نگرشىبرواژههایآیات 24-26سورهمائده :
«تيه»: به سرگردانى و سرگشتگى گفته مىشود. «ارضٌ تيهاء» به مفهوم سرزمينى است كه نتوان در آن راهى براى نجات و خروج يافت.
«اَسى»: اندوه.
قَالُوا يَا مُوسَى إِنَّا لَن نَّدْخُلَهَا أَبَدًا مَّا دَامُوا فِيهَا
آنان گفتند: اى موسى! ما تا زمانى كه آنان در آن شهر هستند، هرگز به آن جا گام نخواهيم نهاد. اين سخن از آن جايى سرچشمه مىگرفت كه بنىاسرائيل از قدرت جسمى و توان و امكانات نظامى زورمندان در هراس افتاده بودند و به وعدههاى خدا و يارى او ايمان و اعتمادى نداشتند.
فَاذْهَبْ أَنتَ وَرَبُّكَ فَقَاتِلَا إِنَّا هَاهُنَا قَاعِدُونَ (24)
بنابراين تو و پروردگارت برويد و با آنان كارزار كنيد كه ما همين جا مىنشينيم تا شما بر آنان پيروز گرديد و كار يكسره شود و آن گاه به همراهتان وارد شهر خواهيم شد.
((اينكه در اين آيه شريفه البته به حكايت قرآن كريم عبارت « هرگز داخل آن نمى شويم » را تكرار كرده اند براى اين بوده كه موسى (عليه السلام ) را براى هميشه مايوس سازند، تا در نتيجه موسى ديگر نسبت به دعوتش اصرار نورزد، و دعوت خود را تكرار نكند.
و در اين گفتار بنى اسرائيل وجوهى از اهانت و عتاب و زورگوئى نسبت به مقام موسى (عليه السلام ) و نسبت به تذكرى كه آن جناب در باره امر خداى تعالى داد، ديده مى شود و اين عبارت نظامى عجيب دارد:
اولا: با اينكه على القاعده بايد روى سخن خود به آن دو نفر كنند كه گفته بودند: اى مردم دعوت موسى (عليه السلام ) را بپذيريد و داخل در اين سرزمين بشويد، بنى اسرائيل چنين نكردند بلكه خطاب را متوجه موسى ساختند سپس در اين نوبت به اختصار برگزار نموده طول و تفصيل سابق را ندادند و اين قسم سخن گفتن را ايجاز بعد از اطناب مى گويند، يعنى مختصر گوئى بعد از تفصيل گوئى و از نظر ادبيات جاى ايجاز بعد از اطناب مقام تخاصم و بگو مگو كردن است ، و به اين منظور بعد از تفصيل به اجمال گوئى پرداخته مى شود كه به طرف بفهماند ديگر حوصله گفتگوى با تو را ندارم ، و از شنيدن سخنان تو خسته شدم .ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 476
ثانيا: سخن بى ادبانه و عصيانگرانه خود را دوباره تكرار و تاكيد كردند كه ما هرگز داخل اين سرزمين نخواهيم شد، و ثالثا: جهالتشان آنقدر جراءت و جسارتشان داد كه از بى ادبى هاى قبلى خود نتيجه اى گرفتند كه از سخنان سابقشان زشت تر بود، و آن اين بود كه : « تو و پروردگارت برويد با مردم اين سرزمين قتال كنيد ما همين جا نشسته ايم » .
و اين گفتارشان به روشن ترين وجهى دلالت دارد بر اينكه در باره خداى تعالى همان اعتقاد باطلى را داشته اند كه بت پرستان دارند، و آن اين است كه پنداشته اند خداى تعالى هم موجودى شبيه به يك انسان است ، و واقعا هم يهود چنين اعتقادى داشته اند، براى اينكه همين يهود بود كه بنا به حكايت قرآن كريم بعد از عبور از دريا و رسيدن به قومى كه بت مى پرستيدند به موسى گفتند: تو نيز براى ما خدايانى چند درست كن ، همانطور كه اينها خدايان زياد دارند، موسى در پاسخشان فرمود: به راستى كه شما مردمى نادان هستيد و اين اعتقاد به جسمانى بودن خدا و شباهتش به انسانها همواره در يهود بوده و امروز نيز بر همان اعتقاد هستند، به دليل كتابهائى كه در بين آنان دائر و رائج است .))
فولادوند: گفتند: «اى موسى، تا وقتى آنان در آن [شهر]ند ما هرگز پاى در آن ننهيم. تو و پروردگارت برو[يد] و جنگ كنيد كه ما همين جا مىنشينيم.»
پروردگارا!
اينك در اين آيه شريفه، قرآن دعاى موسى درباره آن قوم را ترسيم مىكند كه رو به بارگاه خدا نهاد و گفت:
قَالَ رَبِّ إِنِّي لَا أَمْلِكُ إِلَّا نَفْسِي وَأَخِي
پروردگارا! من تنها اختيار خويشتن و برادرم را دارم، و ما دو تن سر در خط فرمان تو نهاده و براى انجام دستورت آمادهايم.
((زمينه گفتار دلالت دارد بر اينكه جمله : « انى لا املك الا نفسى و اخى » كنايه از ناتوانى است ، ناتوانى از وادار كردن مردم بر قبول دعوتى كه برايشان آورده ، خلاصه كلام اينكه نمى خواسته بگويد: من تنها مالك نفس خودم و برادرم هستم زيرا هيچكس مستقلا مالك نفس خود نيست ، بلكه خواسته است بگويد من تنها مى توانم خود را به امضاى دعوتم وادار ساخته ، و برادرم هارون را نيز وادار كنم چون او نيز پيغمبرى مرسل بود، و جانشين موسى در حيات او بود، او هرگز از امر خداى تعالى سرپيچى نمى كند، پس يا همانطور كه گفتيم مراد جمله مورد بحث كنايه از نداشتن قدرت بر غير خود و برادرش است و يا مراد اين است كه من جز بر خودم قدرت ندارم ، و برادرم نيز جز بر خودش قدرت ندارد.
و منظور از گفتار مورد بحث اين نبوده كه قدرت را بطور مطلق از خود نفى كند، چون ما مى دانيم كه موسى (عليه السلام ) اين مقدار قدرت داشته كه بعضى از مردم را وادار به اجابت مسؤ ول خود بسازد،ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 477
و اگر بطور مطلق عرضه داشته كه پروردگارا من بر بيش از خودم و برادرم قدرت ندارم مقام مناجات ، اقتضاى اينطور سخن گفتن را داشته ، چون موسى (عليه السلام ) بنى اسرائيل را به دينى فطرى و همه كس فهم ، خوانده و در ابلاغ رسالت خود هيچگونه كوتاهى نكرده ولى مجتمع بنى اسرائيل دعوتش را رد كرده ، آن هم به بدترين و بى ادبانه ترين وجه ، خوب در چنين مقامى اقتضا داشته كه بگويد پروردگارا من رسالت تو را ابلاغ كردم ، و عذر را از گردنم افكندم ، و در اقامه امر تو صاحب اختيار و مالك غير خودم نيستم ، برادرم نيز مثل من و ما هر دو آن مقدار تكليف را كه متوجه ما بود انجام داديم ، ولى قوم با شديدترين وجه انكار و امتناع در برابر ما جبهه گيرى كردند، و ما الان در حالى هستيم كه به كلى از بنى اسرائيل ماءيوسيم ، و خلاصه راه قطع شده ، تو خودت به ربوبيت گره از اينكار بگشا، و راه را براى رسيدن آنان به وعده اى كه به ايشان داده اى هموار ساز، وعده اتمام نعمت ، و به ارث دادن زمين ، و جانشين كردن آنان در زمين ، و بين ما و قوم فاسق ما حكمى قاطع بفرما.))
فَافْرُقْ بَيْنَنَا وَبَيْنَ الْقَوْمِ الْفَاسِقِينَ (25)
از اين رو ميان ما فرمانبرداران بارگاه خود و اين نافرمانان جدايى بيفكن!
و بدين سان فرزندان اسرائيل با اين سرپيچى از فرمان حق به كفر گراييدند؛ و بدان دليل موسى آنان را فاسق خواند كه واژه «فسق» به مفهوم خروج از راه ايمان و تقوا به بيراهه گناه و زشتى است؛ و روشن است كه سهمگينترين نافرمانى و گناه نيز كفرگرايى است؛ كه اين موضوع در آيات ديگر قرآن آمده است.
منظور موسى
در اين مورد كه منظور موسى از روى آوردن به بارگاه خدا و راز و نياز و خواستهاش از آفريدگار هستى چه بود دو نظر آمده است:
1 - به باور برخى منظور آن حضرت اين بود كه، خداى دادگر، به حكم خويش، آنان را - كه از حق و فرمانبردارى آفريدگار خويش سرباز زده بودند - از مهر و لطف خويش محروم سازد تا كيفر گناه خويش را بچشند و بنگرند؛ و به همين دليل هم آنان تيرهبخت و سرگردانِ بيابانها شدند.
2 - و به باور برخى ديگر، منظور آن حضرت اين بود كه خدا در سراى آخرت ميان او و آن قوم تبهكار و نافرمان جدايى افكند؛ آنان را به شعلههاى سوزان آتش سپارد و موسى و برادرش را به بهشت پرطراوت و زيباى خويش راه نمايد؛ وگرنه اگر نابودى آنان را خواسته بود، خواستهاش برآورده و همگى نابود مىشدند.
فولادوند: [موسى] گفت: «پروردگارا! من جز اختيار شخص خود و برادرم را ندارم؛ پس ميان ما و ميان اين قوم نافرمان جدايى بينداز.
در آخرين آيه مورد بحث مىافزايد:
قَالَ فَإِنَّهَا مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً يَتِيهُونَ فِي الْأَرْضِ
خدا به موسى فرمود: اينك كه چنين كردند، اين سرزمين مقدس به مدّت چهل سال بر آنان حرام گرديد.
((ضمير در كلمه « فانها» به ارض مقدس بر مى گردد، و مراد از اين جمله كه فرمود: آن سرزمين محرم شده ، حرمت شرعى نيست ، بلكه منظور حرمت تكوينى است ، يعنى خداى تعالى (به خاطر سرپيچى بى ادبانه و بى شرمانه كه كرديد) چنين مقدر فرموده كه تا چهل سال نتوانيد داخل آن سرزمين شويد و گرفتار سرگردانى گرديد، و الف و لامى كه در كلمه « الارض » است الف و لام عهد است ، و معناى همان سرزمين را مى دهد، و جمله : « فلا تاس » نهى از اءسى است كه به معناى اندوه است ، و خداى تعالى در اين آيه نظريه و كلام موسى را كه آن مردم را فاسق خوانده بود امضا و تصديق نموده و خود او نيز آنان را فاسق خواند.
و معناى آيه اين است كه سرزمين مقدس بر آنان حرام شد، يعنى داخل شدنشان به آن سرزمين حرام تكوينى شد، به اين معنا كه : « ما چنين مقدر نموديم كه تا چهل سال موفق به داخل شدن در آن نشوند و از صبح تا شام به طرف آن سرزمين راهپيمائى بكنند ولى مانند اسب عصارى در آخر روز ببينند كه در همان نقطه اى هستند كه صبح از آنجا براه افتاده بودند، نه قدمى به سوى آن سرزمين نزديك شده باشند و نه لحظه اى و روزى به شهر ديگرى از شهرهاى روى زمين برسند و خستگى در آورند، و نه زندگى صحرانشينى داشته باشند تا چون قبائل بدوى و صحرانشين زندگى كنند، پس اى موسى دل تو به حال اين مردمى كه به قول خودت فاسقند نسوزد و غمشان را مخور كه مبتلا به اين عذاب يعنى عذاب سرگردانى شده اند براى اينكه اينها فاسقند، و نبايد در باره مردم فاسق وقتى كه وبال فسق خود را مى چشند محزون شد. ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 480))
فرجام كار
در مورد فرجام كار سرگردانى بنىاسرائيل نيز دو ديدگاه تاريخى وجود دارد:
1 - گروهى بر آنند كه موسى سرانجام در همان بيابان جهان را بدرود گفت و جانشين او «يوشع» كه خواهرزادهاش نيز به شمار مىرفت، از سوى خدا به رسالت برگزيده شد و آن سرزمين مقدّس را فتح كرد.
2 - امّا گروهى بر اين عقيدهاند كه موسى تا پايان سرگردانى قوم زيست و خودش دروازههاى آن سرزمين را پيروزمندانه بر روى آنان گشود.
يك پرسش
چگونه ممكن است دهها يا صدهاهزار نفر انسان خردمند و باتجربه در بيابانى به مسافت شش يا شانزده كيلومتر سرگردان باشند، و به مدت چهل سال نتوانند راه خويش را براى پيشروى و يا بازگشت به همان نقطهاى كه حركت كردهاند، بيابند؟ آيا چنين داستان و سرگذشتى ممكن است؟
پاسخ
در پاسخ اين پرسش دو نظر آمده است:
1 - «ابو على» مىگويد: ممكن است هنگامى كه شب به استراحت مىپرداختند و به خواب مىرفتند، به خواست آفريدگار هستى زمين جابه جا مىشد و آنان به جاى اوّل بازگردانيده مىشدند.
2 - و برخى نيز بر آنند كه ممكن است علايم و نشانههايى كه وسيله راهيابى انسان مىگردد، همه و همه در آن جا نابود گرديده بود تا آنان نتوانند از آن بيابان نجات يابند؛ و يا اين كه علايم و نشانهها به طور كامل بسان هم و شبيه به يكديگر بود. به هرحال اين هم جلوهاى از قدرت پديدآورنده هستى و نمونهاى از عجايب پيامآوران اوست.
«قتاده» در اين مورد آورده است كه: آن نسل نافرمان و ترسو و بىاراده همگى در آن بيابان و در حال سرگردانى مردند و دو تن از ياران موسى، «يوشع» و «كالب»، با نسل نوخاسته به سرزمين مقدس وارد شدند.
فَلَا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْفَاسِقِينَ (26)
روى سخن در اين فراز از آيه به باور برخى با «موسى» است، و خدا به او فرمان مىدهد كه بر سرگردانى و نابودى اين قوم اندوه مخور؛ چراكه آنان مردمى تبهكار و نافرمانند. امّا برخى بر آنند كه روى سخن با پيامبر مهر و عدالت حضرت محمد صلى الله عليه وآله است.
فولادوند: [خدا به موسى] فرمود: «[ورود به] آن [سرزمين] چهل سال بر ايشان حرام شد، [كه] در بيابان سرگردان خواهند بود. پس تو بر گروه نافرمانان اندوه مخور.»
تفسیر نور:
مكّه وبيتالمقدّس، هر دو سرزمين مقدّسند. امّا موسى عليه السلام كه به قوم خود فرمود: وارد آن شويد و با دشمن بجنگيد، بهانه آورده و از فرمان او تخلّف كردند، ولى مسلمانان در سال ششم هجرى كه به قصد عمره در ركاب پيامبرصلى الله عليه وآله تا نزديكى مكّه آمدند، اگر ممانعت آن حضرت نبود، به شهر حمله مىكردند. در اين سفر، «صلح حديبيه» واقع شد. آرى هر دو قوم به دروازه دو شهر مقدّس رسيدند، ولى يكى چنان گريزان از جنگ ويكى چنين سلحشور.
سستى بنىاسرائيل در مبارزه با دشمن، چنان مشهور بود كه مسلمانان نيز پيش از شروع جنگ بدر (در سال دوّم هجرى) وهنگام ورود به مكّه (سال ششم) مىگفتند: ما همچون بنىاسرائيل نيستيم كه «انّا ههنا قاعدون» بگوييم، همواره در ركاب تو آمادهى جنگيم.
تلاش رهبران الهى در انجام وظايفى كه بر عهده دارند، تنها در صورت همراهى مردم به ثمر مىرسد.
1- بنىاسرائيل، نمونهى بىادبى، بهانهجويى، ضعف و رفاهطلبى بودند. «يا موسى انّا لن ندخلها ابدا...»
در كلمه «لن ندخلها»، جسارت آنان در مقابل فرمان خدا آشكار است.
در كلمهى «أبداً»، اصرار بر جسارت ديده مىشود.
در كلمهى «اذهب»، توهين به حضرت موسى مشاهده مىشود.
در كلمهى «ربّك»، توهين به ذات پروردگار وجود دارد و نشانگر ضعف ايمان آنان است.
«قاعدون»، رفاهطلبى آنان را مىرساند، نه عزّتجويى را.
2- مردم بايد خود به اصلاح جامعه بپردازند، نه آنكه تنها از خداوند و رهبران دينى توقّع اصلاح داشته باشند. «فقاتلا إنّا ههنا قاعدون»
3- آرزوى پيروزى بدون كوشش، خردمندانه نيست. «فقاتلا إنّا ههنا قاعدون»
حضرت موسى عليه السلام، پس از يأس از حركت بنىاسرائيل، به درگاه خداوند شكايت كرد.
درخواست فاصله افتادن، براى آن بود كه آتش قهر الهى ياران موسى را نيز فرا نگيرد و تنها دشمنان به كيفر برسند، يا اينكه درخواست مىكرد با مرگ كفّار، ميان آنان و دشمنان فاصله افتد.
1- غالب دعاهاى قرآنى با استمداد از اسم ربّ است. «قال ربّ...»
2- در حالى همهى مردم از ما بريدهاند، به نجات دهندهى اصلى متوسّل شويم. «فاذهب انت و ربّك... قال ربّ...»
3- شكايت پيامبران به خداوند و نفرين، وقتى است كه از ايمان واطاعت مردم مأيوس شوند. «ربّ انّى...»
4- سرپيچى از جهاد، فسق است. «فافرُق بيننا وبين القوم الفاسقين»
5 - يكى از بلاهاى اجتماعى دور شدن مردم از اولياى خدا ومحروم شدن از فيض وجودشان است. «فافرُق بيننا وبين القوم الفاسقين»
6- يكى از بلاها و سختىهاى مؤمنان، زندگى با فاسقان و در ميان آنان بودن است. «فافرُق بيننا وبين القوم الفاسقين»
«يَتيهون» از ريشهى «تيه» به معناى سرگردانى است. وبه صحراى سينا، محلّ سرگردانى آن قوم نيز گفته شده است، كه چهل سال، در آن منطقه به سر بردند و از بركات زمين محروم ماندند.
داستان تخلّف بنىاسرائيل و قهر الهى و سرگردانى آنان در تيه، در فصل چهارم از سِفر اعداد، در تورات مطرح شده است.
امام صادق عليه السلام فرمودند: خداوند ورود بنىاسرائيل به بيتالمقدّس را به جهت تخلّف آنان از فرمان حضرت موسى، بر آنان و فرزندانشان تحريم كرد و بالاخره فرزندان فرزندان آنها موفّق به ورود شدند. (يعنى تا پدران و فرزندان آنان كه مورد تحريم قرار گرفته بودند زنده بودند، ورود به ارض مقدّس حاصل نگرديد.)
در روايات مىخوانيم: شبيه داستان بنىاسرائيل، براى مسلمانان هم پيش خواهد آمد.
در عدد اربعين (چهل) «اربعين سنة» رمزى است، كه هم در قهر و هم در لطف الهى به كار مىرود. حضرت موسى براى گرفتن تورات، چهل شب در كوه طور ماند و مدّت آوارگى قوم يهود چهل سال بود.
گاهى اصلاح نسل جديد، با انقراض نسل قديم است، «أربعين سنةيتيهون فى الارض» بايد خودباختگان نظام فرعونى كه قدر موسى را نمىدانند از دنيا بروند و نسل جديدى در فضاى آزاد و با مشكلات زندگى صحرايى رشد كنند تا قدر زندگى در شهر و در سايه رهبران آسمانى را بدانند. در حديث است كه آنان در سرزمين «تيه» از دنيا رفتند و فرزندانشان وارد سرزمين مقدّس شدند.
1- كيفر فرار از جنگ، محروميّت است. «فانّها محرّمة عليهم»
2- سرگردانى، نوعى عذاب براى فاسقان است.«يتيهون فى الارض»
3- قاعدين و فراريان از جبهه، بايد از بعضى امكانات و مزايا محروم باشند. «فانّها محرّمة عليهم»
4- انبيا، دلسوز مردمند. «فلا تأس»
5 - براى فاسقان دلسوزى نكنيد. «فلا تأس» (تنبيه مجرم، همچون داروى تلخ به نفع سلامت فرد و جامعه است.)
الجدول:
[سورة المائدة (5) :
قالُوا يا مُوسى إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فِيها فَاذْهَبْ أَنْتَ وَرَبُّكَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ (24)
الإعراب:
(قالوا يا موسى) مرّ إعرابها «1» وكذلك (إنّا لن ندخلها) «2» ، (أبدا) ظرف زمان منصوب متعلّق ب (ندخلها) ، (ما) حرف مصدريّ (داموا) فعل ماض ناقص مبني على الضمّ.. والواو اسم ما دام (في) حرف جرّ و (ها) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بخبر ما دام.
(الفاء) رابطة لجواب شرط مقدّر (اذهب) فعل أمر والفاعل ضمير مستتر تقديره أنت (أنت) ضمير منفصل مبني في محلّ رفع توكيد لضمير المستتر فاعل اذهب (الواو) عاطفة (ربّ) معطوف على الضمير المستتر أنت تبعه في الرفع و (الكاف) ضمير مضاف إليه (الفاء) عاطفة (قاتلا) فعل أمر مبني على حذف النون.. و (الألف) ضمير فاعل (إنّ) حرف مشبّه بالفعل و (نا) ضمير في محلّ نصب اسم إنّ (ها) حرف تنبيه (هنا) اسم إشارة ظرف مكان مبني في محلّ نصب متعلّق ب (قاعدون) وهو خبر إنّ مرفوع وعلامة الرفع الواو.
قالَ رَبِّ إِنِّي لا أَمْلِكُ إِلاَّ نَفْسِي وَأَخِي فَافْرُقْ بَيْنَنا وَبَيْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ (25)
الإعراب:
(قال) فعل ماض، والفاعل ضمير مستتر تقديره هو أي موسى (ربّ) منادى مضاف محذوف منه أداة النداء منصوب وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على ما قبل ياء المتكلّم المحذوفة للتخفيف وهي مضاف إليه (إنّي) مثل إنّا [1] ، (لا) نافية (أملك) مضارع مرفوع، والفاعل ضمير مستتر تقديره أنا (إلّا) أداة حصر (نفسي) مفعول به منصوب وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على ما قبل الياء.. والياء ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (أخي) معطوف على نفسي ويعرب مثله [2] (الفاء) عاطفة لربط المسبّب بالسبب (افرق) فعل أمر والفاعل أنت (بين) ظرف مكان منصوب متعلّق ب (افرق) ، و (نا) ضمير مضاف إليه (الواو) عاطفة (بين) مثل الأول (القوم) مضاف إليه مجرور (الفاسقين) نعت للقوم مجرور وعلامة الجرّ الياء.