نگرشىبرواژههایآیات 157-158سورهنساء :
«قتل»: كشتن؛ و هرگاه كسى بگويد: «انا قتلته» معنايش اين است كه مناو را آگاهانه و با نقشه از پيش تعيين شده كشتم. و نيز به اين معنى آمده است كه من او را به خوارى و ذلّت كشيدم.
((مشتبه شدن امر بر يهود در مورد كشتن و به دار آويختن عيسى (ع )
در سابق يعنى در سوره آل عمران آنجا كه سخن از داستان عيسى (عليه السلام ) بود گفتيم كه يهوديان اختلاف كرده اند در اينكه عيسى (عليه السلام ) را به چه شكلى كشتند، آيا او را به دار آويختند؟ و يا كشتند و به دار نزدند؟ شايد اينكه در آيه مورد بحث اول فرموده كه گفتند: « ما او را كشتيم » و سپس از كشتن و به دار زدن او سخن گفته و فرموده : « نه او را كشتند و نه به دارش زدند» ، براى اين بوده كه چون مقام ، مقام رد دعوى آنان بوده ، خواسته همه اقسام دعوى آنان را رد كند، بطورى كه ديگر هيچ ترديدى نماند.
آرى از آنجا كه دار زدن نوع خاصى از شكنجه دادن به مجرمين بوده و در همه موارد ملازم با قتل نبوده ، لذا اگر اين كلمه بيان نداشته باشد كشتن به ذهن تبادر نمى كند بلكه شنونده احتمال مى دهد كه اورا زنده به دار زده و زنده هم پائين آورده باشند و چون خود يهوديان در كيفيت كشتن عيسى (عليه السلام ) اختلاف كرده اند، لذا در آيه شريفه كافى نبود بفرمايد: او را نكشتند، چون ممكن بود يهوديان اين كلام خدا را تاويل نموده ، بگويند: بله او را بطور عادى نكشتيم بلكه به دارش آويختيم ، به همين جهت خداى سبحان بعد از آنكه فرمود: « او را نكشتند اضافه » كرد كه : « و به دارش نياويختند» تا كلام حق صراحت را اداء كرده باشد و بطور نص صريح فهمانده باشد كه عيسى به دست يهوديان از دنيا نرفته ، نه به كشتن و نه به دار آويخته شدن ، بلكه امر بر يهود مشتبه شد و غير مسيح را به خيال اينكه مسيح است گرفتند و كشتند و يا به دار زدند و اين واقعه خيلى هم بعيد نيست بلكه امرى عادى است ، چون در جوامع وحشى و همجى و مخصوصا در موقعى كه اجتماع هجوم مى آورند تا شخص مورد نظرشان را به قتل برسانند بسيار مى شود كه دراثر غوغا مجرم حقيقى گم مى شود و غير مجرم به جاى مجرم كشته مى شود و اتفاقا در داستان عيسى (عليه السلام ) مباشرين قتل اطرافيان آن جناب نبودند تا او را به خوبى بشناسند بلكه لشگريان روم مباشر اين عمل شده اند و معلوم است كه روميان معرفتى كامل به حال و وضع آن جناب نداشته اند پس ممكن است كه شخص ديگرى را دستگير كرده و به قتل رسانده باشند و با اين حال در روايات آمده كه خداى تعالى قيافه و شكل مسيح (عليه السلام ) را بر شخص ديگر انداخت و اين باعث شد كه او را بگيرند و به جاى عيسى (عليه السلام ) به قتل برسانند.
و بسا از محققين تاريخ گفته اند: داستانهاى تاريخى كه در اين مساله ضبط شده و حوادثى كه با دعوت آن جناب ارتباط داشته و داستانهائى كه تاريخ از حكام و داعيان معاصر عيسى (ع ليه السلام ) ضبط كرده ، همه با دو تن انطباق دارند كه نام هر دو مسيح بوده و بين آن دو بيش از پانصد سال فاصله بوده است ، مسيح اول مسيح حقيقى و پيامبر خدا بوده كه كشته نشده و مسيح دوم مردى باطل گو بوده كه به دار آويخته شده و از نظر اين محقق به همين دليل تاريخ ميلادى كه فعلا در بين مسيحيان معروف است ، مورد ترديد و شك قرار گرفته .
و بنابراين نظريه پس آنچه قرآن كريم در اين باره فرموده يعنى مساله تشبيه ، منظور از آن ، تشبيه مسيح بن مريم با مسيح مصلوب و به دار آويخته شده است - و خدا داناتر است -
« و ان الذين اختلفوا فيه يعنى آنهائى كه در باره عيسى (عليه السلام ) اختلاف كردند كه آيا او را كشتند و يا به دار آويختند « لفى شك منه » در باره امر عيسى (عليه السلام ) در شك هستند، يعنى جهل دارند « ما لهم به من علم الا اتباع الظن » ، علمى بدان ندارند و پيرويشان تنها از ظن و تخمين است و يا صرفا ترجيح دادن يك طرف احتمال است بدين جهت كه فلانى چنين گفته است . ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 218))
و در ترسيم ديگر گناهان بزرگ و ظالمانه آنان مىافزايد:
وَقَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللّهِ
و شقاوت ديگرشان اين بود كه به دروغ ادّعا كردند كه حضرت مسيح عليه السلام را كشتهاند.
واژه «رسول اللّه» در آيه شريفه از گفتار آنان نيست؛ چراكه اگر ايمان به رسالت او و خداى او داشتند، به چنين جنايتى نزديك نمىشدند. بنابراين بايد گفت يا اين واژه از سخنان خداست و يا منظورشان اين است كه عيسى، فرزند مريم كه به پندار خود پيامبر خدا بود، ما او را كشتيم.
وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَـكِن شُبِّهَ لَهُمْ
و اين ادّعاى دروغ در حالى بود كه آنان او را نكشته و به صليب نكشيده بودند، بلكه امر بر آنان مشتبه شده بود.
چگونه؟
در اين مورد «ابن عباس» آورده است كه: چون خداى توانا كسانى را كه به مسيح و مادرش ناسزا مىگفتند، مسخ نمود و به شكل بوزينگان پديدار شدند، عنصر تبهكارى به نام «يهودا» كه سردمدار يهوديان بود از جريان آگاه شد و ترسيد كه مسيح عليه السلام او را هم نفرين كند، از اين رو يهود را گرد آورد و آنان را براى كشتن مسيح عليه السلام بسيج كرد و خدا نيز جبرئيل را به يارى پيامبرش فرو فرستاد، كه مىفرمايد: «... و ايّدناه بروح القدس...»(5) ما عيسى را به وسيله جبرئيل يارى كرديم.
آن تبهكاران عيسى را محاصره كردند و براى كشتن آن حضرت به بهانهجويى و پرسشهاى گوناگون پرداختند. «عيسى» فرمود: خدا شما را دشمن مىدارد، چرا كه در انديشه حقجويى و حقشناسى و حقپرستى نيستيد و بهانهجو هستيد. اين جا بود كه آنان به آن پيامبر خدا يورش بردند، امّا جبرئيل آن حضرت را به پناهگاهى كه از دسترس آنان دور بود راه نمود و از آن جا به سوى آسمان صعودش داد.
سردمدار اشرار، «يهودا»، يكى از همدستان خود به نام «طيطانوس» را گسيل داشت تا وارد آن پناهگاه شده و مسيح را بازداشت كند، امّا او هرچه درون پناهگاه را جستجو كرد اثرى از آن پيامبر بزرگ خدا نيافت و از كار او در بهت و حيرت فرو رفت. همدستانش كه بيرون از پناهگاه در انتظار بودند كه او «عيسى» را دست بسته بياورد، با بازنيامدن او پنداشتند كه با «عيسى» درگير پيكار شده است، از اين رو آماده يارى او شدند، امّا آفريدگار هستى در همان لحظه چهره او را دگرگون ساخت و به صورت نسخهاى از چهره عيسى درآورد؛ از اين رو به مجرد بيرون آمدن از پناهگاه بر سرش ريختند و به جاى «مسيح» بر چوبه دارش بردند و كشتند و خدا پيامبرش را به آسمان برد.
پارهاى از مفسّران در اين مورد گفتهاند او تنها از نظر چهره شبيه «عيسى» شده بود نه همه ساختمان جسم. پارهاى نيز بر آنند كه چهرهاش، چهره «عيسى» را مىنمود و پيكرش تغيير نكرده بود.
برخى پس از فرونشستن هياهو گفتند: اگر اين فردى كه به صليب سپرده شد همان «مسيح» است پس «طيطانوس» چه شد؟ و اگر «طيطانوس» است پس «مسيح» كجا رفت؟ و همين رويداد باعث سردرگمى و اشتباه در مورد «عيسى» شد.
«وهب» در اين مورد آورده است كه: مسيح با گروهى از «حواريّون» در خانهاى بودند كه تبهكاران آنان را به محاصره درآوردند، امّا هنگامى كه به درون خانه ريختند تا مسيح را دستگير سازند، خدا همه را شبيه عيسى گرداند.
آنان فرياد برآوردند كه شما جادو كردهايد؛ به ما بگوييد كه «عيسى» كدامين شماست وگرنه همه شما را به چوبه دار خواهيم سپرد.
عيسى فرمود: كدامين شما امروز جان خويش را به بهشت مىفروشد؟
يكى از آنان كه «سرجس» نام داشت فرياد برآورد كه من! و آن گاه بيرون رفت و گفت: من مسيح هستم چه مىخواهيد؟ و آن تبهكاران بر او يورش بردند و پس از كشتن، پيكرش را به دار كشيدند. و خدا همان لحظه مسيح را به آسمان برد.
ديدگاه «وهب» را بسيارى آوردهاند، امّا خاطرنشان ساختهاند كه يكى از حواريّون، شبيه عيسى شد و نه همه آنان، و آن حضرت را خدا به آسمان برد.
«طبرى» در اين مورد مىگويد: ديدگاه «وهب» بهتر به نظر مىرسد؛ چراكه اگر يكى از آنان شبيه «مسيح» شده بود، با توجّه به اين نكته كه مسيح فرموده بود كه هر كدام از شما شبيه گردد به بهشت پرطراوت خدا وارد مىشود، و آن گاه عيسى در برابر ديدگان آنان به آسمان صعود داده شد، ديگر نمىبايد اشتباهى در مورد آن حضرت پيش آيد و امر او بر آنان مشتبه شود، و اين مشتبه شدن كار، نشانگر آن است كه خدا براى حفظ جان مسيح و نقش بر آب ساختن نقشه شوم استبدادگران و بدانديشان، همه همراهان مسيح شبيه او گرديدند كه پس از به دار سپرده شدن يكى، كار بر خود آنان نيز مشتبه شد.
«ابو على» مىگويد:
سردمداران يهود، فردى را گرفتند و در نقطه بلندى به صليب كشيدند و به كسى اجازه ندادند كه به آن نقطه نزديك شود؛ آن گاه در ميان خود اين خبر را پخش كردند كه مسيح به دار آويخته شد.
و مىافزايد: آن دنياپرستان عوامفريب اين نقشه را به خاطر فريب توده مردم و از ترس بيدارى آنان اجرا كردند، چراكه وقتى وارد خانه شدند تا مسيح را دستگير كنند آن حضرت را خدا به آسمان برده بود و اينان به هراس افتادند كه با روشن شدن موضوع، مردم به آن پيامبر بزرگ ايمان آورند؛ از اين رو فردى را بر چوبه دار سپردند بى آن كه اجازه دهند كسى از نزديك او را ببيند. با اين بيان، تبهكاران و كشندگان مسيح ساختگى، در مورد به آسمان رفتن مسيح و كشته نشدن او اختلافى نداشتند بلكه اختلاف در ميان توده مردم پديد آمد.
برخى بر اين عقيدهاند كه: يكى از حواريون به نام «بودس زكريا بوطا»، كه در ميان مسيحيان لعنت شده شناخته شده است، فرد بازيگر و بىايمانى بود كه از تبهكاران سى درهم رشوه گرفت و پناهگاه مسيح را به آنان نشان داد و پس از اين خيانت نيز سخت دچار ندامت گرديد و خودكشى كرد.
و برخى بر آنند كه او همان كسى است كه به كيفر خيانتش شبيه مسيح گرديد و او را دستگير و به چوبه دار سپردند و در حالى كه فرياد مىكشيد من عيسى نيستم، به فريادش گوش ندادند.
و «سدى» مىگويد: تبهكاران حضرت «عيسى» را به همراه ده تن بازداشت و زندانى كردند؛ هنگامى كه يكى از آنان وارد زندان شد تا «مسيح» را بياورد خدا او را به شكل عيسى درآورد و آن حضرت را به آسمان برد و همدستان وى همان تبهكارى را كه به شكل مسيح درآمده بود گرفتند و به چوبه دار سپردند.
مسيح زنده است
آيه شريفه مىافزايد:
وَإِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُواْ فِيهِ لَفِي شَكٍّ مِّنْهُ
«ابو على» مىگويد: توده مردم يهود در باره عيسى دستخوش ترديد شدند نه سردمداران و علماى آنان؛ چراكه آنان خوب مىدانستند كه عيسى كشته نشد.
برخى برآنند كه منظور اين است كه گروهى در مورد «عيسى» دستخوش اختلاف نظر شدند؛ پارهاى از آنان گفتند فردى كه به دار سپرده شد «عيسى» بود، و گروهى گفتند عيسى نبود و آن حضرت را نكشتيم.
مَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّ اتِّبَاعَ الظَّنِّ
آن تبهكاران در مورد كسى كه گرفتند و كشتند آگاهى درست نداشتند و در آن غوغاى فريبكارانه به گمان اين كه فرد دستگير شده مسيح است او را به دار آويختند و آن گاه پنداشتند كه مسيح را كشتهاند.
دليل پيدايش اين ترديد اين بود كه آنان شمار كسانى را كه در آن خانه به همراه مسيح بودند مىدانستند، و هنگامى كه به خانه يورش بردند، يك تن از آنان را نديدند و سرنوشت «عيسى» از اين جا بر آنان نامعلوم ماند؛ از اين رو يكى از آن گروه را كه به پندارشان «عيسى» بود گرفتند و به چوبه دار سپردند.
«حسن» در اين مورد مىگويد: منظور آيه شريفه اين است كه آنان در باره مسيح دچار اختلاف شدند؛ چراكه گاه او را بنده خدا مىخواندند و گاه پسر خدا مىناميدند و گاه هم خدايش مىشمردند.
وَمَا قَتَلُوهُ يَقِينًا
در مورد ضمير در واژه «قتلوه» ديدگاهها يكسان نيست:
1 - به باور گروهى از جمله «ابن عباس» اين ضمير به واژه «ظنّ» برمىگردد و منظور اين است كه آن تبهكاران به پندار ابليسى خويش «عيسى» را كشتند در حالى كه به طور قطع ديگرى را به جاى او كشتند.
2 - و به باور برخى، ضمير به واژه «عيسى» برمىگردد و منظور اين است كه به طور قطع آنان عيسى را نكشتند.
3 - و پارهاى بر آنند كه منظور خدا اين است كه كشته شدن «مسيح» را به طور قطع و يقين نفى نمايد، كه مىفرمايد قطعاً او را نكشتند.
157 - و [نيز] به [كيفر اين] سخنشان كه: ما مسيح عيسى، فرزند مريم، پيامبر خدا را كشتيم، در صورتى كه نه او را كشتند و نه او را به صليب كشيدند، بلكه [فردى ]نظير [عيسى] در نظرشان [به خواست خدا ]مجسّم شد؛ و بىترديد كسانى كه در مورد [سرنوشت] او اختلاف كردند از [كشته شدن] او در ترديد بودند؛ آنان در مورد او جز پيروى از پندار [خويش]، هيچ گونه آگاهى نداشتند، و [اينك بدانيد كه ]به يقين [او زنده است و ]وى را نكشتند؛
بَل رَّفَعَهُ اللّهُ إِلَيْهِ وَكَانَ اللّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا
بلكه خدا او را به سوى خود بالا برد و خدا هماره توانا و فرزانه است. آرى او در نقش بر آب ساختن نقشههاى ظالمانه و ابليسى دشمنان خود شكستناپذير و تواناست و در تقدير و تدبير امور فرزانه و حكيم است. بنا بر اين، آن بهانهجويانى كه از پيامبر اسلام مىخواهند كه كتابى آسمانى به طور يكباره برايشان فرود آورد، از كيفر بازيگرىهاى خويش بترسند و به ياد آورند كه چگونه ثمره شوم بازيگرى نسلهاى پيشين آنان دامنگيرشان گرديد.
((رفع عيسى (ع ) (به سوى خدا) با روح و جسم او و نوعى تخليص بوده
و اين آيه شريفه به حسب سياق ، وقوع ادعاى يهود را كه او را كشتند و يا به دار زده اند نفى مى كند و ظاهرش دلالت دارد بر اينكه همان شخصى را كه يهود دعوى كشتن و به دار زدن او رادارند خداى تعالى با همان بدن شخصيش به سوى خود بالا برده و از كيد دشمن حفظ فرموده ، پس معلوم مى شود عيسى (عليه السلام ) را با بدن و روحش به آسمان بالا برده ، نه اينكه مانند ساير انسانها روحش از كالبدش جدا شده و به آسمان بالا رفته باشد، چون اين احتمال چيزى است كه با ظاهر آيه با در نظر گرفتن سياق آن نمى سازد، چون اضرابى كه در جمله : « بل رفعه الله اليه » واقع شده ، با صرف بالا بردن روح عيسى بعد از مردنش نمى سازد و ساده تر بگويم : بالا رفتن روح بعد از مردن هم در قتل هست وهم در آويخته شدن به دار و هم در مردن عادى ، چون هر كسى كه بميرد روحش به عالم ارواح بالا مى رود ديگر معنا ندارد بفرمايد: « بلكه ما او را به سوى خود بالا برديم » كلمه « بلكه » به ما مى فهماند بالا بردن عيسى با روح و جسمش بوده .
پس اين رفع خود نوعى تخليص بوده كه خداى عزوجل عيسى را به آن وسيله خلاص كرده و به همين وسيله او را از دست يهوديان نجات داد، حال فرق نمى كند كه اين تخليص به وسيله قبض روح عيسى باشد يا نباشد و پاى قتل و صلبى به ميان نيامده باشد بلكه به نحوى ديگر بوده باشد كه ما آن را نمى شناسيم و يا آنكه با لقاء خدا زنده و باقى مانده باشد، به نحوى كه ما از چگونگى آن سر در نمى آوريم ، اين هر دو محتمل است .
و از نظر عقل محال نيست كه خداى تعالى مسيح را گرفته ، به سوى خود بالا برده و نزد خود حفظش فرموده باشد و يا زندگى او را حفظ كرده به نحوى كه با جريانهاى عادى و معمولى نزد ما انسانها منطبق نبوده و اين ماجرا از ساير ماجراهاى معجزه آسائى كه از خود عيسى (عليه السلام ) واقع شد و قرآن كريم آنها را حكايت نموده ، مهم تر نمى باشد، از ولادتش از مادرى شوهر نديده و سخن گفتنش با مردم بعد از چند ساعت به دنيا آمدن عجيب تر نيست اگر براى مرده زنده كردن و ساير معجزات آن جناب و معجزات ابراهيم و موسى و صالح و ساير انبيا (عليهم السلام ) توجيهى علمى عادى پيدا شد، براى زنده به آسمان رفتن عيسى نيز پيدا مى شود و هرگز علم عادى نمى تواند براى اينگونه خوارق عادات توجيه پيدا كند، پس همه اين معجزات مجراى واحدى دارند و دليل بر وجود و وقوع آنها كتاب خداى عزيز است كه دلالتش برآن قابل انكار نيست مگر آنكه مثل بعضى از مردم خود را به زحمت بيندازى و با تاويل هائى آيات قرآنى را طورى تاويل كنى كه به خيال خودت قانون عليت عمومى استثناء بر ندارد و خارق عادتى لازم نيايد و ما در جلد اول اين كتاب بحثى مفصل پيرامون مساله معجزه و خرق عادت ايراد كرديم .و بعد از همه اين حرفها آيه بعدى خالى از اشعار و بلكه از دلالت بر اين معنا نيست كه عيسى (عليه السلام ) هنوز زنده است و از دنيا نرفته - توجه بفرمائيد-. ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 219))
158 - بلكه خدا او را به سوى خود بالا برد و خدا هماره پيروزمند و فرزانه است.
چگونه؟
همه يهوديان و مسيحيان گيتى بر اين باورند كه حضرت مسيح به دار آويخته شد و بر چوبه دار جهان را بدرود گفت؛ با اين وصف چگونه مىتوان باور كرد كه همه آنان به خبر بىاساسى دل بسته و آن را باور كرده باشند؟ و اگر چنين اشتباه بزرگى از سوى ميليونها نفر ممكن باشد، ديگر چگونه مىتوان به درستىِ گزارشى اعتماد نمود؟
پاسخ
همانگونه كه خداى دانا و توانا خبر مىدهد، خود آن تبهكارانى كه در انديشه كشتن مسيح بودند، در اين مورد دچار ترديد شدند و به گونهاى كه گذشت سرنوشت مسيح و كار او بر خود آنان نيز مشتبه شد. يهود كه «عيسى» را نمىشناختند؛ به آنان جسد بىروح مقتولى را نشان دادند و گفتند: اين مسيح است و خود كشندگان مسيح ساختگى نيز در ترديد بودند و واقعيت اين بود كه مسيح را نكشته بودند و اين گونه شد كه اين اشتباه از آن جا به پيروان آن حضرت نيز سرايت كرد، چراكه برخى از آنان خود ديدند كه ديگران نيز به شكل مسيح درآمده بودند؛ از اين رو هنگامى كه پيكرى را بر صليب به شكل مسيح ديدند پنداشتند كه آن حضرت را كشتهاند، در حالى كه خدا مىفرمايد او كشته نشده است.
كوتاه سخن اينكه هر يك از ميليونها مسيحى و يهودى بر اساس مشاهده يا پندار خود خبر دادهاند و نادرست بودن اين خبر، باعث عدم اعتماد به همه خبرها و گزارشها نمىگردد.
تفسیر نور:
امام صادقعليه السلام در پيرامون جملهى «و ما قتلوه و ما صلبوه و لكن شبّه» فرمودند: غيبت حضرت قائمعليه السلام نيز همين طور است، همانا امّت آن را به خاطر طولانى شدن انكار مىكنند، برخى مىگويند: قائم متولّد نشده است، برخى مىگويند: متولّد شده ومرده است، وبرخى ديگر مىگويند: يازدهمين ما عقيم بوده و...
عوامل و نشانههاى مشتبه شدن امر و به دار آويختن شخصى ديگر به جاى حضرت عيسى به اين صورت بود:
1- مأموران دستگير كننده، رومى وغريب بودند وعيسىعليه السلام را نمىشناختند.
2- اقدام براى دستگيرى عيسى، شبانه بود.
3- شخص دستگير شده، از خداوند شكايت كرد. كه اين شكايت با مقام نبوّت سازگار نيست.
4- همه انجيلهاى مسيحيان كه فدا شدن عيسى وبه دارآويختن او را با آب وتاب نقل كردهاند، سالها پس از عيسى نوشته شده وامكان خطا در آنها بسيار است.
5 - گروههايى از مسيحيان مسأله صليب را قبول ندارند و در اناجيل هم تناقضاتى است كه موضوع را مبهم مىكند.
1- گاهى سقوط اخلاقى انسان تا آنجاست كه به پيامبر كشى افتخار مىكند. «انا قتلنا المسيح»
2- در برابر ادعاهاى باطل، صراحت لازم است. «و ما قتلوه و ماصلبوه»
3- حضرت عيسى هم تولّدش، هم رفتنش از اين جهان بطور غير طبيعى بود. عروج كرد تا ذخيرهاى براى آينده باشد. «بل رَفعه اللّه اليه»
4- معراج، براى غير از پيامبر اسلام هم بوده است. «بل رَفعه اللّه اليه»
5 - عيسى، مهمان خداست. «رفعه الله اليه»
6- در آسمانها امكان زيستن انسان وجود دارد. «بل رفعه الله»
7- ارادهى الهى همهى توطئهها را خنثى مىكند. «كان الله عزيزاً حكيماً»
الجدول:
[سورة النساء (4) :
وَقَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللَّهِ وَما قَتَلُوهُ وَما صَلَبُوهُ وَلكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَإِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ لَفِي شَكٍّ مِنْهُ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّ اتِّباعَ الظَّنِّ وَما قَتَلُوهُ يَقِيناً (157)
(الواو) عاطفة (قولهم) معطوف على قولهم الأول مجرور مثله (إنّ) حرف مشبّه بالفعل و (نا) ضمير في محلّ نصب اسم إنّ (قتلنا) فعل ماض مبني على السكون.. و (نا) فاعل (المسيح) مفعول به منصوب (عيسى) بدل من المسيح منصوب مثله وعلامة النصب الفتحة المقدّرة على الألف (بن) نعت لعيسى منصوب مثله أو بدل منه (مريم) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الفتحة فهو ممنوع من الصرف (رسول) نعت لعيسى منصوب أو بدل منه أو عطف بيان [2] ، (الله) لفظ الجلالة مضاف إليه مجرور (الواو) استئنافيّة (ما) نافية (قتلوا) فعل ماض مبني على الضمّ والواو فاعل و (الهاء) ضمير مفعول به (الواو) عاطفة (ما صلبوه) مثل ما قتلوه (الواو) عاطفة (لكن) حرف استدراك (شبّه) فعل ماض مبني للمجهول، ونائب الفاعل ضمير مستتر تقديره هو (اللام) حرف جرّ و (هم) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (شبّه) ، (الواو) عاطفة (إنّ) مثل الأول (الذين) اسم موصول مبني في محلّ نصب اسم إنّ (اختلفوا) مثل قتلوا (في) حرف جرّ و (الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (اختلفوا) (اللام) هي المزحلقة وتفيد التوكيد (في شك) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف خبر إنّ (منه) مثل فيه متعلّق بنعت لشك (ما) نافية (لهم) مثل الأول متعلّق بخبر مقدّم (به) مثل فيه متعلّق بحال من علم (من) حرف جرّ زائد (علم) مجرور لفظا مرفوع محلّا على أنه مبتدأ مؤخّر (إلّا) أداة استثناء (اتّباع) مستثنى منصوب على الاستثناء المنقطع (الظنّ) مضاف إليه مجرور (الواو) عاطفة (ما قتلوه) مثل الأولى (يقينا) مفعول مطلق منصوب نائب عن المصدر فهو صفته أي ما قتلوه قتلا يقينا
بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ وَكانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً (158)
(بل) للإضراب الإبطاليّ (رفع) مثل طبع و (الهاء) ضمير مفعول به (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (إليه) مثل فيه متعلّق ب (رفع) ، (الواو) عاطفة (كان الله عزيزا حكيما) مثل كان الله سميعا عليما