نگرشىبرواژههایآیات 155-156سورهنساء :
«بهتان»: دروغى كه از بزرگى انسان را به بهت و حيرت فرو مىبرد.
«قتل»: كشتن؛ و هرگاه كسى بگويد: «انا قتلته» معنايش اين است كه مناو را آگاهانه و با نقشه از پيش تعيين شده كشتم. و نيز به اين معنى آمده است كه من او را به خوارى و ذلّت كشيدم.
پيمانشكنى يهود
((حرف فاء بر سر اين جمله مى فهماند كه جمله نتيجه اى است كه از مطالب قبل گرفته مى شود و كلمه : « فبما نقضهم » جار و مجرورى است متعلق به كلمه : حرمنا عليهم » در آيه 159 كه بعد از چند آيه و شمردن جرائم بنى اسرائيل در آن آيات آمده وحاصل معنايش اين است كه به خاطر پيمان شكنى آنان حرام كرديم بر آنان طيباتى را كه ...
و اين آيات در اين زمينه سخن دارد كه مجازاتهائى كه خدا بنى اسرائيل را با آنها مجازات كرد بيان كند، مجازاتهائى كه با عواقب وخيم دنيائى بود و يا عواقب شوم اخروى و در اين آيات از پاره اى سنت هاى زشت بنى اسرائيل سخن رفته كه در آغاز يادى از آنها نشده بود.المیزان ))
در اين آيه شريفه به بيان فهرستى از كارهاى زشت آنان و كيفر عملكردشان پرداخته و مىفرمايد:
فَبِمَا نَقْضِهِم مِّيثَاقَهُمْ
يكى از كارهاى زشت آنان كه باعث محروميت از رحمت بىكران خدا گرديد و مورد لعنت قرار گرفتند موضوع پيمانشكنى آنان بود كه بارها در قرآن از آن نكوهش شده است.
آنان پيمانهايى را كه با خدا مىبستند و خويشتن را موظّف مىساختند، به بهانههاى گوناگون به آنها پشتپا مىزدند و از عمل به مقررات تورات و برنامههاى آسمانى سر باز مىزدند.
((پس جمله : « فبما نقضهم ميثاقهم » خلاصه گيرى است از پيمان شكنى هائى كه قبلا از بنى اسرائيل خاطر نشان شده بود و بعدا نيز از آنان ذكر مى شود. ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 215))
وَكُفْرِهِم بَآيَاتِ اللّهِ
از ديگر زشتكارى آنان اين بود كه دليلها و معجزاتى را كه خدا به پيامبرانش ارزانى داشته بود، پس از ديدن آن معجزات به آنها و آورندگانشان كفر مىورزيدند.
((و جمله : « و كفرهم بايات الله » خلاصه گيرى از انواع كفرهائى است كه اين امت به آن گرفتار شدند، كفرشان در زمان موسى (عليه السلام ) و كفرشان بعد از آن زمان كه قرآن كريم بسيارى از آن كفرها را بر شمرده و از جمله آنها دو موردى است كه دراول اين آيات آمده ، يكى در جمله : « فقد سالوا موسى اكبر من ذلك فقالوا ارنا الله جهره » و يكى ديگر در جمله : « ثم اتخذوا العجل من بعد ما جاءتهم البينات » و اگر اين دو نوع كفر در آن آيات قبل از ساير كفرهاشان ذكر شده ، ولى در آيه مورد بحث در آخر آمده ، براى اين بوده كه مقام صدر آيات با مقامى كه آيه مورد بحث دارد مختلف است و به همين جهت مقتضاى آن دو نيز مختلف شده ، توضيح اينكه از آنجا كه در صدر آيات متعرض درخواست بنى اسرائيل شد كه از پيامبرشان خواستند: كتابى از آسمان برايشان نازل شود لذا يادآورى اينكه درخواستى بزرگتر از اين نيز كردند و گوساله را پرستيدند، در اينجا مناسب تر و بهتربود ولى در آيه مورد بحث و ما بعد آن متعرض مجازات آنان در قبال اعمال زشتشان بود، اعمال زشتى كه بعد از اجابت دعوت حق مرتكب شدند و نيز از آنجا كه در اين آيه سبب اين اعمال زشت را بيان مى كرد، يادآورى مساله نقض پيمان در اين مقام مناسب تر و فهمش به ذهن نزديكتر بود.ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 215))
وَقَتْلِهِمُ الأَنْبِيَاء بِغَيْرِ حَقًّ
آنان تنها به انكار بعثتها و دعوتهاى آسمانى بسنده نمىكردند، بلكه خون پيامآوران خدا را نيز در هر فرصتى بيرحمانه و شقاوتمندانه به زمين مىريختند؛ در حالى كه مىدانيم كه پيامبران جز ارشاد و هدايت مردم و دلسوزى و خيرخواهى و نجات انسانها از ذلّت خرافات و اوهام و ستم و بيداد، كارى نداشتند تا در خور كشته شدن باشند.
پيشتر در اين مورد سخن رفت كه اگر در آيه شريفه كشتار پيامبران را به وسيله يهود، ناحق و ناروا اعلان مىكند اين وصف به منظور تأكيد است وگرنه كشتن پيامبران خدا جز به بيداد و ناحق نمىتواند باشد؛ و اين آيه نظير آيه شريفهاى است كه مىفرمايد: «و من يدع مع اللّه الهاً آخر لا برهان لها...»(2)
و هر كس با خداى يكتا خداى ديگرى را بخواند، براى آن دليل و برهانى نخواهد داشت... و منظور آيه شريفه اين است كه شرك و شركگرايى هرگز دليل و برهانى نخواهد داشت.
((« و قتلهم الانبياء بغير حق » ، منظور از اينكه مى فرمايد: بنى اسرائيل انبيا را بدون حق كشتند، زكريا و يحيى (عليهما السلام ) و غير آن دو بزرگوار است كه قرآن بطور اجمال و بدون ذكر اسامى شريف آنان ياد كرده است . ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 216))
وَقَوْلِهِمْ قُلُوبُنَا غُلْفٌ بَلْ طَبَعَ اللّهُ عَلَيْهَا بِكُفْرِهِمْ فَلاَ يُؤْمِنُونَ إِلاَّ قَلِيلاً
و نيز به دليل گفتارشان كه از روى تمسخر گفتند بر دلهاى ما پرده افكنده شده است كه دعوت پيامبر اسلام را درنمىيابيم، رانده بارگاه خدا شدند.
آرى خدا به سبب كفرشان بر دلهاى آنان مهر زده است.(4) بنابراين از چنين مردم تيرهبختى نبايد انتظار داشت كه به حق گرايش يابند و به خدا ايمان آورند؛ به همين دليل هم آنان به پارهاى از حقايق آسمانى ايمان مىآورند. و ممكن است منظور اين باشد كه تنها پارهاى و يا شمارى اندك از آنان ايمان مىآورند. و بدين سان خدا اين اندك حقپذير و شايستهكردار را از آن اكثريت حقستيز كه از ايمان نياوردنشان خبر داده است، جدا مىسازد.
((« و قولهم قلوبنا غلف » كلمه « غلف » جمع كلمه « اغلف » است و اغلف به معناى چيزى است كه در پرده هائى پوشيده شده باشد و قلب اغلف قلبى است كه پرده هائى بر آن افتاده باشد، نگذارد دعوت حقه انبيا را بشنود و حق را كه به سوى آن دعوت مى شود بپذيرد و اينكه گفتند: ما يهوديان دلهايمان غلف است ، منظورشان اين بوده كه ما دعوت انبيا را رد مى كنيم و نمى پذيريم و اين ناپذيرى دلهاى ما مستند به خداى سبحان است ، خدا ما را چنين كرده ، كانه خواسته اند بگويند: خدا ما را اغلف القلب خلق كرده و يا خواسته اند بگويند: نسبت به پذيرش دعوت غير موسى اينطور خلق شده ايم ، چه كنيم اختيارى از خود نداريم ، خدا ما را اينطور خلق كرده كه غير دعوت موسى را نپذيريم .
و به همين جهت خداى سبحان اين تهمتشان را رد نموده ، اغلف بودن دلهاشان را مستند به كفر خود آنان دانسته و فرموده : « بل طبع الله عليها بكفرهم ، فلا يومنون الا قليلا» و بيان كرده كه اگر دلهايشان از شنيدن دعوت حق الهى امتناع مى ورزد، هر چند كه مستند به صنع و خلقت خدا است ، اما چنان نيست كه خود آنان هيچ دخالتى در آن نداشته باشند بلكه خداى تعالى (كه راه سعادت و شقاوت را براى انسانها بيان كرده و فرموده : اگر به حق كفر بورزند، دلهايشان از پذيرش حق به كلى ساقط مى گردد)، دلهاى يهوديان را به عنوان مجازات كفر و جحودشان نسبت به حق از لياقت و استعداد قبول حق محروم ساخته و نتيجه اين مهر زدن بر دلهاشان اين شده كه اين قوم به خدا و حق ايمان نياورند مگر اندكى .
و ما در سابق بحثى پيرامون جمله : « مگراندكى » ) داشتيم و گفتيم كه اين نقمت الهى بر قوميت و بر مجتمع يهود نازل شده ، پس بر مجموع من حيث المجموع يهود تقدير شده كه دچار اين نقمت باشند و دلهايشان به مهر الهى ممهور باشد و در نتيجه ايمان آوردن مجموعشان امرى محال شده باشد و اين منافات ندارد كه عده اندكى از آنان ايمان بياورند.ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 216))
155 - پس به كيفر آن كه پيمانشان را شكستند و به آيات خدا كفر ورزيدند، و پيامبران را بى هيچ حقّى كشتند و گفتند: دلهاى ما [در برابر هر دعوت جديد آسمانى] در پوشش است، [در صورتى كه اين گونه نبود] بلكه خدا به سزاى كفرشان بر دلهايشان مُهر نهاده است، و از اين رو جز اندكى [از آنان] ايمان نمىآورند...
وَبِكُفْرِهِمْ
يكى ديگر از جنايات آنان، انكار رسالت حضرت مسيح و كفر به دعوت او بود.
وَقَوْلِهِمْ عَلَى مَرْيَمَ بُهْتَانًا عَظِيمًا
و از ديگر گناهان سهمگين آنان، بهتان سهمگين و دروغ رسوايى بود كه به «مريمِ» پاك، آن انسان وارسته و شايسته نسبت دادند.
«كلبى» در اين مورد آورده است كه: حضرت مسيح عليه السلام از گروهى از اين تبهكاران مىگذشت كه با يكديگر گفتند: اينك اين ساحر، فرزند زن ساحر، و اين آلوده و فرزند زن آلوده نزد شما مىآيد! مسيح عليه السلام اين گفتار شرمآور آنان را شنيد و اندوهگين گرديد و دستها را به سوى آسمان گشود و به راز و نياز پرداخت كه:
«اللهمّ انت ربّى خلقتنى و لم آتهم من تلقاء نفسى، اللّهمّ العن من سبّنى و سبّ والدتى...»
بارخدايا! تو پروردگار منى، تو مرا آفريدى، و اينك من به دلخواه خويش به سوى آنان نرفته و از طرف خويش آنان را به سوى تو فرا نمىخوانم. خداوندا! هر كس به من و مام گرانمايهام ناسزا مىگويد او را لعنت كن و از رحمت و بخشايشت دور ساز. و خدا، دعاى آن حضرت را اجابت فرمود و آنان را مسخ نمود و به شكل بوزينگان درآورد.
156 - و [نيز] به سزاى كفر ورزيدنشان [به مسيح] و گفتار [ناهنجارشان] در مورد [مريم] كه بهتانى سهمگين بود،
تفسیر نور:
بنىاسرائيل زمان پيامبرصلى الله عليه وآله انبيا را نكشته بودند، ولى پدران و اجداد آنان مرتكب چنين جنايتى شده بودند. امّا بدان جهت كه فرزندان به كار اجداد خود راضى بودند، جنايات به آنان نيز نسبت داده شده است.
1- پيمان شكنى، گناهى در رديف كفر، بلكه زمينه ساز آن است. «نقضهم ميثاقهم و كفرهم»
2- ناسپاسى نعمت تا جايى است كه آزاد شدگان به دست انبيا، قاتل انبيا مىشوند. «قتلهم الانبياء بغير حقّ»
3- انسان با كفر ولجاجت، زمينهى سقوط خود را فراهم مىكند. «طبع... بكفرهم»
4- ايمان آوردن افراد اندك در برابر كفر اكثر مردم، دليل بر آن است كه انسان، قدرت انتخاب و تصميم دارد. پس دوستان، محيط و نظام فاسد، نبايد ارادهى انسان را در راه حقّ عوض كنند. «فلا يؤمنون الا قليلا»
تهمت به حضرت مريم، در آيهى 27 سورهى مريم نيز مطرح شده است.
نسبت زنا به حضرت مريم، در واقع نسبت زنازادگى به حضرت عيسى و ناشايستگى او براى هدايت و رهبرى هم بود و همين تهمت، دليل كفرشان به عيسى عليه السلام بود.
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به على عليه السلام فرمود: تو مثل عيسى عليه السلام هستى. گروهى نسبت ناروا به مادر عيسى دادند. گروهى هم او را خدا پنداشتند.
شايد از آن جهت به تهمت، بهتان گفته مىشود كه افراد پاكدامن، با شنيدن آن نسبتها، بهتشان مىزند.
بهتان عظيم، عذاب عظيم دارد. در سورهى نور، آيه 23 آمده است: آنان كه به زنان پاكدامن نسبت ناروا مىدهند، عذاب عظيم دارند.
1- بهتان، در رديف كفر قرار دارد. «بكفرهم و قولهم... بهتانا»
2- در جامعهى فاسد، گاهى به پاكترين افراد، زشتترين نسبتها را مىدهند. «قولهم على مريم بهتانا»
الجدول:
[سورة النساء (4) :
فَبِما نَقْضِهِمْ مِيثاقَهُمْ وَكُفْرِهِمْ بِآياتِ اللَّهِ وَقَتْلِهِمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَقَوْلِهِمْ قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤْمِنُونَ إِلاَّ قَلِيلاً (155)
الإعراب:
(الفاء) استئنافيّة (الباء) حرف جرّ للسببيّة (ما) زائدة (نقض) مجرور بالباء متعلّق بفعل محذوف تقديره (لعناهم) ، و (هم) ضمير مضاف إليه (ميثاق) مفعول به للمصدر نقض منصوب و (هم) مضاف إليه (الواو) عاطفة (كفرهم) مثل نقضهم ومعطوف عليه (بآيات) جارّ ومجرور متعلّق بالمصدر (كفر) ، (الله) لفظ الجلالة مضاف إليه مجرور (الواو) عاطفة (قتلهم الأنبياء) مثل نقضهم ميثاقهم (بغير) جار ومجرور متعلّق بمحذوف حال أي ظالمين (حق) مضاف إليه مجرور (الواو) عاطفة (قولهم) مثل نقضهم ومعطوف عليه (قلوب) مبتدأ مرفوع و (نا) ضمير مضاف إليه (غلف) خبر مرفوع (بل) للإضراب الانتقاليّ (طبع) فعل ماض (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (على) حرف جرّ و (ها) ضمير في محلّ جرّ متعلّق ب (طبع) ، (بكفر) جارّ ومجرور متعلّق ب (طبع) والباء سببية و (الهاء) مضاف إليه (الفاء) عاطفة لربط المسبّب بالسبب (لا) نافية (يؤمنون) مضارع مرفوع.. والواو فاعل (إلّا) أداة حصر (قليلا) مفعول مطلق نائب عن المصدر فهو صفته منصوب.
وَبِكُفْرِهِمْ وَقَوْلِهِمْ عَلى مَرْيَمَ بُهْتاناً عَظِيماً (156)
(الواو) عاطفة (بكفرهم) مثل الأولى متعلّق بالفعل المقدّر لعنّاهم (الواو) عاطفة (قولهم) مثل كفرهم ومعطوف عليه (على مريم) جارّ ومجرور متعلّق بالمصدر (قول) بتضمينه معنى كذبهم وتماديهم، وعلامة الجرّ الفتحة فهو ممنوع من الصرف (بهتانا) مفعول به منصوب ، (عظيما) نعت منصوب.