سوره آل عمران آیات 58-60
نگرشى بر واژههای آیات 58-60سوره آل عمران :
«ذلك نتلوه عليك منالآيات والذّكرالحكيم»
58. [ هان اى پيامبر! ]اين [ گزارشهاى غيبى و نهانى ]كه بر تو مىخوانيم، [ هم ]از نشانهها [ ى حقّانيت و اسناد رسالت تو ]و [هم ]از قرآن حكمتآميز است.
هان اى پيامبر! اين گزارشهاى غيبى و اخبار نهانى كه بر تو مىخوانيم، هم از نشانههاى حقّانيت رسالت تو و هم از قرآن حكمتآميز است.
واژه «ذلك» در آيه شريفه، به داستان زكريّا، يحيى، مريم، عيسى و ... كه در آيات پيش ترسيم شد، اشاره دارد؛ و منظور از «نتلوه»، اشاره است به وحى مستقيم يا وحى ازطريق فرشته وحى.
مقصود از «آيات»، دلايل و براهينى است كه درستى دعوت و راستى رسالت پيامبر را تأييد مىكنند؛ و ازجمله آن آيات، اخبار غيبى آن حضرت است، چرا كه او نه آنها را از كسى فرا گرفته و نه در كتابى خوانده بود، بلكه تمامى آنها را از راه وحى دريافت مىداشت و تلاوت مىكرد.
شأن نزول
در شأن نزول سه آيه از آيات اين بحث آوردهاند كه: پس از ورود هيئت بلندپايه نجران به مدينه، هنگامى كه كار به مباهله كشيد، آنان براى مشورت و تدبّر بيشتر، يك شب از پيامبر گرامى مهلت خواستند و چون به شور نشستند، بلندپايهترين چهره مذهبى آنان گفت: فردا نيك بنگريد؛ اگر محمّد(ص) با سروصدا و انبوه ياران آمد، نترسيد و مباهله كنيد امّا اگر خود و خاندانش آمدند، بپرهيزيد كه گرفتار خواهيد شد.
با فرارسيدن بامداد روز موعود، نجرانيان مشاهده كردند كه پيامبر دست اميرمؤمنان را گرفته، پيشاپيش آن حضرت دو نور ديدهاش حسن و حسين - عليهمالسّلام - و پشت سرشان دخت ارجمندش فاطمه(س) به ميعادگاه رهسپارند. مسيحيان كه عضو عاليرتبه مذهبىشان در جلو و برگزيدگانشان ازپى او بودند، از پيامبر خواستند تا همراهان خويش را معرّفى كند.
آن حضرت فرمود: اين بزرگمرد، عموزاده و همتاى دخت ارجمندم و محبوبترين انسانها نزد من، اميرمؤمنان است؛ اين دو كودك، فرزندان او و من؛ و اين بانو نيز دخترم، فاطمه(س)، عزيزترين انسانها درنظر من است.
آنگاه پيامبر به حالت دعا و تضرّع در جايگاه خود نشست؛ كه «ابوحارثه» - اسقف مسيحيان - گفت: «هان اى مسيحيان! هشدارتان باد كه اين مرد پيامبر خداست و بسان پيامبران رو به بارگاه خدا آورده است». پس، از مباهله منصرف شدند و گفتند: «اگر با اين بزرگوار و اين چهرههاى پاك و مصمّم مباهله كنيم، بيم آن مىرود كه يك مسيحى برروى زمين نماند».
در اين مورد همچنين روايت كردهاند كه: اسقف بزرگ مسيحيان، با ديدن خاندان پيامبر گفت:
«انّى لارى وجوها لوسألوااللّه أن يزيل جبلاً من مكانه لازاله فلاتبتهلوا فتهلكوا ولايبقى على وجهالارض نصرانىّ الى يومالقيامه.»
من چهرههاى بسيار پرمعنويت و شكوهبارى را مىنگرم كه اگر از آفريدگار هستى بخواهند كوهها را از جاى بركند، چنين خواهد شد. از اين رو تقاضا مىكنم مباهله نكنيد كه نابود خواهيد شد و تا روز رستاخيز يك نصرانى برروى زمين نخواهد ماند.
و از پيشواى گرانقدر توحيد آوردهاند كه در اين باره فرمود: به خدايى كه جان من در كف قدرت اوست، اگر اينان با من مباهله مىكردند، همگى مسخ مىشدند و بصورت بوزينگان و خوكها درمىآمدند؛ بيابان بر آنان به دريايى از آتش شعلهور تبديل مىشد و يك مسيحى باقى نمىماند.
بعد از آن، دو پيشواى بزرگ مسيحيان، «سيّد» و «عاقب»، به اسلام گرويدند و حلّهاى ويژه و عصايى بههمراه كاسه و نعلينى خاص به پيامبر هديه كردند.
و در همين ماجرا بود كه اين آيات بر قلب پاك پيامبر(ص) فرود آمد.
إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِندَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ
59. بىگمان وصف [ آفرينش ]عيسى [ از مادرى تنها ]نزد خدا، همانند وصف [ آفرينش ]آدم است كه او را [ بدون پدر و مادر ]از خاكى [ ناچيز ]آفريد؛
«مَثَلْ»: سخنى كه بر زبانها جارى است و با آن داستان و وصف چيزى بيان مىشود.
بىگمان مثل و وصف عيسى و آفرينش او نزد خدا، همچون مثل آفرينش آدم است. آفريدگار هستى عيسى را از مادرى تنها و بدون پدر آفريد و شگفتانگيزتر از آن، آدم را از مشتى خاك ناچيز و بدون پدر و مادر خلق كرد. پس، چگونه است كه مسيحيان او را فراتر از انسان مىدانند و او را به مرز خدايى و پسر خدابودن مىرسانند؛ امّا آدم را بنده خدا مىدانند؟!
ثِمَّ قَالَ لَهُ كُن فَيَكُونُ
سپس به او گفت: «باش!» پس، وجود يافت.
الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَلاَ تَكُن مِّن الْمُمْتَرِينَ
60. [ اى پيامبر! آنچه درمورد عيسى به تو وحى شد، ]حق [ و ]ازسوى پروردگار توست؛ پس، از ترديدكنندگان مباش.
نور:
1- براى رهبرى صحيح و قاطع، نشانههاى الهى و بيان محكم و مستدل لازم است. «الايات والذكر الحكيم»
گروهى از نصارى وارد مدينه شده و به حضور پيامبر صلى الله عليه وآله رسيدند. آنان در گفتگو با پيامبر صلى الله عليه وآله ولادت عيسى عليه السلام را بدون داشتن پدر، نشانه و دليل الوهيّت او عنوان كردند. اين آيه نازل شد وجواب آنان را چنين بيان نمود: اگر تولّد بدون پدر، دليل خدا يا فرزند خدا بودن است، خلقت حضرت آدم كه مهمتر است، چون نه پدر داشت و نه مادر. پس چرا شما آدم را خدا يا فرزند خدا نمىدانيد؟!
1- مخالفان را از همان راهى كه پذيرفتهاند، به حقّ دعوت كنيم. مسيحيان پذيرفتهاند كه آدم مخلوق خداست، با اينكه پدر و مادر نداشت. «مَثَل عيسى... كمَثل آدم»
2- استناد به تاريخ و تجربههاى گذشته و ارائه نمونههاى عينى بهترين راه دعوت است. «انّ مَثَل عيسى عنداللّه كمَثل آدم»
3- قدرت خداوند در خلقت، محدود نيست. «كن فيكون»
كلمهى «مُمتَرين» از «مِرْية» به معناى شك و ترديد است. عين اين آيه در سورهى بقره آيه 147 نيز آمده است. با اين آيه روشن مىشود كه سخن حقّ و پايدار تنها از جانب خدايى است كه خود حقّ و ثابت است وگرنه از انسانهايى كه در طوفان هوسها و غرايز ثباتى ندارند، قانون و سخن پايدار را نمىتوان انتظار داشت.
1- بيان حق، رمز ربوبيّت وتربيت است. «الحقّ من ربّك»
2- ثبات و حقّانيت، جز در راه خدا، كلام خدا و قانون خداوند، وجود ندارد. «الحقّ من ربّك»
2- تعداد زياد مخالفان، تلاش و فعّاليت آنان، و ثروت و تبليغاتشان، نبايد در حقّانيّت راه و عقايد ما تأثير گذارد. «فلا تكن من الممترين»
المیزان :
اين آيه شريفه هدف اصلى از ذكر داستان عيسى (عليه السلام ) را بطور خلاصه بيان مى كند و در حقيقت اجمالى است بعد از تفصيل ، و اين كار (يعنى خلاصه گيرى از گفتار، مخصوصا آنجا كه پاى احتجاج در بين باشد) از مزاياى كلام شمرده مى شود و آيات اين داستان هم به همين منظور يعنى به منظور احتجاج نازل شده و مى خواهد وضع نصاراى نجران را كه در آن ايام به مدينه آمده بودند، روشن سازد.
و به همين جهت جاى آن بود كه بعد از ذكر سرگذشت عيسى (عليه السلام ) خلاصه اى از آن را به عنوان نتيجه گيرى ذكر نموده و بفهماند كه كيفيت ولادت عيسى بيش از اين دلالت ندارد كه وى بشرى است نظير آدم ابو البشر و خلقتش غير معمولى است پس جايز نيست درباره وى سخنى زائد بر آنچه درباره آدم گفته مى شود، بيان گردد.
درباره آدم مى گوئيم : او انسانى است كه خداى تعالى او را بدون پدر و مادر آفريده است ، و درباره عيسى (عليه السلام ) هم مى گوئيم : انسانى است كه خداى تعالى او را بدون پدر آفريده .
پس معناى آيه اين است كه : مثل عيسى نزد خدا و صفت و واقعيتى كه او نزد خدا دارد و يا به عبارتى آنچه خود خداى تعالى (آفريدگار وى به دست خود) از خلقت او اطلاع دارد، اين است كه كيفيت خلقت او شبيه به خلقت آدم است و كيفيت خلقت آدم اين بوده كه اجزائى از خاك جمع كرد و سپس به آن فرمان داد كه «باش » و آن خاك به صورت و سيرت يك بشر تمام عيار، تكون يافت ، بدون اينكه از پدرى متولد شده باشد.
دو حجت و دليل بر نفى الوهيت عيسى (ع ) در تمثيل او به آدم (ع )
پس از اين بيان به حسب حقيقت ، دو حجت و دليل باز مى شود كه تك تك آن دو براى نفى الوهيت عيسى (عليه السلام ) كافى است .
حجت اول اينكه : عيسى مخلوق خدا است و خداى تعالى از كيفيت خلقت او آگهى دارد و جنابش هرگز در آگهى هايش به خطا نمى رود و او خبر داده كه عيسى (عليه السلام ) مخلوق من است ، هر چند كه پدر نداشته باشد و كسى كه به دست ديگرى خلق شده باشد «عبد » است نه «رب » .
حجت دوم اينكه : در خلقت او چيزى زائد بر خلقت آدم نيست كه باعث شود شما او را معبود بخوانيد و اگر سنخ و كيفيت خلقت او مقتضى الوهيتش باشد، بايد اين اقتضا در آدم (عليه السلام ) نيز باشد با اينكه مسيحيان آدم را معبود نمى دانند، پس بايد در عيسى (عليه السلام ) نيز ندانند، چون مماثلت اين را اقتضا مى كند.
از آيه شريفه اين معنا برمى آيد كه خلقت عيسى (عليه السلام ) مانند خلقت آدم طبيعى و مادى است ، هر چند كه بر خلاف سنت جاريه الهى در نسلها بوده ، كه هر نسلى در تكون و پيدايش خود نيازمند به پدر است و نيز از ظاهر عبارت برمى آيد كه جمله : «فيكون » حكايت حال گذشته است ، پس ظاهر صيغه «فيكون » كه براى آينده است منظور نيست ، چون جريان گذشته را شرح مى دهد. و اين منافات ندارد با جمله : «ثم قال له كن » كه بر فوريت و عدم
تدريج دلالت مى كند، براى اينكه نسبت ها مختلف است ، همين موجودات عالم روى هم چه تدريجى الوجودها و چه غير آنها مخلوق خداى سبحان است و به امر او كه همان كلمه «كن » باشد موجود شده ، همچنانكه قرآن فرموده : «انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون » ، چيزى كه هست بسيارى از آنها وقتى با اسباب تدريجيش مقايسه شود تدريجى الوجود است ، اما اگر با قياس به خداى تعالى ملاحظه شود در آن لحاظ نه تدريج هست و نه مهلت ، همچنانكه باز قرآن كريم در جاى ديگر فرموده : «و ما امرنا الا واحده كلمح بالبصر »
و جمله : «الحق من ربك » از بديع ترين بيانات قرآنى است ، چون كلمه حق را مقيد به كلمه من كرده كه بر ابتدا دلالت مى كند و هيچ حرف ديگرى اين معنا را نمى رسانيد، مثلا اگر مى فرمود: «الحق مع ربك ، حق با رب تو است » ، نه تنها آن معنا را نمى رسانيد، بلكه بوئى از شرك در آن
احساس مى شد، يعنى ممكن بود كسى خيال كند كهخداى تعالى و حق ، دو موجود باهمند و نيز بوئى از عجز از آن احساس مى شد، چون ممكن بود كسى خيال كند كه خداى تعالى به خودى خود ناتوان است و حق او را يارى مى كند.
نكته اى كه از كلمه «من » فهميده مى شود اين است كه در عالم آنچه حق است و هر قضيه و حكمى كه داراى واقعيت مى باشد، هر چه بوده و هر قدر هم كه بديهى باشد، همچون قضيه : «عدد چهار زوج » است و «عدد يك نصف عدد دو است » و... بديهى و ضرورى مى باشد، بالاخره انسان آن را از خارج گرفته ، يعنى از واقعيت هستى اخذ كرده است و واقعيت خارج ، همه اش وجود و وجود همه اش از ناحيه خداى تعالى است ، همچنانكه خير همه اش از او است ، و به همين جهت است كه از صفات خداى تعالى است كه : «لا ييئل عما يفعل و هم يسئلون » ، پس غير او هر عملى بكند، وقتى بازخواست نمى شود كه عملش حق باشد. و اما فعل خداى تعالى چون از مقوله وجود است ، قهرا صورت علميه اش جز حق نمى تواند چيز ديگرى باشد. ساده تر بگويم : فعل خدا دو جور نيست تنها يكجور است آن هم حق .
تفسیر نمونه :
تفسیر اطيب البيان:
الجدول:
[سورة آل عمران (3) : آية 58]
ذلِكَ نَتْلُوهُ عَلَيْكَ مِنَ الْآياتِ وَالذِّكْرِ الْحَكِيمِ (58)
الإعراب :
(ذا) اسم إشارة مبنيّ في محلّ رفع مبتدأ ، و(اللام) للبعد و(الكاف) للخطاب ، (نتلو) مضارع مرفوع وعلامة الرفع الضمّة المقدّرة و(الهاء) ضمير مفعول به ، والفاعل ضمير مستتر تقديره نحن (على) حرف جرّ و(الكاف) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بـ (نتلوه) ، (من الآيات) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف حال من ضمير الغائب في (نتلوه) ، (الذكر) معطوف بالواو على الآيات مجرور مثله ، (الحكيم) نعت للذكر مجرور مثله.
[سورة آل عمران (3) : آية 59]
إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (59)
الإعراب :
(إنّ) حرف مشبّه بالفعل (مثل) اسم إنّ منصوب (عيسى) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الكسرة المقدّرة (عند) ظرف مكان منصوب متعلّق بمحذوف حال من مثل ، (اللّه) لفظ الجلالة مضاف إليه مجرور (كمثل) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف خبر إنّ (آدم) مضاف إليه مجرور وعلامة الجرّ الفتحة لامتناعه من الصرف للعلميّة والعجمة (خلق) فعل ماض و(الهاء) ضمير مفعول به ، والفاعل ضمير مستتر تقديره هو (من تراب) جارّ ومجرور متعلّق بـ (خلق) ، (ثمّ) حرف عطف (قال)مثل خلق (اللام) حرف جرّ ، و(الهاء) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بـ (قال) ، (كن فيكون) مرّ إعرابها
[سورة آل عمران (3) : آية 60]
الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُنْ مِنَ الْمُمْتَرِينَ (60)
الإعراب :
(الحقّ) مبتدأ مرفوع ، (من ربّ) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف خبر و(الكاف) ضمير مضاف إليه (الفاء) رابطة لجواب شرط مقدّر (لا) ناهية جازمة (تكن) مضارع ناقص مجزوم ، واسم تكن ضمير مستتر تقديره (أنت) (من الممترين) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف خبر تكون ، وعلامة الجرّ الياء.