سوره بقره آیات 225تا227
لاَّ يُؤَاخِذُكُمُ اللّهُ بِاللَّغْوِ فِيَ أَيْمَانِكُمْ وَلَكِن يُؤَاخِذُكُم بِمَا كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ
225. خدا شما را براى سوگندهاى بيهودهتان [كه ناخواسته و ناخودآگاه بر زبان مىآوريد]، كيفر نمىكند؛ ولى براى سوگندهايى كه دلهايتان آهنگ آن كرده است، شما را به مجازات مىرساند؛ و خدا بسيار آمرزنده و بردبار است.
لِّلَّذِينَ يُؤْلُونَ مِن نِّسَآئِهِمْ تَرَبُّصُ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ فَإِنْ فَآؤُوا فَإِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ
226. آنان كه سوگند ياد مىكنند ديگر با زنانشان نياميزند، چهار ماه فرصت دارند [تا تكليف همسر خود را روشن سازند]؛ پس، اگر [در اين فرصت از سوگند خود] بازگشتند، [خداى پرمهر، از گناه آنان مىگذرد؛ چرا كه] خدا بسيار آمرزنده و مهربان است.
وَإِنْ عَزَمُواْ الطَّلاَقَ فَإِنَّ اللّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ
227. و اگر آهنگ جدايى كردند [آنهم بصورتى عادلانه و انسانى، رواست. ]بيقين كه خداوند شنوا و دانا است.
نگرشى بر واژهها:
«لغو»: سخن بيهوده و بىثمر؛ و «لاغيه» يعنى سخن زشت. «لغو» از كارهايى است كه اثرى به دنبال نداشته باشد
«حليم»: بردبار؛ و هرگاه درمورد آفريدگار هستى بكار رود، منظور اين است كه به انسان مهلت بازگشت و توبه و اصلاح امور خود را مىدهد و پاداش و كيفر را بتأخير مىافكند.
«يؤلون»: سوگند مىخورند. اين واژه از «ايلاء» بهمعناى «سوگنديادكردن» گرفته شده است.
«تربّص»: انتظاربردن.
«فاؤُا»: بازگشتند. اين واژه از «فيىء» گرفته شده است؛ و درمورد غنائم نيز بكار مىرود.
«عزموا» از عزم است بهمعناى قصد؛ و «عزائم قرآن» آياتى است كه بر بيماران خوانده مىشود تا شفا يابند.
«طلاق»: گشودن و بهمزدن پيوند خانوادگى.
«لايؤاخذكماللّه باللّغو فى ايمانكم»
خدا شما را دربرابر سوگندهاى بيهودهاتان كه ناخواسته بر زبان مىآوريد، بازخواست نمىكند و به كيفر نمىرساند
در اين آيه شريفه، به همه سوگندها اشاره رفته كه ازجمله آنها سوگند بيهوده است؛ و در اين مورد كه سوگند بيهوده چيست، ميان مفسّران بحث هست:
1. بعضى معتقدند منظور سوگندهايى است كه از روى عادت و ناخواسته بر زبان رانده مىشود، مانند: نه واللّه، آره واللّه؛ كه در اين مورد روايت هم رسيده است.
2. برخى مىگويند: مقصود اين است كه كسى به پندار اينكه سخن او درست است، سوگند ياد كند، و بعد دريابد كه گفتارش بىاساس بوده است ... اين سوگند بيهوده است كه نه كيفر دارد و نه كفّاره. و اين ديدگاه ابوحنيفه و ياران اوست.
3. جمعى برآنند كه منظور سوگندهايى است كه در اوج خشم و ناراحتى بر زبان رانده مىشود؛ كه شكستن اينگونه سوگندها، كيفر و كفّارهاى ندارد، گرچه «سعيدبن جبير» براى شكستن اينگونه سوگندها، كفّاره را واجب مىداند.
4. و پارهاى نيز بر اين عقيدهاند كه هر سوگندى كه پايبندى به آن واجب نباشد، سوگند بيهوده است و كفّاره ندارد.
«ولكن يؤاخذ كم بما كسبت قلوبكم واللّه غفورٌ حليمٌ»
ولى براى سوگندهايى كه دلهاى شما آهنگ آنها را كرده است و با توجّه و قصد و آگاهانه سوگند ياد كردهايد، شما را كيفر مىدهد؛ و خدا بسيار آمرزنده و بردبار است
روشن است كه منظور از «بما كسبت قلوبكم»، يعنى «آگاهانه سوگند ياد كرديد»؛ و در اينجا تركيب «من ايمانكم» حذف شده است.
«للّذين يؤلون من نسائهم تربّص اربعة اشهرٍ»
براى آنان كه سوگند ياد مىكنند ديگر با همسران خويش رابطه جنسى نداشته باشند و از آنان ببرّند، چهار ماه فرصت انديشه درست و تصميمگيرى و تجديد نظر است
در اين آيه مباركه از نوعى خاص از سوگندها سخن بميان مىآيد و حكم آن ترسيم مىشود.
«فان فاؤا فانّاللّه غفورٌ رحيمٌ»
پس اگر از تصميم جاهلانه خويش بازگشتند و به دستور خدا و پيامبرش سرفرود آوردند، خدا از گناه آنان مىگذرد؛ چرا كه او بسيار آمرزنده و مهربان است
در مفهوم «فان فاؤا»، ديدگاههاى مختلفى ارائه شده است:
بعضى مىگويند: اگر به گفتار خود درمورد ترك آميزش با همسرش پشت كرد و در صورت توان به آميزش با او بازگشت، و در صورت ناتوانى بر عمل در گفتار به حق بازگشت، خداوند از گناه او مىگذرد.
«و ان عزمواالطّلاق»
اگر مردى كه سوگند ياد كرده است با همسرش آميزش نكند، بعداز چهار ماه باز هم به حق برنگشت، حاكم عادل او را به شكستن اين سوگند بيهوده و پرداختن كفّاره وامىدارد و يا وى را به رهاساختن همسرش طبق مقرّرات و بر اساس عدالت ناگزير مىسازد؛ و در صورت نپذيرفتن حكم، او را به زندان مىافكند تا حق را بپذيرد.
امّا اگر آهنگ جدايى كردند و اين قصد را بزبان آوردند، تا آنگاه كه صيغه طلاق به صورتى كه در فقه اسلامى و حقوق خانواده آمده است، درست و حسابشده و با همه شرايط جارى نشود، اين پيوند گسسته نمىشود.
به هر حال، اين مشكل به اين طريق حل مىشود كه مرد چهار ماه فرصت دارد تا بينديشد و از تصميم خود بازگردد؛ و اگر بازنگشت، حكومت عدل اسلامى او را زير فشار مىنهد تا يكى از اين دو راه را برگزيند: بازگشت از سوگند بيهوده و ادامه زندگى خانوادگى يا جدايى شرافتمندانه.
تفسیر نور:
1- مسئوليّت انسان، وابسته به اراده و انتخاب اوست. خداوند لغزشهايى را كه در شرائط غير عادّى از انسان صادر شود، مىبخشد. «لا يؤاخذكم اللّه باللغو»
2- انگيزه و نيّت، ملاك ثواب وعقاب است. «كسبت قلوبكم»
3- يكى از جلوههاى حِلم ومغفرت الهى، گذشت از خطاهاى غير عمدى انسان است. «لا يؤاخذكم اللّه... غفور رحيم»
1- اسلام، حامى مظلومان است. زنان، در طول تاريخ مورد ظلم وتضييع حقوق قرار گرفتهاند وقرآن بارها از آنها حمايت نموده است. «للذينيؤلونمننسائهم»
2- مبارزه با بساط سنّتهاى خرافى و جاهلى، از اصول وظايف انبيا است. «للذين يؤلون»
3- انسان براى بدترين كارها، گاهى مقدّسترين نامها را دستاويز قرار مىدهد. «يؤلون»
4- توجّه به حقوق ونيازهاى روحى و غريزى زن، يك اصل است. «تربّص اربعة اشهر»
5 - براى بازگشت افراد و اتخاذ تصميم عاقلانه، فرصتى لازم است. «اربعة اشهر»
6- به جاى دعوت به طلاق، بايد مردم را به ادامه زندگى تشويق كرد. مرد و زن بدانند بازگشت به زندگى، رمز دريافت مغفرت و رحمت خداوندى است. «فان فاءُو فانّ اللّه عفور رحيم»
1- اسلام، طلاق را با همه تلخىها و زشتىهايش مىپذيرد، ولى بلا تكليف گذاشتن همسر را نمىپذيرد. «و ان عزموا الطلاق»
2- تصميم طلاق با مرد است. «عزموا»
3- در طلاق، قصد جدّى لازم است. «عزموا»
4- از هواپرستى وتصميمى كه زندگى زن را تباه مىكند پرهيز نماييد. «فانّ اللّه سميع عليم»
المیزان :
معناى «كسب» و فرق آن با «اكتساب»
و كلمه «كسب» به معناى جلب منفعت به وسيله سعى و عمل است ، با صنعت و يا حرفه و يا زراعت و امثال آن ، و اين كلمه در اصل به معناى به دست آوردن چيرهائى است كه حوائج مادى زندگى را برآورد، ولى بعدها به عنوان استعاره در مورد تمامى دست آوردهاى انسان استعمال شد، چه دست آوردهاى خير و چه شر، مانند كسب مدح و ثنا، و كسب افتخار، و كسب ياد خير و نام نيك از راه حسن خلق و خدمت به مردم ، و مانند كسب فضائل اخلاقى وكسب علم نافع ، و كسب فضيلت از راه اعمالى كه مناسب با آن است .
گفتارى پيرامون معناى قلب در قرآن كريم
آيه مورد بحث از شواهدى است كه دلالت مى كند بر اينكه مراد از قلب خود آدمى يعنى خويشتن او و نفس و روح او است ، براى اينكه هر چند طبق اعتقاد بسيارى از عوام ممكن است تعقل و تفكر و حب و بغض و خوف و امثال اينها را به قلب نسبت داد، به اين پندار كه در خلقت آدمى ، اين عضو است كه مسؤ ول درك است ، هم چنانكه طبق همين پندار، شنيدن را به گوش ، و ديدن را به چشم ، و چشيدن را به زبان ، نسبت ميدهيم ، و ليكن مدرك واقعى خود انسان است ، (و اين اعضاء، آلت و ابزار درك هستند) چون درك خود يكى از مصاديق كسب و اكتساب است ، كه جز به خود انسان نسبت داده نمى شود.
حال ببينيم چه عاملى باعث شده كه ادراكات انسانى را به قلب نسبت مى دهند؟ ظاهرا منشا آن ، اين بوده كه انسان وقتى وضع خود و ساير انواع حيوانات را بررسى كرده و مشاهده نموده كه بسيار اتفاق مى افتد كه يك حيوان در اثر بيهوشى و غش و امثال آن شعور و ادراكش از كار مى افتد، ولى ضربان قلب و نبضش هنوز زنده است ، در صورتيكه اگر قلب ش از كار بيفتد ديگر حياتى برايش باقى نمى ماند.
از تكرار اين تجربه يقين كرد كه مبداء حيات در آدمى ، قلب آدمى است
شيخ ابو على ابن سينا، در اين مسئله كه مركز ادراكات و صفات نفسانى در ساختمان بدن انسانى چيست ؟»
اين احتمال را ترجيح داده است كه همان قلب باشد، به اين معنا كه قلب مركز همه ادراكات و شعور باشد و دماغ تنها جنبه ابزار را داشته باشد، (همانطور كه چشم آلت بينائى و گوش آلت شنوائى است ولى آن عضوى كه مى بيند و مى شنود قلب است )، پس همه ادراكات از قلب است و دماغ واسطه درك است .
تفسیر نمونه :
تفسیر اطيب البيان:
الجدول:
[سورة البقرة (2) : آية 225]
لا يُؤاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمانِكُمْ وَلكِنْ يُؤاخِذُكُمْ بِما كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ (225)
الإعراب :
(لا) نافية (يؤاخذ) مضارع مرفوع و(كم) ضمير في محلّ نصب مفعول به (اللّه) لفظ الجلالة فاعل مرفوع (باللغو) جارّ ومجرور متعلّق بـ (يؤاخذ) ، (في أيمان) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف حال من اللغو أو بالمصدر اللغو و(كم) مضاف إليه (الواو) عاطفة (لكن) حرف استدراك لا عمل له (يؤاخذكم) مثل الأول والفاعل ضمير مستتر تقديره هو (الباء) حرف جرّ (ما) اسم موصول في محلّ جرّ متعلّق بـ (يؤاخذكم) ، (كسب) فعل ماض (التاء) تاء التأنيث (قلوب) فاعل مرفوع و(كم) مضاف إليه (الواو) استئنافيّة (اللّه غفور حليم) مثل اللّه سميع عليم.
[سورة البقرة (2) : آية 226]
لِلَّذِينَ يُؤْلُونَ مِنْ نِسائِهِمْ تَرَبُّصُ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ فَإِنْ فاؤُ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (226)
الإعراب :
(اللام) حرف جرّ (الذين) اسم موصول مبنيّ في محلّ جرّ متعلّق بمحذوف خبر مقدّم (يؤلون) مضارع مرفوع وعلامة الرفع ثبوت النون ... والواو فاعل (من نساء) جارّ ومجرور متعلّق بمحذوف حال من ضمير يؤولون أي متباعدين من نسائهم و(هم) ضمير متّصل في محلّ جرّ مضاف إليه (تربّص) مبتدأ مؤخّر مرفوع ، (أربعة) مضاف إليه مجرور (أشهر) مضاف إليه مجرور (الفاء) عاطفة (إنّ) حرف شرط جازم (فاءوا) فعل ماض مبنيّ على الضمّ في محلّ جزم فعل الشرط .. والواو فاعل (الفاء) رابطة لجواب الشرط (إنّ) حرف مشبّه بالفعل للتوكيد (اللّه) لفظ الجلالة اسم إنّ منصوب (غفور) خبر إنّ مرفوع (رحيم) خبر ثان مرفوع.
[سورة البقرة (2) : آية 227]
وَإِنْ عَزَمُوا الطَّلاقَ فَإِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (227)
الإعراب :
(الواو) عاطفة (إن) حرف شرط جازم (عزموا) فعل ماض مبنيّ على الضمّ في محلّ جزم فعل الشرط .. والواو فاعل (الطلاق) مفعول به منصوب ، (الفاء) رابطة لجواب الشرط (إنّ اللّه سميع عليم) سبق إعراب نظيرها إنّ اللّه غفور رحيم في الآية السابقة فهي مثلها مفردات وجملا.