گواهى ميدهيم تو وظيفه رسالت را ابلاغ كردى و شرط خيرخواهى را انجام دادى و آخرين تلاش و كوشش را در راه هدايت ما نمودى ، خداوند ترا جزاى خير دهد.»

سپس فرمود: آيا شما گواهى به يگانگى خدا و رسالت من و حقانيت روز رستاخيز و برانگيخته شدن مردگان در آن روز نميدهيد؟! همه گفتند: آرى ، گواهى ميدهيم فرمود: خداوندا گواه باش !...

بار ديگر فرمود: اى مردم ! آيا صداى مرا ميشنويد؟... گفتند: آرى و به دنبال آن ، سكوت سراسر بيابان را فرا گرفت و جز صداى زمزمه باد چيزى شنيده نميشد. پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود:...

اكنون بنگريد با اين دو چيز گرانمايه و گرانقدر كه در ميان شما به يادگار ميگذارم چه خواهيد كرد؟

يكى از ميان جمعيت صدا زد، كدام دو چيز گرانمايه يا رسول الله ؟!.

پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بلافاصله گفت : اول ثقل اكبر، كتاب خدا است كه يك سوى آن به دست پروردگار و سوى ديگرش در دست شما است ، دست از دامن آن برنداريد تا گمراه نشويد، و اما دومين يادگار گرانقدر من خاندان منند و خداوند لطيف خبير به من خبر داده كه اين دو هرگز از هم جدا نشوند، تا در بهشت به من بپيوندند، از اين دو پيشى نگيريد كه هلاك ميشويد و عقب نيفتيد كه باز هلاك خواهيد شد.

ناگهان مردم ديدند پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به اطراف خود نگاه كرد گويا كسى را جستجو مى كند و همينكه چشمش به على (عليه السلام ) افتاد، خم شد و دست او را گرفت و بلند كرد، آنچنان كه سفيدى زير بغل هر دو نمايان شد و همه مردم او را ديدند و شناختند كه او همان افسر شكست ناپذير اسلام است ، در اينجا صداى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) رساتر و بلندتر شد و فرمود:

ايها الناس من اولى الناس بالمومنين من انفسهم :

چه كسى از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است ؟!.

گفتند: خدا و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) داناترند، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) گفت : خدا، مولى و رهبر من است ، و من مولى و رهبر مومنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم (و اراده من بر اراده آنها مقدم ) سپس فرمود:

فمن كنت مولاه فعلى مولاه :

هر كس من مولا و رهبر او هستم ، على ، مولا و رهبر او است - و اين سخن را سه بار و به گفته بعضى از راويان حديث ، چهار بار تكرار كرد و به دنبال آن سر به سوى آسمان برداشت و عرض كرد:

اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و احب من احبه و ابغض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله و ادرالحق معه حيث دار:

خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار، محبوب بدار آن كس كه او را محبوب دارد، و مبغوض بدار آن كس كه او را مبغوض دارد، يارانش را يارى كن ، و آنها را كه ترك ياريش كنند، از يارى خويش ‍ محروم ساز، و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مكن .

سپس فرمود:

الا فليبلغ الشاهد الغائب :

آگاه باشيد، همه حاضران وظيفه دارند اين خبر را به غائبان برسانند.

تفسير نمونه جلد 5 صفحه 12

خطبه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بپايان رسيد، عرق از سر و روى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و على (عليه السلام ) و مردم فرو مى ريخت ، و هنوز صفوف جمعيت از هم متفرق نشده بود كه امين وحى خدا نازل شد و اين آيه را بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) خواند:

اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى ...:

امروز آئين شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم ، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود:

الله اكبر، الله اكبر على اكمال الدين و اتمام النعمة و رضى الرب برسالتى و الولاية لعلى من بعدى :

خداوند بزرگ است ، همان خدائى كه آئين خود را كامل و نعمت خود را بر ما تمام كرد، و از نبوت و رسالت من و ولايت على (عليه السلام ) پس از من راضى و خشنود گشت .

در اين هنگام شور و غوغائى در ميان مردم افتاد و على (عليه السلام ) را به اين موقعيت تبريك مى گفتند و از افراد سرشناسى كه به او تبريك گفتند، ابوبكر و عمر بودند، كه اين جمله را در حضور جمعيت بر زبان جارى ساختند:

بخ بخ لك يا بن ابى طالب اصبحت و امسيت مولاى و مولا كل مؤ من و مؤ منه :

آفرين بر تو باد، آفرين بر تو باد، اى فرزند ابوطالب ! تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ايمان شدى .

در اين هنگام ابن عباس گفت : به خدا اين پيمان در گردن همه خواهد ماند.))

تفسیر نور:

اين آيه به دلايلى كه خواهد آمد مربوط به جانشينى حضرت على‏عليه السلام و نصب او به ولايت در غدير خم به هنگام برگشت پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله از سفر حج در سال دهم هجرى است. جالب اينكه اين آيه در ميان دو آيه‏اى قرار گرفته كه مربوط به اقامه كتاب آسمانى است و شايد اشاره به اين باشد كه ميان رهبر معصوم و اقامه‏ى كتاب آسمانى، پيوند محكمى برقرار است. آرى، امام است كه مى‏تواند كتاب آسمانى را به پا دارد و اين كتاب خداست كه مى‏تواند امام واقعى را معرّفى كند.

همه‏ى مفسّران شيعه به اتكاى روايات اهل بيت عليهم السلام و نيز بعضى از مفسّران اهل‏سنت به عنوان يكى از مصاديق، آيه را مربوط به نصب حضرت على‏عليه السلام در غدير خم به ولايت و امامت دانسته‏اند.  جالب آنكه صاحب تفسير المنار از مسند احمد و ترمذى و نسائى و ابن ماجه، حديثِ «مَن كنتُ مولاه فعلىّ مولاه» را با سند صحيح و موثّق بيان كرده است و سپس با دو جمله به خيال خود در آن تشكيك نموده است: اوّل اينكه مراد از ولايت، دوستى است. (غافل از آنكه دوستى نياز به بيعت گرفتن و تبريك گفتن و آن همه تشريفات در غدير خم نداشت) دوّم آنكه اگر حضرت على‏عليه السلام امام و رهبر بعد از رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله بود، چرا فرياد نزد و ماجراى نصب خود را در غدير نگفت؟! (غافل از آنكه در سراسر نهج‏البلاغه و كلمات حضرت على‏عليه السلام ناله‏ها و فريادها مطرح است، ولى صاحب المنار گويا آن ناله‏ها و فريادها را نشنيده است.  

در تمام قرآن تنها در اين آيه است كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله نسبت به كتمان پيام، تهديد شده كه اگر نگويى، تمام آنچه را كه در 23 سال رسالت گفته‏اى هدر مى‏رود. پس بايد ديد چه پيام مهمى است كه اين گونه بيان مى‏شود؟

پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به حضرت على‏عليه السلام فرمود: «لو لم‏ابلغ ما اُمرت به من ولايتك لحبط عملى» اگر آنچه درباره ولايت تو است به مردم نرسانم تمام اعمال من محو مى‏شود.  

در اين آيه چند نكته است كه جهت‏گيرى محتوايى آن را روشن مى‏كند:

1- سوره مائده، در اواخر عمر شريف پيامبر نازل شده است.

2- در اين آيه، بجاى «يا أيّها النّبى»، تعبير «يا أيّها الرّسول» آمده است، كه نشانه‏ى يك رسالت مهم است.

3- به جاى فرمان «أبلغ»، فرمان «بَلّغ» آمده كه نشانه‏ى ابلاغ قطعى ورسمى ومهم است.

4- پيامبر نسبت به نرساندن يك پيام مهم تهديد شده كه اگر نگويد، همه‏ى زحماتش به هدر مى‏رود.

5 - رسول خداصلى الله عليه وآله از عواقب كارى هراس دارد كه خداوند او را دلدارى مى‏دهد كه ما تو را از شر مردم نگه مى‏داريم.

6- پيامبر، از جان خود نمى‏ترسد. زيرا در روزگار تنهايى كه با بت‏ها مبارزه مى‏كرد و در جنگ‏ها كه با مشركين درگيرى نظامى داشت، از خطرها نمى‏ترسيد. (در حالى كه سنگباران مى‏شد، و يارانش شكنجه مى‏شدند، حالا در اواخر عمر و در ميان اين همه يار بترسد؟!)

7- در آيه، پيامى است كه به لحاظ اهميّت، با همه پيام‏هاى دوران نبوّت و رسالت، برابر است كه اگر اين پيام به مردم نرسد، گويا همه‏ى پيام‏ها محو مى‏شود.

8 - محتواى پيام، بايد مسأله‏اى اساسى باشد، وگرنه در مسائل جزئى و فردى، اين همه تهديد و دلدارى لازم نيست.

9- پيام آيه، مربوط به توحيد و نبوّت و معاد نيست، چون اين اصول، در روزهاى اوّل بعثت در مكّه بيان شده و نيازى به اين همه سفارش در اواخر عمر آن حضرت ندارد.

10- پيام آيه، مربوط به نماز، روزه، حج، زكات، خمس وجهاد هم نيست، چون اينها در طول 23 سال دعوت پيامبر بيان شده و مردم نيز به آن عمل كرده‏اند و هراسى در كار نبوده است.

پس، محتواى اين پيام مهم كه در اواخر عمر شريف پيامبرصلى الله عليه وآله نازل شده چيست؟

روايات بسيارى از شيعه و سنّى، ما را از تحيّر نجات داده و راه را نشان مى‏دهد. روايات مى‏گويد: آيه مربوط به هجدهم ذيحجه سال دهم‏هجرى در سفر حجةالوداع پيامبر اسلام است، كه آن حضرت در بازگشت به سوى مدينه، در مكانى به نام «غدير خم» به امر الهى فرمان توقّف داد و همه در اين منطقه جمع شدند. مكانى كه هم آب و درخت داشت و در گرماى حجاز، كارساز بود و هم محلّ جداشدن كاروان‏هاى زائران مكّه بود و اهل يمن، عراق، شام، مدينه و حبشه از هم جدا مى‏شدند.

در آنجا، پيامبر خدا در ميان انبوه ياران، بر فراز منبرى از جهاز شتران قرار گرفت و خطبه‏اى طولانى خواند. ابتداى خطبه، توحيد، نبوّت و معاد بود كه تازگى نداشت. سخن تازه از آنجا بود كه پيامبر، خبر از رحلت خود داد و نظر مسلمانان را نسبت به خود جويا شد. همه نسبت به كرامت و عظمت و خدمت و رسالت او در حد اعلا اقرار كردند. وقتى مطمئن شد كه صدايش به همه‏ى مردم، در چهار طرف مى‏رسد، پيام مهم خود را نسبت به آينده بيان كرد. و فرمود: «من كنت مولاه فعلىّ مولاه» هر كه من مولاى اويم، اين علىّ مولاى اوست و بدين وسيله جانشينى حضرت على‏عليه السلام را براى پس از خود به صراحت اعلام داشت. امّا پس از وفاتش، وقتى حضرت زهراعليها السلام به در خانه‏هاى مردم مى‏رفت و مى‏گفت: مگر نبوديد و نشنيديد كه رسول خدا در غدير خم چه فرمود؟ مى‏گفتند: ما در غدير خم، در فاصله دورى بوديم و صداى پيامبر را نمى‏شنيديم!! اللّه اكبر از كتمان، از ترس، از بى‏وفايى و از دروغ گفتن به دختر پيامبر خدا.

آرى، مردم با دو شاهد، حقّ خود را مى‏گيرند، ولى حضرت على عليه السلام با وجود ده‏ها هزار شاهد، نتوانست حقّ خود را بگيرد. امان از حبّ دنيا، حسادت و كينه‏هاى بدر و خيبر و حنين كه نسبت به حضرت علىّ عليه السلام در دل داشتند.

امام باقرعليه السلام فرمودند: «بُنى الاسلام على خمس على الصلاة و الزّكاة و الصوم و الحج و الولاية و لم يناد بشى‏ء كما نودى بالولاية فاخذ النّاس باربع و تركوا هذه»، اسلام بر پنج چيز استوار است: بر نماز، زكات، روزه، زكات و ولايت اهل‏بيت و چيزى به اندازه‏ى ولايت مورد توجّه نبود، امّا مردم چهارتاى آن را پذيرفتند و ولايت را ترك كردند!

امام رضاعليه السلام فرمود: بعد از نزول اين آيه كه خداوند ضامن حفظ رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله شد، «واللَّه يعصمك من النّاس» پيامبر هر نوع تقيّه را از خود دور كرد.

1- نوع خطاب، بايد با نوع هدف، هماهنگ باشد. چون هدف، رسالت و پيام رسانى است، خطاب هم «يا أيّها الرّسول» است.

2- انتخاب رهبر اسلامى (امام معصوم) بايد از سوى خداوند باشد. «بلّغ ما انزل اليك من ربّك»

3- گاهى ابلاغ پيام الهى بايد در حضور مردم و مراسم عمومى و با بيعت گرفتن باشد، ابلاغ ولايت با سخن كافى نيست، بلكه بايد با عمل باشد. «و ان لم‏تفعل» به جاى «ان لم تبلغ»

4- احكام و پيام‏هاى الهى، همه در يك سطح نيست. گاهى كتمان يك حقيقت، با كتمان تمام حقايق برابر است. «و ان لم تفعل فما بلّغتَ رسالته»

5 - اگر رهبرى صحيح نباشد، مكتب نابود و امّت گمراه مى‏شود. «فمابلّغتَ رسالته»

6- ركن اصلى اسلام، امامت و حكومت است. «وان لم‏تفعل فما بلّغتَ رسالته»

7- انكار ولايت، نوعى كفر است. «انّ اللّه لايهدى القوم الكافرين»

8 - عنصر زمان و مكان، دو اصل مهم در تبليغ است. (با توجّه به اينكه اين آيه در هجدهم ذى‏الحجّه و در محل جدا شدن كاروان‏هاى حج نازل شد)

الجدول:

[سورة المائدة (5) :

يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ (67)

الإعراب:

(يأيّها) مرّ إعرابها ، (الرسول) نعت لأيّ تبعه في الرفع لفظا، أو بدل منه (بلّغ) فعل أمر والفاعل ضمير مستتر تقديره أنت (ما) اسم موصول مبني في محلّ نصب مفعول به (أنزل) فعل ماض مبني للمجهول، ونائب الفاعل ضمير مستتر تقديره هو (إلى) حرف جرّ و (الكاف) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (أنزل) (من ربّ) جارّ ومجرور متعلّق ب (أنزل) ، و (الكاف) مضاف إليه (الواو) عاطفة (إن) حرف شرط جازم (لم) حرف نفي (تفعل) مضارع مجزوم فعل الشرط، والفاعل ضمير مستتر تقديره أنت (الفاء) رابطة لجواب الشرط (بلّغت) فعل ماض مبني على السكون.. و (التاء) فاعل (رسالة) مفعول به منصوب و (الهاء) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (الله) لفظ الجلالة مبتدأ مرفوع (يعصم) مضارع مرفوع، و (الكاف) ضمير مفعول به، والفاعل ضمير مستتر تقديره هو (من الناس) جارّ ومجرور متعلّق ب (يعصم) ، (إنّ) حرف مشبّه بالفعل (الله) لفظ الجلالة اسم إنّ منصوب (لا) نافية (يهدي) مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الياء، والفاعل هو (القوم) مفعول به منصوب (الكافرين) نعت للقوم منصوب وعلامة النصب الياء.