نگرشىبرواژههایآیات53-55سورهنساء  :

«نقير»: از ريشه «نقر» به‏مفهوم اثرى است كه مانند جاى منقار است، و واژه «ناقور» صورى است كه در آن دميده مى‏شود.

«حسد»: اين واژه به مفهوم آرزوى نابودى نعمت ديگران و به سختى افتادن آنان است؛ اما واژه «غبطه» به اين معناست كه انسان‏آرزو نمايد كه خدا از نعمت‏هايى كه به ديگران ارزانى داشته است، به او نيز ارزانى دارد. با اين بيان، حسد يك آفت و يك‏خصلت نكوهيده و غبطه يك ويژگى انسانى و اخلاقى بسيار پسنديده‏اى است.

پاره‏اى برآنند كه حسد به مفهوم زياده روى در بخل است؛ چرا كه بخل به معناى سختى در بخشش است، و حسد احساس رنج و سختى از برخوردارى ديگران.

«سعير»: از ريشه «سعر» به مفهوم برافروختن آتش و شعله‏ور ساختن آن است، و به طور كنايه به شعله‏ورشدن آتش جنگ نيز به كار رفته است. به قيمت كالا نيز، «سعر» متاع‏گفته مى‏شود. واژه «ساعور» نيز از همين ريشه به معناى «تنور» است.

قرآن در آيه پيش، داورى ظالمانه يهود را كه شرك گرايان را از پيامبر و ايمان آوردگان، راه يافته تر اعلان كردند، بيان فرمود؛ اينك هشدار مى دهد كه آنان هرگز شايسته داورى نيستند تا اين گونه داورى كنند؛ چرا كه آنان از آفرينش و گردانندگى هستى بهره اى ندارند.

أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِّنَ الْمُلْكِ

اين استفهام براى انكار است و مفهوم آيه اين است كه آنان بهره‏اى از فرمانروايى بر جهان هستى ندارند تا چنين پندارهايى ببافند.

در مورد واژه «مُلك» دو نظر است:

1 - «جبايى»مى‏گويد: منظور از آن در آيه شريفه، نبوّت و رسالت است و معناى آيه اين است كه: آيا آنان از رسالت بهره‏اى دارند تا فرمانبردارى از آنان بر مردم لازم باشد؟

2 - و برخى برآنند كه منظور همان است كه يهود مدّعى بودند و مى‏گفتند سرانجام مردى از ميان آنان قيام مى‏كند و ضمن تجديد و بازسازى جامعه آنان مردم را به دين يهود فرا مى‏خواند و بر همگان پيروز مى‏گردد؛و بدين سان خدا در اين آيه شريفه پندارشان را دروغ اعلان مى‏كند.

فَإِذًا لاَّ يُؤْتُونَ النَّاسَ نَقِيرًا

اگر تمامى فرمانروايى هستى نيز به آنان داده مى‏شد اندكى از حقوق مردم را به آنان نداده و به اندازه نقطه پشت هسته خرمايى به مردم نمى‏بخشيدند.

در تفسير ابن عباس در اين مورد آمده است كه اگر براى يهود بهره‏اى از فرمانروايى هستى بود، به پيامبر و مردم با ايمان چيزى نمى‏دادند. پاره‏اى نيز گفته‏اند: منظور اين است كه آنان داراى بوستان‏ها و ثروت بسيارى بودند اما از آنها به بينوايان انفاق نمى‏كردند.

53 - آيا براى آنان از فرمانروايى‏[ كران تا كران هستى‏] بهره‏اى است ؟! [اگر براى آنان بهره‏اى بود] در آن صورت به اندازه نقطه‏اى كه در پشت هسته خرمايى است، بهره‏اى به مردم نمى‏دادند.

آفت مرگبار حسد

«حسدها، در جنايات

«حـسـد» كـه در فـارسـى از آن تـعـبـيـر بـه «رشـك» مـيـكـنـيـم بـه مـعـنـى آرزوى زوال نـعـمت از ديگران است ، خواه آن نعمت به حسود برسد يا نرسد، بنابراين كار حسود در ويـران كردن و آرزوى ويران شدن متمركز ميشود، نه اينكه آن سرمايه و نعمت حتما به او منتقل گردد.

حسد سرچشمه بسيارى از نابسامانيهاى اجتماعى است از جمله اينكه :

1 - حـسـود تـمـام يـا بـيـشـتـر نـيروها و انرژيهاى بدنى و فكرى خود را كه بايد در راه پـيـشـبـرد اهـداف اجـتـمـاعى به كار برد در مسير نابودى و ويران كردن آنچه هست صرف ميكند، و از اين رو هم سرمايههاى وجودى خود را از بين برده و هم سرمايه هاى اجتماعى را.

2 - حـسـد انـگـيـزه قـسـمـتـى از جـنـايـات دنـيـا اسـت و اگـر عوامل و علل اصلى قتلها، دزديها، تجاوزها و مانند آن را بررسى كنيم خواهيم ديد كه قسمت قـابـل تـوجـهـى از آنـهـا از عـامـل حـسد مايه ميگيرد، و شايد بخاطر همين است كه آن را به شـرارهـاى از آتـش تـشـبـيـه كرده اند كه ميتواند موجوديت حسود و يا جامعه اى را كه در آن زندگى ميكند به خطر بيندازد.

يـكـى از دانـشـمندان ميگويد حسد و بدخواهى از خطرناكترين صفات است و بايد آن را به مـنـزله مـوحـشـتـرين دشمن سعادت تلقى كرد و در دفع آن كوشيد. جوامعى كه افراد آن را اشـخـاص حسود و تنگ نظر تشكيل ميدهند جوامعى عقب افتاده هستند، زيرا همانطور كه گفتيم حـسـود هـمـيـشـه مـيـكـوشـد تـا ديـگـران را بـه عـقـب بـكـشـد و ايـن درسـت بـر خـلاف روح تكامل و ترقى است .

3 - از همه اينها گذشته حسد اثرات بسيار نامطلوبى روى جسم و سلامت انسان ميگذارد، و افـراد حـسـود مـعـمـولا افـرادى رنـجـور و از نـظر اعصاب و دستگاههاى مختلف بدن غالبا نـاراحـت و بـيـمارند، زيرا امروز اين حقيقت مسلم شده كه بيماريهاى جسمانى در بسيارى از مـوارد عـامل روانى دارند، و در طب امروز بحثهاى مشروحى تحت عنوان بيماريهاى روان تنى ديده ميشود كه به اين قسمت از بيماريها اختصاص دارد.

جـالب ايـنـكه در روايات پيشوايان اسلام روى اين موضوع تكيه شده است : در روايتى از عـلى (عـليـهـالسـلام ) ميخوانيم «صحة الجسد من قلة الحسد» تندرستى از كمى حسد است .»

و در جـاى ديـگـر ميفرمايد: «العجب لغفلة الحساد عن سلامة الاجساد: عجيب است كه حسودان از سـلامـت جـسـم خـود بكلى غافلند» و حتى در پاره اى از احاديث مى خوانيم كه حسد پيش از آنـكـه بـه مـحـسـود زيـان بـرسـانـد از حـسـود شـروع مـيـكـنـد، و تـدريـجـا او را بـه قتل ميرساند!

4 - از نـظـر مـعـنـوى حـسـد نـشانه كمبود شخصيت و نادانى و كوتاه فكرى و ضعف و نقص ايـمان است ، زيرا حسود در واقع خود را ناتوانتر از آن ميبيند كه به مقام محسود و بالاتر از آن بـرسـد و لذا سـعـى مـيـكند محسود را به عقب برگرداند، به علاوه او عملا به حكمت خداوند كه بخشنده اصلى اين نعمتها است معترض است و نسبت به اعطاى نعمت به افراد از طرف خداوند ايراد دارد، و لذادر حـديـثى از امام صادق (عليهم السلام ) ميخوانيم «الحسد اصله من عمى القلب و الجحود لفـضـل الله تـعـالى و هـمـا جـنـاحان للكفر و بالحسد وقع ابن آدم فى حسرة الابد و هلك مـهـلكـا لا يـنـجـو مـنـه ابـدا: حـسـد و بـدخـواهى از تاريكى قلب و كوردلى است و از انكار نـعـمـتـهـاى خـدا بـه افراد سرچشمه ميگيرد، و اين دو (كوردلى و ايراد بر بخشش خدا) دو بـال كـفـر هستند، به سبب حسد بود كه فرزند آدم در يك حسرت جاودانى فرو رفت و به هلاكتى افتاد كه هرگز از آن رهائى نمى يابد.

قـرآن مـجـيـد مـيـگـويـد: نـخـسـتـيـن قـتـل و كـشـتـارى كـه در روى زمـيـن واقـع شـد عامل آن حسد بود.

و در نـهـج البـلاغـه از عـلى (عـليـهـالسـلام )، نـقـل شـده كـه فـرمـود «ان الحـسـد ياكل الايمان كما تاكل النار الحطب حسد تدريجا ايمان را ميخورد همانطور كه آتش هيزم را تدريجا از بين ميبرد.

چـه ايـنـكـه شخص حسود تدريجا سوء ظنش به خدا و حكمت و عدالت او بيشتر ميشود و همين سوء ظن است كه او را از وادى ايمان بيرون ميكشد.زيانهاى معنوى و مادى ، فردى ، اجتماعى حسد فوق العاده زياد است و آنچه گفتيم در حقيقت فهرستى از آن به شمار ميرود. تفسير نمونه ، جلد 3، صفحه 470»

أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنَآ آلَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ

آيا آنان نسبت به مردمِ برگزيده، به خاطر آنچه خداوند از فزون‏بخشى‏اش به آنان ارزانى داشته است حسد مى‏ورزند؟

در مورد كسانى كه هدف حسدورزان قرار مى‏گيرند ميان مفسّران بحث است:

1 - برخى برآنند كه منظور خود پيامبر گرامى است كه حسدورزان بر آنچه خدا از مهر و فضل خويش - از وحى و رسالت گرفته تا ديگر امتيازات - به او ارزانى داشته بود، حسد مى‏ورزيدند؛ از اين رو خدا روشنگرى مى‏كند كه مقام والاى نبوت و رسالت در دودمان ابراهيم سابقه ديرين دارد و اين پيامبر نيز نزديك‏ترين انسان‏ها به او و راه و رسم توحيدى اوست؛ و ما به اين خاندان كتاب و حكمت داديم و فرمانروايى پرشكوهى به آنان ارزانى داشتيم. با اين بيان، اينان نبايد نسبت به پيامبر اسلام حسد بورزند، چرا كه او نيز از فرزندان ابراهيم است، و از فرزندان او كسانى چون داوود و سليمان نيز بودند كه هم قلمرو حكومتشان گسترده‏تر از پيامبر بود و هم شمار خاندانشان.

در اين مورد كه چگونه مى‏توان واژه «النّاس» را در مورد پيامبر گرامى به كار برد، پاسخ مى‏دهند كه: بدان دليل كه پايه و مايه برپايى دين در گرو وجود پيامبر و رسالت او بود؛ از اين‏رو، حسد ورزيدن حسودان نسبت به آن حضرت بسان حسد ورزيدن به همه انسان‏هاست.

2 - و برخى ديگر بر اين عقيده‏اند كه منظور، پيامبر و خاندانش هستند كه مورد حسد قرار مى‏گيرند، كه از حضرت باقر عليه السلام نيز روايتى در اين مورد آمده است، و منظور از «فضل» نيز رسالت پيامبر و امامت راستين خاندان گرانمايه اوست.

در تفسير عيّاشى از امام صادق عليه السلام آمده است كه آن حضرت به «ابوصباح» فرمود: «يا ابا صباح نحن قوم فرض اللّه طاعتنا، لنا الأنفال و لنا صفو المال و نحن الرّاسخون فى العلم و نحن المحسودون الّذين قال اللّه فى كتابه: ام يحسدون النّاس...».(61)

ما مردمى هستيم كه خدا فرمانبردارى از ما را بر مردم واجب ساخته، انفال و برگزيده مال خودكامگان را براى ما قرار داده و ما را به عنوان راسخان در علم برگزيده است؛ و نيز ما هستيم كه خدا ما را مورد لطف خويش قرار داده و آن‏گاه هدف حسدورزى حسودان قرار گرفته‏ايم و خدا در نكوهش بدانديشان و حسدورزان به ماست كه فرمود: ام يحسدون الناس.

و آن گاه افزود كه منظور از كتاب، نبوّت و رسالت، حكمت و فرزانگى، ژرف‏نگرى و فهم و داورى درست، و منظور از فرمانروايى شكوهبار، لزوم اطاعت مردم از ما خاندان پيامبر است.

3 - «جبايى» مى‏گويد: منظور، پيامبر و ياران او هستند، چرا كه در دو آيه پيشين سخن از آنان است كه يهود حسدورز، شرك‏گرايان را راه يافته‏تر از آنان خواندند: «اهدى من الّذين آمنوا سبيلا».(62)

4 - پاره‏اى نيز بر اين باورند كه منظور اين است كه «عرب» حسادت مى‏ورزند كه پيامبر از آنان برگزيده شده است.

« چيزى كه هست از ذيل آيه كه مى فرمايد: (با اينكه ما به آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم )، برمى آيد منظور از كلمه : (ناس ) عموم مؤ منين نيست ، بلكه منظور رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) است كه از آل ابراهيم است ، و بنابراين مراد از اين كلمه شخص آن جناب است ، چون اگر ديگران هم بهره اى از اين فضل خدا برده اند، از طريق آن جناب و به بركات عاليه آن حضرت بوده : گفتيم منظور قرآن از آل ابراهيم ، رسول اسلام و ائمه از دودمان آن حضرت است .

خواهى گفت چطور ممكن است قرآن كريم كلمه : «ناس» را بر يك نفر اطلاق كند، در پاسخ مى گوييم : به عنوان كنايه هيچ عيبى ندارد، مثل اين كه خود ما وقتى كسى سربسرمان مى گذارد، مى گوييم : مردم آزارى مكن ، و يا چه كار به كار مردم دارى ، و منظورمان اين است كه متعرض ‍ من مشو. ترجمه تفسير الميزان جلد 4 صفحه 600»

در مورد واژه «كتاب» در آيه شريفه برخى گفته‏اند منظور، تورات و انجيل و زبور است و حكمت نيز آن دانشى است كه به آنان ارزانى شده است.

وَآتَيْنَاهُم مُّلْكًا عَظِيمًا

به باور گروهى منظور از «مُلك عظيم» رسالت و نبوّت است كه فرمانروايى شكوهمند معنوى و قلبى است؛ اما به باور «ابن عباس» منظور، فرمانروايى سليمان است. و پاره‏اى نيز مى‏گويند: منظور، فرمانروايى دينى و تدبير امور دنيوى است كه به آنان ارزانى شده بود.

54 - آيا [آنان نسبت به مردمِ [برگزيده‏] به خاطر آنچه خدا از فزون‏بخشى‏اش به آنان ارزانى داشته است، حسد مى‏ورزند؟! در حالى كه ما به خاندان ابراهيم كتاب، و حكمت داديم، و به آنان فرمانروايى شكوهبارى ارزانى داشتيم.

فَمِنْهُم مَّنْ آمَنَ بِهِ وَمِنْهُم مَّن صَدَّ عَنْهُ

« كلمه : (صد) به معناى صرف (برگرداندن ، و منصرف كردن ، و جلوگيرى نمودن ) است ، و اگر در تقسيم مردم به دو قسم فرمود: بعضى ايمان آوردند، و بعضى كارشكنى كردند، و خلاصه اگر در مقابل ايمان آوردن ، كارشكنى را قرار داد، براى اين بود كه يهوديان تنها اكتفا نمى كردند به ايمان نياوردن ، بلكه تمام كوشش خود را به كار مى زدند كه مردم را از ايمان آوردن به كتابى كه خدا نازل فرموده و به راه خدا رفتن باز بدارند، البته بسا مى شود كه كلمه (صد) به معناى اعراض بيايد، كه در اين صورت آن وقت مقابله رو به راه مى شود، و حاجتى به توجيه و جستجو از اين كه چه عنايتى زايد در كار بوده ندارد.المیزان»

در مورد اين فراز از آيه شريفه دو نظر است:

1 - به باور گروهى منظور اين است كه دسته‏اى از اهل كتاب به پيامبرگرامى اسلام ايمان آوردند و دسته‏اى از حق و عدالت روى برتافتند.

2 - اما به باور گروهى ديگر، منظور اين است كه: آنان با اين كه بر پيامبر حسادت مى‏ورزيدند و در مخالفت با آن حضرت به كارهاى زشت و ناجوانمردانه‏اى دست مى‏زدند، باز هم برخى از افراد جامعه آنان به پيامبر ايمان آوردند.

3 - و پاره‏اى مى‏گويند: منظور اين است كه از جامعه ابراهيم، كسانى به او ايمان آوردند و كسانى از دين توحيدى او روى برتافتند؛ همان‏گونه كه شما نيز در برابر دعوت پيامبر اين‏گونه عمل كرديد. و همان‏گونه كه دشمنى و حق‏ستيزى مخالفان ابراهيم كار بزرگ و دعوت شكوهمند او را كوچك نساخت، مخالفت شما نيز به دعوت شكوهبار پيامبراسلام زيانى نمى‏رساند، و او به هدف‏هاى بلند خويش دست خواهد يافت.

وَكَفَى بِجَهَنَّمَ سَعِيرًا

و براى اين حق‏ستيزان عذاب دوزخ كه آتشى برافروخته دارد، بسنده است، و آن جا به كيفر واقعى كارهاى خود خواهند رسيد.

« اين جمله تهديد يهود به آتش جهنم است ، در مقابل اين كه از ايمان آوردن مردم به كتاب جلوگيرى كردند، و عليه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و مؤ منين آتش فتنه بر مى افروختند.المیزان »

55 - پس برخى از آنان به او ايمان آوردند و برخى، از او روى برگردانيدند؛ و [براى آنان‏] همين بسنده است كه دوزخ شعله بركشد [و آنان را به كام خود بر گيرد].

تفسیر نور:

«نَقير» يا گودى پشت هسته‏ى خرماست، و يا آن چيزى است كه پرندگان با منقار خود برمى‏دارند و كنايه از امر ناچيز و اندك است.

امام باقرعليه السلام درباره‏ى «نصيب من الملك» فرمود: مقصود امامت و خلافت است و مقصود از «الناس» ما اهل‏بيت هستيم. <303> يعنى اگر كسانى به قدرت برسند به اندازه نخ هسته‏ى خرمايى به اهل‏بيت‏عليهم السلام قدرت نخواهند داد.

در تفسير مجمع‏البيان آمده كه يهود به قدرى انحصار طلبند كه اگر قدرتى به دست آورند، به ديگران نمى‏دهند. اين معنى، با روحيّه‏ى بخل و تنگ نظرى يهود، سازگارتر است.

1- از قضاوت‏هاى نابجاى ديگران درباره‏ى دينتان نگران نباشيد. «ام لهم نصيبٌ»

2- حكومتِ نامحدود، مخصوص خداست. هر فرد و قومى گوشه‏اى از حكومت را آن هم براى چند روزى بدست مى‏گيرد. «نصيب من الملك»

3- دشمنان خود را بشناسيد، كه اگر به قدرت برسند، شمارا به كلّى ناديده مى‏گيرند. «لايؤتون الناس ...»

4- كسى كه حكومت و قدرت را بدست مى‏گيرد بايد به فكر رفاه مردم باشد. «نصيب من الملك... لايؤتون»

آيه‏ى قبل اشاره به بخل يهود بود و در اين آيه به حسادتشان اشاره شده است و حسد از بخل بدتر است. چون در بخل مال خود را نمى‏بخشد، ولى در حسد از بخششِ ديگرى هم ناراحت است.

يهود كه پيشتر مورد لطف و نعمت خدا قرار گرفته‏اند، چرا از اينكه ديگران به نعمت و قدرتى برسند، از روى حسد، ناراحت مى‏شوند؟ چرا آل‏ابراهيم برخوردار باشند و آل‏محمّد و بنى‏هاشم، محروم؟ در روايات، اهل‏بيت فرموده‏اند: آنان كه مورد حسادت قرار گرفته‏اند، ماييم.

در حديث از امام صادق‏عليه السلام مى‏خوانيم كه فرمود: مراد از «كتاب»، نبوّت و مراد از «حكمت»، فهم و قضاوت و مراد از «ملك عظيم»، اطاعت مردم است. امام باقرعليه السلام در تفسير «ملك عظيم» فرمود: مراد آن است كه خداوند در ميان آنان امامان بر حقّ قرار داد. در حديث ديگر از حضرت على‏عليه السلام مى‏خوانيم كه فرمود: مراد از آل‏ابراهيم ما اهل‏بيت پيامبريم.

1- حسود، در مقابل اراده‏ى خدا قد علم مى‏كند. «يحسدون الناس على ما آتاهم‏اللّه»

2- منشأ همه‏ى نعمت‏ها و بهره‏گيرى‏ها فضل خداست. «من فضله» به جاى آرزوى زوال نعمت ديگران، از خداوند آرزوى فضل او را داشته باشيد.

3- همسويى اهل كتاب با مشركان و قضاوت بر اينكه شرك شما بهتر از توحيد مسلمانان است، به خاطر حسادت است. در آيات قبل خوانديم كه يهوديان به مشركان گفتند: «هولاء اهدى...» در اين آيه مى‏خوانيم: «ام يحسدون»

4- همه‏ى الطاف از اوست. (سه بار كلمه «آتينا» تكرار شده است)

5 - حكومت الهى بايد بدست كسانى باشد كه قبل از حكومت، داراى مقام معنوى و علمى و بينش بالايى باشند. نام كتاب و حكمت قبل از ملك عظيم آمده است. (آرى نعمت‏هاى معنوى بر مادّى مقدّم است.) «آتينا... الكتاب و الحكمة و آتيناهم مُلكاً عظيماً»

الجدول:

أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ فَإِذاً لا يُؤْتُونَ النَّاسَ نَقِيراً (53)

(53) (أم) منقطع بمعنى بل والهمزة (لهم) مثل له متعلق بخبر مقدم (نصيب) مبتدأ مؤخر مرفوع (من الملك) جار ومجرور متعلق بنعت لنصيب (الفاء) واقعة في جواب شرط مقدّر (إذا) بالتنوين، حرف جواب لا محل له (لا) نافية (يؤتون) مضارع مرفوع ... والواو فاعل (الناس) مفعول به أول منصوب (نقيرا) مفعول به ثان منصوب.

أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً (54)

(54) (أم) مثل الأول (يحسدون) مثل يؤمنون (الناس) مفعول به منصوب (على) حرف جر (ما) اسم موصول مبني في محل جر متعلق ب (يحسدون) ، (آتاهم) مثل لعنهم (الله) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (من فضل) جار ومجرور متعلق بمحذوف حال من عائد الموصول المقدّر ، و (الهاء) ضمير مضاف إليه (الفاء) تعليلية (قد) حرف تحقيق (آتينا) فعل ماض مبني على السكون ... و (نا) ضمير فاعل (آل) مفعول به أول منصوب (إبراهيم) مضاف إليه مجرور وعلامة الجر الفتحة (الكتاب) مفعول به ثان منصوب (الواو) عاطفة (الحكمة) معطوف على الكتاب منصوب مثله (الواو) عاطفة (آتينا) مثل الأول و (هم) ضمير مفعول به أول (ملكا) مفعول به ثان منصوب (عظيما) نعت منصوب.

فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَمِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ وَكَفى بِجَهَنَّمَ سَعِيراً (55)

(55) (الفاء) عاطفة (منهم) مثل لهم «1» (من) اسم موصول مبني في محل رفع مبتدأ مؤخر (آمن) فعل ماض، والفاعل ضمير مستتر تقديره هو، وهو العائد (به) مثل له متعلق ب (آمن) ، (الواو) عاطفة (منهم من صدّ عنه) مثل منهم من آمن به (الواو) استئنافية (كفى بجهنّم سعيرا) مثل كفى به إثما