وَالْمُطَلَّقَاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنفُسِهِنَّ ثَلاَثَةَ قُرُوَءٍ وَلاَ يَحِلُّ لَهُنَّ أَن يَكْتُمْنَ مَا خَلَقَ اللّهُ فِي أَرْحَامِهِنَّ إِن كُنَّ يُؤْمِنَّ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَبُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِي ذَلِكَ إِنْ أَرَادُواْ إِصْلاَحًا وَلَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَلِلرِّجَالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكُيمٌ

228. زنان طلاق‏داده‏شده [بايد تا] سه پاكى [بعد از عادت ماهانه‏]، براى [ازدواج دوباره‏] خود انتظار بكشند؛ و اگر به خدا و روز بازپسين ايمان دارند، بر ايشان روانيست كه آنچه را خدا در رحم آنان آفريده است، پوشيده بدارند؛ و اگر شوهران آنان [براستى‏] بخواهند [زندگى خانوادگى را دگرباره‏] سامان دهند، در آن [مدّت سه پاكى‏] به بازگردانيدن آنان [به خانه و زندگيشان، از ديگران‏] سزاوارترند؛ و براى آنان بطور پسنديده [دربرابر شوهران حقوقى مقرّر شده‏] است؛ [درست‏] بسان آنچه [دربرابر شوهرانشان‏] برعهده آنان [گذارده شده ]است؛ و مردان را بر آنان منزلتى است. و خداوند پيروزمند و فرزانه است.

نگرشى بر واژه‏ها:

«قروء» جمع «قرء» است و «قرء» دو معنا دارد: پاكى از و آلودگى به عادت ماهانه. و كلمه «قروء» جمع «قرء» است ، و قرءلفظى است كه هم معناى حيض را مى دهد، و هم معناى پاكى از آنرا، بطورى كه گفته اند، از واژه هائى است كه دو معناى ضد هم دارد،

«بعوله» جمع «بعل» به‏معناى «شوهر» است. كلمه «بعولة» جمع «بعل» است ، و بعل به معناى نر از هر جفتى است ، البته مادام كه جفت هستند، و علاوه بر دلالتى كه بر مفهوم خود دارد، اشعارى و بوئى هم از تفوق و نيرومندى و ثبات در شدائد دارد، واقعيت خارجى هم همين طور است ، چون مى بينيم : در هر حيوانى نر از ماده در شدائد نيرومندتر است ، و بر ماده خود نوعى برترى دارد، و در انسان نيز، شوهر نسبت به همسرش همينطور است و نيز به همين جهت زمين بلندتر از زمينهاى اطرافش را بعل مى گويند، بت بزرگ و نخلى كه بزرگتر از همه نخلها باشد، و هر چيز بزرگى از اين قبيل را بعل مى گويند.

«معروف» به معناى هر عملى است كه افكار عمومى آن را عملى شناخته شده بداند، و با آن ماءنوس باشد، وبا ذائقه اى كه اهل هر اجتماعى از نوع زندگى اجتماعى خود به دست مى آورد سازگار باشد، و به ذوق نزند. المیزان

«والمطلّقات يتربّصن بانفسهنّ ثلاثة قروءٍ»

زنان طلاق‏داده‏شده‏اى كه آميزش با آنان صورت نگرفته است و ايّام عادت ماهانه خود را مى‏گذرانند، بايد تا سه بار عادت‏شدن و پاك‏شدن از آن، از ازدواج مجدّد خوددارى ورزند.

در اين آيه شريفه گرچه مطلب بصورت خبر بيان شده، امّا روشن است كه فرمان است و بايد زنان تا پايان سه پاكى انتظار بكشند و آنگاه ازدواج كنند.

«ثلاثه قروءٍ» از ديدگاه پيروان مذهب اهل بيت، بپايان‏رسيدن سه پاكى است. و افزون بر علماى ما، بسيارى ديگر نيز «قرء» را به‏معناى «پاكى» گرفته‏اند.

امّا در بعضى از مذاهب، واژه «قروء» در آيه شريفه، به «حيض و آلودگى عادت ماهانه» معنا شده است؛ و «ثلاثه قروءٍ» نيز به‏معناى «سه حيض» است.

كسانى كه واژه «قرء» را به‏معناى «پاكى» گرفته‏اند، به اين آيه شريفه استدلال مى‏كنند كه مى‏فرمايد: «... فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ...» (... زنان را به‏هنگام عدّه آنان طلاق دهيد ...) و اين واقعيت را مدّ نظر قرار داده‏اند كه طلاق بايد در آن پاكى كه آميزش هم صورت نگرفته است، داده شود.

ظاهر آيه شريفه نيز روشنگر اين نكته است كه طلاق بايد در آغاز عدّه صورت گيرد؛ بنابراين، منظور از «قرء»، «پاكى»، و منظور از «ثلاثة قروءٍ»، «سه پاكى» - يعنى ايّام عدّه زنان - است.

«ولايحلّ لهنّ ان‏يكتمن ماخلق‏اللّه فى ارحامهنّ»

بر زنانى كه طلاق داده شده‏اند و لازم است عدّه نگاه دارند، روانيست كه آنچه را خدا در رحم آنان آفريده است، پوشيده دارند و وضعيت و شرايط خود را نهان كنند

در تفسير اين جمله بحث است كه منظور از آنچه خدا در رحمهاى آنان آفريده، چيست؟

1. بعضى گفته‏اند: منظور پنهان كردن عادت ماهانه است.

2. و برخى ديگر مى‏گويند: مقصود، نهان داشتن كودكى است كه در رحم دارند.

3. و پاره‏اى نيز برآنند كه منظور، عادت ماهانه و باردارى آنان است.

ديدگاه سوّم از ششمين امام نور (ع) نيز روايت شده است.

و دليل ناروابودن اين كتمان آن است كه هم نوعى پايمال‏ساختن حقّ شوهر است و هم پنهان‏داشتن فرزندى كه از اوست.

«ان كنّ يؤمنّ باللّه واليوم‏الآخر»

اگر به خدا و روز قيامت ايمان دارند

واژه «اِن» در اينجا، بيان شرط نيست؛ بلكه منظور اين است كه ايمان به خدا، اجازه چنين كارى را نمى‏دهد. اين فرموده خدا به زبان ساده، همانند اين است كه فردى به دوست خود بگويد: «اگر ايمان دارى، ستم مكن» كه درواقع او را به‏سبب ستم‏كردن نكوهش مى‏كند، عملى كه با ادّعاى ايمان از او سرزده است.

«و بعولتهنّ احقّ بردّهنّ فى ذلك»

و شوهرانشان در دوران آن سه پاكى كه عدّه آنان محسوب مى‏شود، به رفتن به‏سوى آنها و باز گردانيدنشان به خانه و زندگى و همسرى خويش و حالت نخستين، از همه سزاوارترند؛ چرا كه در اين مدّت، حقّ بازگردانيدن و نجات زندگى مشترك براى مرد هست. امّا به‏مجرّد پايان‏يافتن عدّه، ديگر اين حق ازبين مى‏رود.

(ضمير در كلمه «بعولتهن» به مطلقات بر مى گردد، ليكن ، منظور از مطلقات همه زنان مطلقه نيست ، بلكه حكم در اين آيه يعنى رجوع شوهر به همسرش در ايام عده ، مخصوص طلاق رجعى است ، و شامل طلاقهاى بائن نمى شود، و مشاراليه به اشاره «ذلك» همان تربص ، يعنى عده است ، و اگر مطلب را مقيد كرد به قيد «ان ارادوا اصلاحا - اگر در صدد اصلاحند»، براى اين بود كه بفهماند رجوع بايد به منظور اصلاح باشد، المیزان )

«ان ارادوا اصلاحاً»

حقّ رجوع و باز گردانيدن زنان به زندگى مشترك، در صورتى است كه مردان در اين كار خويش درپى سامان‏دادن به زندگى و نيكى و درستكارى باشند، نه زيان‏رساندن به زنان و اذيّت و آزار آنان؛ آنگونه كه در جاهليت چنين بود، بدينصورت كه مردان، زنان را طلاق مى‏دادند و به‏محض بپايان‏رسيدن عدّه آنان، رجوع مى‏كردند.

«و لهنّ مثل‏الّذى عليهنّ بالمعروف» و مانند همان [وظايفى‌] كه بر عهده زنان است، به طور شايسته، به نفع آنان [بر عهده مردان‌] است،

و براى زنان حقوقى شايسته و پسنديده و عادلانه دربرابر شوهرانشان مقرّر شده است؛ درست بسان وظايف و مسئوليتهايشان درقبال شوهرانشان.

اين جمله، بسيار جالب و پرمعنا و از درسهاى انسانساز قرآن شريف است كه دنيايى از پيام در آن هست و نشانگر آن است كه زنان نيز حقوقى دارند و مردان به فرمان قرآن شريف، موظّف به نيكى و خوشرفتارى در زندگى، احترام متقابل و رعايت شئون، منظورداشتن اصل برابرى در ابعاد گوناگون طبق مقرّرات، فراهم‏آوردن مخارج زندگى و لباس و رعايت ديگر حقوق مادّى و معنوى و جسمى و روحى آنانند؛ درست به همان اندازه كه خود حقوقى برعهده آنان دارند و همسرانشان بايد دربرابر اداى وظيفه ازسوى مردان، حقوق آنان را پاس دارند، از همسران باايمان و آگاه خويش در چارچوب مقرّرات خدا اطاعت كنند، و در خروج از منزل و حفظ حرمت خانواده و فرزندان، با شوهران خود هماهنگ و همدل باشند.

«وللرّجال عليهنّ درجةٌ»

و مردان را بر آنان منزلتى است‏

درمورد اين درجه و منزلت، ميان مفسّران بحث هست:

1. بعضى معتقدند كه مقصود از آن، مديريت آنان در امور خانه و خانواده و دوبرابربودن ارث براى آنها و اين نكته است كه جهاد ويژه آنان است.

2. و برخى بر اين عقيده‏اند كه زن و مرد هركدام مايه آرامش و آسايش يكديگرند و از جسم و روح يكديگر بهره مى‏برند؛ امّا اين برترى به‏سبب آن است كه مرد امور اقتصادى خانه و خانواده و مديريت آن را بعهده دارد.

3. پاره‏اى گفته‏اند: تفسير آيه شريفه اين است كه مردان درنتيجه رعايت بيشتر حقوق زنان و كوتاه‏آمدن از حقوق خويش به‏سود آنان، اين برترى را دارند.

4. على‏بن ابراهيم در تفسير خويش مى‏نويسد: حقوق مردان بر زنان بيشتر است و منزلت و برترى آنان نيز از همين روست.

روايت كرده‏اند كه بانويى مسلمان به محضر پيامبر (ص) رسيد و پرسيد: «ما حقّ‏الزّوج على‏المرأة؟» (اى پيامبر خدا! حقّ شوهر بر همسر خود كدام است؟)

«فقال (ص): لها اَن تطيعه ولاتعصيه ولاتتصدّق من بيتها بشى‏ءٍ الّا باذنه ولاتصوم تطوعاً الّا باذنه ولاتمنّه نفسها... ولاتخرج من بيتها الّا باذنه...» (پيامبر - ص - پاسخ داد: از حقوق او اين است كه زن درقلمرو مقرّرات خدا، از او اطاعت كند؛ بدون رضايت او از خانه بيرون نرود، و بدون اجازه او از دارايى و مال او چيزى انفاق نكند؛ بدون ميل او روزه استحبابى نگيرد؛ و در صورت نياز جسمى او به همسرش، خواسته او را محترم شمارد...).

آن بانوى مسلمان پرسيد: «مَنْ اعظم‏النّاس حقّاً على‏المرأة؟» (حقوق چه كسى دربرابر زن بيشتر است؟)

پيامبر(ص) فرمود: «زوجها.» (همسر زن).

«واللّه عزيزٌ حكيمٌ»

و خدا پيروزمند و فرزانه است‏

تفسیر نور:

1- زن به محض طلاق، حقّ ازدواج با ديگرى را ندارد. «و المطلقات يتربّصن»

2- در طلاق، نبايد فرزندان از حقوق خود محروم شوند. «ما خلق اللّه فى ارحامهنّ»

3- بهترين ضامن اجراى قوانين، ايمان به خداوند است. «لا يحلّ لهنّ... ان كُنّ يؤمنّ»

4- اولويّت در ادامه زندگى، با شوهر اوّل است. «بعولتهنّ احقّ بردّهنّ»

5 - حسن نيّت در رجوع، يك اصل است. مبادا شوهر فقط به خاطر مسائل جنسى رجوع كند و دوباره بى‏تفاوت گردد. «ان ارادوا اصلاحاً»

6- مسئوليّت، حقّ آور است. هركسى وظيفه‏اى بردوش گرفت، حقّى نيز پيدا مى‏كند. مثلاً والدين در مورد فرزند وظيفه‏اى دارند و لذا حقّى هم بر فرزند دارند. «ولهنّ مثل الّذى عليهنّ»

7- در برخورد با زن، بايد عدالت مراعات شود. «و لهنّ مثل الّذى عليهنّ»

8 - در جاهليّت بر ضرر زنان، قوانين قطعى بود كه اسلام آن ضررها را جبران كرد. «لهنّ مثل الذى عليهنّ» «عليهن» دلالت بر ضرر مى‏كند.

9- تبعيض، در شرائط يكسان ممنوع است، ولى تفاوت به جهت اختلاف در انجام تكاليف يا استعدادها يا نيازها مانعى ندارد. «وللرّجال عليهنّ درجة»

10- مردان حقّ ندارند از قدرت خود سوء استفاده كنند كه قدرت اصلى از آن خداوند است. «عزيز حكيم»

11- عدّه نگه‏داشتن، از برنامه‏هاى حكيمانه‏ى الهى است. «واللّه عزيز حكيم»

المیزان :

تفسیر نمونه :

تفسیر اطيب البيان:

  الجدول:

[سورة البقرة (2) : آية 228]

وَالْمُطَلَّقاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوءٍ وَلا يَحِلُّ لَهُنَّ أَنْ يَكْتُمْنَ ما خَلَقَ اللَّهُ فِي أَرْحامِهِنَّ إِنْ كُنَّ يُؤْمِنَّ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَبُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِي ذلِكَ إِنْ أَرادُوا إِصْلاحاً وَلَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَلِلرِّجالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (228)

الإعراب :

(الواو) عاطفة (المطلّقات) مبتدأ مرفوع (يتربّصن) مضارع مبنيّ على السكون في محلّ رفع .. و(النون) ضمير متّصل في محلّ رفع فاعل (بأنفس) جارّ ومجرور متعلّق بـ (يتربّصن) ، (هنّ) ضمير متّصل في محلّ جرّ مضاف إليه (ثلاثة) ظرف زمان مفعول فيه متعلّق بـ (يتربّصن) ، (قروء) مضاف إليه مجرور (الواو) عاطفة (لا) نافية (يحلّ) مضارع مرفوع (اللام) حرف جرّ و(هنّ) ضمير في محلّ جرّ متعلّق بـ (يحلّ) (أن) حرف مصدريّ ونصب (يكتمن) مضارع مبنيّ على السكون في محلّ نصب بـ (أن) و(النون) ضمير متصل في محلّ رفع فاعل.

 (ما) اسم موصول مبنيّ في محلّ نصب مفعول به (خلق) فعل ماض (اللّه) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (في أرحام) جارّ ومجرور متعلّقبه (خلق) ، (هنّ) ضمير مضاف إليه (إن) حرف شرط جازم (كن) فعل ماض ناقص مبنيّ على السكون في محلّ جزم فعل الشرط .. و(النون) نون النسوة فاعل (يؤمنّ) فعل مضارع مبنيّ في محلّ رفع .. و(النون) فاعل (باللّه) جارّ ومجرور متعلّق بـ (يؤمن) ، (الواو) عاطفة (اليوم) معطوف على لفظ الجلالة مجرور مثله (الآخر) نعت لليوم مجرور مثله (الواو) عاطفة (بعولة) مبتدأ مرفوع و(هنّ) ضمير مضاف إليه (أحقّ) خبر مرفوع (بردّ) جارّ ومجرور متعلّق بـ (أحقّ) ، (هن) ضمير مضاف إليه (في) حرف جرّ (ذا) اسم إشارة مبنيّ في محلّ جرّ متعلّق بـ (أحقّ) ، و(اللام) للبعد و(الكاف) للخطاب (إن) مثل الأول (أرادوا) فعل ماض مبنيّ على الضمّ في محلّ جزم ... والواو فاعل (إصلاحا) مفعول به منصوب (الواو) عاطفة (اللام) حرف جرّ و(هنّ) ضمير متّصل في محلّ جرّ متعلّق بمحذوف خبر مقدّم (مثل) مبتدأ مؤخّر مرفوع ، (الذي) اسم موصول مبنيّ في محلّ جرّ مضاف إليه (عليهنّ) مثل لهنّ متعلّق بصلة الموصول المحذوفة أي الذي يوجد عليهن (بالمعروف) جارّ ومجرور متعلّق بنعت لمثل لأنه لا يتعرف بالإضافة لإيغاله في التنكير ، (الواو) عاطفة (للرجال) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف خبر مقدّم ، (عليهنّ) مثل لهنّ متعلّق بمحذوف حال من درجة (درجة) مبتدأ مؤخّر مرفوع. (الواو) استئنافيّة (اللّه) لفظ الجلالة مبتدأ مرفوع (عزيز) خبر مرفوع (حكيم) خبر ثان مرفوع.