* گلچینی از کتاب آفتاب در حجاب اثر استاد سید مهدی شجاعی به بهانه سالروز وفات حضرت زینب(که سلام خدا ب

 دلت مى خواهد که طاقت بیاورى، صبورى کنى و حتى به حسین دلدارى بدهى.
بچه ها چشمشان به توست؛ تو اگر آرام باشى، آرامش مى گیرند و اگر تو بى تابى کنى، طاقت از کف مى دهند.
سجاد که در خیمه تیمار تو خفته است، حادثه را در آینه نگاه تو دنبال مى کند. پس تو باید آنچنان با آرامش و طماءنینه باشى ، انگار که همه چیز منطبق بر روال معهود پیش مى رود. و مگر نه چنین است؟
مگر تو از بدو ورود به این جهان، خودت را مهیاى این روز نمى کردى ؟
پس باید قطره قطره آب شوى و سکوت کنى. جرعه جرعه خون دل بخورى و دم برنیاورى. همچنان که از صبح چنین کرده اى. حسین از صبح با تک تک هر صحابى، به شهادت رسیده است، با قطره قطره خون هر شهید، به زمین نشسته است و تو هر بار به او تسلى بخشیده اى. هر بار قلبش را گرم کرده اى و اشک از دیدگان دلش سترده اى. هر بار که از میدان باز آمده است، افزایش موهاى سپید سر و رویش را شماره کرده اى، به همان تعداد، در خود شکسته اى، اما خم به ابرو نیاورى. خواهر اگر تعداد موهاى سپید برادرش را نداند که خواهر نیست. خواهر اگر عمق چروکهاى پیشانى برادرش را نشناسد که خواهر نیست. تازه اینها مربوط به ظواهر است.
اینها را چشم هر خواهرى مى تواند در سیماى برادرش ببیند. زینب یعنى شناساى بندهاى دل حسین، یعنى زیستن در دهلیزهاى قلب حسین، عبور کردن از رگهاى حسین و تپیدن با نبض حسین. زینب یعنى حسین در آینه تاءنیث. زینب یعنى چشیدن خار پاى حسین با چشم. زینب یعنى کشیدن بار پشت حسین، بر دل. وقتى از سر جنازه مسلم بن عوسجه آمد، وقتى که که محاسنش به خون حبیب، خضاب شد، وقتى که رمق پاهایش را در پاى پیکر حر بن یزید ریاحى ریخت، وقتى که از کنار سجاده خونین عمرو بن خالد صیداوى برخاست، وقتى که جگرش با دیدن زخمهاى سعید بن عبدالله شرحه شرحه شد، وقتى که عبدالله و عبدالرحمن غفارى با سلام وداع، چشمان او را به اشک نشاندند، وقتى که زهیر به آخرین نگاهش دل حسین را به آتش کشید، وقتى که خون وهب و همسرش، عاشقانه به هم آمیخت و پیش پاى حسین ریخت، وقتى که جون، در واپسین لحظات عروج، سراسر وجودش را به رایحه حضور حسین، معطر کرد، وقتى که ...
در تمام این اوقات و لحظات، نگاه تو بود که به او آرامش مى داد و دستهاى تو بود که اشکهاى وجودش را مى سترد.

هر بار که از میدان مى آمد، تو بار غم از نگاهش بر مى داشتى و بر دلت مى گذاشتى. حسین با هر بار آمدن و رفتن، تعزیتهایش را به دامان تو مى ریخت و التیام از نگاه تو مى گرفت.
این بود که هر بار، سنگین مى آمد اما سبکبال باز مى گشت. خسته و شکسته مى آمد، اما برقرار و استوار باز مى گشت.

اکنون نیز دلت مى خواهد که طاقت بیاورى، صبورى کنى و حتى به حسین دلدارى بدهى. همچنانکه از صبح تاکنون که آفتاب از نیمه آسمان گذشته است چنین کرده اى. اما اکنون ماجرا متفاوت است.
اکنون این دل شرحه شرحه توست که بر دوش جوانان بنى هاشم به سوى خیمه ها پیش مى آید. اکنون این میوه جان توست که لگدمال شده در زیر سم ستوران به تو باز پس داده مى شود.
على اکبر براى تو تنها یک برادر زاده نیست. تجلى امیدها و آرمانهاى توست. تجلى دوست داشتنهاى توست. على اکبر پیامبر دوباره توست.
نشانى از پدر توست. نمادى از مادر توست. على اکبر براى تو التیام شهادت محسن است. شهید نیامده، غنچه پیش از شکفتن پرپر شده.

شهادت محسن، اولین شهادت در دیدرس تو بود. تو چهار ساله بودى که فریاد مادر را از میان در و دیوار شنیدى که ((محسنم را کشتند)) و به سویش دویدى.
شهادت محسن بر دلت زخمى ماندگار شد. شهادت برادر در پیش چشمهاى چهار ساله خواهر و تا على اکبر نیامد، این زخم التیام نپذیرفت.
اکنون این مرهم زخم توست که به خون آغشته شده است. اکنون این زخم کهنه توست که سر باز کرده است.
دوست داشتى حسین را دمادم در آغوش بگیرى و بوى حسین را با شامه تمامى رگهایت استشمام کنى. اما تو بزرگ بودى و حسین بزرگتر و شرم همیشه مانع مى شد مگر که بهانه اى پیش مى آمد؛ سفرى، فراق چند روزه اى، تسلاى مصیبتى و... تو همیشه به نگاه اکتفا مى کردى و با چشمهایت بر سر و روى حسین بوسه مى زدى. وقتى على اکبر آمد، میوه بهانه چیده شد و همه موانع برچیده.
حسین کوچکت همیشه در آغوش تو بود و تو مى توانستى تمامى احساسات حسین طلبانه ات را نثار او مى کنى. از آن پس، هرگاه دلت براى حسین تنگ مى شد، بوسه بر گونه هاى على اکبر مى زدى.
از آن پس، على اکبر بود و در دامان مهر تو. على اکبر بود و دستهاى نوازش تو، على اکبر بود و نگاهاى پرستش تو و... حسین بود و ادراک عاطفه تو.
و اکنون نیز حسین بهتر از هر کس این رابطه را مى فهمد و عمق تعزیت تو را درک مى کند. دلت مى خواهد که طاقت بیاورى، صبورى کنى و حتى به حسین دلدارى بدهى.
اما چگونه ؟ با این قامت شکسته که نمى توان خیمه وجود حسین را عمود شد. با این دل گداخته که نمى توان بر جگر حسین مرهم گذاشت.
اکنون صاحب عزا تویى. چگونه به تسلاى حسین برخیزى ؟
نیازى نیست زینب ! این را هم حسین خوب مى فهمد.
وقتى پیکر پاره پاره على اکبر به نزدیکى خیمه ها مى رسد. و وقتى تو شیون کنان و صیحه زنان خودت را از خیمه بیرون مى اندازى، وقتى به پهناى صورت اشک مى ریزى و روى به ناخن مى خراشى، وقتى تا رسیدن به پیکر على، چند بار زمین مى خورى و برمىخیزى، وقتى خودت را به روى پیکر على اکبر مى اندازى، حسین فریاد مى زند که : زینب را دریابید.
حسینى که خود قامتش در این عزا شکسته است و پشتش دوتا شده است . حسینى که غم عالم بر دلش نشسته است و جهان، پیش چشمان اشکبارش تیره و تار شده است. حسینى که خود بر بلندترین نقطه عزا ایستاده است، فقط نگران حال توست و به دیگران نهیب مى زند که: زینب را دریابید. هم الان است که قالب تهى کند و کبوتر جان از نفس تنش بگریزد. *

سالگرد ولادت نهمین امام شیعه، حضرت امام محمد تقی، جواد(که درود خداوند بر او باد)

 

 

درست است که بایدها و نباید های ما همیشه با بایدها و نبایدهای خدا تطبیق نمی کند. حقیقت دارد که عرف و عادت ما در این چهارچوبه بسته ی ماده تعریف می شود و حکایت خواسته های خدا چیز دیگری است

ما فکر می کنیم همه چیز باید طبق روال عادی و عرف عادتی مان طی شود و هر چه خارج از این روال معمولی است، برایمان سوال می شود که یعنی چه؟ 

 

ادامه نوشته

ممدی نبودی ببینی شهر آزاد گشته

ماه های پر التهابی در ایران می گذشت روزها تلختر از هر تلخی . همه در فراق بخش در اسارت مانده ی خاک عزیزمان اشک رنج و درد می ریختند و همه در فکر آزاد سازی و التیام درد اسارت بودند همه ، زن و مرد ، پیر و جوان ، همه و همه در فکر خرمشهر بودند.

چه عزیزان و دلاورانی که پرکشیدند و رفتند اما داغ اسارت خرمشهر را با خود بردند .واقعاً سخت بود آدم زنده باشد و خاکش هم در دست دژخیمان به اسارت گرفتار باشد.اما چاره ای جز تحمل و صبر و انتظار نداشتیم .

هم نوا با یاران از دیارکوچ کرده و در جوار حق آرمیده می خوانیم:

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه

هم سوخته شمع ما ،هم سوخته پروانه

بشکسته سبوهامان ،خون است دل هامان

فریاد و فغان دارد دردی کش میخانه

هر سو گذری کردم ، هرکو نظری کردم

خاکستر و خون دیدم ؛ویرانه به ویرانه

افتاه سری سویی ، گلگون شده گیسویی

دیگر نبود دستی ، تا موی کند شانه

ای وای که یارانم ، گل های بهارانم

رفتند از این خانه ،رفتند غریبانه

یادم نمی رود آن روز که اخبار اعلام کرد: خرمشهر ، شهر خون و قیام ، آزاد شد چه هلهله و شادی در سراسر ایران اسلامی برپا شد حتی تا پاسی از شب مردم در خیابان ها به جشن و شکرگزاری پرداختند .

اینک به یاد آن شهدای عزیزی که در حفظ خرمشهر جانشان را ایثار کردند می خوانیم :

ممدی نیودی ببینی شهر آزاد گشته

خون سرخ یارانت پرثمر گشته .

حال سی سال تمام از آن روز و روزگاران می گذرد . همه بزرگ شده ائیم و خیلی زود یادمان رفت آن روزهای خوش حماسه و ایثار . اینک ما مانده ائیم ومیراث گرانقدر شهدا . آیا به نظر شما ما میراث داران امینی بوده ائیم ؟ . آیا توانستیم بعد از شهدا پرچمشان را همچنان در فراز قله های تاریخ زنده و تابناک نگه داریم ؟ .

خدایا کمک کن فردا در پیشگاهت شرمنده ی شهدا و ایثارگران نباشیم .

 

شعری از قیصر امین‌پور در وصف حضرت امام رضا(ع)

«نام تو رخصت رویش است و طراوت

زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند

چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند

موج‌های پریشان تو را می‌شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی

ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت

زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند

از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی

ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند

اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد

چون تمام غریبان تو را می‌شناسند

کاش من هم عبور تو را دیده بودم

کوچه‌های خراسان، تو را می‌شناسند».

امام علی النقی(ع)؛ امامی که از نو باید شناخت

 امام علی ابن محمد(ع) که ملقب به «نقی» و «هادی» بود در سال ۲۱۲ هجری در مدینه متولد شد و در سال ۲۵۴ هجری در سامرا عمر شریفش پایان یافت. پدرش امام محمد تقی و مادرش کنیزی با فضیلت به نام «سمانه» بود (مفید، الارشاد، ص۳۲۷). آن امام همام در زمان شش خلیفه عباسی زندگی کرد که طولانی ترین دوران حکومت و سخت ترین آن، از آنِ متوکل عباسی بود.

ادامه نوشته