سوره بقره آیه 257
نگرشى بر واژههای آیات 257سوره بقره :
«ولىّ»: دوست، نزديك، كسى كه به فرد يا كارى سزاوارتر و نزديكتر از ديگران است. واژه «والى» بهمفهوم «حاكم» نيز از اين باب است؛ چرا كه او امور جامعه را تدبير مىكند. و اگر به صاحب بنده و برده، و نيز به خود برده، «مولى» گفته شده، بدان دليل است كه هر يك به وظيفه خويش دربرابر ديگرى ملزم است و كارى را كه به عهدهاش نهاده شده است، براى طرف مقابل انجام مىدهد. و نيز «استيلاىِ بر چيزى» نيز از همين باب است.
اللّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُواْ يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ
257. خدا كارساز [ و ياور ]كسانى است كه ايمان آوردهاند؛ و آنان را از تاريكيها [ى ستم و تباهى ]بهسوى نور [و روشنايى ]بيرون مىبرد.
وَالَّذِينَ كَفَرُواْ أَوْلِيَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ
و [امّا ]كسانى كه كفر ورزيدند، كارسازانشان طاغوتها هستند [كه ]آنان را از نور بيرون [و ]بهسوى تاريكيها [و تباهيها ]مىبرند.
گرچه واژه «طاغوت» در اينجا مفرد است، امّا مفهوم جمع دارد. به اعتقاد «ابن عبّاس»، منظور از آن، «شيطان و شيطانها»، و بهعقيده برخى ديگر، «رهبران خودكامه و بيدادپيشه» است. و بيرونآمدن طاغوتپرستان از نور و روشنايى ايمان و عدالت و گامنهادن بهسمت ظلمت و تباهى، بدان جهت به «طاغوت» نسبت داده شده است كه آنها با تشويق و ترغيب پيروان خود به ارتكاب گناه و جلوهدادن زشتى و ستم درنظر زشتكرداران و ستمكاران، سبب آلودگى آنان به پليدى و بيدادگرى مىشوند و رهآوردى شوم و ويرانگر براى آنان بهارمغان مىآورند.
درحاليكه كفرگرايان هيچگاه در جهان نور و روشنايى و ايمان و تقوا نبودهاند، چگونه است كه قرآن مىفرمايد: طاغوت آنان را از نور بيرون مىآورد و بهسوى تيرگيهاى شرك و كفر مىكشاند؟
پاسخ:
در پاسخ به اين پرسش، دو سخن و دو نظر آمده است:
1. بعضى مىگويند: اين «بيرونآوردن» بهمعناى جلوگيرى از ورود به عالم نور و ايمان است؛ درست مانند اينكه گفته شود: «پدرم مرا ازميان ارثبرندگان خارج ساخت» كه مفهوم اين جمله آن است كه «پدرم مانع از ورود من به جمع ارثبرندگان شد». در داستان «يوسف» نيز نظير اين بيان هست؛ آنجا كه مىفرمايد: «... اِنّى تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لايُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ...»(7) (...من آيين جامعه و مردمى را كه به خداى يكتا ايمان نمىآورند، رها كردم...). و اين تعبير در حالى است كه مىدانيم آن حضرت از آغاز هرگز بر آيين آن جامعه شركگرا و داخل آنان نبوده است.
2. و برخى بر اين باورند كه اين آيه شريفه درمورد كفرگرايانى است كه پيش از اين مرحله بر راه درست بوده، و سپس بر اثر وسوسه و فتنهانگيزى طاغوت، گمراه شدهاند.
بهنظر ما، پاسخ نخست درست است.
أُوْلَـئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ آنان دوزخيانند و در آن ماندگار خواهند بود.
نور:
در آيه قبل خوانديم كه او مالك همه چيز است؛ «له مافىالسمواتو...» ودر اين آيه مىخوانيم: نسبت او به مؤمنان، نسبت خاصّ و ولايى است. «ولىّالذين آمنوا»
گوشهاى از سيماى كسانى كه ولايت خدا را پذيرفتهاند
آنكه ولايت خدا را پذيرفت، كارهايش رنگ خدايى پيدا مىكند. «صبغة اللّه»
براى خود رهبرى الهى برمىگزيند. «اناللّه قد بعث لكم طالوت ملكاً»
راهش روشن، آيندهاش معلوم و به كارهايش دلگرم است. «يهديم ربّهم بايمانهم» ، «انّا اليه راجعون» ، «لانضيع اجرالمحسنين»
در جنگها و سختىها به يارى خدا چشم دوخته و از قدرتهاى غير خدايى نمىهراسد. «فزادهم ايماناً»
از مرگ نمىترسد و كشته شدن در تحت ولايت الهى راسعادت مىداند. امام حسين عليه السلام فرمود: «انّى لا ارى الموت الاّ السعادة».
تنهايى در زندگى براى او تلخ و ناگوار نيست، چون مىداند او زير نظر خداوند است. «ان اللّه معنا»
از انفاق و خرج كردن مال نگران نيست، چون مال خود را به ولى خود مىسپارد. «يقرض اللّه قرضاً حسناً»
تبليغات منفى در او بى اثر است، چون دل به وعدههاى حتمى الهى داده است: «والعاقبة للمتّقين»
غير از خدا همه چيز در نظر او كوچك است. امام على عليه السلام فرمود: «عظم الخالق فى أنفسهم فصغر مادونه فى أعينهم...».
از قوانين و دستورات متعدّد متحيّر نمىشود، چون او تنها قانون خدا را پذيرفته و فقط به آن مىانديشد. و اگر صدها راه درآمد برايش باز شود تنها با معيار الهى آن راهى را انتخاب مىكند كه خداوند معيّن كرده است. «ومن لم يحكم بماانزلاللّه»
1- مؤمنان، يك سرپرست دارند كه خداست و كافران سرپرستان متعدّد دارند كه طاغوتها باشند و پذيرش يك سرپرست آسانتر است. درباره مؤمنان مىفرمايد: «اللّه ولىّ» امّا دربارهى كفّار مىفرمايد: «اوليائهم الطاغوت»
2- آيه قبل فرمود: «قد تبيّن الرّشد من الغى» اين آيه نمونهاى از رشد و غىّ را بيان مىكند كه ولايت خداوند، رشد و ولايت طاغوت انحراف است. «اللّه ولىّ... اوليائهم الطاغوت»
3- راه حقّ يكى است، ولى راههاى انحرافى متعدّد. قرآن درباره راه حقّ كلمهى نور را به كار مىبرد، ولى از راههاى انحرافى و كج، به ظلمات وتاريكىها تعبير مىكند. «النور، الظلمات»
4- راه حقّ، نور است و در نور امكان حركت، رشد، اميد و آرامش وجود دارد. «النور»
5 - مؤمن در بن بست قرار نمىگيرد. «يخرجهم من الظلمات»
6- طاغوتها در فضاى كفر وشرك قدرت مانور دارند. «الذين كفروا اوليائهم الطاغوت»
7- هر كس تحت ولايت خداوند قرار نگيرد، خواه ناخواه طاغوتها بر او ولايت مىيابند. «اللّه ولىّ... اوليائهم الطاغوت»
8 - هر ولايتى غير از ولايت الهى، ولايت طاغوتى است. «اللّه ولىّ... اوليائهم الطاغوت»
9- توجّه به عاقبت طاغوت پذيرى، انسان را به حقّ پذيرى سوق مىدهد. «اولئك اصحاب النّار»
المیزان :
حق مطلب در مراد از خارج شدن از ظلمات به نور و بلعكس در آية الكرسى
حق مطلب اين است كه اينگونه امورى كه خدا از آنها خبر داده كه بندگان هنگام اطاعت و معصيت آنها را ايجاد مى كنند، امورى حقيقى و واقعى هستند، مثلا اگر مى فرمايد كه بنده مطيع را از ظلمت به سوى نور، و گناهكار را از نور به سوى ظلمت مى بريم ، نخواسته است مجازگوئى كند، الا اينكه اين نور و ظلمت چيزى جاى از اطاعت و معصيت نيست ، بلكه همواره با آنها است ، و در باطن اعمال ما قرار دارد و ما قبلا در اين باره سخن گفتيم .
و اين معنا با دو جمله مورد بحث ، كنايه از هدايت خدا و اضلال طاغوت باشد، منافات ندارد، چون در بحث مربوط به كلام و سخن گفتن خدا گفتيم : صحبت در مساله مورد بحث در دو مقام است :
در مقام اول در اين زمينه بحث مى كنيم كه آيا نور و ظلمت و كلماتى شبيه اينها كه در كلام خداى تعالى آمده ، در معانى مجازى استعمال شده و صرفا تشبيهى است كه در اين عالم هيچ حقيقت ندارد؟ و يا آنكه استعمال حقيقى است ؟ چون در اين عالم معناى حقيقى دارند.
و در مقام دوم سؤ ال مى شود از اينكه به فرض آنكه قبول كنيم معانى حقيقى دا رند، آيا استعمال اين كلمات در آن معانى ، مثلا استعمال كلمه نور در آن حقيقتى كه منظور است يعنى در حقيقت هدايت ، استعمال لفظ در معناى حقيقى است و يا استعمال در معناى مجازى است ؟
و به هر حال پس دو جمله مورد بحث يعنى جمله «يخرجهم من الظلمات الى النور» و جمله «يخرجونهم من النور الى الظلمات» كنايه از هدايت و ضلالت مى باشند، و گرنه لازم مى آيد كه هر مؤ من و كافرى ، هم در نور باشد و هم در ظلمت ، مؤ من قبل از آنكه به فضاى نور برسد در ظلمت باشد، و كافر قبل از رسيدن به فضاى ظلمانى كفر، در نور باشد، و قبل از رسيدن به اين دو فضا، يعنى دوران كودكى ، هم در نور باشد و هم در ظلمت ، و وقتى به حد تكليف مى رسد اگر ايمان بياور به سوى نور در آيد، و اگر كافر شود به سوى ظلمت در آيد و معلوم است كه چنين سخنى صحيح نيست .
ليكن ممكن است اين گفتار را تصحيح كرد و چنين گفت كه : انسان از همان آغاز خلقت ، داراى نورى فطرى است كه نورى است اجمالى ، اگر مراقب او باشند ترقى مى كند، و تفصيل مى پذيرد، چون در همان اوان خلقت نسبت به معارف حقه و اعمال صالح به تفصيل نور ندارد، بلكه در ظلمت است ، چون تفصيل اين معارف براى او روشن نشده ، پس نور و ظلمت به اين معنا با هم جمع مى شوند،
و اشكالى هم ندارد، مؤ من فطرى كه داراى نور فطرى و ظلمت دينى است ، وقتى در هنگام بلوغ ايمان مى آورد، به تدريج از ظلمت دينى به سوى نورمعارف و اطاعتهاى تفصيلى خارج مى شود و اگر كافر شود از نور فطريش به سوى ظلمت تفصيلى كفر و معصيت بيرون مى شود. و اگر در آيه شريفه كلمه نور را مفرد و كلمه ظلمت را جمع آورده ، و فرموده : «يخرجهم من الظلمات الى النور و يخرجهم من النور الى الظلمات» اشاره به اين است كه حق هميشه يكى است ، و در آن اختلاف نيست ، همچنانكه باطل متشتت و مختلف است و هيچ وقت وحدت ندارد.
تفسیر نمونه :
تفسیر اطيب البيان:
الجدول:
[سورة البقرة (2) : آية 257]
اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (257)
الإعراب :
(اللّه) لفظ الجلالة مبتدأ مرفوع (وليّ) خبر مرفوع (الذين) اسم موصول في محلّ جرف مضاف إليه (آمنوا) فعل ماض مبنيّ على الضمّ .. والواو فاعل (يخرج) مضارع مرفوع و(هم) ضمير متّصل في محلّ نصب مفعول به ، والفاعل ضمير مستتر تقديره هو (من الظلمات) جارّ ومجرور متعلّق بـ (يخرج) ، (إلى النور) جارّ ومجرور متعلّق بـ (يخرج) ، (الواو) عاطفة (الذين) مثل الأول مبتدأ في محلّ رفع (كفروا) مثل آمنوا (أولياء) مبتدأ مرفوع و(هم) ضمير مضاف إليه (الطاغوت) خبر مرفوع (يخرجون) مضارع مرفوع وعلامة الرفع ثبوت النون .. والواو فاعل و(هم) ضمير مفعول به (من النور) جارّ ومجرور
متعلّق بـ (يخرج) ، (إلى الظلمات) جارّ ومجرور متعلّق بـ (يخرج) ، (أولاء) اسم إشارة مبنيّ على الكسر في محلّ رفع مبتدأ و(الكاف) حرف خطاب (أصحاب) خبر مرفوع (النار) مضاف إليه مجرور (هم) ضمير منفصل في محلّ رفع مبتدأ (في) حرف جرّ و(ها) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بـ (خالدون) وهو خبر المبتدأ هم ، مرفوع وعلامة الرفع الواو.