نگرشىبرواژههایآیات 30-31.سورهمائده  :

«طوّعت»: ((راغب در مفردات خود گفته : كلمه « طوع » به معناى رام بودن است ، و ضد آن كلمه « كره : بى ميلى » است ، كلمه « طاعت » نيز مثل طوع است و ليكن بيشتر اوقات استعمال كلمه اطاعت در مواردى است كه پاى امر و دستورى از ما فوق در بين باشد و خلاصه ما فوقى به تحت فرمان خود دستورى بدهد و خطى ترسيم كند، و شخص تحت فرمان آن فرمان را به كار ببندد، و آن خط سير را دنبال كند، و اينكه در قرآن كريم آمده : « فطوعت له نفسه » ، مثل اين است كه فرموده باشد: « رفيق او (كه همان نفس او مى باشد) پيشنهادى به وى كرد و خود نفس او در برابر آن پيشنهاد رام شد» و كلمه « طوعت » رساتر از كلمه « اطاعت » است ، و جمله : « فطوعت له نفسه » در مقابل جمله « تابت عن كذا نفسه » است ، اولى به اين معنا است كه « فلانى دلش براى فلان كار رام شد» ، و خلاصه حاضر شد آن كار را انجام دهد، و معناى جمله دوم اين است كه : « دلش از قبول فلان كار امتناع ورزيد اين بود خلاصه اى از گفتار راغب ، و منظور او اين نيست كه كلمه « طوعت » علاوه بر معناى خودش بوئى هم از معناى « انقادت » و يا « سولت » دارد، بلكه منظورش اين است كه كلمه « طوعت » از آنجا كه از مصدر « تطويع » است دلالت بر تدريج دارد همچنانكه اين ماده وقتى به باب « افعال » مى رود يكبارگى را مى رساند،

پس اطاعت به معناى يكباره فرمان بردن است ، همچنانكه در غالب واژه ها و ماده هاى افعال دو باب افعال و تفعيل اين دو دلالت را دارند، يعنى باب افعال يكبارگى و باب تفعيل تدريج را مى رساند، ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 498))

«بَحَثَ»: در اصل به مفهوم كند و كاو و جست‏جوى در خاك آمده، امّا اينك به مفهوم جست‏جو در همه ميدان‏ها به كار مى‏رود.

«سوأة»: به مفهوم ناپسندى و ناخوشايندى است امّا در آيه منظور، پيكر بى‏جان برادر مى‏باشد.

«ويل»: واى. اين واژه به هنگام فاجعه و نابودى گفته مى‏شود.

«عجز: ناتوانى.

فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ

((پس در آيه شريفه تطويع نفس ، به اين معنا است كه نفس به تدريج به وسيله وسوسه هاى پى در پى و تصميمهاى متوالى به انجام عمل نزديك مى شود، تا در آخر منقاد آن فعل شده و بطور كامل اطاعتش از آن فعل تمام شود، پس معناى جمله اين است كه « نفس او منقاد او شد، و به تدريج امر او را كه همان كشتن برادر بود اطاعت كرد» و بنابراين كلمه « قتل اخيه » از باب به كار بردن مامور در جاى امر است ، همچنانكه خود ما نيز در گفتگوهاى روزمره خود مى گوئيم « فلانى چنين اطاعت كرد» ، و منظورمان اين است كه « فلانى فلان دستور را به اينطور اطاعت كرد» .

ولى چه بسا بعضى از مفسرين گفته باشند كه معناى كلمه : « طوعت » اصلا از باب اطاعت نيست بلكه به معناى « زينت : زينت داد» است و بنابراين ، كلمه « قتل اخيه » مفعول به براى كلمه : « طوعت » است و معناى جمله اين است كه نفس او كشتن برادر را برايش زينت داد، و چه بسا بعضى ديگر گويند به معناى « طاوعت » است و معناى جمله مورد بحث اين است كه « نفس ‍ او در كشتن برادر براى او رام شد» ، (طاوعت له نفسه فى قتل اخيه ) و بنابراين وجه كلمه « قتل » كه در آيه به صداى بالا آمده به خاطر اين نيست كه مفعول باشد، بلكه به خاطر اين است كه به اصطلاح خافض آن حذف شد، يعنى حرف جر (فى ) در آن حذف شده است ، و معناى آيه روشن است ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 499))

فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخَاسِرِينَ (30)

قابيل با اين عمل شوم خود، در دنيا و آخرت، زيانكار و از خير دنيا و آخرت محروم شد.

((و اى بسا از جمله : « فاصبح من الخاسرين » استفاده كرده باشند كه معلوم مى شود قاتل برادر خود را در شب كشته ، چون مى فرمايد: « صبح كرد در حالى كه از زيانكاران شده بود» ولى اين استفاده بطورى كه ديگران نيز گفته اند درست نيست ، براى اينكه كلمه « اصبح » كه در مقابل كلمه : « اءمسى » است اگر چه به حسب اصل معنا اين نكته را مى رساند و ليكن اين كلمه در عرف عرب معناى ديگرى به خود گرفته و آن معناى كلمه « صار» است ، عرب وقتى مى گويد: « اصبح زيد عالما» منظورش اين نيست كه بگويد زيد صبح كرد در حالى كه عالم بود بلكه منظورش اين است كه بگويد زيد عالم شد، پس اصبح معناى (شد) را مى دهد، و در قرآن كريم هم بسيار در اين معنا استعمال شده ، از آن جمله آيات زير است (توجه فرمائيد):ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 499

« فاصبحتم بنعمته اخوانا» ، « فيصبحوا على ما اسروا فى انفسهم نادمين » ، و بنابراين ما راهى به اثبات اين كه « معناى اصلى كلمه در اين مقام منظور است » را نداريم .))

فولادوند: پس نفس [اماره‌]اش او را به قتل برادرش ترغيب كرد، و وى را كشت و از زيانكاران شد.

نخستين جنايت در تاريخ بشر

((در مجمع البيان گفته كلمه « بحث » در اصل به معناى جستجوى چيزى از لابلاى خاكها بوده ، سپس در مورد هر جستجوئى استعمال شد، و كلمه « موارات » كه فعل مضارع « يوارى » از آن گرفته شده به معناى پوشاندن است ، و از همين باب است كلمه « توارى » كه به معناى « تستر: خود پوشاندن است » ، و كلمه « وراء» به معناى پشت هر چيز است ، و كلمه « سواة » به معناى آن چيزى است كه انسان را خوشايند نباشد، و كلمه « ويل » به معناى هلاكت است ، و عبارت : « يا ويلتى » كلمه اى است كه هر كس هنگام هلاكت به زبان مى آورد، (در فارسى هم مى گويند واويلاه ) و كلمه : « عجز» در مقابل كلمه استطاعت : توانائى » است .المیزان ))

در ادامه داستان مى‏فرمايد:

فَبَعَثَ اللَّهُ غُرَابًا يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوَارِي سَوْءَةَ أَخِيهِ

((اين آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه قاتل بعد از ارتكاب قتل مدتى در كار خود متحير مانده ، و از اين بيمناك بوده كه ديگران از جنايت او خبردار شوند، و فكر مى كرده كه چه كند تا ديگران به جسد مقتول بر خورد نكنند، تا آنكه خداى تعالى كلاغى را براى تعليم او فرستاد، و اگر فرستادن كلاغ ، و جستجوى كلاغ در زمين و كشتن قاتل برادر خود را پشت سر هم و نزديك به هم اتفاق افتاده بوده ديگر وجهى نداشت بگويد: « يا ويلتى اعجزت ان اكون مثل هذا الغراب » معلوم مى شود مدتى طولانى سرگردان بوده .

و نيز از زمينه كلام استفاده مى شود كه كلاغ مزبور بعد از بحث و گود كردن زمين چيزى را در زمين دفن كرده بوده ، چون ظاهر كلام اين است كه كلاغ خواسته چگونه دفن كردن را به قاتل تعليم دهد، نه چگونه بحث و جستجو كردن را، و صرف بحث و جستجو نمى تواند چگونه دفن كردن را به وى ياد دهد، چون او مردى ساده لوح بوده ، و قهرا ذهن او از صرف بحث به دفن منتقل نمى شده ، بلكه ساده فهمى او به حدى بوده كه تا آن موقع معناى بحث را نفهميده ، چگونه ممكن است از بحث و منقار به زمين زدن كلاغ منتقل به دفن و پنهان كردن بدن مقتول در زير خاك بشود؟ بااينكه بين اين دو هيچگونه ملازمهاى نيست ، معلوم مى شود كه انتقال ذهن او به معناى دفن و موارات بخاطر اين بوده كه ديده كلاغ زمين را بحث كرد، و سپس چيزى را در آن دفن كرد و خاك به رويش ريخته .ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 500

در ميان همه مرغان هوا فقط كلاغ اين عادت را دارد كه بعضى از خوراكى هاى خود را به وسيله دفن كردن در زير خاك ذخيره مى كند، چه مرغان كوچك و موش و حيوانات ديگرى باشد، كه شكار كرده ، و چه دانه هاى خوراكى ، البته گاه هم مى شود كه با منقار خود زمين را مى كاود، نه براى اينكه چيزى در آن دفن كند، بلكه براى اينكه دانه اى يا كرمى پيدا كند.

و اينكه در سابق گفتيم : ضمير فاعل يعنى ضمير نهفته در كلمه « يرى » نه ضمير مفعولى در آخر جمله : « ليريه » به كلمه « غراب » بر مى گردد، دليل گفتار ما ظاهر كلام است ، چون غراب نزديكترين كلمه به اين ضمير است ، و تا مرجع نزديكتر هست ضمير را به مرجع دورتر بر نمى گردانند، « توضيح اينكه در معناى جمله « ليريه » هم ممكن است بگوئيم « يعنى تا آنكه خدا به قاتل نشان دهد» ، و هم ممكن است بگوئيم : « يعنى تا آنكه غراب به قاتل نشان دهد، كه چگونه برادر خود را دفن كند» ، و چه بسا كه همين احتمال را ترجيح داده باشند، و عيبى هم ندارد، چيزى كه هست از ظاهر عبارت بعيد به نظر مى رسد، و گرنه معنا در هر دو تقدير درست است » .))

قَالَ يَا وَيْلَتَا أَعَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَذَا الْغُرَابِ فَأُوَارِيَ سَوْءَةَ أَخِي فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ (31)

((و اما اينكه قاتل گفت : « يا ويلتى اعجزت ان اكون مثل هذا الغراب ...» علتش اين بوده كه ديده درس و راه چاره اى كه كلاغ به او داد، امر بسيار ساده و پيش پا افتاده اى بود، و احساس كرده كه خود او مى توانسته چنين كارى را كه غراب كرد انجام بدهد، اول زمين را بكند و سپس جسد برادر را در آن پنهان كند، چون رابطه بين بحث و موارات ، و يا كندن زمين و پنهان كردن چيزى در آن رابطه اى روشن بود، لذا بعد از اين احساس بوده كه تاسف خورده كه چطور ذهنش به اين حيله منتقل نشده ؟ و پشيمان شده از اينكه چرا در چاره جوئى فكر نكرده تا با اندكى فكر برايش روشن شود كه كندن زمين وسيله نزديكى براى پنهان كردن جسد برادر است ، لذا ندامت خود را با گفتن : « اى واى بر من كه نتوانستم بقدر اين كلاغ فكر كنم و با كندن زمين جسد برادرم را دفن نمايم » اظهار نمود و اين گفتگو در حقيقت بين او و نفس خود او جريان يافته ، و خودش با استفهام انكارى از خودش سؤ ال كرده و تقدير كلام اين بوده كه اول به عنوان انكار از خودش بپرسد: « آيا تو عاجز بودى از اينكه مثل اين كلاغ باشى و جسد برادر خود را در خاك پنهان كنى ؟» بعد خودش پاسخ دهد كه : « نه من عاجز نبودم و چنين نبودم كه از فهميدن اين وسيله پيش پا افتاده عاجز باشم » ، آنگاه دوباره به عنوان انكار از خود بپرسد « پس چرا غفلت كرده و بدون جهت در اين مدت طولانى خود را به ستوه آوردى و بيچاره كردى ؟»ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 501

و چون از اين سؤ ال ، جوابى نيافته اظهار پشيمانى كرده چون پشيمانى عبارت است از تاثر خاص روحى و تالم باطنى كه بعد از مشاهده ندانم كاريهاى خود به آدمى دست مى دهد، وقتى دست مى دهد كه ببيند در فلان كار و براى رسيدن به فلان هدف فلان شرط و سبب را به كار نبرده و در نتيجه آن منفعتى كه در نظر داشته عايدش نشده ، و يا به جاى منفعت ضررى متوجه او گشته ، و شما خواننده گرامى مى توانى اينطور بگوئى كه پشيمانى تاثرى است كه فقط بعد از يادآورى ندانم كاريها و سهل انگارى در استفاده از امكانى از امكانات به آدمى دست مى دهد.))

فولادوند: پس، خدا زاغى را برانگيخت كه زمين را مى‌كاويد، تا به او نشان دهد چگونه جسد برادرش را پنهان كند. [قابيل‌] گفت: «واى بر من، آيا عاجزم كه مثل اين زاغ باشم تا جسد برادرم را پنهان كنم؟» پس از [زمره ]پشيمانان گرديد.

گفتارى پيرامون احساس و انديشيدن

اين گوشه از داستان فرزندان آدم كه خداى تعالى كلاغى را فرستاد تا با كندوكاو كردن زمين به قاتل تعليم دهد چگونه جسد برادر را در زمين پنهان كند، و او بعد از مشاهده كار كلاغ گفت : « يا ويلتى اعجزت ان اكون مثل هذا الغراب فاوارى سواة اخى فاصبح من النادمين » يك آيه از قرآن است كه در نوع خود نظيرى در قرآن ندارد، آيه اى است كه حال انسان در استفاده از حس را مجسم مى سازد و خاطرنشان مى كند كه بشر خواص هر چيزى را به وسيله حس خود درك مى كند و بعد از درك و احساس آنرا ماده خام دستگاه تفكر خود كرده با دستگاه فكريش از آن مواد خام قضايائى مى سازد كه به درد اهداف و مقاصد زندگيش بخورد، البته اين بر حسب نظريه اى است كه دانشمندان پس از بحثهاى علمى به دست آورده و به اين نتيجه رسيده اند كه علوم و معارف بشرى اگر به دقت ريشه يابى شود، همه منتهى به يكى از حواس آدمى مى گردد، در مقابل نظريه تذكر و علم فطرى است كه ريشه علوم و معارف را فطرت بشر مى داند

علم ، هدايت است و هر هدايتى از ناحيه خدا است ، پس تمام علوم به تعاليم الهى است

و از سوى ديگر مى بينيم كه خداى سبحان مطلق هدايت را به خودش ‍ نسبت داده و فرموده : « الذى اعطى كل شى ء خلقه ثم هدى » ، و نيز فرمود: « الذى خلق فسوى و الذى قدر فهدى » و در خصوص ‍ هدايت بشر كه به وجهى هدايت به وسيله حس و فكر است فرموده : « امن يهديكم فى ظلمات البر و البحر» ، و ما در بعضى از بحثهاى گذشته در معناى هدايت مطالبى ايراد كرديم ، و سخن كوتاه اينكه علم از آنجا كه هدايت است و هر هدايتى از ناحيه خداى تعالى است ، پس ‍ علم نيز هر چه باشد به تعليم الهى است .

قريب به مضمون آيه سوره علق كه گذشت يعنى آيه : « علم الانسان مالم يعلم » ، آيه زير است كه مى فرمايد: « و الله اخرجكم من بطون امهاتكم لا تعلمون شيئا و جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة » .

آرى دقت در حالات بشر و تدبر در آيات كريمه قرآن اين نتيجه را مى دهد كه علم نظرى و اكتسابى بشر يعنى علمى كه به اشيا و خواص ‍ اشيا دارد و به دنبال آن علم ، علمى كه به معارف عقلى پيدا كرده است تمامى آنها از حواس پنجگانه سر چشمه مى گيرند، در نتيجه از آنجائى كه اين حواس عطاياى الهى است ، پس تمامى و تك تك علومى كه بشر دارد خداى تعالى از طريق حس به او تعليم داده ، همچنانكه آيه مورد بحث يكى از آن علوم را به عنوان نمونه ذكر كرده و مى فرمايد: « پس ‍ خداى تعالى كلاغى را مبعوث كرد تا زمين را كندوكاو كند و در نتيجه به قاتل نشان دهد كه چگونه جسد برادرش را دفن كند» (تا آخر آيه ).ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 504

پس اينكه مى بينيم خداى سبحان در نقل اين گوشه از داستان پسران آدم نفرمود: « كلاغى تصادفا آمد و زمين را كندوكاو كرد و قاتل از كار او چاره كار خود را جست » بلكه فرمود: « خداى تعالى كلاغى را فرستاد تا نشان دهد كه چگونه مى توان چيزى را در زمين پنهان كرد» ، براى اين بوده كه بفهماند در حقيقت كيفيت پنهان كردن جسد برادر در زمين را خداى تعالى به قاتل ياد داد و تعليم كرد، پس كلاغ گو اينكه خودش متوجه نبوده كه مامور خداى سبحان است ، و همچنين پسر آدم متوجه نبود كه خدائى مدبر دارد امر او را تدبير مى كند، و فكر او را هدايت مى نمايد، و بر حسب نظر ظاهرى آمدن كلاغ تصادفى و سبب شدن عمل آن حيوان براى راه يابى پسر آدم اتفاقى بوده ، مثل ساير راه يابى هائى كه انسانها در امر معاش و معاد خود دارند و ليكن سر نخ در همه اينها به دست خداى سبحان است ،

خداى سبحان خالق حواس و ناظم عالم است ، پس معلم بشر خود خداى تعالى است

او است كه بشر را آفريده و به سوى كمال علم و به منظور رسيدنش به هدف زندگى هدايتش كرده و مى كند و عالم كون را به نوعى تنظيم كرده ، كه بشر خود به خود و از راه تماس و اصطكاك با اجزاى عالم چيزهائى بفهمد و در نتيجه كسب كمال كند، پس اين خداى سبحان است كه در آن روز و روزهاى ديگر كلاغ را و چيزهاى ديگر را وادار ساخته كه كار خود را در برابر چشم بشر انجام دهند و به بشر چيزهائى را تعليم كنند پس ‍ معلم بشر خود خداى تعالى است .

و اين جريان در قرآن كريم نظائرى دارد، مانند آيه شريفه زير كه مى فرمايد: « و ما علمتم من الجوارح مكلبين تعلمونهن مما علمكم الله » ، كه آنچه را بشر مى داند، و آنچه كه بشر از دانسته هاى خود به سگ شكارى تعليم مى دهد را، تعليم خداى تعالى مى داند، با اينكه آنچه كه هر انسانى مى داند يا از ساير مردم آموخته ، و يا به ابتكار فكر خود به دست آورده ، در عين حال همه اينها را تعليم الهى مى داند، و نيز آيه زير است : « و اتقوا الله و يعلمكم الله » ، كه ملاحظه مى كنيد با اينكه مسلمين هر چه از دين آموخته بودند از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) گرفته بودند مع ذلك نسبت تعليم را به خود خداى تعالى داده ،ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 505

همه اسباب ظاهرى مستند و منتهى به خدا است و با انكار ضرورت و اثر اسباب ، توحيدكمال نمى يابد

و اين تنها راهى است كه توجيه مى كند همه آياتى را كه خداى تعالى در آن آيات ، آثار اسباب ظاهرى را به خود نسبت مى دهد و راهى است بسيار روشن و درست ، براى اينكه آفريدگار همه اسباب او است ، اسباب همه مخلوقاتى از اويند كه بر حسب ظاهر بين او و مسببات واسطه ، و يا آلات و ادواتى براى وجود مسبباتند، و اگر شما خواننده محترم بخواهى مى توانى بگوئى كه اسباب شرط وجود مسبباتى هستند كه وجودشان و جميع جهات و اطرافشان بستگى به اسباب دارد، مثلا يكى از شرائط هست شدن زيد (پسرى كه از ازدواج عمرو با هند متولد شده ) اين است كه قبل از هست شدنش عمرو و هند موجود شده باشند و با هم ازدواج كرده باشند و گرنه پسرى كه ما فرض كرديم هرگز موجود نمى شد، و همچنين يكى از شرائط ديدن به وسيله چشم بينا اين است كه قبل از ديدن چشم بينائى موجود باشد و همچنين .

پس با در نظر داشتن اين حقيقت مى فهميم كه اگر كسى معتقد باشد كه توحيد خداى سبحان به اين است كه همه اسباب را نفى نموده و ملغى بدانيم و بپندارد كه نفى اسباب و لغو دانستن آن در اثبات قدرت مطلقه خداى تعالى و نفى عجز از او مؤ ثرتر است توحيدش كامل است ، و كسى كه وساطت اسباب را ضرورى و لازم و مؤ ثر بداند، خداى تعالى را مجبور كرده به اينكه « در به كرسى نشاندن اراده اش و ايجاد مخلوقش ‍ راه مخصوص را سلوك كند» .

در حقيقت توحيد چنين مسلمانى كامل نيست ، زيرا كه خداى تعالى را مجبور دانسته و در واقع بدون اينكه متوجه شود بر خلاف اعتقاد خودش سخن گفته و به سخن خود نقص وارد آورده .ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 506

و سخن كوتاه اينكه خداى سبحان همان كسى است كه خواص اشيائى كه حواس بشر توانائى دسترسى به آنها و احساس آنها را دارد را به بشر تعليم داده ، و از طريق حواس او به او تعليم داده ، آنگاه تمامى آنچه در آسمان و زمين است مسخر وى و رام وى كرده و فرموده : « و سخر لكم ما فى السموات و الارض جميعا منه » .

تفسیر نور:

در حديثى از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله مى‏خوانيم كه محل حادثه، كوه قاسِيون در دمشق است.  

امام سجادعليه السلام فرمودند: نحوه‏ى كشتن را ابليس به قابيل ياد داد.  

1- نفس انسان، با وسوسه، تلقين و تزيين، انسان را رام و خام مى‏كند و به گناه مى‏كشد. «فطوّعت له نفسه»

2- هواى نفس مى‏تواند عواطف برادرى را نيز سركوب كند. «فطوّعت له نفسه قتل اخيه»

3 - فطرت پاك انسانى، از آدم كشى بيزار است، ولى نفس، اين كار را خوب جلوه داده و انسان را به قتل وامى‏دارد. «فطوّعت»

4- جنگ حقّ و باطل، از آغاز تاريخ زندگى بشر بوده است. «فقتله»

5- مرگ انسان در زمين، با شهادت آغاز شد. «فقتله»

6- پيروى از هواى نفس، خسارت است. «فقتله فأصبح من الخاسرين»

7- قاتل، هم از درون گرفتار عذاب وجدان است و هم از بيرون مورد انتقاد مردم و هم گرفتار قصاص و عدل مى‏شود و كامى نمى‏گيرد. «فقتله فأصبح من الخاسرين»

8- تسلّط وغلبه بر مخالف، هميشه نشانه‏ى سرافرازى نيست. «فقتله فأصبح من الخاسرين»

قابيل كه مرتكب قتل برادر شد، چون ديد درّندگان سراغ جسد او مى‏آيند، آن را به دوش كشيد، امّا سودى نديد و هم چنان متحيّر بود. امّا همين كه كار زاغ را در دفن كشته زاغ ديگرى ديد، آموخت كه جسد برادر را دفن كند.

«غُراب»، پرنده‏اى است شبيه به كلاغ، داراى نوك و پاهاى سرخ.

انسان‏هاى اوّليه بسيار بى‏تجربه بودند، ولى خداوند دائماً لطف خود را از راه‏هاى گوناگون به انسان سرازير نموده است.

امام سجادعليه السلام فرمودند: خداوند دو زاغ فرستاد تا با هم درگير شوند ويكى ديگرى را كشت سپس قاتل با منقار خود گودالى حفر كرده و كشته را دفن نمود.

امام سجادعليه السلام فرمودند: «و الذّنوب التّى تورث النّدم قتل النّفْس» از گناهانى كه سبب ندامت مى‏شود، كشتن انسان بى‏گناه است.

1- گاهى حيوانات مأمور الهى‏اند و حركت آنان به فرمان او و در مسيرى است كه او مى‏خواهد. «فبعث اللّه غُراباً»

2- بسيارى از معلومات بشر، از زندگى حيوانات الهام گرفته است. «فبعث اللّه غُراباً يبحث... ليريه»

3- انسان بايد همواره در پى‏آموختن باشد. اصل، آموختن و يادگيرى است، از هر طريقى، گرچه از طريق حيوانات باشد. «فبعث اللّه غراباً... ليريه»

4- خداوند، گاهى انسان را با حيوانات كوچك آموزش مى‏دهد تا بفهماند زاغ هم مى‏تواند وسيله آموزش انسان باشد، پس نبايد مغرور شد. «غراباً... ليريه»

5 - جسد مرده را بايد در زمين دفن كرد (در محفظه قراردادن، موميايى كردن، سوزاندن و... صحيح نيست). «فى الارض... يوارى سوأة اخيه»

6- مرده‏ى انسان نيز كرامت دارد ونبايد خوراك حيوانات شود، بلكه بايد دفن شود. «يوارى سوأة اخيه»

7- ندامت، نشانه‏ى حقّ‏طلبى فطرت‏هاست. «فأصبح من النادمين»

الجدول:

[سورة المائدة (5) :

فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرِينَ (30)

الإعراب:

(الفاء) استئنافيّة (طوّعت) فعل ماض.. و (التاء) للتأنيث (اللام) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (طوّعت) ، (نفس) فاعل مرفوع و (الهاء) ضمير مضاف إليه (قتل) مفعول به منصوب (أخي) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الياء فهو من الأسماء الخمسة و (الهاء) ضمير مضاف إليه (الفاء) عاطفة (قتل) مثل طوّع، والفاعل هو و (الهاء) ضمير مفعول به (الفاء) عاطفة (أصبح) فعل ماض ناقص، واسمه ضمير مستتر تقديره هو (من الخاسرين) جارّ ومجرور متعلّق بخبر أصبح وعلامة الجرّ الياء.

فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوارِي سَوْأَةَ أَخِيهِ قالَ يا وَيْلَتى أَعَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ فَأُوارِيَ سَوْأَةَ أَخِي فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ (31)

الإعراب:

(الفاء) عاطفة (بعث) فعل ماض (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (غرابا) مفعول به منصوب (يبحث) مضارع مرفوع، والفاعل ضمير مستتر تقديره هو (في الأرض) جارّ ومجرور متعلّق ب (يبحث) ، (اللام) لام التعليل (يري) مضارع منصوب وعلامة النصب الفتحة والفاعل ضمير مستتر تقديره هو أي الغراب [1] و (الهاء) ضمير مفعول به (كيف) اسم استفهام مبني في محلّ نصب حال عامله يواري (يواري) مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة على الياء، والفاعل هو وهو صاحب الحال (سوءة) مفعول به منصوب (أخيه) مضاف إليه وكذلك الضمير.

 (قال) مثل بعث والفاعل هو (يا) أداة نداء وتحسّر (ويلتا) منادى متحسّر به مضاف منصوب وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على التاء منع من ظهورها اشتغال المحلّ بالحركة المناسبة، (الألف) المنقلبة عن الياء ضمير مضاف إليه (الهمزة) للاستفهام التعجّبيّ (عجزت) فعل ماض مبني على السكون. و (التاء) ضمير فاعل (أن) حرف مصدريّ ونصب (أكون) مضارع ناقص منصوب، واسمه ضمير مستتر تقديره أنا (مثل) خبر أكون منصوب (ها) حرف تنبيه (ذا) اسم إشارة مبني في محلّ جرّ مضاف إليه (الغراب) بدل من ذا تبعه في الجرّ.   (الفاء) عاطفة (أواري) مضارع منصوب معطوف على أكون [1] ، والفاعل ضمير مستتر تقديره أنا (سوءة أخي) مثل سوءة أخيه، وعلامة جرّ أخي الكسرة المقدّرة على ما قبل الياء (الفاء) استئنافيّة (أصبح من النادمين) مثل أصبح من الخاسرين «2» .