امام (عليه السلام) حجاج بن مسروق را نزد او فرستاد تا او را دعوت به همكارى بكنند، وقتى كه حجاج نزد عبيدالله رفت از حجاج پرسيد: براى چه آمده‏اى؟ حجاج گفت: هديه پرارزش و گرانبهائى برايت به ارمغان آورده‏ام و آن اين است كه حسين بن على (عليه السلام) از تو دعوت كرده تا يارى اش كنى. اگر در حضور او با دشمنانش بجنگى مأجور خواهى بود و اگر كشته شوى به فيض شهادت خواهى رسيد. عبيدالله بن حر گفت: به خدا سوگند من از كوفه بيرون نيامده‏ام مگر به اين جهت كه ديدم جمعيت كثيرى بر ضد حسين قيام كرده است و مى‏خواهند با او بجنگند و شيعيانش را خوار و زبون سازند. من با مشاهده اين اوضاع و احوال يقين كردم او كشته خواهد شد. بنابراين من نمى‏توانم او را يارى كنم و اصلاً دوست ندارم او مرا ببيند و نه من مى‏خواهم او را ببينم‏(223) حجاج بن مسروق جواب پسر حر جعفى را خدمت امام عرض كرد، حضرت با استماع سخنان او، خودش برخاست و با چند نفر از اهل بيت و اصحاب نزد او رفتند، وارد خيمه شد او را در صدر مجلس نشاند. پسر حر مى‏گويد: هرگز كسى را نيكوتر از حسين و چشم پر كن‏تر از او نديدم و در عين حال هرگز دلم بر كسى چون حسين (عليه السلام) نسوخت. ديدم به هر سو كه مى‏رفت كودكان خردسال اطرافش را مى‏گيرند نگاهم به محاسن شريفش افتاد، ديدم مانند بال كلاغ سياه است، پرسيدم آيا ذاتاً سياه است؟ يا خضاب كرده‏اى؟ حضرت سيدالشهداء جواب داد: يابن الحر! عجل على الشيب. پيرى زودرس به سراغ من آمد و تو ميدانى اين خضاب است.(224) پس از آن مجلسى آماده شد ابى عبدالله (عليه السلام) حمد و ثناى پروردگار را به جاى آورد و فرمود: اى پسر حر! مردم شهر شما دعوتنامه‏هايى براى من نوشتند كه همه آماده يارى من هستند و در خواست كردن كه به سوى آنان بيايم، و هم اكنون وضع، آنطور كه آنها نوشته‏اند نيست.(225) و تو نيز گناهان بسيارى مرتكب شده‏اى آيا مى‏خواهى توبه كنى تا گناهانت از بين برود و از آنها پاك گردى؟! عبيدالله گفت: چگونه توبه كنم؟ حضرت فرمود: تنصر ابن بنت نبيك و تقاتل معه. فرزند دختر پيغمبرت را يارى نمائى و در ركاب او با دشمنانش بجنگى.(226) ابن حر گفت: به خدا قسم من مى‏دانم هر كس از فرمان تو پيروى كند سعادتمند خواهد بود ولى من احتمال نمى‏دهم كه بتوانم براى شما مفيد واقع شوم زيرا وقتى كه از كوفه بيرون مى‏آمدم حتى يك نفر را نديدم كه تصميم بر يارى شما داشته باشد، و شما را به خدا سوگند ميدهم كه مرا از اين امر معاف دارى كه من به سختى از مرگ گريزانم ولى اينك اسب خود را بنام ملحقه به شما ميدهم، اسبى كه با آن كسى را تعقيب نكرده‏ام جز آنكه به آن دست يافته‏ام، و هيچكس مرا تعقيب نكرده است جز آنكه از چنگال دشمن نجات يافته‏ام. امام (عليه السلام) فرمود: اما اذا رغبت بنفسك عنا فلا حاجه لنا فى فرسك ولا فيك. حال كه از نثار جان خود دريغ مى‏ورزى ما را نيز به اسبت و نه به خودت نيازى نيست‏(227) و من از افراد گمراه براى خود نيرو نمى‏خواهم‏(228) و ما كنت متخذالمظلين عضدا. من هرگز گمراه كنندگان را يار و ياور نمى‏گيرم. آنگاه امام (عليه السلام) فرمود: همانطور كه تو مرا نصيحت كردى من نيز تو را نصيحت مى‏كنم. تا مى‏توانى خود را به جاى دور دستى برسان كه صداى مظلوميت و استغاثه ما را نشنوى و پيش آمدهاى ما را نبينى، به خدا سوگند اگر كسى صداى استغاثه ما را بشنود و ما را كمك نكند خداوند او را به آتش دوزخ سرنگون خواهد كرد.(229) عبيدالله از اين جريان كه نصيحت امام را نپذيرفت پشيمان شد و با اشعار زير كه منسوب به او است اظهار تأسف مى‏كرد: أيا لك حسره ما دمت حياً تردد بين صدرى و التراقى غداه يقول لى بالقصر قولا أتتر كنا و تعزم بالفراق حسين حين يطلب بذل نصرى على اهل العداوه و الشقاق فلو فلق التلهف قلب حر لهم اليوم قلبى بانفلاق و لو واسيته يوماً بنفسى لنلت كرامه يوم التلاق مع ابن محمد تفديه نفسى فودع ثم أسرع بانطلاق لقد فاز الأولى نصروا حسيناً و خاب الاخرون ذووا النفاق و در همين قصر بنى مقاتل بود كه عمرو بن قيس مشرقى و پسر عمويش خدمت امام رسيدند، امام (عليه السلام) از آنها سوال كرد: آيا براى نصرت و يارى من آمده‏ايد؟ در جواب گفتند: (انا كثيروا العيال و فى أيدينا بضائع للناس). ما گرفتارى خانوادگى داريم و امانتهاى فراوانى از مردم نزد ما است و نمى‏دانيم نتيجه امر شما چه خواهد شد؟ و دوست نداريم امانت مردم ضايع شود. حضرت فرمود: بنابراين به اندازه‏اى از اين منطقه دور شويد كه صداى استغاثه مرا نشنويد و اثرى از حادثه مرا نبينيد، زيرا هر كس صداى استغاثه مرا بشنود و يا سياهى لشكر ما را ببيند و به ياريم نشتابد و به فرياد ما نرسد بر خداى عزوجل واجب مى‏شود او را در آتش جهنم واژگون نمايد.(230) قرى طف:(231) هيجدهمين منزل كاروان نور هنوز در قصر بنى مقاتل بودند كه در اواخر شب امام (عليه السلام) دستور داد ظرفها را آب كنند و آماده حركت باشند، همچنان كه در دل شب به راه خود ادامه ميدادند ناگهان صداى امام بلند شد كه مكرر مى‏گفت: انا الله و انا اليه راجعون و الحمد لله رب العالمين. على اكبر فرزندش علت استرجاع و گفتن انا لله را پرسيد، حضرت در جواب فرزندش گفت: سرم را به زين اسب گذاشته بودم كه چرت مختصرى به من روى آورد، در آن حال سوارى را ديدم كه مى‏گفت: (القوم يسيرون والمنا يا تسرى اليهم). اين كاروان كه در اين هنگام شب در حركت است، مرگ نيز در تعقيب آنهاست، بر من معلوم شد كه او خبر مرگ ما را ميدهد. على اكبر (عليه السلام) عرض كرد: خداوند براى شما بدى پيش نياورد، مگر ما بر حق نيستيم؟ (لا اراك الله سوء السنا على الحق)؟ امام (عليه السلام) فرمود: بلى به خدا سوگند، خدايى كه مرجع همه بندگان بسوى اوست، ما بر حقيم. على اكبر گفت: بنابراين اگر بايد در راه حق بميريم از مرگ ترسى نداريم. (اذن لا نبالى ان نموت محقين). امام براى او دعاى خير كرد و فرمود: خداوند براى تو بهترين پاداش پدر و فرزندى را عنايت فرمايد. جزاك الله من ولد خير ما جزى ولدا عن والده.(232) حسين (عليه السلام) پيوسته به راه خود ادامه داد تا اينكه پس از نماز صبح به نينوى(233) رسيدند. در آنجا با مرد مسلحى كه بر اسب تندورى سوار بود برخورد كردند. او فرستاده ابن زياد و حامل نامه‏اى از سوى او به حر بود. در آن نامه نوشته بود: با رسيدن اين نامه كار را بر حسين سخت بگير و در بيابانى بى آب و علف و بى پناه او را فرود آور. حر متن نامه را براى امام (عليه السلام) خواند و او را در جريان امر قرار داد. امام (عليه السلام) فرمود: بگذار ما در بيابان نينوى و يا غاضريات‏(234) و يا شفيه فرود آئيم. حر گفت: من نمى‏توانم با اين پيشنهاد موافقت كنم، زيرا ابن زياد همين نامه رسان را جاسوس و مأمور من قرار داده كه تمام كارهاى مرا به او گزارش كند و من مجبورم تمام دستوراتش را اجرا كنم.(235) در اين هنگام زهير بن قين گفت: يابن رسول الله در شرائط فعلى براى ما جنگ با اين تعد اندك به مراتب آسانتر است از جنگ با افراد بسيارى كه بعد از اين خواهند آمد. به جان خودم سوگند آنقدر لشكر به پشتيبانى آنها بيايد كه ما نتوانيم با آنها مقابله كنيم، پس اجازه بفرمائيد هم اكنون كه افرادشان كمتر است جنگ را شروع كنيم و كار را يكسره نمائيم. امام (عليه السلام) در جواب پيشنهاد او فرمود: ما كنت ييدأهم بالقتال. من هرگز آغازگر جنگ نخواهم شد. زهير مجدداً ادامه داد و گفت: حال كه چنين است، در نزديكى لب شط فرات قريه‏اى است مانند قلعه كه از سه طرف آب آنرا گرفته و فقط از يكطرف راه به خشكى دارد، ما را آنجا ببر كه هنگام جنگ پناهگاهى داشته باشيم تا بتوانيم با دشمن بجنگيم. امام (عليه السلام) فرمود: نام آن قريه چيست؟ زهير گفت: به آن عقر مى‏گويند. حضرت كه اين كلمه را شنيد از شر آن پناه به خدا برد و فرمود: اعوذ بالله من العقر. بعد از آن امام خطاب به حر كرد و فرمود: خوب است اندكى ديگر جلو برويم، (منظور اين بود كه جاى مناسبى براى اقامت برگزينند). حر موافقت كرد و هر دو گروه به حركت خود ادامه دادند تا به سرزمين كربلا رسيدند. در اينجا حر و همراهيانش در مقابل امام ايستادند و از پيشروى امام كه به سوى فرات بود جلوگيرى كردند و گفتند: اينجا نزديك به فرات مى‏شود و نزديك شدن به آنجا غدقن شده است. برخى گفته‏اند در همان حال كه حركت مى‏كردند ناگهان اسب امام ايستاد و حركت نكرد، مانند شتر پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) كه خداوند آنرا در حديبيه متوقف كرد.(236) در اين هنگام امام پرسيد: نام اين سرزمين چيست؟ زهير در جواب امام عرض كرد: راه اشتباه نيست بايد به راه خود ادامه دهيم تا خداوند فرجش را برساند، آنگاه اضافه كرد: به اين سرزمين طف مى‏گويند. امام (عليه السلام) پرسيد: آيا نام ديگرى هم دارد؟ عرض كرد: كربلا هم مى‏گويند. چشمان امام پر از اشك شد و گفت: خدايا از اندوه و بلا، به تو پناه مى‏برم. اللهم اعوذبك من الكرب و البلاء. اينجاست محل فرود آمدن ما، و اينجاست محل ريختن خون ما، همين جا است محل قبور ما، اين سخنى است كه از جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) شنيده‏ام.