نگرشىبرواژههایآیات 3سورهمائده  :

«اهلال»: در اصل به مفهوم بلند و پرصدا ندا دادن است.

«منخنقه»: به حيوانى كه با فشار خفه شده است، گفته مى‏شود.

«موقوذة»: حيوانى كه از شدّت ضربت بميرد.

«مترديه»: حيوانى كه بر اثر سقوط مرده باشد.

«نطيحه»: حيوانى كه بر اثر شاخ زدن حيوان ديگرى بميرد.

«تذكيه»: اين واژه در اصل به مفهوم «ذكاء» و هوشمندى و زيركى است، امّا در اين جا منظور، بريدن حلقوم و رگ‏هاى حيوان با شرايط و آداب خاصّى است.

«نُصُب»: بت و يا بت‏هايى كه مورد پرستش بود. اين واژه به باور برخى، جمع «نصاب» است و به باور برخى ديگر، مفرد «انصاب».

«ازلام»: جمع «زَلَمْ» و «زُلُمْ» به مفهوم تيرها.

«استقسام»: طلب تقسيم كردن.

«مخمصه»: تهى بودن شكم كه كنايه از گرسنگى است.

«متجانف»: تمايل كننده به سوى گناه و تجاوز.

بخشى از احكام گوشت‏ها

در نخستين آيه اين سوره مباركه اصل روا بودن گوشت چهارپايان را خاطرنشان ساخت، و اينك مواردى را كه نارواست ترسيم مى‏كند و مى‏فرمايد:

حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَالدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنزِيرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ وَالْمُتَرَدِّيَةُ وَالنَّطِيحَةُ وَمَا أَكَلَ السَّبُعُ

((اين آيه شريفه مشتمل است بر حرمت خون و سه نوع گوشت كه در سوره هائى كه از قرآن قبل از اين سوره نازل شده بود نيز ذكر شده بود، مانند دو سوره انعام و نحل كه در مكه نازل شده بودند، و سوره بقره كه اولين سوره مفصلى است كه در مدينه نازل شد، در سوره انعام فرموده بود: « قل لا اجد فيما اوحى الى محرما على طاعم يطعمه ، الا ان يكون ميتة او دما مسفوحا، او لحم خنزير، فانه رجس او فسقا اهل لغيرالله به فمن اضطر غير باغ و لا عاد، فان ربك غفور رحيم » ، در سوره نحل و سوره بقره فرموده : « انما حرم عليكم الميتة و الدم و لحم الخنزير و ما اهل به لغير الله فمن اضطر غير باغ و لا عاد فلا اثم عليه ان الله غفور رحيم » .ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 267

و همه اين آيات ، بطورى كه ملاحظه مى كنيد آن چهار چيز كه در صدر آيات مورد بحث ذكر شده اند حرام كرده ، و آيه مورد بحث از نظر استثنائى كه در ذيل آن آمده شبيه به آن آيات است ، در آن آيات مى فرمود: « فمن اضطر غير باغ ...» .

در اينجا فرموده : « فمن اضطر فى مخمصة غير متجانف لا ثم فان الله غفور رحيم » ، و بنابراين آيه سوره مائده نسبت به اين معانى كه در آن آيات آمده در حقيقت موكد است .

بلكه نهى از آن چهار چيز و مخصوصا سه تاى اول يعنى ميته و خون و گوشت خوك تشريعش قبل از سوره انعام و نحل بوده ، كه در مكه نازل شده اند، براى اينكه آيه سوره انعام تحريم اين سه چيز و حداقل گوشت خوك را بدان علت مى داند كه رجس و پليدى است ، و همين خود، دلالت دارد بر اينكه قبلا رجس تحريم شده بود.

و همچنين « منخنقه » و « موقوذه » و « مترديه » و « نطيحه » و « ما اكل السبع » يعنى حيوان خفه شده ، و كتك خورده ، و از بلندى پرت شده ، و حيوانى كه با ضربه شاخ حيوان ديگر از بين رفته و پس مانده درندگان ، همه از مصاديق ميته و مردارند به دليل اينكه يك مصداق را (در آخر اين آيه ) از همه اينها استثناء كرده ، و آن ، همه اين نامبردگان است در صورتى كه آنها را زنده دريابند و ذبح كنند، پس آنچه در اين آيه نامبرده شده مصاديق يك نوعند، و براى اين افراد آن نوع يعنى مردار را اسم برده كه عنايت به توضيح افراد آن داشته و خواسته است خوراكيهاى حرام را بيشتر بيان كند، نه اينكه در آيه شريفه چيز تازه اى تشريع كرده باشد.

و همچنين بقيه چيرهائى كه در آيه شمرده و فرموده : « و ما ذبح على النصب » « و ان تستقسموا بالازلام ذلكم فسق » ، كه اين دو عنوان هر چند كه اولين بارى كه در قرآن نامبرده شده اند در همين سوره بوده ، و ليكن از آنجا كه خداى تعالى علت حرمت آنها را فسق دانسته ، و فسق در آيه انعام نيز آمده ، پس اين دو نيز چيز تازه اى نبوده كه تشريع شده باشد، و همچنين جمله : « غير متجانف لاثم » كه مى فهماند علت تحريم هاى مذكور در آيه اين است كه اينها اثمند، و قبل از اين آيه ، و آيه سوره بقره اثم را تحريم كرده بود، و در سوره انعام هم فرموده بود: « و ذروا ظاهر الاثم و باطنه » ، و نيز فرموده بود: « قل انما حرم ربى الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و الاثم » .ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 268

پس روشن و واضح شد كه آيه شريفه در آنچه كه از محرمات برشمرده چيز تازه و بى سابقه اى نفرموده ، بلكه قبل از نزول آيه در سوره هاى مكى و مدنى سابقه داشته ، و گوشت ها و طعامهاى حرام را شمرده بود.))

گوشت مردار، خون، گوشتِ خوك و آنچه به نام غير خداى يكتا كشته شده باشد... بر شما تحريم شده است:

1 - مردار

منظور از آن، مرده هر حيوانى است كه خدا، گوشت آن را حلال نموده است، خواه از چهارپايان باشد يا پرندگان؛ و نيز وحشى يا اهلى بودن تفاوت نمى‏كند. با اين بيان، خوردن «مردار» و بهره‏ورى‏هاى ديگر از آن حرام است.

در روايتى از پيشواى بزرگ توحيد مى‏خوانيم كه: ماهى و ملخ نيز مردار شمرده شده‏اند، امّا فرمود: دو مردار هستند كه حلال مى‏باشند، يكى از آن دو ماهى است كه با شكار از آب حلال مى‏گردد و ديگر ملخ مى‏باشد كه از خشكى شكار مى‏گردد و اين دو نياز به «تذكيه» ندارند.

2 - خون‏

در جاهليت، خون حيوان را بر روده بزرگ آن مى‏ريختند و پس از آماده ساختن مى‏خوردند. امّا با فرود قرآن شريف، خون ريخته شده تحريم گرديد، امّا اندك خونى كه به گوشت آلوده مى‏شود و يا خونى كه در جگر سياه به صورت گوشت در آمده، روا شناخته شد.

بر اساس روايتى كه از امير مؤمنان رسيده، خوردن «سپرز» (طحال) رواست، امّا كراهت دارد. «ابن مسعود» و يارانش نيز همين ديدگاه را پسنديده‏اند؛ امّا دانشمندان شيعه بر ناروا بودن آن اتفاق نظر دارند و فقهاى ديگر آن را روا شمرده‏اند.

3 - گوشت خوك‏

آيه شريفه گوشت خوك را به صورت جداگانه تحريم مى‏كند تا روشن سازد كه خوك و گوشت آن به طور كلّى حرام است، خواه مردار باشد و يا نباشد؛ و حيواناتى چون سگ و گربه و ميمون و... اين گونه‏اند؛ امّا بدان دليل به گوشت خوك تصريح شده است كه مردم بيشتر به خوردن آن علاقه نشان مى‏دهند، نه ديگر حيوانات همانند آن.

4 - ذبح غير اسلامى‏

از اين جمله دريافت مى‏گردد كه هر حيوان حلال گوشتى كه به نام غير خدا ذبح شود و يا در كشتار آن، مقررات شرعى رعايت نگردد و يا به دست كفرگرايان كشته شود، حرام است و خوردن گوشت آن نارواست.

چراكه آنان نام خداى ساخته ذهن خويش و يا خدايى را نام مى‏برند كه شريعت موسى راماندگار ساخته و يا عيسى را شريك و فرزند خود گرفته است. روشن است كه چنين خدايى، يكتا آفريدگار هستى نيست. به باور ما، مسلمانانى كه در توحيدگرايى و شناخت خدا دچار انحراف گشته و به جسم بودن خدا و يا نظير داشتن ذات پاك او عقيده دارند و يا جبرگرا هستند، اگر حيوانى را ذبح كنند، گوشت آن حرام است، امّا فقهاى ديگر در اين موضوع نظرات متفاوتى دارند.

5 - حيوان خفه شده‏

به باور برخى، منظور از واژه «منخنقه» آن حيوانى است كه سرش را ميان دو قسمت درخت در فشار قرار دهند تا خفه شود. و به باور برخى ديگر، حيوانى است كه با ريسمان شكارچى و دام خفه گردد.

«ابن عباس» مى‏گويد: در جاهليت، حيوان را خفه مى‏كردند و گوشت آن را مى‏خوردند. آيه شريفه نشانگر آن است كه اگر حيوانى پس از خفه شدن ذبح شرعى گردد، خوردن آن حرام است، خواه با دام خفه شده باشد و يا هر چيز ديگر، خودش خفه شده باشد يا ديگرى سبب شود.

6 - كتك خورده‏

منظور از واژه «موقوذه»، حيوانى است كه بر اثر كتك بسيار و يا ضربه‏اى كارى به وسيله چوب ياهر ابزار ديگرى از پا درآيد كه خوردن گوشت آن نيز حرام است؛ و نيز همين گونه است اگر بر اثر بيمارى بميرد.

7 - حيوان پرتاب شده‏

به باور گروهى از جمله «ابن عباس» حيوانى كه از كوه يا جاى بلندى سقوط كند و يا در چاه بيفتد و بميرد، در اين صورت نيز خوردن گوشت آن تحريم شده است؛ امّا اگر در چاه سقوط كند و امكان كشتار شرعى آن نباشد، اگر پيش از مردن آن كاردى به پيكرش بزنند كه بر اثر آن زخم جان دهد، گوشت آن حلال مى‏گردد.

8 - شاخ زده شده‏

و نيز حيوانى كه بر اثر شاخ زدن ديگر حيوانات بميرد، خوردن گوشت آن حرام است.

9 - شكار مرده درندگان‏

و نيز حيوانى كه به وسيله درنده‏اى شكار شده و بميرد. به باور گروهى از جمله «ابن عباس» خوردن گوشت آن نيز حرام است.

إِلَّا مَا ذَكَّيْتُمْ وَمَا ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَأَن تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلَامِ

در اين فراز از آيه شريفه، «ما» استثنا شده و منصوب است و معناى اين جمله آن است كه: همه حيواناتى كه بر اثر سقوط يا كتك‏كارى و يا ديگر عوارض و اسباب به خطر بيفتند، امّا پيش از مردن به وسيله كسى تذكيه گردند، در آن صورت حلال مى‏شوند.

در روايتى از دو امام راستين، حضرت باقر و صادق - كه درود خداى بر آنان باد - آورده‏اند كه كمترين آثار و حدود «تذكيه» آن است كه حيوان به هنگام بريده شدن سرش، علائم حياتى چون تكان دادن دم، گوش و يا چشم از خود نشان دهد و به گونه‏اى آثار حيات در او مشاهده شود. بسيارى از مفسران پيشين نيز همين ديدگاه را برگزيده‏اند.

((« الا ما ذكيتم » ، اين جمله استثنائى است كه از نامبرده ها آنچه قابل تذكيه است را خارج مى سازد، و تذكيه عبارت است از بريدن چهار لوله گردن ، دو تا رگ خون ، كه در دو طرف گردن است ، و يكى لوله غذا، و چهارمى لوله هوا، و اين در جائى است كه اين حيوان نيمه جانى داشته باشد، دليل داشتن نيمه جان اين است كه وقتى چهار رگ او ر ا مى زنند حركتى بكند، يا دم خود را تكان دهد، و يا صداى خرخر از گلو در آورد، و اين استثناء همانطور كه قبلا گفتيم متعلق است به همه عناوين شمرده شده در آيه ، نه به خصوص عنوان آخرى ، يعنى « نطيحه » ، چون مقيد كردنش به آخرى سخنى است بى دليل و اين امور پنجگانه يعنى : 1 منخنقه 2 موقوذه 3مترديه 4 نطيحه 5 مااكل السبع ، همه از مصاديق ميته و از مصاديق آنند، به اين معنا كه مثلا مترديه و نطيحه وقتى حرام مى شوند كه به وسيله سقوط و شاخ مرده باشند،ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 269))

10 - قربانى‏هاى بت‏ها

به باور گروهى، از جمله «مجاهد» منظور اين است كه گوشت حيوانى كه نام بت‏ها بر آن برده شده و براى بت‏ها قربانى گردد نيز حرام است؛ و به باور گروهى ديگر منظور اين است كه حيوانى كه به منظور تقرب به بت‏ها قربانى شود، خوردن گوشت آن حرام است. با اين بيان، «على» را به معناى «لام» گرفته‏اند كه در قرآن نمونه دارد و «لك»، به مفهوم «عليك» آمده است: «فسلام لك من اصحاب اليمين»(13)

«طبرى» مى‏گويد: واژه «نُصُب» به مفهوم بت‏ها نيست، بلكه به مفهوم صورت‏ها و نقش‏هايى است كه بر ديوارها ترسيم مى‏شد و نيز به معناى سنگ‏هايى است كه بر اطراف كعبه نصب شده بود و شمار آنها به مرز 360 عدد مى‏رسيد كه 300 عدد آنها از قبيله «خزاعه» بود.

((راغب در مفردات مى گويد: « نصب » هر چيزى به معناى آن است كه آن را طورى جا و قرار دهند كه بر جسته و در بلندى واقع شود مانند (كاشتن ) بر زمين فرو كردن نيزه و ساختن بناى بلند، و كاشتن سنگى بر زمين ، بطورى كه از دور ديده شود، و نصيب به معناى سنگى است كه بر بالاى چيزى نصب شود، و جمع آن نصائب و نصب است و رسم عرب چنين بوده كه سنگى را سر پا قرار داده آن را مى پرستيدند، و حيوانات خود را روى آن سر مى بريدند، اين كلمه در قرآن كريم آمده ، آنجا كه مى فرمايد: « كانهم الى نصب يوفضون گوئى آنان بطرف بتان مى شتابند» .

و نيز مى فرمايد: « و ما ذبح على النصب » و گاهى در جمع آن ، كلمه « انصاب » مى آيد، و اضافه مى كند كه انصاب و از لام و نصب و نصب همه به معناى تعب است اين بود گفتار راغب .

و غرض از نهى از خوردن گوشت حيوانهائى كه بر روى نصب ذبح مى شود اين است كه جامعه مسلمين سنت جاهليت را در بين خود باب نكنند، آرى مردم جاهليت در اطراف كعبه سنگهائى نصب مى كردند، و آنها را مقدس شمرده و حيوانات خود را بر روى آن سنگها سر مى بريدند، و اين يكى از سنت هاى وثنيت بوده . ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 270))

11 - قمار با تيرهاى قرعه‏

و نيز تقسيم نمودن چيزى به و سيله تيرهاى قرعه به شيوه جاهلى، بر شما تحريم شده است.

((كلمه « ازلام » به معناى تركه چوبهائى است كه در ايام جاهليت وسيله نوعى قمار بوده ، و عمل « استقسام به وسيله قداح » اين بوده كه شترى و يا حيوانى ديگر را سهم بندى مى كردند، آنگاه تركه چوبها را براى تشخيص اينكه چه كسى چند سهم مى برد؟ و چه كسى اصلا سهم نمى برد؟ يكى پس از ديگرى بيرون مى كشيدند، و اين خود نوعى قمار بوده كه شرحش در تفسير آيه : « يسئلونك عن الخمر و الميسر...» در جلد دوم اين كتاب گذشت .

راغب گفته كلمه : « قسم » به معناى جدا كردن سهم و نصيب است ، وقتى گفته مى شود من اينطور و به اين اقسام تقسيم كردم ، معنايش اين است كه هر سهمى را از ديگرى جدا كردم ، و قسمت كردن ارث و غنيمت همه به اين معنا است كه سهم صاحب هر سهمى را از سهم آن ديگرى جدا كنى ، و اين كلمه در قرآن كريم آمده آنجا كه مى فرمايد: « لكل باب منهم جزء مقسوم » و « و ان تستقسموا بالازلام » ، و اينكه گفته استقسام به معناى قسمت است ، منظورش معناى لغوى اين دو كلمه نبوده ، بلكه منظورش اين بوده كه مصداق اين با مصداق آن منطبق است ، و گرنه معناى حقيقى استقسام طلب قسمت به وسيله ازلامى است كه گفتيم يكى از آلات قماربوده ، و استعمال آلت در حقيقت طلب حاصل شدن فعلى است كه بر آن استعمال مترتب مى شود، پس استفعال بر اين استعمال صادق است ، و مراد از استقسام به ازلام كه از آن نهى شده ، بطورى كه از سياق و زمينه كلام استفاده مى شود، زدن آن تركه چوبها بر بدن شتر و يا حيوان ديگر است ، كه به هر جاى حيوان خورد گوشت آن نقطه شتر از آن صاحب چوب باشد.ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 271))

ذَلِكُمْ فِسْقٌ

همه اينها گناه و بيرون رفتن از قلمرو مقررات خدا و اطاعت اوست.

به باور برخى، اين فراز اشاره به آخرين مورد است و منظور اين است كه قمار به وسيله تيرهاى قرعه، گناه و نافرمانى خداست. و به باور ما نيز ديدگاه دوّم بهتر به نظر مى‏رسد.

((« ذلكم فسق » احتمال دارد كلمه « ذلكم » اشاره باشد به همه كارهائى كه قبلا ذكر شده بود، و احتمال دارد اسم اشاره ذلك اشاره باشد به دو تاى اخير چون جمله : « الا ما ذكيتم » فاصله شده بين آن دو، و بقيه و احتمال هم دارد كه تنها اشاره به آخرى باشد، و بعيد نيست معتدل تر از همه وجه ميانى باشد. المیزان ))

 

 

 

 

 

 

 

 

 الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن دِينِكُمْ

((منظور از روزى كه كافران از (غلبه بر) دين مسلمانان نااميد شدند چه روزى است ؟

حال بايد ديد منظور از كلمه « يوم » در جمله « اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم » چيست ؟ آن چه روزى است كه كفار از دين مسلمانان مايوس شدند؟ و فهميدند كه ديگر نمى توانند دين اسلام را از بين ببرند، آيا آن زمانى است كه اسلام با بعثت رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و دعوت آن جناب ظاهر شد؟ ودر نتيجه مراد از اين جمله اين است كه خداى تعالى اسلام را بر شما نازل و دين را براى شما تمام و نعمت خود را بر شما به نهايت رسانيد، و ديگر كفار نمى توانند به شما دست پيدا كنند؟

اين را كه به هيچ وجه نمى توان گفت ، براى اينكه اين عبارت را براى هر كس بخوانى از آن چنين مى فهمد كه مردم مسلمان دينى داشته اند، كه به خاطر ناقص بودنش كفار طمع بسته بودند كه دين آنان را باطل ساخته يا در آن دخل و تصرفى بكنند، و مسلمانان هم از همين جهت بر دين خود مى ترسيدند، و ليكن خداى تعالى دين آنان را تكميل كرد، و آن نقص را بر طرف ساخت ، و نعمت خود را برآن مردم به حد كمال رسانيد، و آنگاه به آن مردم فرمود: ديگر نترسيد كه ديگر كفار از دين شما مايوس شدند، و ما مى دانيم كه عرب قبل از ظهور اسلام دينى نداشتند تا با بعثت رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به كمال رسيده باشد، و نعمتى نداشتند تا با آمدن اسلام آن نعمت تمام شود.ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 274))

((و يا آنكه مراد از كلمه « يوم » روز بعد از فتح است ، كه خداى تعالى كيد مشركين قريش را باطل و شوكتشان را شكست ، و بنيان دين بت پرستيشان را منهدم و بت هايشان را خرد نمود، و اميدشان را از اينكه يك روز ديگر روى پاى خود بايستند و در مقابل اسلام صف آرائى نموده از نفوذ اسلام وانتشار آن جلوگيرى كنند قطع فرمود.

اين احتمال نيز درست نيست زيرا آيه شريفه دلالت به اكمال دين دارد، و ما مى دانيم كه بعد از فتح مكه دين خدا كامل و نعمتش تمام نشده بود، چون فتح مكه در سال هشتم هجرت اتفاق افتاد و بسيارى از واجبات دينى اسلام بعد از اين سال نازل شد و بسيارى از حلالها و حرامها بين فتح مكه و بين درگذشت رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) تشريع گرديد.

علاوه بر اينكه جمله : « الذين كفروا» انحصارى به مشركين عرب ندارد، بلكه مى فرمايد بطور كلى كفار دنيا از دين مسلمانان مايوس ‍ شدند، دليل بر اين معنا معارضات و عهد و پيمانهائى است كه بعد از فتح مكه همچنان عليه مسلمين معتبر و محترم شمرده مى شد و مشركين عرب همچنان طبق مراسم جاهليت به حج مى آمدند، و مراسم شرك را در آنجا انجام مى دادند، زنها لخت مادر زاد و مكشوف العوره طواف مى كردند، تا آنكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) امير المؤ منين (عليه السلام ) را با آيات سوره برائت بدانجا گسيل داشت ، و بقاياى رسوم جاهليت را ابطال نمود.

و يا مراد از كلمه « يوم » بعد از آيات سوره برائت است ، و آن زمانى است كه اسلام تقريبا بر شبه جزيره عرب گسترش يافته ، آثار شرك از بين رفته ، سنن جاهليت بمرد، زمانى كه ديگر مسلمانان در معابد و معاهد دين و از آن جمله در مناسك حج احدى از مشركين را نمى ديدند، كه مراسم شرك را انجام دهد، روزگارى كه دنيا به كام مسلمين شد، و خدا آن خوف و دلواپسى كه مسلمين داشتند را مبدل به امنيت كرد، و ديگر هيچ چيزى را شرك خدا ندانستند.ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 275

اين احتمال هم به هيچ وجه قابل قبول نيست زيرا مشركين عرب هر چند كه بعد از نزول سوره برائت و بر چيده شدن بساط شرك از دين مسلمانان مايوس شدند، و رسوم جاهليت محو شد، الا اينكه دين اسلام هنوز كامل نشده بود، چون فرائض و احكامى بعد از سوره برائت نازل شد، از آن جمله فرائض و احكامى است كه در سوره مائده آمد، و مفسرين اتفاق دارند بر اينكه سوره مائده در اواخر عمر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) نازل شده ، و همه مى دانيم كه بسيارى از احكام حلال و حرام و حدود و قصاص در اين سوره است .

پس با نادرست بودن اين سه احتمال كه كلمه « يوم » به معناى دوره و ايام باشد نه يك روز خاصى كه آفتاب در آن طلوع و غروب كرده باشد، و خلاصه وقتى نتوانستيم بگوئيم مراد از روز دوره پيدايش دعوت اسلامى ، و يا دوره بعد از فتح مكه ، و يا قطعه زمان بين نزول سوره برائت و رحلت رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) است .

لا جرم و بناچار بايد بگوئيم مراد از اين كلمه يك روز معينى است ، روزى است كه خود اين آيه در آن روز نازل شده ، و قهرا روز نزول اين سوره است ، البته اين در صورتى است كه جمله « اليوم يئس الذين كفروا...» معترضه و به حسب معنا مرتبط با آيه اى باشد كه آن را احاطه كرده ، و يا بگوئيم نزول اين آيه حتى بعد از نزول سوره و در روزى بوده كه بعد از آن ديگر هيچ آيه اى نازل نشده ، چون دنبالش فرموده : « امروز ديگر دين شما كامل شد» .))

((آخرين اميد كافران براى محو دين اسلام ، به مرگ پيامبر (ص ) بسته شده بود

ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 283

بعد از نوميدى و نرسيدنشان به اهداف شومى كه داشتند آخرين اميدى كه به زوال دين و موت دعوت حقه آن بستند اين بود كه به زودى داعى به اين دعوت و قائم به امر آن يعنى رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) از دنيا مى رود، و فرزند ذكورى هم كه اهدافش را تعقيب كند ندارد، و منشا اين اميدواريشان اين بود كه آنها مى پنداشتند دعوت دينى هم يك قسم سلطنت و پادشاهى است ، كه در لباس نبوت و دعوت و رسالت عرضه شده است ، پس اگر او بميرد يا كشته شود اثرش منقطع ، و يادش و نامش ‍ از دلها مى رود، همانطور كه وضع همه سلاطين و جباران چنين بوده است ، و يك پادشاه يا امپراطور هر قدر هم كه در نيرومندى و ديكتاتورى و سوار شدن بر گرده مردم به نهايت درجه مى رسيد به محضى كه مى مرد يادش هم از دلها مى رفت ، و قوانين و سنت هايش با خود او دفن مى شد، جمله : « ان شانئك هو الابتر» بطورى كه از روايات شان نزول بر مى آيد به اين حقيقت اشاره دارد.

پس همانطور كه گفتيم اين آرزو و آرزوهائى مثل آن بوده كه اميد شوم مذكور را در دلهاى كفار راه مى داده ، و به اطفاء نور دين به طمعشان مى انداخته ، و در نظر اوهام و خيالهاى خامشان زينت مى داده ، كه اين دعوت طاهره چيزى به جز يك پديدار نيست ، كه به زودى گردش ‍ روزگار دروغ بودنش را روشن نموده ، طومارش را بر مى چيند، و اثرش ‍ را از صفحه روزگار محو مى سازد، ليكن خوشبختانه ظهور تدريجى اسلام و غلبه آن بر هر دين و اهل دينى كه به ستيز با آن پرداخت . و انتشار آوازه اش و اعتلاء كلمه اش به شوكت و قوت ، همه آن آرزوها را بباد داد، و در نتيجه كفار را از اينكه بتوانند عزيمت رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را تباه بسازند، در پاره اى از اهداف حركتش را متوقف كنند، و به مال و يا جاه تطميعش كنند به كلى مايوس شدند.

آرى قوت و شوكت اسلام كفار را از همه اين راهها مايوس ساخت ، به جز يك راه و آن اين بود كه آن جناب فرزند ذكورى كه جاى او را بگيرد و دعوتش را ادامه دهد ندارد در نتيجه با مرگ او دين او نيز خواهد مرد، چون اين معنا بديهى است كه كمال دين از جهت احكام و معارفش به هر درجه اى كه باشد خودش به خودى خود نمى تواند خود را حفظ كند.ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 284

و هيچ سنتى از سنن و اديانى كه آمده و مردم از آن پيروى كرده اند به حال نضارت و صفاى اولش باقى نمانده ، نه بخودى خود و نه به انتشار آوازه اش ، و نه به كثرت معتقدين به آن ، همچنانكه هيچ سنتى و دينى از راه قهر و جبر و تهديد و با فتنه و عذاب و يا عاملى غير اينها، به كلى از بين نرفته ، بلكه هر دينى كه از بين رفته به خاطر از بين رفتن حاملين آن دين و علماى آن كيش و كارگردانان آن بوده است .))

((آيه شريفه در مورد ولايت على (ع ) و در روز غدير خم كه قيام دين به حامل شخصى مبدل به قيام به حامل نوعى شد،نازل گشته است

از آنچه تاكنون گفته شد روشن گرديد كه تماميت ياس كفار حتما بايد به خاطر عامل و علتى بوده باشد كه عقل و اعتبار صحيح آن را تنها عامل نااميدى كفار بداند، و آن اين است كه خداى سبحان براى اين دين كسى را نصب كند، كه قائم مقام رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) باشد، و در حفظ دين و تدبير امر آن و ارشاد امت متدين كار خود آن جناب را انجام دهد، به نحوى كه خلاى براى آرزوى شوم كفار باقى نماند، و كفار براى هميشه از ضربه زدن به اسلام مايوس شوند.

آرى مادام كه امر دين قائم به شخص معينى باشد، دشمنان آن مى توانند اين آرزو را در سر بپرورانند، كه با از بين رفتن آن شخص دين هم از بين برود، ولى وقتى قيام به حاملى شخصى ، مبدل به قيام به حاملى نوعى شد، آن دين به حد كمال مى رسد، و از حالت حدوث به حالت بقاء متحول گشته ، نعمت اين دين تمام مى شود،

و اين وجه خود مويد رواياتى است كه مى گويد آيه شريفه مورد بحث در روز غدير خم در مورد ولايت على (عليه السلام ) نازل شد، يعنى روز هيجدهم ذى الحجه سال دهم هجرت ، و بنابراين دو فقره آيه به روشنترين ارتباط مرتبط مى شوند، و هيچيك از اشكالات گذشته هم وارد و متوجه نمى شود.

و شما خواننده بعد از آنكه معناى كلمه : « ياس » در جمله : « اليوم يئس الذين ...» را فهميدى ، مى فهمى كه كلمه « اليوم » ظرفى است كه متعلق به « يئس » است ، و اگر در آيه شريفه ظرف جلوتر از متعلق آمده به منظور بزرگداشت آن روز، و موقعيت آن بوده ، چون گفتيم در آن روز دين خدا از حالت قيام به شخص در آمد، و قيامش به نوع مبدل گرديد و حالت حدوث و ظهورش به حالت بقاء و دوام مبدل شد.

ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 285

پس معلوم شد كه جمله : « اليوم يئس ...» دلالت بر بزرگداشت آن روز دارد به خاطر اينكه آن روز روزى است مشتمل بر خيرى عظيم و فائده اى بى نظير، و آن اين است كه كفار از دين مؤ منين مايوس شدند، و منظور از جمله : « الذين كفروا» همانطور كه قبلا اشاره كرديم مطلق كفارند، چه مشركين بت پرست ، و چه يهود و نصارا، و چه غير ايشان ، به خاطر اينكه جمله مذكور مطلق است ، و هيچ قيدى در آن نيست .))

به باور گروهى از جمله «ابن عباس» منظور از «اليوم» روز معيّنى نيست، بلكه به اين معناست كه: اينك كفرگرايان از كارشكنى در دين و آيين شما نوميد گرديده و خدا، ترس و هراس از شرارت آنان را از دل مردم باايمان برداشته و كفرگرايان را از عدم پيشرفت اسلام و نفوذ آن در جان‏ها و دل‏ها دچار يأس ساخته و به آنان مى‏فهماند كه وعده خدا فرا رسيده و دين او بر جاهليت و فرهنگ‏هاى شرك و بيداد جاهلى چيره مى‏گردد، چراكه او اين بشارت را داده است كه: «هو الّذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحقّ ليظهره على الّذين كلّه...»(15)

اوست كسى كه پيام‏آور خود را به خاطر هدايت مردم، با دين و آيينى درست به سوى جامعه روانه ساخت تا آن را بر همه مذاهب و اديان شرك‏آلود چيره ساخته و پيروز گرداند.

يادآورى مى‏گردد كه واژه دين در آيه مورد بحث به مفهوم راه و رسمى است كه خدا به وسيله آن پرستش گردد و خدا به مردم فرمان داده است كه به گرايش به آن و عمل بر اساس آن قيام نمايند.

منظور از نوميدىِ كفر گرايان اين است كه آنان ديگر اين انديشه پوچ را كه توحيد گرايان در زير فشار آنان راه و رسم خود را رها ساخته و به كفر مى‏گرايند، رها ساخته و به پايدارى و بالندگى دين يقين پيدا مى‏كنند.

فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ

((و اما جمله : « فلا تخشوهم واخشون » نهى در آن ارشادى است ، نه مولوى ، و معنايش اين است ديگر جائى براى ترسيدن شما باقى نمانده زيرا با نوميدى كفار آن خطر كه قبلا از آن مى ترسيديد بر طرف شد و اين پر واضح است كه انسان بعد از آنكه از چيزى مايوس شد، ديگر آن را تعقيب نمى كند، چون در چنين حالتى مى داند كه هر چه زحمت بكشد هدر مى رود، به همين جهت شما مسلمانان از امروز از ناحيه كفار ايمن خواهيد بود، ديگر جا ندارد كه از آنان بر دين خود بترسيد، پس از آنان مترسيد و از من بترسيد.

از اينجا روشن مى شود كه مراد از جمله : « واخشون » به مقتضاى سياق اين است كه در امرى كه بايد در آن امر دلواپس باشيد، و اگر نااميدى كفار نبود جا داشت دچار ترس گرديد، كه مبادا كفار آن امر را كه همان دين شما است از دست شما بربايند، از من بترسيد، و اين نوعى تهديد براى مسلمين است ، (مى خواهد بفرمايد اين منم كه دين مردمى را به خاطر گناهانى كه مرتكب مى شوند از آنها مى گيرم )، و به همين جهت ما آيه را حمل بر امتنان نكرديم .المیزان ))

در اين فراز به توحيدگرايان فرمان مى‏رسد كه نبايد ديگر اين ترس را به دل راه دهيد كه كفر و شرك بر اسلام و ايمان چيره مى‏گردد، و يا بيداد گران با يورشِ به توحيدگرايان خواهند توانست آنان را از دين و ايمانشان باز دارند، نه، هرگز ديگر چنين نخواهد شد؛ بلكه بايد اينك همگان از من كه يكتا آفريدگار و گرداننده هستى هستم بترسيد و به ياد داشته باشيد كه اگر مقررات مرا ناديده بگيريد و به گناه و بيداد دست يازيد، كيفر كارتان گريبانگير شما خواهد شد.

 الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ

امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم...

((معناى تمام و كمال و فرق آن دو

كلمه « اكمال » و كلمه « اتمام » معنائى نزديك به هم دارند، راغب مى گويد كمال هر چيزى عبارت است از اينكه غرض از آن چيز حاصل بشود و در معناى كلمه « تمام » گفته تمام بودن هر چيز منتهى شدن آن به حدى است كه ديگر احتياج به چيزى خارج از خود نباشد، به خلاف ناقص كه محتاج به چيزى خارج از ذات خودش است تا او را تمام كند.

مراد از (دين ) و (نعمت ) در (اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى )

نتيجه بيان گذشته اين شد كه آيه : « اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى » ، مى فهماند كه مراد از دين مجموع معارف و احكام تشريع شده است چيزى كه هست امروز مطلبى بر آن معارف و احكام اضافه شده ، و مراد از « نعمت » هر چه باشد امرى معنوى و واحد است ، و كانه ناقص بوده ، يعنى اثرى كه ب ايد نداشته ، امروز آن نعمت ناقص تمام شد، و در نتيجه امروز آن معارف و احكام اثرى كه بايد داشته باشند دارا شده است .

آنچه كه انسان با تصرف در آن راه خدا را طى كند نعمت است

و اين سنخ آيات قرآنى دلالت دارد بر اينكه اين چيرهائى كه ما نعمتش ‍ مى شماريم وقتى نعمتند كه با غرض الهى موافق باشد، و آن غرضى را كه خدا اين موجودات را بدان جهت خلق كرده تامين شوند، و ما مى دانيم كه آنچه خداى تعالى براى بشر خلق كرده بدين جهت خلق كرده كه او را مدد كند در اينكه راه سعادت حقيقى خود را سريعتر طى كند، و سعادت حقيقى بشر نزديكى به خداى سبحان است ، كه آنهم با عبوديت و خضوع در برابر پروردگار حاصل مى شود، آرى خداى تعالى مى فرمايد: « و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون » .ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 291

و بنابراين پس هر موجودى كه انسان در آن تصرف مى كند تا به آن وسيله راه خداى تعالى را طى كند، و به قرب خدا و رضاى او برسد، آن موجود براى بشر نعمت است ، و اگر مطلب به عكس شد يعنى تصرف در همان موجود باعث فراموشى خدا و انحراف از راه او، و دورى از او و از رضاى او شد، آن موجود براى انسان نقمت است ، پس هر چيزى فى نفسه براى انسان نه نعمت است و نه نقمت ، تا ببينى انسان با آن چه معامله اى بكند، اگر در راه عبوديت خداى تعالى مصرفش كند، و از حيث آن تصرفى كه گفتيم روح عبوديت در آن بدمد، و در تحت ولايت خدا كه همان تدبير ربوبى او بر شؤ ون بندگان است قرارش دهد، آن وقت براى او نعمت خواهد بود، و لازمه اين حرف اين است كه نعمت در حقيقت همان ولايت الهى است ، و هر چيزى وقتى نعمت مى شود كه مشتمل بر مقدارى از آن ولايت باشد، همچنانكه خداى عز وجل فرموده : « الل ه ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور» ، و نيز فرموده : « ذلك بان الله مولى الذين آمنوا و ان الكافرين لا مولى لهم » و نيز در باره رسول گراميش فرموده : « فلا و ربك لا يومنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ، ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت ، و يسلموا تسليما» اينها و آياتى ديگر ولايت الهى و آثار آن را بيان مى كند.

پس اسلام كه عبارت است از مجموع آنچه از ناحيه خداى سبحان نازل شده ، تا بندگانش به وسيله آن اسلام ، وى را عبادت كنند يكى از اديان الهى است ، و اين دين بدان جهت كه از حيث عمل به آن مشتمل است بر ولايت خدا و ولايت رسول او و ولايت اولياى امر، بدين حيث نعمت خداى تعالى است ، و آن هم چه نعمتى كه قابل قياس با هيچ نعمت ديگر نيست .

دين اسلام از حيث اشتمال آن بر ولايت خدا و رسول و اولياء امر، نعمت است

و ولايت خداى سبحان يعنى سرپرست او نسبت به امور بندگان و تربيت آنان به وسيله دين تمام نمى شود مگر به ولايت رسولش ، و ولايت رسولش نيز تمام نمى شود مگر به ولايت اولى الامر كه بعد از درگذشت آن جناب و به اذن خداى سبحان زمام اين تربيت و تدبير را به دست بگيرند، همچنانكه خداى تعالى به اين مطلب تصريح كرده مى فرمايد: « يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم » ، كه معناى آن در بحثى مفصل گذشت ، و نيز مى فرمايد: « انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة ، و يوتون الزكوة و هم راكعون »

جمله : « اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى ...» ناظر است بركمال يافتن دين خدا در تشريع ، و تماميت يافتن ولايت نعمت با نصب « اولى الامر»ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 292

پس حاصل معناى آيه مورد بحث اين شد: امروز كه همان روزى است كه كفار از دين شما مايوس شدند مجموع معارف دينيه اى كه به شما نازل كرديم را با حكم ولايت كامل كرديم ، و نعمت خود را كه همان نعمت ولايت يعنى اداره امور دين و تدبير الهى آن است برشما تمام نموديم ، چون اين تدبير تا قبل از امروز با ولايت خدا و رسول صورت مى گرفت ، و معلوم است كه ولايت خدا و رسول تا روزى مى تواند ادامه داشته باشد كه رسول در قيد حيات باشد، و وحى خدا همچنان بر وى نازل شود، و اما بعد از در گذشت رسول و انقطاع وحى ديگر رسولى در بين مردم نيست تا از دين خدا حمايت نموده و دشمنان را از آن دفع كند، پس بر خدا واجب است كه براى ادامه تدبير خودش كسى را نصب كند، و آن كس همان ولى امر بعد از رسول و قيم بر امور دين و امت او مصداق جمله : « و اولى الامر منكم » است .))

در مورد اين فراز از آيه شريفه ديدگاه‏ها متفاوت است:

1 - به باور گروهى از جمله «ابو على» و «ابن عباس» منظور اين است كه: امروز به وسيله قرآن و بيانِ مقررات آن در همه ابعاد زندگى فردى، خانوادگى و اجتماعى، حرام و حلال خود را براى شما بيان كردم و آنچه گفتنى بود گفتم و دين شما كامل گرديد؛ ديگر نه چيزى افزون خواهد گشت و نه با نسخ حكم و مفهوم آيه‏اى كاهشى در كار خواهدبود، و آن روز، روز عرفه به سال حجةالوداع بود و پس از آن ديگر آيه‏اى در مورد حلال و حرام فرود نيامد و خورشيد رسالت پس از هشتاد و يك روز جهان را بدرود گفت.

يك پرسش و پاسخ آن‏

جاى اين پرسش است كه مگر تا آن روز دين خدا كامل نبود كه آن روز خداى جهان‏آفرين آن را كمال بخشيد؟

در اين مورد ديد گاه‏ها متفاوت است:

1 - به باور گروهى از دانشمندان منظور از اين بيان و تعبير اين است كه: هرگز نمى‏توان دين و آيين خدا را را نمى‏توان ناقص پنداشت، بلكه هرآنچه بر قلب پيامبر فرود آمده بود كامل بود، امّا گاه برخى مقررات، نسخ و مقررات جديدى بر دين افزوده مى‏شد. و اين موضوع با بيان آيه شريفه ناسازگار نيست كه مى‏فرمايد: اينك دين شما به مرحله‏اى رسيده است كه نه چيزى از آن نسخ مى‏گردد و نه بر آن افزوده مى‏شود، چراكه كامل شده است؛ درست بسان اين است كه بگوييم: عدد ده كامل است امّا عدد صد كامل‏تر از آن است، روشن است كه عدد ده، ناقص شمرده نمى‏شود.

2 - امّا به باور گروهى ديگر از جمله «طبرى»، منظور اين است كه: امروز حجّ شما را كامل گردانيدم و حرم امن خدا را به شما توحيدگرايان اختصاص دادم و ديگر شرك‏گرايان را بر اين جا راهى نيست. و مى‏افزايند: پس از اين آيه شريفه، آخرين آيه سوره مباركه نساء نيز بر پيامبر فرود آمد.

«فرّاء» مى‏گويد آخرين آيه‏اى كه بر قلب مصفّاى پيامبر فرود آمد، آيه مورد بحث است؛ كه اگر اين ديدگاه درست باشد با آيه شريفه هماهنگ است؛ امّا واقعيت اين است كه در اين مورد ميان دانشمندان بحث است.

3 - به باور پاره‏اى ديگر منظور اين است كه: امروز شرارت دشمنان بدانديش از شما كوتاه شد و شما را بر آنان پيروز گردانيدم؛ بنابراين از آنچه مى‏هراسيديد آسوده‏خاطر باشيد و پرواى خدا پيشه سازيد.

4 - از دو پيشواى راستين حضرت باقر و صادق - كه درود خدا بر آنان باد - روايت آورده‏اند كه: پيامبر گرامى در روز غدير خم، به هنگام بازگشت از «حجةالوداع»، به دستور خدا، امير مؤمنان را به پيشوايى مردم و امامت پس از خود برگزيد. با اين بيان، از ديدگاه اين دو بزرگوار، آخرين دستور واجب خدا كه بر پيامبر فرود آمد و آن حضرت نيز بى‏درنگ به انجام رسانيد، همين اصل امامت على عليه السلام بود، و پس از آن ديگر فريضه‏اى فرود نيامد.

پرتوى از روايات‏

1 - انبوهى از محدثان و دانشوران از «ابو سعيد خدرى» آورده‏اند كه:

پس از فرود اين آيه شريفه، پيامبر گرامى نداى دل‏انگيز توحيدگرايى را سر داد و فرمود: اينك دين كامل شد و نعمت تمام گرديد و خدا از رسالت من و امامتِ على بن ابى طالب خشنود شد. و افزود: هان اى مردم! هر كس مرا سررشته‏دار خويش و پيام‏آور خدا مى‏شناسد، از اين پس «على» سررشته‏دار و امام و پيشواى اوست. پروردگارا! دوستان «على» را دوست بدار و دشمنانش را دشمن؛ يارانش را يارى فرما و دشمنانش را خوار و ذليل گردان.

ان رسول اللّه صلى الله عليه وآله (لمّا نزلت هذه الآية، قال: اللّه اكبر، على اكمال الدين و اتمام النّعمة، و رضا الرّبّ برسالتى و ولاية على بن ابى طالب من بعدى، و قال: من كنت مولاه، فعلىّ مولاه، اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله).(16)

2 - «على بن ابراهيم» در تفسيرش طبق اسناد خويش از پنجمين امام نور آورده است كه: اين آيه شريفه در منطقه‏اى ميان مكّه و مدينه بر پيامبر گرامى فرود آمد و آن حضرت در نقطه‏اى به نام «جحفه» امير مؤمنان را به امامت آسمانى مردم طبق فرمان خدا معرفى كرد و دستور آيه شريفه را به انجام رسانيد.

3 - «ربيع بن انس» آورده است كه: «نزلت فى المسير فى حجة الوداع».

اين آيه مباركه در راه «حجةالوداع» بر پيامبر نور فرود آمد.

وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي

در ادامه آيه شريفه، روى سخن با مردم با ايمان است و روشنگرى مى‏كند كه: خدا با چيره ساختن شما بر شرك‏گرايان و به ذلّت كشيدن آنان به خاطر بيدادگرى و شرارتشان، نعمت را بر شما تمام گردانيد. برخى بر آنند كه منظور اين است كه نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم و به شما دانش و حكمتى به وسيله پيامبرم ارزانى داشتم كه پيش از اين به پيام‏آورى ارزانى نشده است. پاره‏اى نيز بر آنند كه منظور از تمام گردانيدن نعمت، بهشت پرطراوت و زيباست كه آن را به توحيدگرايان وعده مى‏دهد.

وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا

و اسلام را براى شما به عنوان برنامه و آيينى براى زندگى برگزيدم و شما را موظف ساختم كه مرزهاى مقررات آن را پاس داريد و بدان عمل كنيد.

از اين بيان اين نكته ظريف دريافت مى‏گردد كه خدا، پيامبر و يارانش را هماره اوج بخشيد و با فرود اين آيات، يكى پس از ديگرى آنان را به برترين و پرفرازترين مرحله كمال رسانيد و با كامل ساختن شريعت خود با فرو فرستادن تدريجى آن، آن گاه فرمود: اينك خشنودم كه شما به چنين مرحله‏اى از رشد و كمال نايل آمده‏ايد، و بر شماست كه آن را پاس داريد و از توحيدگرايى و پرواپيشگى فاصله مگيريد.

بازگشت به مطلب‏

دگرباره قرآن شريف، به ادامه سخن كه تحريم پاره‏اى از گوشت‏هاى حرام بود باز مى‏گردد و مى‏فرمايد:

فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجَانِفٍ لِّإِثْمٍ

و هر كس دچار فشار و گرسنگى گردد، بى‏آن كه خواهان گناه باشد، اگر از آنچه هشدار داده شده است، به اندازه ضرورت و براى نجات خويش از مرگ بخورد بر او گناهى نيست.

با اين بيان، كسى كه به خوردن آنچه خدا تحريم كرده است، ناگزير گردد - اگر اين اضطرار را خود نخواسته باشد و حرام خدا را حلال نشمارد - به اندازه رفع ضرورت و نياز و نجات جان مى‏تواند بخورد. پاره‏اى بر اين پندارند كه به هنگام ضرورت مى‏توان سير خورد؛ و برخى برآنند كه منظور اين است كه فرد، گناهكار و در حال گناه نباشد و براى نافرمانى خدا نرفته باشد.

فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ (3)

در اين جا جمله‏اى در تقدير مى‏باشد كه اين‏گونه است: كسى كه بدون تمايل به گناه و نافرمانى خدا، به خوردن چيزى از آنچه كه تحريم گرديده است ناگزير شود، خدا گناه او را مى‏بخشايد و او را بازخواست نخواهد كرد. روشن است كه منظور آيه اين نيست كه خوردن آن غذاى حرام را بر او مى‏بخشايد، چراكه آن را در آن شرايط بر او روا شناخته است، و كارى كه روا شناخته شده، كيفرى ندارد تا مورد عفو و بخشايش قرار گيرد، بلكه به نظر مى‏رسد منظور نشان دادن مرحمت و مهر و بخشايش خداست كه در هر حال ممكن است با دگرگونى مطلوب در انديشه و عقيده و عملكرد انسان، شامل حال انسان گردد و خدا از گناهان او بگذرد.

فولادوند: بر شما حرام شده است: مردار، و خون، و گوشت خوك، و آنچه به نام غير خدا كشته شده باشد، و [حيوان حلال گوشت‌] خفه شده، و به چوب مرده، و از بلندى افتاده، و به ضرب شاخ مرده، و آنچه درنده از آن خورده باشد -مگر آنچه را [كه زنده دريافته و خود] سر ببريد- و [همچنين‌] آنچه براى بتان سربريده شده، و [نيز] قسمت كردن شما [چيزى را] به وسيله تيرهاى قرعه؛ اين [كارها همه‌] نافرمانىِ [خدا]ست. امروز كسانى كه كافر شده‌اند، از [كارشكنى در] دين شما نوميد گرديده‌اند. پس، از ايشان مترسيد و از من بترسيد. امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم، و اسلام را براى شما [به عنوان‌] آيينى برگزيدم. و هر كس دچار گرسنگى شود، بى‌آنكه به گناه متمايل باشد [اگر از آنچه منع شده است بخورد]، بى ترديد، خدا آمرزنده مهربان است.

تفسیر نور:

در آيه‏ى اوّل گذشت كه بهره‏گيرى از گوشت چهارپايان، حلال است، مگر آنچه تحريم آن بعداً بيان شود. اين آيه، ده مورد از گوشت‏هاى حرام را بيان كرده است.

«مُنخَنِقة»، حيوانى است كه خفه شده باشد، چه به دست انسان يا حيوان، يا خود بخود. «مَوقوذَة»، حيوانى است كه با ضرب و شكنجه جان دهد. رسم عرب آن بوده كه بعضى حيوانات را به احترام بت‏ها آنقدر مى‏زدند تا جان دهد و اين كار را نوعى عبادت مى‏پنداشتند. «متردّية»، حيوان پرت شده از بلندى و «نطيحة»، حيوانى كه بر اثر شاخ‏خوردن مرده باشد.

امام باقرعليه السلام فرمودند: ولايت، آخرين فريضه الهى است سپس آيه‏ى «اليوم اكملت لكم دينكم» را تلاوت نمودند.

بت‏ها، مجسمه‏هايى بود كه شكل داشت، امّا «نُصُب»، سنگ‏هاى بى‏شكلى بود كه اطراف كعبه نصب شده بود و در برابرش قربانى مى‏شد و خون قربانى را بر آن مى‏ماليدند.

غدير در قرآن

دو مطلب جداى از هم در اين آيه بيان شده است، يك مطلب مربوط به تحريم گوشت‏هاى حرام، مگر در موارد اضطرارى و مطلب ديگر مربوط به كامل شدن دين و يأس كفّار كه اين قسمت كاملاً مستقلّ است، به چند دليل:

الف: يأس كفّار از دين، به خوردن گوشت مردار يا نخوردن آن ارتباطى ندارد.

ب: رواياتى كه از طريق شيعه و سنى در شأن نزول آيه آمده، در مقام بيان جمله‏ى «اليوم يئس الّذين كفروا» و «أليوم اكملت لكم دينكم» است، نه مربوط به جملات قبل و بعد آن، كه درباره احكام مردار است.

ج: طبق روايات شيعه وسنّى، اين قسمت از آيه: «اليوم اكملت...» پس از نصب علىّ‏بن ابى‏طالب‏عليهما السلام به امامت در غديرخم نازل شده است.

د: غير از دلائل نقلى، تحليل عقلى نيز همين را مى‏رساند، چون چهار ويژگى مهم براى آن روز بيان شده‏است: 1- روز يأس كافران، 2- روز كمال‏دين، 3- روز اتمام‏نعمت الهى بر مردم، 4- روزى كه اسلام به عنوان «دين» و يك مذهب كامل، مورد پسند خدا قرار گرفته است.

حال اگر وقايع روزهاى تاريخ اسلام را بررسى كنيم، هيچ روز مهمى مانند بعثت، هجرت، فتح مكّه، پيروزى در جنگ‏ها و... با همه‏ى ارزشهايى كه داشته‏اند، شامل اين چهار صفت مهم مطرح شده در اين آيه نيستند. حتّى حجّةالوداع هم به اين اهميّت نيست، چون حج، جزئى از دين است نه همه‏ى دين.

* امّا بعثت، اوّلين روز شروع رسالت پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله است كه هرگز نمى‏توان گفت روز اوّل بعثت، دين كامل شده است.

* امّا هجرت، روز فرار پيامبرصلى الله عليه وآله به فرمان خداست، روز حمله‏ى كفّار به خانه پيامبر است نه روز يأس آنان.

* امّا روزهاى پيروزى در جنگ بدر وخندق و... تنها كفّارى كه در صحنه‏ى نبرد بودند مأيوس مى‏شدند، نه همه كفار، در حالى كه قرآن مى‏فرمايد: «اليوم يئس الّذين كفروا...» همه كفار مأيوس شدند.

* امّا حجّةالوداع كه مردم آداب حج را در محضر پيامبرصلى الله عليه وآله آموختند، تنها حج مردم با آموزش پيامبر كامل شد، نه همه‏ى دين در حالى كه قرآن مى‏فرمايد: «اليوم اكملت لكم دينكم»

* امّا غديرخم روزى است كه خداوند فرمان نصب حضرت على را به جانشينى پيامبرصلى الله عليه وآله صادر كرد، تنها آن روز است كه چهار عنوان ذكر شده در آيه «اكملت، اتممت، رضيت، يئس الّذين كفروا» با آن منطبق است.

* امّا يأس كفّار، به خاطر آن بود كه وقتى تهمت وجنگ وسوءقصد بر ضد پيامبر، نافرجام ماند، تنها اميد آنها مرگ پيامبرصلى الله عليه وآله بود. نصب علىّ‏بن ابى‏طالب‏عليهما السلام به همه فهماند كه اگر آن حضرت پسرى مى‏داشت، بهتر از على نبود وبا مرگ او دين او محو نمى‏شود، زيرا شخصى چون علىّ‏بن ابى‏طالب‏عليهما السلام جانشين پيامبرصلى الله عليه وآله و رهبر امّت اسلام خواهد بود. اينجا بود كه همه‏ى كفّار مأيوس شدند.

* امّا كمال دين، به خاطر آن است كه اگر مقرّرات وقوانين كامل وضع شود، لكن براى امّت و جامعه، رهبرى معصوم وكامل تعيين نشود، مقرّرات ناقص مى‏ماند.

* امّا اتمام نعمت، به خاطر آن است كه قرآن بزرگ‏ترين نعمت را نعمت رهبرى وهدايت معرّفى كرده است، اگر پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله از دنيا برود ومردم را بى‏سرپرست بگذارد، كارى كرده كه يك چوپان نسبت به گله نمى‏كند. چگونه بدون تعيين رهبرى الهى نعمت تمام مى‏شود.

* امّا رضايت خداوند، براى آن است كه هرگاه قانون كامل ومجرى عادل بهم گره بخورد رضايت پروردگار حاصل مى‏شود.

اگر هر يك از اكمال دين، اتمام نعمت، رضايت حقّ و يأس كفّار به تنهايى در روزى اتفاق افتد، كافى است كه آن روز از ايّام‏اللّه باشد. تا چه رسد به روزى مثل غدير، كه همه‏ى اين ويژگى‏ها را يك جا دارد. به همين دليل در روايات اهل‏بيت عليهم السلام عيد غدير، از بزرگ‏ترين اعياد به شمار آمده است.

آثار اشيا، گاهى مترتّب بر جمع‏بودن همه اجزاى آن است، مثل روزه، كه اگر يك لحظه هم پيش از اذان، افطار كنيم، باطل مى‏شود، از اين جهت كلمه «تمام» به كار رفته است: «اتمّوا الصيام الى الليل» و گاهى به گونه‏اى است كه هر جزء، اثر خود را دارد، مثل تلاوت آيات قرآن، كه كمالش در تلاوت همه‏ى آن است و هر قدر هم خوانده شود، ثواب دارد. گاهى بعضى اجزا به گونه‏اى است كه اگر نباشد، يك مجموعه ناقص است، هر چند همه‏ى اجزاى ديگر هم باشد، مثل خلبان و راننده كه هواپيما و ماشين بدون آنها بى‏ثمر و بى‏فايده است.

رهبرى و ولايتِ حقّ هم چنين است، چون انسان را با خدا گره مى‏زند و بدون آن، آفريده‏ها و نعمت‏ها به نقمت تبديل مى‏شود وانسان را به خدا نمى‏رساند.

در آيه 109 بقره، تمايل كفار نسبت به انحراف مسلمانان از راه خودشان مطرح شده است. خداوند فرمان داد: شما اغماض كنيد تا امر الهى برسد. پس مسلمانان منتظر حكم قاطعى بودند كه كفّار را مأيوس سازد، تا اينكه آيه‏ى «اليوم اكملت...» نازل شد.

 

نگاهى به تغذيه در اسلام

اسلام مكتب عدل است، نه مثل غربى‏ها افراط در مصرف گوشت را توصيه مى‏كند، و نه مثل بودايى‏ها آن را حرام مى‏داند، و نه مثل چينى‏ها خوردن گوشت هر حيوانى را به هر شكلى جايز مى‏داند. در اسلام براى مصرف گوشت، شرايط و حدودى است، از جمله:

الف: گوشت حيوانات گوشتخوار را نخوريد وداراى آلودگى‏هاى مختلف ميكربى وانگلى و... هستند.

ب: گوشت درندگان را نخوريد، كه روح قساوت و درندگى در شما پيدا مى‏شود.

ج: گوشت حيواناتى كه موجب تنفر عمومى است، مصرف نكنيد.

د: گوشت حيوانى كه هنگام ذبح، نام مبارك خدا بر آن گفته نشده، نخوريد.

ه : گوشت مردار را نخوريد. چون هنگام مرگ حيوان، خون پيش از هر چيز ديگر فاسد شده و ايجاد نوعى مسموميّت مى‏كند، از اين رو حيواناتى كه خفّه شده، شاخ خورده، پرت شده، كتك خورده و دريده شده كه جان دادنشان همراه با بيرون آمدن كامل خون نيست، در اسلام خوردن آنان حرام است.ج

از همه‏ى حيوانات حرام گوشت، فقط نام خوك در اين آيه آمده، چون مصرف آن رواج داشته است.

امام صادق عليه السلام درباره‏ى گوشت مردار فرمود: كسى به آن نزديك نشد مگر آنكه ضعف ولاغرى وسستى وقطع نسل وسكته ومرگ ناگهانى او را گرفت.

خونخوارى رسم جاهليّت بود. اين كار، سبب قساوت قلب و بى‏رحمى مى‏شود، تا حدّى كه خطر كشتن فرزند يا پدر و مادر را به همراه دارد. خونخوار، رفيق ودوست نمى‏شناسد. ج لذا خوردن خون حرام است، امّا تزريق آن اشكالى ندارد.

سؤال: آيا اجازه‏ى كشتن حيوانات براى مصرف گوشت آنها، با رحمت الهى سازگار است؟

پاسخ: اساس آفرينش بر تبديل وتحوّل است. خاك، گياه مى‏شود، گياه، حيوان مى‏گردد و حيوان به انسان تبديل مى‏شود ونتيجه‏ى اين تبديل‏ها، رشد است.

1- اسلام، دينى جامع است و همه‏ى نيازهاى طبيعى و روحى انسان را مورد توجّه قرار داده و نظر صريح مى‏دهد. «حُرّمت»

2- نقش غذا در سلامت جسم و روح، به حدّى است كه در قرآن، بارها بر آن تأكيد شده است. «حُرّمت عليكم...»

3- در نظام توحيدى، ذبح حيوان هم بايد رنگ الهى داشته باشد، وگرنه حرام مى‏شود. «و ما اُهل لغيراللّه به»

4- اگر حيوان مضروب يا شاخ خورده، يا پرت شده ودريده شده هنوز رمقى در بدن دارد و آن را ذبح كرديد حلال مى‏شود. «الاّ ما ذكّيتم»

5 - با همه‏ى مظاهر شرك، در هر شكل، بايد مبارزه كرد. «و ما ذبح على النصب»

6- گرچه گوشتى كه از راه تيرها وچوبه‏هاى قمار تقسيم مى‏شود حرام است، ولى به نظر مى‏رسد نه گوشت خصوصيّتى دارد ونه وسيله تقسيم وچوبه‏هاى تير، بلكه هر درآمدى از راه قمار حرام است. «أن تستقسموا بالازلام»

7- مهم‏ترين روزنه‏ى اميد كفّار، مرگ پيامبر بود كه با تعيين حضرت على‏عليه السلام به رهبرى، آن روزنه بسته شد. «اليوم يئس...»

8 - اگر رهبر غدير در جامعه باشد، مسلمانان نبايد ترسى داشته باشند. «فلاتخشوهم»

9- اگر دشمن خارجى هم شما را رها كند، دشمن داخلى وجود دارد كه بايد با خشيت از خدا به مقابله او رفت. «فلاتخشوهم واخشونِ»

10- اگر مسلمانان از خط رهبرى غدير دست برنمى‏داشتند، هيچ خطرى، از سوى كفّار متوجّه آنان نمى‏شد. «فلاتخشوهم»

11- كفّار، از دينِ كامل مى‏ترسند، نه دينى كه رهبرش تسليم، جهادش تعطيل، منابعش تاراج و مردمش متفرّق باشند. «اليوم يئس... اليوم أكملت لكم دينكم»

12- اگر كفّار از شما مأيوس نشده‏اند، چه بسا نقصى از نظر رهبرى در دين شماست. «اليوم يئس... اليوم اكملتُ»

13- دين بدون رهبر، كامل نيست. «أكملت لكم دينكم»

14- قوام مكتب به رهبرى صحيح است و تنها با وجود آن، كفّار مأيوس مى‏شوند، نه با چيز ديگر. «اليوم يئس الّذين كفروا... اليوم اكملت لكم دينكم»

15- همه‏ى نعمت‏ها بدون رهبرى الهى ناقص است. «اليوم...أتممت عليكم نعمتى»

16- نصب على عليه السلام به امامت، اتمام نعمت است، «اتممت عليكم نعمتى» و رها كردن ولايت او كفران نعمت و ناسپاسى نعمت، عواقب سوئى دارد. <19> «فكفرت بأنعم اللّه فأذاقها اللّه لباس الجوع والخوف بما كانوا يصنعون»

17- اسلام بى‏رهبر، مورد رضاى خدا نيست. «اليوم رضيتُ لكم الاسلام»

18- اضطرار غير اختيارى، مجوّز مصرف حرام است، پس انسان نبايد به اختيار خود را مضطر كند. «اُضطُرّ» (فعل مجهول است.)

19- قانونى كامل است كه به همه‏ى حالات و شرايط انسان توجّه داشته باشد، مخصوصاً حالت اضطرار و مخمصه. آرى، در احكام اسلام، بن‏بست نيست. «فمن اضطرّ»

20- شرايط ويژه‏ى اضطرار، نبايد زمينه‏ساز گناه و آزاد سازى مطلق شود، بلكه بايد به همان مقدار رفع اضطرار اكتفا كرد. «غير متجانف لاثم»

21- از تسهيلاتى كه براى افراد مضطرّ قرار داده مى‏شود سوء استفاده نكنيم. «غير متجانف للاثم» امام باقرعليه السلام در تفسير اين جمله فرمودند: «غير متجانف» كسى است كه عمداً به سراغ گناه نرود.

الجدول:

[سورة المائدة (5) :

آية 3]

حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَالدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ وَالْمُتَرَدِّيَةُ وَالنَّطِيحَةُ وَما أَكَلَ السَّبُعُ إِلاَّ ما ذَكَّيْتُمْ وَما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَأَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلامِ ذلِكُمْ فِسْقٌ الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (3)

الإعراب:

(حرّمت) فعل ماض مبني للمجهول.. و (التاء) للتأنيث (على) حرف جرّ و (كم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (حرمت) ، (الميتة) نائب فاعل مرفوع (الواو) عاطفة في المواضع العشرة الآتية (الدم، لحم) اسمان معطوفان على الميتة مرفوعان مثله (الخنزير) مضاف إليه مجرور (ما) اسم موصول مبني في محلّ رفع معطوف على الميتة (أهلّ) فعل ماض مبني للمجهول، ونائب الفاعل ضمير مستتر تقديره هو (لغير) جارّ ومجرور متعلّق ب (أهلّ) (الله) لفظ الجلالة مضاف إليه مجرور (الباء) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (أهلّ) ، (المنخنقة، الموقوذة، المتردّية، النطيحة) أسماء معطوفة على الميتة مرفوع مثله (ما) مثل الأول (أكل) فعل ماض (السبع) فاعل مرفوع (إلّا) أداة استثناء (ما) مثل الأول في محلّ نصب على الاستثناء (ذكّيتم) فعل ماض مبني على السكون.. و (تم) فاعل (ما ذبح على النصب) مثل ما أهلّ لغير الله (أن) حرف مصدريّ ونصب (تستقسموا) مضارع منصوب وعلامة النصب حذف النون.. والواو فاعل (بالأزلام) جارّ ومجرور متعلّق ب (تستقسموا) . ذا) اسم إشارة مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ و (اللام) للبعد و (الكاف) للخطاب (فسق) خبر مرفوع (اليوم) ظرف زمان منصوب متعلّق ب (يئس) وهو مضارع مرفوع (الذين) اسم موصول مبني في محلّ رفع فاعل (كفروا) فعل ماض مبني على الضمّ.. والواو فاعل (من دين) جارّ ومجرور متعلّق ب (يئس) ، و (كم) ضمير في محلّ جرّ مضاف إليه (الفاء) رابطة لجواب شرط مقدّر (لا) ناهية جازمة (تخشوا) مضارع مجزوم وعلامة الجزم حذف النون.. والواو فاعل و (هم) ضمير مفعول به (الواو) عاطفة (اخشوا) فعل أمر مبنيّ على حذف النون.. والواو فاعل و (النون) للوقاية، ومفعول اخشوا محذوف هو ضمير المتكلّم أي: اخشوني. (اليوم) مثل الأول متعلّق ب (أكملت) وهو فعل ماض وفاعله (لكم) مثل عليكم متعلّق ب (أكملت) ، (دين) مفعول به منصوب و (كم) مضاف إليه (الواو) عاطفة (أتممت عليكم نعمتي) مثل أكملت لكم دينكم (الواو) عاطفة (رضيت) مثل أكملت (لكم) مثل عليكم متعلّق ب (رضيت) ، (الإسلام) مفعول به منصوب (دينا) حال منصوبة من الإسلام  . (الفاء) استئنافيّة (من) اسم شرط جازم مبني في محلّ رفع مبتدأ (اضطرّ) فعل ماض مبني للمجهول في محلّ جزم فعل الشرط، ونائب الفاعل ضمير مستتر تقديره هو (في مخمصة) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف حال من نائب الفاعل (غير) حال ثانية منصوبة (متجانف) مضاف إليه مجرور (لإثم) جارّ ومجرور متعلّق بمتجانف (الفاء) رابطة لجواب الشرط (إنّ) حرف مشبّه بالفعل (الله) لفظ الجلالة اسم إنّ منصوب (غفور) خبر إنّ مرفوع، (رحيم) خبر ثان مرفوع.