نگرشىبرواژههایآیات 32سورهمائده :
مِنْ أَجْلِ: درباره اين كلمه اختلاف است. برخي گفتهاند مربوط است به «النادمين» يعني بخاطر اينكه در موقع قتل برادر، بخاكش نسپرد، نادم شد. روايت شده است كه نافع بر سر «مِنْ أَجْلِ ذلِكَ» وقف ميكرد و اينجا را خاتمه كلام قرار
ميداد. عموم مفسران معتقدند كه: «مِنْ أَجْلِ» آغاز كلام است و متصل بما قبل نيست.
ابن انباري دليل آورده است كه اينجا سر آيه است و سر آيه، فصل است و نيز گويد:
كسي كه اين كلمه را مربوط به «نادمين» ميداند، براي «كتبنا» علتي باقي نگذارده لكن كسي كه آن را مربوط به «كتبنا» ميداند، علت ندامت را هم ساقط نكرده و اين اولي است. ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج7، ص: 13
((مرحوم طبرسى در تفسير خود مجمع البيان گفته است كلمه : « اءجل » (با فتحه همزه و سكون جيم ) در لغت به معناى جنايت است .
و راغب در مفردات گفته : كلمه « اءجل » به معناى جنايتى است كه خوف آن رود كه در بلند مدت رخ بدهد، پس هر « اءجلى » جنايت هست ولى هر جنايتى « اءجل » نيست ، ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 514))
«اسراف»: گزافكارى و زيادهروى - در برابر سختگيرى است و ميان اين دو شيوه ناپسند، اعتدال و ميانهروى قرار دارد كه شيوهاى انسانى و اسلامى است.
اكنون خداوند، تكليف مردم را در باب قتل، بيان كرده، فرمود:
- مِنْ أَجْلِ ذلِكَ:
زجاج گويد يعني: از اين جنايت كه عبارت است از قتل هابيل بدست قابيل.
((و از ظاهر سياق بر مى آيد كه اشاره كلمه « ذلك » به داستان پسران آدم است ، كه قبلا يعنى در آيات قبلى سخن از آن رفت ، و بنابراين معناى جمله مورد بحث چنين مى شود كه : پيش آمدن حادثه فجيع پسران آدم باعث شد كه ما بر بنى اسرائيل چنين و چنان حكمى بكنيم ، و چه بسا مفسرينى كه گفته باشند: جار و مجرور « من اءجل » متعلق است به جمله : « فاصبح من النادمين » كه در آيه قبلى است ، و معنايش اين است كه « اصبح من النادمين من اجل ذلك : قاتل به خاطر همين پشيمان شد» ، و خلاصه كلام اينكه « ذلك : اين حادثه » باعث پشيمانى او شد، و اين قول و نظريه هر چند كه فى نفسه و با قطع نظر از جمله هاى بعديش نظريه بعيدى نيست ، و نظيرش كه اول آيه اى جار و مجرور باشد و متعلق به آخر آيه قبل باشد، در قرآن كريم آمده ، آنجا كه مى فرمايد: « كذلك يبين لكم آياته لعلكم تتفكرون فى الدنيا و الاخرة و يسئلونك عن اليتامى » ، الا اينكه اين نظريه لازمه اى دارد كه قابل قبول نيست و آن اين است كه جمله : « كتبنا على بنى اسرائيل » ابتداى آيه بعد باشد و آنچه كه از سياقهاى آيات قرآنى سابق دارد و معهود در ذهن است ،ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 515
اين است كه در چنين مواردى و او استينافى در آغاز آيه بعد بياورد، و بفرمايد: « فاصبح من النادمين من اجل ذلك و كتبنا على بنى اسرائيل ...» ، همچنانكه در آيه سوره بقره چنين كرده و فرموده : و « يسئلونك عن اليتامى » ، و در جاهاى ديگر قرآن نيز چنين آمده .))
كَتَبْنا عَلي بَنِي إِسْرائِيلَ:
واجب ساختيم بر بني اسرائيل
أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ،
كه هر كس ديگري را بدون اينكه مرتكب قتل شده باشد تا سزاوار قصاص باشد، يا بدون اينكه فسادي در روي زمين كرده باشد تا سزاوار كشتن باشد، بقتل برساند، مثل اين است كه همه مردم را كشته است.
منظور از فساد در روي زمين، اين است كه به جنگ خدا و رسول بر خيزد يا اينكه در ميان مردم ايجاد ترس و ناامني كند. چنان كه ميفرمايد: «إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ ...» (33 همين سوره)
((جمله : « من قتل نفسا... فكانما قتل الناس جميعا» كنايه است از اينكه ناس و يا انسانها همگى يك حقيقتند، حقيقتى كه در همه يكى است ، يعنى يك فرد از انسانها و همه انسانها در آن حقيقت مساويند، پس اگر كسى به يكى از انسانها سوء قصد كند گوئى به همه سوء قصد كرده است ، زيرا كه به انسانيت سوء قصد كرده كه در همه يكى است ، نظير آب كه وقتى در بين ظرفهاى بيشمارى تقسيم شود اگر كسى بخواهد يكى از آن ظرفها را بنوشد آب نوشيده و آن يك ظرف را بدان جهت كه آب است خالى كرده است و آنچه در ظرفهاى ديگر قرار دارد (بدان جهت كه آب است ) چيزى زائد بر محتواى آن ظرف ندارد، پس كسى كه محتواى يك ظرف را نوشيده مثل اين است كه محتواى همه ظرفها را نوشيده است ، بنابراين جمله : « من قتل ...» كنايه است ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 519))
فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً
((و اما جمله بعدى آيه شريفه كه مى فرموده : « و من احياها فكانما احيا الناس جميعا» گفتار در توجيه آن نظير همان گفتارى است كه در تفسير جمله قبل گفتيم ، و مراد از زنده كردن يك انسان « آفريدن يك انسان زنده » و يا « زنده كردن يك انسان مرده » نيست بلكه مراد از آن ، چيزى است كه در عرف عقلا احياء شمرده شود، عقلا وقتى طبيب بيمارى را معالجه مى كند و يا غواص غريقى را از غرق نجات مى دهد و يا شخصى اسيرى را از دست دشمن رها مى سازد، مى گويند فلانى فلان شخص را زنده كرد (و يا مى گويند حق حيات بر او دارد)، خداى تعالى نيز در كلام مجيدش از اينگونه تعبيرها دارد، مثلا هدايت به سوى حق را احياء خوانده و فرموده است : « او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس » ، پس به حكم اين آيه كسى كه گمراهى را به سوى ايمان راهنمائى كند او را زنده كرده است . ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 519))
در اينباره اقوالي است:
1- يعني همه انسانهاي ديگر بواسطه ارتكاب آن قتل، با قاتل دشمن هستند.
در حقيقت مثل اينكه قاتل براي قتل همه انسانها كمر بسته و آنها چنان از دست او پريشان و آشفته هستند كه مقتول از دست او! بنا بر اين مثل اينكه قاتل همه انسانهاست.
اما كسي كه انساني را از غرق يا سوختن يا آوار يا هر عامل كشندهاي نجات دهد يا او را از گم گشتگي حفظ كند، مثل اين است كه همه انسانها را زنده كرده است و خداوند اجر احيا كننده همه انسانها را به او ميدهد، زيرا وي بخاطر اينكه برادر مؤمنشان را حفظ كرده، گويا همه آنها را حفظ كرده است. اين معني از مجاهد و زجاج و مختار ابن انباري و مروي از امام باقر (ع) است. امام در دنباله بيان خودش فرمود: از آن بهتر، اين است كه انساني را از گمراهي حفظ و او را براه راست هدايت كند. ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج7، ص: 14
2- يعني هر كه كسي را بنا حق بكشد، گناه همه قاتلان بگردن اوست، زيرا سنت قتل را در ميان مردم رواج داده و آن را براي مردم آسان جلوه داده است. بنا بر اين در قتل قاتلان ديگر نيز شريك است و هر كه جلو قتلي را بگيرد و كاري كند كه همچون سنتي بعنوان منع از آدمكشي در ميان مردم رواج پيدا كند، بطوري كه گناه قتل را بزرگ شمارند و بقتل اقدام نكنند، گويي مردم را احيا كرده، زيرا آنها را از خطري بزرگ حفظ كرده است. اين است معناي احياي همه مردم. اين معني از ابو علي جبايي و مختار طبري است. پيامبر گرامي اسلام فرمود: «هر كس سنت پسنديدهاي را رواج دهد، اجر آن و اجر كسي كه تا روز قيامت به آن عمل ميكند، براي اوست و هر كس سنت ناپسندي را رواج دهد گناه آن و گناه هر كس كه تا روز قيامت به آن عمل كند، بگردن اوست» 4- ابن مسعود و گروهي از صحابه گويند: يعني از نظر مقتول مثل اين است كه همه را كشته باشد و از نظر آنكه نجات يافته، مثل اين است كه همه را احيا كرده باشد.
5- يعني قصاص قتل بر قاتل لازم است، چنان كه با كشتن همه مردم نيز قصاص او واجب است و كسي كه از قاتل در گذرد و از قصاص او چشمپوشي كند، مثل اين است كه همه را عفو كرده باشد. اين معني از حسن و ابن زيد است. در حقيقت حيات دهنده خداوند متعال است و جز او كسي قادر بر احيا نيست. بنا بر اين نسبت احيا بديگري دادن مجاز است. چنان كه نمرود گفت: «أَنَا أُحْيِي وَ أُمِيتُ» (بقره 258: من زنده كنم و بميرانم) و براي اثبات گفتار خود يكي را كشت و يكي را باقي گذاشت.
ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج7، ص: 15
وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُنا بِالْبَيِّناتِ
بني اسرائيل كه سرگذشت آنها بيان شد، قومي بودند كه پيامبران ما با دلايل روشن بسوي ايشان آمدند.
((« و لقد جاءتهم رسلنا بالبينات » ، اين جمله عطف است بر اول آيه آنجا كه مى فرمود: « من أ جل ذلك كتبنا...» ، و معنايش اين است كه اين تنها آدمكشى نبود كه ما بنى اسرائيل را از آن بر حذر كرديم ، بلكه رسولان ما با معجزاتى روشن به سوى آنان آمدند، و از فساد ديگرى بر حذرشان داشتند. ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 520))
ثُمَّ إِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِكَ فِي الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ
آن گاه بسياري از ايشان بوسيله شرك- بقول كلبي- و بوسيله قتل- بقول ديگران- از حد حق تجاوز كردند. بهتر اين است كه آيه عام و شامل هر گونه تجاوزي باشد. چنان كه از امام باقر (ع) روايت است كه:
«متجاوزان كساني هستند كه حرامها را حلال شمرند و خونها را بريزند»ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج7، ص: 16
((« ثم ان كثيرا منهم بعد ذلك فى الارض لمسرفون » در حقيقت وقتى ضميمه جمله هاى قبل قرار گيرد متمم كلام مى شود، و غرض مطلوب را از بيان گذشته استنتاج مى كند، و آن غرض اين بود كه روشن شود كه بنى اسرائيل قومى مفسد و مصر بر استكبار و سركشى هاى خويشند به دليل اينكه ما براى آنها واقعيت و منزلت قتل را بيان كرديم ، و پيامبران ما اين موقعيت و نيز حقايقى ديگر را براى آنان بيان كردند، و آنها را از سركشى و استكبار بر حذر داشتند ولى مع ذلك همچنان بر استكبار خود اصرار نموده ، در زمين فساد مى انگيزند، و اسراف مى كنند همانطور كه از قديم مى انگيختند، گوئى كه اصلا پيامبرى برايشان نيامده .
كلمه « اسراف » به معناى خارج شدن از حد اعتدال و تجاوز از حد در هر عملى است كه انسان انجام مى دهد، هر چند كه به گفته راغب غالبا در مورد پول خرج كردن استعمال مى شود، همچنانكه در آيه زير در خصوص اين مورد استعمال شده : « و الذين اذا انفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا و كان بين ذلك قواما» .ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 520))
فولادوند: از اين روى بر فرزندان اسرائيل مقرر داشتيم كه هر كس كسى را -جز به قصاص قتل، يا [به كيفر] فسادى در زمين- بكشد، چنان است كه گويى همه مردم را كشته باشد. و هر كس كسى را زنده بدارد، چنان است كه گويى تمام مردم را زنده داشته است. و قطعاً پيامبران ما دلايل آشكار براى آنان آوردند، [با اين همه] پس از آن بسيارى از ايشان در زمين زيادهروى مىكنند.
تفسیر نور:
در اين آيه از كشتن يك نفر به منزلهى كشتن همه مردم مطرح شده است. براى توضيح اين حقيقت چند بيان و معنا مىتوان عرضه كرد:
الف: قتل يك نفر، كيفرى همچون قتل همه مردم را دارد.
ب: حرمت قتل يك نفر نزد خداوند، به منزله قتل همهى مردم نزد شماست.
ج: قتل يك نفر، بىاعتنايى به مقام انسانيّت است.
ه : قتل يك نفر، سلب امنيّت از همهى مردم است.
و: چون انسانها به منزلهى اعضاى يك پيكرند، پس قتل يكى قتل همه است.
ز: جايگاه دوزخى قاتل يك نفر، جايگاه كسى است كه قاتل همه باشد.
ح: قتل يك نفر، زمينهساز قتل همه است.
ط: يك انسان مىتواند سرچشمهى يك نسل باشد، پس قتل او به منزلهى قتل يك نسل است. (به نظر مىرسد اين احتمال بهتر است)
در روايات مىخوانيم: فانىشدن تمام دنيا نزد خداوند، از كشتن يكمؤمن آسانتر است.
امام صادقعليه السلام فرمودند: كسى كه در موضعى كه آب يافت نمىشود، تشنهاى را سيراب كند، مانند كسى است كه نفسى را زنده كرده باشد.
طبق آيات و روايات، هدايت وارشاد مردم به راه حقّ، نوعى احيا مىباشد و گمراه كردن مردم، نوعى قتل است. سوره انفال، آيه 24، دعوت پيامبر را مايهى حيات مردم مىخواند: «دعاكم لما يحييكم».
امام صادقعليه السلام نيز فرمودند: «مَن اخرجها من ضلال الى هدى فكانّما أحياها ومن اخرجها من هدى الى الضلال فقد قتلها» هركس نفس منحرفى را هدايت كند او را زنده كرده و هر كس ديگرى را منحرف كند او را كشته است.
امام صادقعليه السلام فرمودند: «نجاها من غرق او حرق او سَبُع او عدوّ» مراد از احياى نفس، نجات گرفتاران از غرق وآتش سوزى ودرّنده يا دشمن است. و در روايت ديگر آمده است: كسى كه به گرسنهاى غذا ندهد، به منزلهى كشتن اوست وغذا دادن، به منزلهى زنده كردن اوست.
امام باقرعليه السلام فرمود: مسرفان همان كسانى هستند كه حرامها را حلال مىشمرند و خونها را مىريزند.
1- گاهى حوادث تاريخى، عامل صدور فرمانهاى الهى است. «من أجل ذلك»
2- انسانها و سرنوشتشان در طول تاريخ به هم پيوند دارند. «من أجل ذلك كتبنا على بنى اسرائيل»
3- احكام الهى حكمت دارد وگزاف نيست. «من اجل ذلك»
4- براى جلوگيرى از سنگدلى وپرهيز از تكرار حادثه، كيفر ومجازات لازم است. «من اجل ذلك كتبنا»
5 - جان همهى انسانها از هر نژاد و منطقه كه باشند، محترم است. «نفساً»
6- اعدام مفسد، در قانون بنىاسرائيل نيز بوده است. «كتبنا على بنىاسرائيل انّه من قتل نفساً بغير نفس او فساد فى الارض»
7- خودكشى و سقط جنين، از نمونههاى «قتل نفس» و حرام است. «من قتل نفساً...»
8 - جان كسى كه در زمين فساد مىكند يا براى جان مردم ارزشى قائل نيست و آنان را به قتل مىرساند، بىارزش است و بايد از بين برود. «بغير نفس او فساد»
9- كشتن انسان در دو مورد جايز است:
الف: به عنوان قصاصِ قاتل. «بغير نفس»
ب: براى از بين بردن مفسد. «او فساد»
10- ارزش عمل مربوط به انگيزه و هدف است. كشتن يك نفربه قصد تجاوز، به قتل رساندن يك جامعه است؛ «فكانّما قتل النّاس جميعاً» امّا كشتن به عنوان قصاص، حيات جامعه است. «ولكم فى القصاص حيوة» <78>
11- تجاوز به حقوق يك فرد، تهديد امنيّت جامعه است. «فكانّما قتل النّاس جميعاً» آنان كه كارشان نجات جان انسانهاست، مانند پزشكان، پرستاران، مأموران آتشنشانى، امدادگران، داروسازان و... بايد قدر خود وارزش كار خويش را بدانند. «فكانّما قتل النّاس جميعاً»
12- نشان جامعهى زنده، امداد رسانى به گرفتاران و نجات جانهاست. «من أحياها فكأنّما أحيى النّاس جميعاً»
13- عدم ايمان وعمل مردم به گفتار رسولان، در طول تاريخ بوده است. «و لقد جائتهم رسلنا بالبيّنات ثمّ انّ كثيراً منهم بعد ذلك فى الارض لمسرفون»
14- انسان مختار است، با آمدن پيامبران هم مىتواند راه خلاف برود. «و لقد جائتهم رسلنا بالبيّنات... بعد ذلك فى الارض لمسرفون»
الجدول:
[سورة المائدة (5) :
مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَمَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً وَلَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُنا بِالْبَيِّناتِ ثُمَّ إِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِكَ فِي الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ (32)
الإعراب:
(من أجل) جارّ ومجرور متعلّق ب (كتبنا) ، (ذلك) اسم إشارة مبني في محلّ جرّ مضاف إليه، و (اللام للبعد و (الكاف) للخطاب (كتبنا) فعل ماض مبني على السكون. و (نا) ضمير فاعل (على بني) جارّ ومجرور متعلّق ب (كتبنا) ، وعلامة الجرّ الياء فهو ملحق بجمع المذكّر السالم (إسرائيل) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الفتحة فهو ممنوع من الصرف (أنّ) حرف مشبّه بالفعل و (الهاء) ضمير الشأن مبني في محلّ نصب اسم أنّ (من) اسم شرط جازم مبني في محلّ رفع مبتدأ (قتل) فعل ماض، والفاعل ضمير مستتر تقديره هو (نفسا) مفعول به منصوب (بغير) جارّ ومجرور متعلّق ب (قتل) ، (نفس) مضاف إليه مجرور (أو) حرف عطف (فساد) معطوف على نفس مجرور أي غير فساد (في الأرض) جارّ ومجرور متعلّق بنعت لفساد.
(الفاء) رابطة لجواب الشرط (كأنّما) كافّة ومكفوفة لا عمل لها (قتل) فعل ماض، والفاعل هو (الناس) مفعول به منصوب (جميعا) حال منصوبة من الناس (الواو) عاطفة (من أحياها ... جميعا) مثل نظيرتها المتقدّمة (الواو) استئنافيّة (اللام) لام القسم لقسم مقدّر (قد) حرف تحقيق (جاء) فعل ماض و (التاء) تاء التأنيث (رسل) فاعل مرفوع و (نا) ضمير مضاف إليه (بالبيّنات) جارّ ومجرور متعلّق ب (جاء) ، (ثمّ) حرف عطف (إنّ) حرف مشبّه بالفعل (كثيرا) اسم إنّ منصوب (من) حرف جرّ و (هم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بنعت ل (كثيرا) ، (بعد) ظرف زمان منصوب متعلّق ب (مسرفون) ، (ذلك) مثل الأول (في الأرض) جارّ ومجرور متعلّق ب (مسرفون) (اللام) هي المزحلقة تفيد التوكيد ، (مسرفون) خبر إنّ مرفوع وعلامة الرفع الواو.