نگرشىبرواژههایآیات 27-29سورهمائده  :

«قربان»: اين واژه مصدر، و از ريشه «قرب» گرفته شده است؛ بسان «فرقان» كه از «فرق» گرفته شده، و يا همانند «شكران» و «كفران» كه از «شكر» و «كفر» آمده‏اند، و به معناى تقرب جستن به خدا و نزديك شدن به بارگاه او با انجام كارهاى شايسته است.

«بَسَطَ»: گشودن، گستردن، و دراز كردن.

«تبوء»: بازگردى.

حق حيات و زندگى انسان‏

((اين آيات از داستان پسران آدم خبر مى دهد، و سبب پديد آمدن آنرا حسد دانسته ، مى فرمايد حسد كار آدمى را به جائى مى كشاند كه حتى برادر برادر خود را بنا حق به قتل برساند و آنگاه كه فهميد از زيانكاران شده پشيمان مى گردد، پشيمانى اى كه هيچ سودى ندارد و اين آيات به همين معنا مربوط به گفتار در آيات قبل است كه در باره بنى اسرائيل مى فرمود استنكافشان از ايمان به فرستاده خدا و امتناعشان از قبول دعوت حقه جز به خاطر حسد و ستمگرى نبود، آرى همه اينها آثار شوم حسد است ، حسد است كه آدمى را وادار مى كند برادر خود را بكشد و سپس او را در آتش ندامت و حسرتى مى اندازد كه راه فرار و نجاتى از آن نيست ، پس بايد كه اهل عبرت از اين داستان عبرت گرفته در حس ‍ حسادت و سپس در كفرى كه اثر آن حسادت است اصرار نورزند. ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 486))

روى سخن در آيه مباركه با پيامبر خداست و مى‏فرمايد:

وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَانًا

هان اى پيامبر! سرگذشت دو پسر آدم را به راستى و بر اساس حق براى مردم بازگو نما؛ هنگامى كه هر يك از آن دو تن كارى انجام دادند و هر كدام يك قربانى به بارگاه خدا هديه كردند تا به وسيله آن كار شايسته و آن قربانى به خدا تقرب جويند.

از ديدگاه همه مفسّران، منظور از فرزندان آدم - هابيل و قابيل - مى‏باشند؛ امّا برخى بر آنند كه منظور، دو تن از فرزندان اسرائيل‏اند.

((كلمه تلاوت كه صيغه امر « اتل » از آن گرفته شده ، از ماده « ت - ل - و» است ، كه به معناى واقع شدن چيزى دنبال چيز ديگر است ، و اگر خواندن را تلاوت گفته اند به اين جهت است كه خواننده يك داستان ، الفاظ آن داستان را يكى پس از ديگرى و در « تلو» و يا در دنبال هم مى آورد و مى خواند و كلمه : « نبا» به معناى خبر است ، البته نه هر خبرى بلكه آن خبرى كه متضمن سودى باشد، و كلمه : « قربان » به معناى هر عملى و هر چيزى است كه انسان به وسيله آن به خداى سبحان و يا غير او تقرب بجويد، و اين كلمه در اصل مصدر بوده ، و تثنيه و جمع ندارد، و كلمه « تقبل » به معناى قبول كردن است ، اما نه هر قبولى بلكه قبولى كه همراه با عنايتى زياد و اهتمامى نسبت به مقبول باشد، و ضمير در كلمه « عليهم » به اهل كتاب بر مى گردد چون قبلا هم گفتيم كه مقصود اصلى در نظم اين كلام ، اهل كتابند. ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 487))

((منظور از جمله : « نبا ابنى آدم بالحق » ، داستان پسران آدم ابوالبشر است و اينكه جمله را مقيد كرده به قيد « بالحق » (با در نظر گرفتن اينكه اين جار با و مجرور حق متعلق به كلمه « نبا» يا كلمه « اتل » است ) خالى از دلالت و حداقل خالى از اشعار بر اين معنا نيست كه از اين داستان آنچه در بين بنى اسرائيل معروف شده ، دستخوش تحريف شده است ، و جزئياتى از آن ساقط شده ، و خلاصه داستان مورد بحث به نقل اسرائيليان حق نيست و تو اى پيامبر داستان را به حق بر آنان تلاوت كن و واقع هم همينطور است ، چون داستان هابيل و قابيل كه فعلا در تورات در سفر تكوين موجود است مطابق با نقل قرآن كريم نيست ، در تورات مساله آمدن كلاغ و منقار به زمين زدنش نيامده و از اين گذشته داستان طورى آمده كه بطور صريح و پوست كنده خدا را جسم دانسته ، « و تعالى الله عن ذلك علوا كبيرا» . ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 487))

فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمَا وَلَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ

پس قربانى و يا كار شايسته يكى از آن دو پذيرفته شد، و از ديگرى پذيرفته نشد.

در اين مورد آورده‏اند كه نشانه پذيرفته شدن اين بود كه آتشى شعله‏ور پديدار مى‏شد و قربانى پذيرفته شده را فرا مى‏گرفت و آن را كه پذيرفته نشده بود، آن را رها مى‏ساخت؛ و برخى نيز برآنند كه پذيرفته شده را رها مى‏ساخت و پذيرفته نشده را مى‏سوزانيد؛ امّا به باور ما ديدگاه نخست بهتر به نظر مى‏رسد.

((از ظاهر سياق بر مى آيد كه اين دو پسر هر يك براى خاطر خدا يك قربانى تقديم داشته اند، تا به آن وسيله تقربى حاصل كنند و اگر كلمه « قربان » را تثنيه نياورد و نفرمود: « قربا قربانين » براى اينكه اصل اين كلمه مصدر است ، و مصدر تثنيه و جمع نمى شود.ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 489))

قَالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قَالَ إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ (27)

آن كسى كه قربانى‏اش پذيرفته نشده بود، به ديگرى گفت: بى‏گمان تو را خواهم كشت.

پرسيد: چرا؟

پاسخ داد: به اين خاطر كه كار تو پذيرفته شد، امّا از من پذيرفته نشد.

او گفت: گناه من چيست؟ خدا كار شايسته را تنها از پرواپيشگان مى‏پذيرد؛ از كسانى كه با نيّتِ خداپسندانه و هدف و شيوه خداپسندانه كار شايسته انجام دهند و از گناه و زشتى بپرهيزند.

((گوينده اول كه گفت « بطور يقين تو را خواهم كشت » قاتل و گوينده دوم كه گفت : « خداى تعالى قربانى را تنها از پرهيزكاران قبول مى كند» مقتول بوده ، و سياق كلام و زمينه گفتار دلالت دارد بر اينكه اين دو برادر فهميده بودند كه قربانى يكى از آن دو قبول و از ديگرى رد شده ، و اما اينكه از كجا اين معنا را فهميده بودند؟ و از چه راهى پى برده بودند؟ آيه شريفه از آن ساكت است .

چيزى كه هست در جاى ديگرى از قرآن كريم آمده كه معهود در امت هاى سابق يا در خصوص بنى اسرائيل چنين بوده كه هر كس به درگاه خدا قربانياى تقديم مى كرده ، اگر مورد قبول درگاه الهى واقع مى شده آتشى آن قربانى را مى سوزانده (و قهرا اگر قبول نمى شده چنين نمى شد) و آن آيه زير است كه مى فرمايد: « الذين قالوا ان الله عهد الينا ان لا نؤ من لرسول حتى ياتينا بقربان تاكله النار قل قد جاءكم رسل من قبلى بالبينات و بالذى قلتم فلم قتلتموهم ان كنتم صادقين » .

و اما كلمه « قربان » معنايش تا به امروز در نزد اهل كتاب معروف است (در اصطلاح يهوديان قربانى انواعى دارد از قبيل ذبيحه حيوانات يعنى سر بريده آنها و پيشكش دادن آرد و روغن و آغوز و نوبرى ميوه ها و در اصطلاح نصارا عبارت است از نان و شراب پيشكشى كه بعد از پيشكش كردن نانش به عقيده آنان مبدل مى شود به گوشت مسيح و شرابش مبدل مى شود به خون مسيح ) و در داستان مورد بحث نيز ممكن است كه تقبل قربانى به همين نحو باشد، مخصوصا با در نظر گرفتن اينكه خداى تعالى اين قصه را در خطاب به اهل كتاب و براى آنان كه به چنين چيزى معتقدند آورده ، اين احتمال قوى به نظر مى رسد، و به هر حال قاتل و مقتول هر دو مى دانستند كه قربانى از يكى قبول و از ديگرى رد شده . ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 490))

((« حسد» انگيزه اقدام قابيل به قتل برادرش بوده است

مطلب ديگر اينكه باز از سياق بر مى آيد كه گوينده : « حتما تو را خواهم كشت » همان كسى بوده كه قربانيش قبول نشده و انگيزه اش بر اين گفتار و انجام اين گفتار حسدى بوده كه در دلش زبانه كشيده ، چون هيچ سبب ديگرى در كار نبوده و مقتول هيچ جرمى را به اختيار خودش ‍ مرتكب نشده كه مستوجب مثل چنين سخنى و تهديد به كشته شدن باشد.ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 490

پس اينكه قاتل گفته : « حتما تو را خواهم كشت » تهديد به قتل به انگيزه حسد بوده ، چون قربانى مقتول قبول شده ، و از او قبول نشده ، پس ‍ اينكه مقتول گفته : « خداى تعالى قربانى را تنها از متقيان مى پذيرد» تا آخر گفتارى كه خداى تعالى از او حكايت كرده پاسخى است كه وى به گفتار قاتل داده ، بنابراين مقتول اول به وى مى گويد كه مساله قبول شدن قربانى و قبول نشدنش هيچ ربطى به من ندارد، و من در آن هيچگونه دخالتى و جرمى ندارم ، تنها جرمى كه هست از ناحيه تو است كه تقوا ندارى و از خدا نمى ترسى و خداى تعالى به كيفر بى تقوائيت قربانيت را قبول نكرد.))

گرچه در آيه شريفه تصريح نشده است كه از چه چيز و چه كارى پروا شود، و واژه «تقوا» قيدى نخورده، امّا موضوع روشن است، چراكه زيبنده‏ترين چيزى كه بايد از آن پروا گردد، گناه و نافرمانى خداست.

«ابن عباس» مى‏گويد: منظور اين است كه خدا قربانى را از انسان‏هاى پاكدل مى‏پذيرد و نه آلودگان، و تو از آن جايى كه در دل پاك‏انديش نيستى، قربانى‏ات پذيرفته نشد.

برداشت نادرست‏

برخى به اين آيه استدلال كرده‏اند كه گويى اطاعت و فرمانبردارى انسانِ نافرمان و گناهكار پذيرفته نيست، و اگر كار شايسته‏اى انجام دهد، ديگر كيفر ترك آن را ندارد و نه فراتر از آن كه در خور پاداش گردد؛ امّا به باور ما اين برداشت از آيه شريفه نادرست است، چرا كه آنچه از اسلام دريافت مى‏گردد، اين است كه هر كس با نيّت و انگيزه‏اى خدايى و براى تقرب به او كارى انجام دهد در خور پاداش مى‏گردد، و نه با انگيزه و هدفى ديگر. با اين بيان اگر گناهكارى عمل شايسته را تنها براى خدا انجام دهد، چرا در خور آن كار نگردد؟

نظم و پيوند آيه‏

چگونگى نظم و پيوند آيه شريفه به آيات پيش اين‏گونه است كه خداى فرزانه روشنگرى مى‏نمايد كه جريان يهود و پيمان‏شكنى و زشت‏كردارى آنان، بسان گناهكارى و بيدادگرى فرزند آدم است كه خودخواهانه به جاى اصلاح درون و اخلاق خويش، برادرش را كشت و فرجام شوم برادركشى گريبانگيرش گرديد.

آرى، بر اين اساس بود كه پيامبر فرمان يافت تا سرگذشت فرزندان آدم را براى همه به ويژه يهوديان حق‏ستيز بازگويد و بخواند تا هم خود از شرارت آنان اندوهگين نگردد و هم به آنان هشدارى داده باشد كه كارهاى زشت و ناپسندشان بدون كيفر نخواهد ماند.

رواياتى درباره كشته شدن هابيل و قابيل و كشته شدن هابيل به دست قابيل

و در تفسير قمى مى گويد: پدرم از حسن بن محبوب از هشام بن سالم از ابى حمزه ثمالى از ثوير بن ابى فاخته برايمان حديث كرد كه وى گفت : من از على بن الحسين (عليهم االسلام ) شنيدم كه براى رجالى از قريش ‍ سخن مى گفت ،

تا آنجا كه فرمود: هنگامى كه دو پسران آدم قربانى خود را انتخاب مى كردند يكى از آن دو از ميان گوسفندانى كه خود پرورش داده بود گوسفندى چاقتر قربانى كرد و ديگرى يك دسته سنبل قربانى كرد، در نتيجه قربانى صاحب گوسفند كه همان هابيل باشد قبول شد و از آن ديگرى قبول نشد و بدين جهت قابيل بر هابيل خشم كرد و گفت به خدا سوگند تو را مى كشم ، هابيل گفت : خداى تعالى تنها از متقيان قبول مى كند و تو اگر براى كشتن من دست به سويم دراز كنى من هرگز دست به سويت نمى گشايم كه به قتلت برسانم ، براى اينكه من از رب العالمين مى ترسم ، من مى خواهم تو هم گناه مرا به دوش بكشى و هم گناه خودت را، تا از اهل آتش شوى و سزاى ستمكاران همين است .

سرانجام هواى نفس قابيل ، كشتن برادر را در نظرش زينت داد، و در قالب امر پسنديده اى جلوه گر ساخت ولى در اينكه چگونه برادر را بكشد سرگردان ماند و ندانست كه چگونه تصميم خود را عملى سازد، تا آنكه ابليس به نزدش آمد و به او تعليم داد كه سر برادر را بين دو سنگ بگذارد و سپس سنگ زيرين را بر سر او بكوبد قابيل بعد از آنكه برادر را كشت نفهميد جسد او را چه كند در اين حال بود كه دو كلاغ از راه رسيده و به يكديگر حمله ور شدند، يكى از آنها ديگرى را كشت و آنگاه زمين را با پنجه اش حفر كرد و كلاغ مرده را در آن چاله دفن نمود، قابيل چون اين منظره را ديد فرياد برآورد كه : واى بر من ! آيا من عاجزتر از يك كلاغ بودم كه نتوانستم بقدر آن حيوان بفهمم كه چگونه جسد برادرم را دفن كنم ، در نتيجه از پشيمانان شد، و گودالى كند و جسد برادر را در آن دفن نمود، و از آن به بعد دفن مردگان در ميان انسانها سنت شد.

قابيل به سوى پدر برگشت ، آدم هابيل را با او نديد از وى پرسيد: پسرم را كجا گذاشتى ؟ قابيل گفت : مگر او را به من سپرده بودى ؟ آدم گفت : با من بيا ببينم كجا قربانى كرديد، در اين لحظه به دل آدم الهام شد كه چه اتفاقى رخ داده ، همينكه به محل قربانى رسيد همه چيز برايش روشن شد، لذا آدم آن سرزمين را كه خون هابيل را در خود فرو برد لعنت كرد و دستور داد قابيل را لعنت كنند و از آسمان ندائى به قابيل شد كه تو، به جرم كشتن برادرت ملعون شدى ، از آن به بعد ديگر زمين هيچ خونى را فرو نبرد.

آدم از آن نقطه بر گشت و چهل شبانه روز بر هابيل گريست ، چون بى تابيش طاقت فرسا شد، شكوه به درگاه خدا برد، خداى تعالى به وى وحى كرد كه من پسرى به تو مى دهم تا جاى هابيل را بگيرد، چيزى نگذشت كه حوا پسرى پاك و پر بركت بزاد، روز هفتم ميلاد آن پسر، خداى تعالى به آدم وحى كرد كه اى آدم اين پسر هبه و بخششى است از من به تو، بنابراين او را هبت الله نام بگذار و آدم چنين كرد.

ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 522

مؤ لف : اين روايت معتدل ترين روايات وارده در اين قصه و ملحقات آن است و با اينكه معتدل ترين آنها است مع ذلك متن آن خالى از اضطراب نيست ، براى اينكه از ظاهرش برمى آيد كه قابيل نخست هابيل را تهديد به قتل كرده ، و آنگاه در حيرت شده كه چگونه او را به قتل برساند، و اين دو جمله با هم نمى سازند، زيرا معقول نيست كسى خصم خود را تهديد به كشتن بكند ولى نداند كه چگونه بكشد، مگر آنكه بگوئيم تحيرش در انتخاب آلت و سبب قتل بوده ، و نمى دانسته است از ميان ابزار قتل ، كدام را انتخاب كند سرانجام ابليس كه لعنت خدا بر او باد او را راهنمائى كرد كه با سنگ بر سر برادرش كوفته و به قتلش برساند و در اين باب روايات ديگرى از طرق شيعه و اهل سنت نقل شده كه مضمون آنها قريب به مضمون اين روايت است .

فولادوند: و داستان دو پسر آدم را به درستى بر ايشان بخوان، هنگامى كه [هر يك از آن دو،] قربانيى پيش داشتند. پس، از يكى از آن دو پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد. [قابيل‌] گفت: «حتماً تو را خواهم كشت.» [هابيل‌] گفت: «خدا فقط از تقواپيشگان مى‌پذيرد.»

قرآن در ترسيم ادامه اين سرگذشت، منطق انسانى و خداپسندانه «هابيل» را در برابر گستاخى و تهديد برادرش ترسيم مى‏كند كه:

لَئِن بَسَطتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي مَا أَنَا بِبَاسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ

اگر تو براى كشتن من دست به سوى من بگشايى، من دست خويش به آهنگ كشتن تو به سوى تو دراز نخواهم كرد.

((حرف « ل » در آغاز جمله ، لام سوگند است ، و جمله « بسطت الى يدك » كنايه است از شروع به مقدمات قتل و به كار بردن آلات و اسباب آن .

در جواب اين جمله كه جمله اى است شرطيه به جاى اينكه مثبت بياورد و بفرمايد: « برادرش گفت اگر چنين كنى چنين خواهم كرد» منفى آورده ، آن هم در يك جمله اسمى و آن اسم هم اسم صفت « باسط» نه جمله اثباتى و نه جمله فعلى و چنين گفت : (اگر تو براى كشتن من دست به كار شوى من براى كشتن تو دستم را نمى گشايم ) و تازه آن اسم صفت را با حرف « با» تاكيد نموده ، اصل كلام را نيز با سوگند مؤ كد نمود همه اينها براى اين بود كه بفهماند او از ارتكاب جنايت و قتل نفس به مراتب دور است ، بطورى كه نه تنها تصميم بر آن نمى گيرد بلكه تصورش را هم نمى كند. ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 491))

در تفسير اين فراز از آيه شريفه ديدگاه‏ها يكسان نيست:

1 - به باور مفسّران، در آن روزگاران، كشتن مهاجم و متجاوز به عنوان دفاع از حقّ حيات نيز روا نبود؛ بلكه افراد موظّف به اندرزگويى و شكيبايى بودند و خدا انتقام ستمديدگان را مى‏گرفت.

2 - امّا به باور گروهى از جمله «ابن عباس»، معناى آيه شريفه اين است كه: اگر تو از راه ستم و بيداد بخواهى مرا بكشى، من از اين راه تو را نخواهم كشت. به باور اين گروه، «قابيل» برادرش را به طور ناگهانى و هنگامى كه او در خواب بود مورد حمله قرار داد و با سنگى كه بر سر او زد، وى را از پاى درآورد.

3 - مرحوم «سيد مرتضى» در اين مورد آورده است كه: اين دو ديدگاه با ظاهر آيه مباركه هماهنگى ندارد؛ چراكه قرآن منطق «هابيل» را ترسيم مى‏كند كه گفت: اگر برادرش بخواهد حقّ حيات او را پايمال سازد، وى به كشتن او برنخواهد خاست و آهنگِ كشتن او نخواهد كرد، چراكه قصد كشتن نيز گناه است؛ و كسى كه براى دفاع از خويشتن و با رعايت همه مقررات ناگزير به كشتن متجاوز مى‏گردد، قصد كشتن او را ندارد، او تنها از خود دفاع مى‏كند و براى حفظ جان و ناخواسته گاه كار به كشتن مهاجم مى‏انجامد. بنابراين «هابيل» مى‏گويد: اگر تو در حقّ من ستم كنى، من در حقّ تو ستم روا نخواهم داشت.

إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ (28)

من از خدا، پروردگار جهانيان مى‏ترسم و دست تجاوز به سوى تو نخواهم گشود.

((و در آخر همه مطالب خود را تعليل كرد به اينكه : « انى اخاف الله رب العالمين » آرى متقين به محض اينكه به ياد پروردگارشان (كه همان رب العالمين است و كسى است كه بعد از هر گناهى عذاب خاص به آن گناه را به عنوان كيفر، اعمال مى كند)باشند قهرا در دلهاشان غريزه ترس از خدا بيدار گشته و نمى گذارد مرتكب ظلم شوند و در پرتگاه هلاكت قرار گيرند.

برادرى كه مقتول شد بعد از آن جمله : يعنى جمله : « لئن بسطت الى يدك لتقتلنى ما انا بباسط يدى ...» ، تاويل آنرا ذكر كرده ، و از سر حقيقى آن خبر مى دهد، و حاصل آن اين است : وضعى كه پيش آمده امر را دائر بين يكى از دو چيز ساخته ، يكى اينكه من برادركشى كنم و ستمكار و حامل وزر و گناه باشم و در آخر داخل آتش شوم ، و ديگر آنكه برادرم مرا به قتل برساند و او اين چنين باشد و من برادركشى و ظلم را بر سعادت خود ترجيح نمى دهم و ظلم را بر خود نمى پسندم ، بلكه در اين دوران شق ديگرش را انتخاب مى كنم ، و آن اين است كه برادرم با كشتن من شقى و من سعيد گردم ، و دامنم به ظلم آلوده نشود، منظور مقتول از جمله « انى اريد...» اين است و جان كلام اين است منظور مقتول معناى تحت اللفظى كلامش نيست ، بلكه عبارت او كنايه است از انتخاب كشته شدن در صورت دوران امر (نه اينكه با وجود شق سوم و امكان گريز از كشتن و كشته شدن مع ذلك كشته شدن را ترجيح دهد).

پس آيه شريفه در تاويل بودنش براى آيه : « لئن بسطت الى يدك ...» نظير آيه اى است كه قتل نفس خضر را براى موسى تاويل مى كند، موسى از او پرسيد: « ا قتلت نفسا زكية بغير نفس لقد جئت شيئا نكرا» او در پاسخش گفت : « و اما الغلام فكان ابواه مؤ منين فخشينا ان يرهقهما طغيانا و كفرا فاردنا ان يبدلهما ربهما خيرا منه زكوة و اقرب رحما» .ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 492))

فولادوند: «اگر دست خود را به سوى من دراز كنى تا مرا بكشى، من دستم را به سوى تو دراز نمى‌كنم تا تو را بكشم، چرا كه من از خداوند، پروردگار جهانيان مى‌ترسم.»

((آن پسر آدم (ع ) كه كشته شد از افراد متقى و عالم بالله بوده است

و اين مرد يعنى پسر مقتول آدم از افراد متقى و عالم بالله بوده و دليل متقى بودنش جمله : « انما يتقبل الله من المتقين » است ، كه خود دعوتى است به سوى تقوا و معلوم مى شود اين شخص برادر خود را به سوى تقوا دعوت كرده و گفته است كه : « خداى تعالى عبادت را تنها از مردم با تقوا مى پذيرد و خداى تعالى در حكايت گفتار او اين سخنش را امضاء نموده و صحه گذاشته است ، و گرنه آن را رد مى كرد و اما اينكه گفتيم : عالم بالله بوده ، دليلش سخن خود او است كه به حكايت قرآن كريم گفته است : « انى اخاف الله رب العالمين » ، كه در اين جمله ادعاى ترس از خدا كرده ، و خداى تعالى در حكايت گفتارش آنرا امضا كرده و رد ننموده است ، معلوم مى شود او به راستى عالم بالله بوده ، چون خداى عزوجل يكى از نشانيهاى عالم بالله را ترس از خدا دانسته و فرموده : « انما يخشى الله من عباده العلموا» پس همينكه خداى تعالى از او حكايت كرده كه گفت : « انى اخاف الله رب العالمين » و سخن او را امضاء نموده ، خود توصيف او به علم است ، همچنانكه همسفر موسى (خضر) را به اين صفت يعنى صفت علم توصيف نموده و فرمود: « و علمناه من لدنا علما» ، دليل ديگر عالم بودن او كه خود دليلى كافى است حكمت بالغه و موعظه حسنهاى است كه در خطاب به برادر ستمكارش گفت : چون او در كلام خود از طينت پاك و صفاى فطرت اين معنا را فهميده بود كه به زودى افراد بشر بسيار مى شوند و فهميده بود كه اين افراد بسيار به حسب طبع بشريشان جمعيتهاى مختلفى خواهند شد،

ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 493))

در ترسيم ادامه اين سر گذشت مى‏افزايد:

إِنِّي أُرِيدُ أَن تَبُوءَ بِإِثْمِي وَإِثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ أَصْحَابِ النَّارِ وَذَلِكَ جَزَاءُ الظَّالِمِينَ (29)

من مى‏خواهم كه تو با گناه من و گناه خودت به سوى خدا بازگردى و همه گناهان را به دوش خود بكشى. امّا به باور برخى، منظور اين است كه مى‏خواهم تو گناه كشتنِ من و كشتن همه كسانى كه در آينده كشته خواهند شد، همه را تو به گردن بگيرى، چراكه تو اين شيوه بيدادگرانه را پى مى‏نهى و تو بنيانگذار ترور و شقاوت و خشونت مى‏گردى.

((كلمه « تبوء» به معناى « ترجع » است ، يعنى وقتى از قتل من فارغ شدى با گناه من و گناه خودت هر دو برگردى ، اين معنائى است كه بعضى از مفسرين براى اين جمله كرده اند.

راغب در مفردات خود گفته اصل كلمه : « بواء» به معناى برابرى اجزاى چيزى در مكان است ، (مثل فرشى كه برابر سطح اطاق باشد)، به خلاف كلمه « نبوة » كه به معناى ناسازگارى و ناهموارى اجزاى مكان است ، وقتى گفته مى شود: « مكان بواء» ، معنايش اين است كه اين مكان براى هر كس كه در آن وارد شود ناهموار نيست ، بلكه تخت و هموار است ، و معناى اينكه كسى بگويد: « بوات له مكانا» ، اين است كه من براى او مكانى را صاف و هموار كردم ، و او به راحتى در آن جاى گرفت تا آنجا كه مى گويد و اينكه در قرآن آمده : « انى اريد ان تبوء باثمى و اثمك » معنايش اين است كه من مى خواهم وقتى از كنار جنازه ام برمى خيزى به اين حالت برخيزى كه هم گناه مرا به دوش ‍ بكشى و هم گناه خودت را و اينكه مى گويند: « انكرت باطلها و بؤ ت بحقها» معنايش اين است كه من باطل آنرا انكار كردم و حق آنرا به گردن گرفتم و بنا به گفته وى تفسيرى كه در بالا براى كلمه « تبوء» (از بعضى مفسرين نقل كرديم كه گفتند « تبوء» به معناى « ترجع » است ، تفسير به لازمه معنا است نه به معناى كلمه ). ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 495))

منظور از به دوش گرفتن بار گناه، پذيرش كيفر آن است، چراكه كسى نمى‏تواند براى ديگرى نيّت گناه كند و گناه به حساب او نوشته شود، امّا مى‏تواند اراده كيفر ديگرى را بخاطر ارتكاب گناهش بنمايد.

چگونه؟

«هابيل» به برادرش گفت: اگر مرا بكشى گناه پايمال نمودن حقّ حيات مرا به دوش خواهى كشيد و كيفر آن را خواهى ديد. اينك جاى اين پرسش است كه چگونه مى‏توان بار گناهى را كه انجام نشده است به دوش كشيد و كيفر آن را پذيرفت؟

پاسخ‏

در آيه شريفه پذيرش كيفر و به دوش كشيدن بار گناه، در گرو انجام آن است. به عبارت ديگر هنگامى كه «هابيل» احساس كرد كه برادرش به طور جدّى در انديشه كشتن اوست، به او هشدار داد كه اگر دست ستم و تجاوز به سوى من دراز كنى و زندگى مرا به خطر افكنى، در برابر اين جنايت كيفر خواهى شد. اين هشدار و گفتار چه مانعى دارد؟

فولادوند: «من مى‌خواهم تو با گناه من و گناه خودت [به سوى خدا] بازگردى، و در نتيجه از اهل آتش باشى، و اين است سزاى ستمگران.»

تفسیر نور:

شايد مراد از تلاوت به حقّ آن باشد كه اين ماجرا در تورات تحريف شده و با خرافات، آميخته است و آنچه در قرآن آمده، حقّ است.

در روايات آمده است كه هابيل، دامدار بود وبهترين گوسفند خود را براى قربانى آورد. و قابيل، كشاورز بود وبدترين قسمت زراعت خود را براى انفاق در راه خدا برگزيد. قرآن مى‏فرمايد: هرگز به خير نمى‏رسيد، مگر آنكه از آنچه دوست داريد انفاق كنيد. «لن تنالوا البرّ حتّى تنفقوا ممّا تحبّون» <  

امام صادق‏عليه السلام فرمود: انگيزه قتلِ قابيل، حسادت او نسبت به‏پذيرش قربانى هابيل بود.  

1- بايد تاريخ گذشتگان را براى عبرت گرفتن خواند و بررسى كرد. «واتل»

2- در نقل تاريخ بايد به مسائل مهم پرداخت. («نبأ» يعنى خبر مهم)

3- تاريخ را از افسانه جدا كنيم. «بالحقّ» (ماجراى قربانى هابيل وقابيل افسانه و داستان بى‏اساس نيست.)

4- اصل، تقرّب به خداوند است نه قربانى، قربانى هرچه كه مى‏خواهد، باشد. «اذ قرّبا قرباناً» («قرباناً» نكره آمده است)

5 - پسر پيامبر بودن نقشى در ردّ يا قبول اعمال ندارد، بنابراين از يكى پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد. «فتقبّل من احدهما ولم يُتقبّل من الاخر»

6- تاريخ قتل وخونريزى همزمان با تاريخ انسان است. «نبأ ابنى آدم... لاقتلنّك»

7- گاهى حسادت، تا برادركشى هم پيش مى‏رود. «لاقتلنّك»

8 - به تهديد كننده به قتل هم بايد منطقى جواب داد. «انمّا يتقبّل اللّه»

9- در قبول يا عدم قبول اعمال، انگيزه‏ها و خصلت‏ها مؤثّرند. «انّما يتقبّل اللّه من المتّقين»

10- ملاك پذيرش اعمال، تقواست، نه شخصيّت افراد و نه نوع كار. «انّما يتقبّل اللّه من المتّقين»

11- تفاوت در قبول و عدم قبول، براساس تقواست، نه تبعيض. «من المتّقين»

هابيل گفت: من قصد كشتن تو را ندارم، نه آنكه از خود هم دفاع نمى‏كنم، چون تسليم قاتل شدن با تقوا سازگار نيست. «ما أنا بباسط يدى...»

1- در برخورد با حسود، آرام سخن بگوييم و آتش حسد را با نرمش در گفتار، خاموش كنيم. «ما أنا بباسط...»

2- يكى از راه‏هاى نهى از منكر، آن است كه به او اطمينان دهى كه به او تجاوز و تعدّى نخواهى كرد. «ما أنا بباسط يدى...»

3- آنچه ارزش دارد، نكشتن بر اساس خوف از خداست، نه به خاطر ناتوانى و سستى. «انّى أخاف اللّه»

4- تقوا و خداترسى، عامل بازدارنده از گناه و تعدّى در حساس‏ترين حالات است. «انّى أخاف اللّه»

5 - خوف از خداوند، يكى از آثار ايمان به ربوبيّت همه جانبه اوست. «انّى أخاف اللّه ربّ العالمين»

6- عالم، مظهر ربوبيّت الهى است. «ربّ العالمين»

امام باقرعليه السلام به دنبال تلاوت آيه «فطوّعت له نفسه» فرمود: ابليس به قابيل گفت: قربانى تو قبول نشد و قربانى برادرت هابيل قبول شد، اگر او زنده بماند در طول تاريخ نسل او بر نسل تو افتخار خواهند كرد كه قربانى پدر ما پذيرفته شد واز پدر شما پذيرفته نشده است، بنابراين بهتر آن است كه او را به قتل برسانى تا نسل تو ذلّت نكشد. <64>

امام باقر عليه السلام فرمود: «من قتل مؤمناً متعمّداً أثبت اللّه على قاتله جميع الذنوب وبرء المقتول منها، وذلك قوله تعالى: «انّى اريد أن تبوأ...»» هر كه عمداً مؤمنى را بكشد، خداوند همه گناهان را به حساب قاتل ثبت مى‏كند و مقتول را از گناهان پاك مى‏كند. <65>

معناى آيه، سكوت در مقابل ظالم به اميد بخشش گناهان نيست.

در حديثى از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله مى‏خوانيم كه محل حادثه، كوه قاسِيون در دمشق است. <66>

امام سجادعليه السلام فرمودند: نحوه‏ى كشتن را ابليس به قابيل ياد داد. <67>

1- گناهان مقتول، به قاتل منتقل مى‏شود. «تبوء باثمى»

2- در درگيرى‏ها مسئول خسارت آغازگر است. «اثمى واثمك»

3- برادركشى همان و دوزخى شدن همان. «فتكون من اصحاب النّار»

4- ايمان به معاد، جزو عقايد اوّليه انسان‏هاى روى زمين بوده است. «اصحاب النّار»

5 - قاتل، هم به خود ظلم مى‏كند، هم به مقتول، هم به خانواده‏ى مقتول و هم به جامعه. «الظالمين»

الجدول:

[سورة المائدة (5) :

وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَلَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قالَ إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ (27)

الإعراب:

(الواو) استئنافيّة (اتل) فعل أمر مبني على حذف حرف العلّة، والفاعل ضمير مستتر تقديره أنت (على) حرف جرّ و (هم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (اتل) ، (نبأ) مفعول به منصوب (ابني) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الياء (آدم) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الفتحة لامتناعه من الصرف (بالحقّ) جارّ ومجرور متعلّق بحال من فاعل اتل [1] ، (إذ) ظرف للزمن الماضي مبني في محلّ نصب متعلّق ب (نبأ) ، (قرّبا) فعل ماض.. و (الألف) فاعل (قربانا) مفعول به منصوب (الفاء) عاطفة (تقبّل) فعل ماض مبني للمجهول، ونائب الفاعل ضمير مستتر تقديره هو أي القربان (من أحد) جارّ ومجرور متعلّق ب (تقبّل) ، و (هما) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (لم) حرف نفي وجزم وقلب (يتقبّل) مضارع مبني للمجهول مجزوم، ونائب الفاعل هو (من الآخر) جارّ ومجرور متعلّق ب (يتقبّل) ، (قال) فعل ماض، والفاعل ضمير مستتر تقديره هو أي من لم يتقبّل منه (اللام) لام القسم لقسم مقدّر (أقتلنّ) مضارع مبني على الفتح في محلّ رفع و (النون) نون التوكيد و (الكاف) ضمير مفعول به، والفعل ضمير مستتر تقديره أنا (قال) مثل الأول والفاعل هو من تقبّل منه (إنّما) كافّة ومكفوفة لا عمل لها (يتقبّل) مضارع مرفوع (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (من المتّقين) جارّ ومجرور متعلّق ب (يتقبّل) وعلامة الجرّ الياء.

لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي ما أَنَا بِباسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِينَ (28)

الإعراب:

(اللام) موطّئة للقسم (إن) حرف شرط جازم (بسطت) فعل ماض مبني على السكون في محلّ جزم فعل الشرط.. و (التاء) ضمير فاعل (إلى) حرف جرّ و (الياء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (بسطت) ، (يد) مفعول به منصوب و (الكاف) ضمير مضاف إليه (اللام) لام التعليل (تقتل) مضارع منصوب بأن مضمرة بعد اللام و (النون) للوقاية و (الياء) ضمير مفعول به، والفاعل ضمير مستتر تقديره أنت. (ما) نافية عاملة عمل ليس (أنا) ضمير منفصل مبني في محلّ رفع اسم ما  . (الباء) حرف جرّ زائد (باسط) مجرور لفظا منصوب محلا خبر ما (يدي) مفعول به لاسم الفاعل باسط منصوب وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على ما قبل الياء.. و (لياء) ضمير مضاف إليه (إليك) مثل إليّ متعلّق بباسط (لأقتلك) مثل لتقتلني، والفاعل أنا. (إنّ) حرف مشبّه بالفعل و (الياء) ضمير في محلّ نصب اسم إنّ (أخاف) مضارع مرفوع، والفاعل ضمير مستتر تقديره أنا (الله) مفعول به منصوب (ربّ) نعت للفظ الجلالة أو بدل منصوب مثله (العالمين) مضاف

 إِنِّي أُرِيدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِي وَإِثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ أَصْحابِ النَّارِ وَذلِكَ جَزاءُ الظَّالِمِينَ (29)

(إنّي أريد) مثل إنّي أخاف (أن) حرف مصدري ونصب (تبوء) مضارع منصوب، والفاعل ضمير مستتر تقديره أنت (بإثم) جار ومجرور متعلق ب تبوء  ، و (الياء) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (إثمك) معطوف على إثمي مجرور مثله.. و (الكاف) مضاف إليه. (الفاء) عاطفة (تكون) مضارع ناقص منصوب معطوف على (تبوء) ، واسمه ضمير مستتر تقديره أنت (من أصحاب) جارّ ومجرور متعلق بخبر تكون (النار) مضاف إليه مجرور. (الواو) استئنافيّة (ذلك) اسم إشارة مبني في محلّ رفع مبتدأ.. و (اللام) للبعد و (الكاف) للخطاب (جزاء) خبر المبتدأ مرفوع (الظالمين) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الياء.